کتابداران فردا

کتابداران فردا

کوچکی در نزد پیران کن پسر

امروز بعد ازظهر به دیدار یک زوج سالمند از اقوام رفتیم. اول، خیلی مایل نبودم به این عید دیدنی بروم. با خودم فکر میکنم آخر چه وجه اشتراکی میتوانم آنجا پیدا کنم؟ ولی بعد به این نتیجه رسیدم که به هرحال، این پیرمرد و پیرزن نازنین، سالهای سال تلاش کرده اند و دویده اند، حالا که به سن خستگی رسیده اند نیازمند همیاری و همدلی هستند. تک و تنها، و فرزندانشان در هر نقطه از دنیا. با خود فکر کردم که ما از نعمت پدربزرگ و مادربزرگ محرومیم. از پدربزرگم تنها یک چهره خندان لاغر دوست داشتنی و مراسم خاک سپاری اش به یادم است. مادربزرگهایم نیز هر کدام با جا گذاشتن یک دنیا خاطرات خوب، به دیار باقی رفتند. پس چه بهتر که از این موقعیت استفاده کنیم. خلاصه یکی دوساعتی را با آنها سپری کردیم. برایم جالب بود روی وایت بردشان نوشته بودند: اینجا قلهک، امروز نهم فروردین 1394. آقای پدر و مامان پری گفتند منتظر بودیم بیایید و این جمله را روی تابلو نوشتیم.

شب به منزل بر می گشتیم و در راه به اقای پدر فکر میکردیم که بنده خدا بعد از این همه تلاش و زحمت، حالا باید آلزایمر بگیرد ولی وقتی هم صحبت دارد بیماری اش را فراموش میکند. کاش بیشتر به یاد هم باشیم...شب، قبل از شام، کمی قدم زدم و مجله ای را از خواستم از دکه مطبوعاتی بخرم. چقدر گران شده خدای من! خب طبیعی بود. ویژه نامه نوروزی مجله منتشر شده. دل دل کردم که بگیرم یا نگیرم، سر آخر با خود گفتم خرید این مجله، هم کمک به عوامل مجله است و هم به این دکه ای که سر شب، دارد از زور بیکاری چرت می زند. اتفاقا بعد از شام، با پدر همسرم که شب منزل ما بودند مشغول مطالعه اش شدیم. چشمم به این شعر ایشان افتاد که روی بدنه یخچال چسبانده ایم:

کوجکی در نزد پیران کن پسر

   چونکه خورشیدند و تو هستی قمر

گر گرفتی حرف آنها را به سر

   میزنی بر بام عزت، بال و پر

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:٤٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٩ فروردین ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

زمستان رفت و آمد عید نوروز

بهار که می شود یاد این قطعه می افتم:

امسال نیز یک سره سهم شما بهار/ما را در این میانه چه کاری با بهار

از پشت شیشه های کدر مات مانده ام/ کین باغ رنگ، خواب خزان است یا بهار

این قطعه ای است که فکر میکنم سروده شاعر معاصر محمدعلی بهمنی باشد. یادم هست که این مجموعه سال 1377 منتشر شد و در دوران دانشجویی زیاد گوش میکردم. البته فضایش کمی خاص و خاکستری ولی دوست داشتنی بود. ولی امسال، پدر همسرم، شاکر نائینی شعری زیبا درباره نوروز سروده است که با شما به اشتراک می گذارم. امید که سالی شاد و سرشار از برکت و سلامتی و موفقیت داشته باشید.

زمستان رفت و آمد عید نوروز

                                درون دل، چراغ نو بر افروز

بهاری بودن دل، چون که نیکوست

                           دلت دائم بهاری کن تو ای دوست

زدلهامان سیاهی گر بشوییم

                               فقط حرف نکو با هم بگوییم

طبیعت بهترین آموزگار است

                         کلاسش روز و شب بین برقرار است

کنون گویم به تو ای دانش آموز

                          ببین  دنیا  و    بر    علمت    بیفروز

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱:٤٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٧ فروردین ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

یک بعدازظهر دلنشین مهرانگیز

دیروز آخرین روزکاری ما در سال 1393 بود. ساعت 12 شد که تقریبا همه خدماتی ها و همه کارمندان دانشکده رفته بودند. هیچ کس نبود غیر از خودم! مشغول کارهایم بودم. خسته که شدم آمدم در راهرو کمی قدم بزنم و آبی هم بنوشم که دیدم دوست عزیزم، دکتر حاجی زین العابدینی از راهروی سمت اتاقش به سوی من می آید. خوشحال شدم. بعد از سلام و احوالپرسی به رستوران دانشگاه رفتیم و آخرین سبزی پلو ماهی سال را میل کردیم و درباره شاخص های فرهنگی توسعه در یک جامعه بحث کردیم. خلاصه، ماندن من هم چندان دوام نیاورد. ساعت 15 بود که به منزل برگشتم.

همسرم تماس گرفتند که قرار است به منزل استاد نوش آفرین انصاری برویم! تعجب کردم چطور؟! قضیه این بود که درباره یک مسئله که میخواستند با خانم انصاری صحبت کنند و ایشان هم دعوتشان کرده بودند منزلشان. خلاصه بعد از ظهر دیروز، به یوسف آباد رفتیم و لحظاتی ناب و دست نیافتنی را کنار استاد محقق و استاد انصاری و نیز دوستان عزیز آقای دکتر جلالی و همسرشان خانم دانش، گذراندیم. تمام سعیم این بود که از این لحظه های کوتاه استفاده کنم. هر چند نزدیک به سه ساعت آنجا بودیم ولی هر لحظه اش و هر کلامی که مطرح می شد یک کلاس آموزشی بود. خاطرات زندگی مشترک، چگونگی رفتن به دانشگاه مک گیل کانادا، نحوه پذیرش در دانشگاه تهران و خیلی موارد دیگر، از مطالبی بودند که از زبان این دو بزرگوار شنیدیم. یک عمر تجربه، یک عمر تلاش در چهره این دو عزیز بود. افتخاری بود که دیشب مهمان این عزیزان باشیم. غیر از این، بعد از مدتها هم آقای دکتر جلالی عزیز و همسرشان را دیده بودیم. خلاصه با اینکه، سه شنبه آخر سال، گرفتار تب و مریضی بودم، ولی شب گذشته، روحمان را سرشار از انرژی مثبت، انگیزه، و توجه به مدیریت زمان در زندگی کردیم. اخرین دیدارمان در این سال، با گرفتن نشانه کتابهای تقویمی شورا همراه شد. ساعت 21.30 بود که یوسف آباد را به سمت اتوبان حکیم می رفتیم و چقدر در راه حرف داشتیم راجع به این مهمانی ناب با ارزش سه ساعته!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٢:٠٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

عجیب است این آخر سالی!

این روزهای آخر سال، اتفاقات عجیب و غریبی می افتد. امروز در لابلای ایمیلهایم، دیدم ایمیلی از یکی از مراکز ثبت پایان نامه های دانشگاهها به دستم رسیده که موضوعش دانشگاه شهید چمران اهواز است. با تعجب ایمیل را باز کردم. دیدم که عنوان پایان نامه کارشناسی ارشدم است! سرانجام بعد از 9 سال در یکی مراکز ثبت پایان نامه های دانشگاههای کشور ثبت شده است!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱:۱۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

روزهای آخر

روزهای آخر سال که مثل توسن، در حال گذر هستند رنگ و بویی از زمستان و سردی هوا ندارند. هرچند که این روزها شاهد بارش رحمت خداوندی هستیم ولی گویی مدتهاست زمستان، رخت و لباسش را جمع کرده و بی سروصدا ما را ترک گفته تا جانشینش بیاید و تغییری دیگر در زمین با خود بیاورد. این چند روز آخر را هم در دانشگاه سر میکنیم تا هر زمان که چشمانمان خسته شود یا جان از تنمان به در آید! کار خیلی زیاد است و باید قبل از رسیدن سال جدید، کارهای بر زمین مانده را جمع و جور کرد. این روزها بیشتر کارکنان و خدماتی ها را می بینم و گاهی برخی همکاران را. دانشجویان که خیلی وقت است تعطیلاتشان شروع شده و دیگر از اثری از آنها نمی بینیم!

مناسبت خاصی هم در این هفته نبود تا کتابداران دوباره جمع شوند. گرامیداشت استاد نوشین انصاری، آخرین پاتوق کتابداران در سال 93 بود و دیگر هیچ! بعد از مدتها دوستان و رفقای ادکایی را دیدیم. یکی دو ساعتی را بعد از همایش با رفقای ادکایی بودیم. شب خوبی بود. هر چند به شدت سرما خورده بودم و تب داشتم. ولی به هرحال، غنیمتی بود.

منتظریم تا عطف نورزوی منتشر شود و مطالب دوستان را ببینیم. امروز هم باید به دانشگاه الزهرا بروم. آخرین دفاع در روزهای آخر سال باید جالب باشد. پایان نامه ای است با محوریت یادگیری الکترونیکی. کار قابل تاملی بود که یافته هایش اگر کاربردی شود میتواند اثرات مثبتی داشته باشد. سال که به روزهای آخر می رسد بی اختیار دلگیر می شوم مثل غروبهای جمعه. شاید هیجان شروع سال تازه است. شاید حسرت فرصتهای از دست رفته سال گذشته. خلاصه قابل توصیف نیست. حس خاصی است که فقط با سکوت همراه میشود. نمیدانم در این دو سه روز باقیمانده پستی خواهم داشت یا نه. ولی برای همه آرزوی تندرستی و نشاط، و سالی سرشار از شادی، سلامتی، برکت و سعادت دارم. راستی تولد وبلاگ کتابداران فردا هم مبارک! یازده سالش تمام می شود!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:۱٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

کتابدار خوب، مرده است یا زنده؟

دیروز موقعیتی فراهم شد تا در مراسم گلگشت در وطن، یادمان ایرج افشار، حضور داشته باشم. هرچند نشد بیشتر از یک ساعت از سخنرانی ها استفاده کنم، ولی دیدن نمایشگاه عکس از وی و فیلمهای مستند از سفرها یا به قول خودش، گل گشتهایش، حسابی مرا به فکر فرو برد. ایرج افشار که بود؟ انسان معمولی؟ معلم؟ گردشگر؟ باستان شناس؟ کتابشناس؟ کتابدار؟ سند شناس؟ همه اینها؟ چه انگیزه ای باعث میشود یک نفر این همه سفر کند فقط به عشق دیدن تازه ها؟ این چه روح بی قراری است که سرانجام با مردن آرام می گیرد؟ و تازه خیال می کنیم که آرام میگیردولی هنوز سیال و پر جنب و جوش است. چه روحیه ای داشت که من و امثال من نداریم و کارهای روزمره را بهانه می کنیم؟چه چیزی باعث می شود وقتی یک نفر از دنیا رفت این همه آدم به یادش جمع شوند؟در مراسم دیروز، فقط سالمندان و هم سن و سالان ایرج افشار نبودند. جوانکهای 19-20 ساله هم بودند. شاید این نشان میدهد که افشار تکثیر شده و هر کدام از این آدمها میتوانند یک ایرج افشار باشند. تیتر پست را زدم، مردن ما چگونه است. در راه که به دانشگاه می آمدم و از باران شبیه برف صبح، لذت می بردم رادیو نمایش را می شنیدم که مجری می گفت: گاهی می میریم ولی زنده ایم و بین همه جاودانه. ولی گاهی زنده ایم اما فقط هستیم. با مردن فرقی نداریم. هنوز هم در حیرتم. خودم را می بینم و دیگران را. کداممان زنده ایم و کداممان مرده ایم در عین زنده بودن؟باران همچنان می بارد و هوا را پاک میکند. میخواهد بگوید مثل من پاک باشید و همه چیز را پاک کنید و جاودانه باشید.خیلی از ما کتابداریم. اما در واقع نیستیم! هیچی نیستیم! یک کارمند معمولی هستیم که یک سری وظیفه ها دارد و اگر از یک خط کمی بیشتر برویم دنیا برعکس می شود. نمیخواهیم کتابدار جاودانه باشیم. شاید هم نمیتوانیم؟! مهم این است که دستمان چون ابر بارانی باشد و چراغ روشن شبهای تار ظلمانی. این گونه ابدی هستیم. مهم نیست که زنده یا مرده باشیم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:٥٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

اول هفته و موزه گردی

دیروز فرصتی پیش آمد تا به موزه ایران باستان برویم. موقعیتی که آقای حسینی، مدیر اجرایی دانشکده فراهم کرد. به اتفاق جمعی از همکاران دانشکده، به موزه ایران باستان رفتیم تا اشایی را که به تازگی از بلژیک به ایران بازگردانده شده ببینیم. خیلی وقت بود یک موزه نرفته بودم. شاید آخرین بار سنگاپور بود که موزه ملی این کشور را دیدم. حس خوبی بود. دیدن این همه شیء که دانش عیان و مکتوب بشر در هزاران سال پیش بودند و با ما سخن می گفتند. اطلاعاتی که در محمل آبجکت عینی ذخیره شده بود. جای خوشحالی بود که دانش آموزان زیادی هم همزمان به موزه آمده بودند. حتما این بچه ها از این سن، اهمیت اطلاعات و سیرتکاملی اطلاعات را ببینند و درک کنند. البته زمان ما خیلی کم بود و باید سریع به دانشکده برمی گشتیم ولی همان موقعیت یک ساعته هم غنیمت بود برای مرور مجدد تاریخ ایران و دیدن سیرتحول محملهای غیر مکتوب اطلاعاتی. احتمالاً بعد از تعطیلات به شرط حیات، برنامه بازدیدی را از کتابخانه ملی برای همکاران دانشکده تدارک ببینیم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:۳٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

فراسوی دوم رسید

به این بچه ها افتخار میکنم. خیلی فعال هستند و آدمیزاد از کارهایشان انرژی میگیرد. شماره دوم نشریه دانشجویی خود را هم منتشر کردند. فراسوی دوم که رنگ و بوی زمستانی دارد رسید. قرار شد فایل پی دی افش را به گروه بحث هم بفرستند.

جمعه با جمعی از دوستان به قم رفتیم. میهمان خانواده محترم آقای عابدی و همسرشان خانم چیت ساز بودیم. سنگ تمام گذاشته و حسابی زحمت کشیده بودند. ما که شرمنده هر دو بزرگوار شدیم. بعد ازمدتها هم دوستان را دیدیم. هم سیاحت شد و هم زیارت. فقط حیف که کتابخانه حرم بسته بود.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

یک ماه از سال باقیست!

اول: دقایقی هست که وارد ماه اسفند شده ایم. چیزی به پایان سال 1393 نمانده است. هنوز نمیدانیم تا آخر سال چه اتفاقاتی خواهد افتاد. سالی بود پر از دگرگونی های مختلف.بگذریم. دو هفته پیش در دانشگاه شهید بهشتی نشست ویژه 12 سال وبلاگ نویسی در کتابداری ایران برگزار شد. دوست داشتم وبلاگ نویسان پیشکسوت رشته مان همگی در این نشست حاضر می شدند ولی دسترسی به بسیاری از آنها ممکن نبود. برای همین یک پنل چهار نفره تشکیل دادیم با حضور حقیر، دکتر زین العابدینی، خانم پاکدامن و دکتر شیما مرادی.نشست خوبی بود. یادی کردیم از 12 سال پیش که وبلاگ نویسی در کتابداری ایران شروع شد. چه خبرها و چه یادداشتهایی که در همین وبلاگ یا وبلاگ گروهی ننوشتیم...هنوز لیزنا در کار نبود. هر خبر موثقی که به دست می آوردیم بلافاصله وبلاگی میشد. همین وبلاگ ها باعث شد ارتباطاتی وسیع بین کتابداران ایجاد شود و جرات نوشتن- نه کپی برداری- در کتابداران شکل گیرد. حتی با جمعی از همین وبلاگ نویسها درباره ایده لیزنا در سال 1385 یا 1386 جلساتی گذاشتیم ولی به نتیجه نرسیدیم! آن زمان پشتوانه مادی و علمی نداشتیم و حالا هم خوشحالیم که این ایده بالاخره به نتیجه نشست و در ایران برای خود جا باز کرد. ولی این به معنی حذف وبلاگ نیست. وبلاگ حالا شکل تازه ای به خود گرفته. دیگر وسیله سرگرمی نیست. وسیله خبررسانی نیست. ابزاری است برای درمان. ابزاری است برای تفکر. ابزاری است برای ایده پردازی. هنوز هم خیلی ها می نویسند تا آرام شوند، می نویسند تا ایده بگیرند و ایده بدهند. می نویسند تا فکر کنند. به هر صورت نشست خوبی بود.ادکایی ها هم خوب زحمت کشیدند بابت این نشست.

دوم: 14 اسفند سالگرد تولد دکتر حری است. پیشنهاد میکنم با رفتن به مزار این استاد فقید، یادش را گرامی بداریم و دانشجویان جدید را با اسطوره رشته مان آشناتر کنیم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; جمعه ۱ اسفند ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

کمی متفاوت، کمی مصور

در ماهی که رو به اتمام است، به تنکابن رفتم. دوستان کتابدار را دیدم. برنامه، دوره مشاوره کتابدار بود. بحثهای قابل توجهی مطرح شد. امیدوارم دوره خوبی بوده باشد.

ضیافت نهادکتابخانه های عمومی کشور در هتل انقلاب برای اساتید علم اطلاعات و دانش شناسی. همکارانی را دیدم که خیلی وقت بود از هم بی خبر بودیم. دیدن اساتیدم در اهواز، مثل دکتر فرج پهلو، دکتر عصاره و دکتر کوکبی برایم خیلی مسرت بخش بود.آن شب نمیتوانستم به جلسه انجمن بروم. اساساً دیر از دانشکده راه افتادم. کمی باعث دلخوری دوستان شد. امیدوارم بخشیده باشند مرا. امیدوارم این ضیافت نیز سودمند واقع شود.

آرشیو ملی بودم. یک ماه پیش. جلسه هیات تحریریه نشریه آرشیو ملی بود. تا به حال شهر را از آرشیو ملی اینطور ندیده بودم!

 

آخرین جمعه در منزلمان...5 سال آنجا بودیم. بوستان نارنج. بعد از یک ورزش، صبحانه، بعد هم مطالعه در هوای پارک، لذت بخش بود.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٧:٤۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

شب کیکاووس کتابدار

یکی از روزهای پرکار اول هفته را طی کردم. البته کلاس بعدازظهرم با دانشجویان خوب بود. بحث جامعی درباره چرخه اطلاعات در جامعه داشتیم و بحثهایی هم راجع به همایش ملی ایمنی در کتابخانه ها مطرح شد. بعد از کلاس چندان سرحال نبودم. دکتر زین العابدینی و خانم پروینی به دفتر گروه آمدند و دقایقی را صحبت کردیم. ساعت 5.30 بود که تصمیم گرفتم به منزل بروم. ماشین را گذاشتم دانشگاه و با اتوبوس رفتم. پارک وی که پیاده شدم دو دل بودم که شبهای بخارا را بروم یا نه؟! شب کیکاووس جهانداری بود. بروم نروم...آخر سر رفتم. پیاده به راه افتادم تا سه راه زعفرانیه. به محل سخنرانی ها رسیدم. سالن پر بود ناچار در صندلی های بیرون نشستم و از ال سی دی سخنرانی ها را پی گیری کردم. آقای کامران فانی صحبت می کرد. بعد از آن هم موسیقی سنتی و بعد سخنرانی کوتاه آقای دهباشی. مجلس با پیام همسر آقای جهانداری به پایان رسید. مجالی شد برای دیدار دوستان و اساتید. بعد از مدتها خانم نوش آفرین انصاری را دیدم. گفتگویی کوتاه داشتیم و مثل همیشه سرشار از انرژی مثبت. در نگاهش غمی بود و اخر هم گفت بچه ها چقدر جای دکتر حری خالیه! گفتم بله اتفاقاً دیروز هم سر مزارش بودیم. یادی از گذشته ها کردیم. چقدر جایش خالیست...خانم دانشی و دکتر منصوریان هم در جلسه بودند. حال و احوال پرسی های معمول.

در راه بازگشت تا مسیری پیاده با دکتر منصوریان بودیم. میگفت فقط به خاطر این مراسم از کرج آمدم. سرشار از انگیزه. آهسته آهسته تا پارک وی آمدیم و بعدهم رهسپار منزل شدیم. شب خوبی بود. ای کاش نسل جوان کتابدار ما می شناخت چه کسانی برای این کتابداری زحمت کشیدند. میفهمیدند همه چیز در محیط وب نیست. خودم حسرت خوردم که چرا کیکاوس کتابداررا زودتر نشناختم...افسوس!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٧:٤٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

من به سر منزل عنقا نه به خود بردم راه

روز خسته کننده ای بود دیروز. معمولا اول هفته نباید اینگونه باشد ولی به هرحال گاهی پیش می آید دیگر! داوری دو مقاله وقتم را خیلی گرفت. ولی به هر حال خودم را جای نویسنده می گذارم. منتظر است ببیند بالاخره حاصل کارش مورد تایید است یا نه؟! هرچند در مورد خودم  این امر صدق نمیکند. ماههاست منتظر شنیدن خبر رد یک مقاله هستم ولی هنوز خبری نیست! دیروز مدارکم را برای درخواست تمدید قرار دادم تکمیل کردم. بعد از آن به نشست ویژه بیماران سرطانی رفتم که در تالار مولوی بود. بحثهای آموزنده ای بود. مثلا اینکه خودخوری یکی از عوامل بیولوژیکی و سرطان زاست. پزشک سخنران، درباره معنویت درمانی هم صحبت کرد که برایم قابل توجه و آموزنده بود. بعد از نشست، پیاده رفتم تا دانشکده. هوای پاکی بود. تهران دیروز نفس کشید. اگر ما آدمها بگذاریم البته! ناهار را با دوست عزیزم دکتر حاجی زین العابدینی صرف کردیم. بحث درباره جشنواره فارابی شد. گفتم امسال تحویلمان نگرفتند. حداقل هر سال یک کارت دعوت می آمد. بگذریم. یکی از دانشجویان آمد و میگفت کتابی را پس داده ولی در سیستم ثبت نشده. البته ماهها پیش هم این ادعا را داشت. یک جوری رفع و رجوعش کردم. قرار شد کتابی را جایگزین کتاب گمشده کند. این هم از موارد نادر در کتابخانه است. نمیدانیم که دقیقاً کی مقصر است! کتابدار یا کاربر؟!

هفته دیگر باید بروم سمت حکیمیه. دفاعیه یکی از دانشجویانم در دانشگاه آزاد است. داورها هم تعیین شده اند. یکی را نمیشناسم! سردرد داشتم. کمی زودتر به منزل برگشتم. بعد از شام، زود خوابم برد. در عوض دیگر از چهار صبح بیدار شدم. در منزل جدید خبری از اینترنت نیست و این کمک می کند بیشتر مطالعه کنم. داشتم سررسیدم را نگاه میکردم و کارهای امروز را یادداشت می کردم به این شعر زیبا رسیدم:

من به سر منزل عنقا نه به خودم بردم راه     قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:٠٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

کتابداران بازیگر!

عصری در حین انجام کارها داشتم استودیو هشت را از رادیو نمایش گوش میکردم. مجری آقای شهرام شکیبا بود. موضوع بحث هم درباره فیلمها و سریالهای ایرانی بود. یکدفعه به سرم زد و برای برنامه پیام کردم که چرا فیلمسازان ایرانی، از سوژه کتابداران و کتابخانه ها بهره نمی گیرند و در این زمینه فیلم نمی سازند؟! پاسخ داد که بله! این قشر خیلی زحمت کش هستند. قشر فرهنگی جامعه هستند که اغلب مردم هم به اهمیت کتابخانه ها پی نبرده اند. نه! متاسفانه تا کنون فیلمی ساخته نشده... بعد هم کمی راجع به پایین بودن تیراژ کتابها و استفاده اندک از کتابخانه ها صحبت کرد. با خود گفتم حداقل یک جرقه ای زده شد شاید یک فیلمساز روی این سوژه کار کند. بعد باخودم فکر کردم عجب بیکاری هستی تو! حوصله داری ها!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:٥٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

یک شب در جاده چالوس

دیروز، این شانس را داشتم که در جمع کتابداران نهادی چهار استان ایران باشم. دوره آموزشی مشاوره کتابدار که چهارمین سال پیاپی است که برگزار می شود دیروز در شهر تنکابن آغاز به کار کرد. قرار بود حقیر نگارنده این سطور نیز به عنوان سخنران مدعو جلسه افتتاحیه باشم و سر مخاطبان را به درد آورم! قرار ما یکشنبه شب ساعت 12 بود. ساعت مقرر، آقای آقاسی راننده خوش برخورد و خوش کلام، آمد و ما از تهران شب هنگام رهسپار دیار مازنی ها شدیم. هیچ وقت سفر در شب به سمت شمال را تجربه نکرده بودم! کمی ترس و دلهره داشتم. به ویژه از گردنه های جاده چالوس که از بچگی از آنجا می ترسیدم. ولی یکی دو ساعتی که گذشت و طرز رانندگی آقای آقاسی را زیر نظر داشتم دیدم که نه! مثل اینکه این کاره است. با احتیاط، سریع، و دقیق می راند. نمیتوانستم بخوابم و از طرفی آنقدر خسته بودم که نمیشد با راننده وارد گفتگو شوم. تاریکی جاده، سیاهی هولناک سد امیرکبیر، جاده ای که لحظه به لحظه رو به بالا می رفت از جلو چشمانم رد میشدند. کم کم هوای گرم درون ماشین و دیدن مناظر تاریک بیرون و خستگی مفرط، مرا به خواب عمیقی کشاند! ساعت سه صبح بود که خوابم برد. ولی نگران بودم نکند راننده هم بخوابد! دیگر هیچی! شب باید در جوار گرگهای عزیز باشیم. ولی به کارش وارد بود.

کم کم بیدار شدم. دیدم عباس آباد هستیم و تا تنگابن 25 کیلومتر مانده. سرانجام به مجتمع فرهنگی رشد رسیدیم. کلید را از نگهبانی گرفتم و رفتم داخل سوئیت. کمی تلویزیون تماشا کردم و بعد اسلایدهایم را نگاهی انداختم. دقایقی بعد خوابم برد. مراسم، ساعت یک ربع به هشت شروع می شد. ساعت هفت برای صرف صبحانه رفتم. با اقای جواد اسدی عزیز، و آقایان رمضانی و نیکنام گپی زدیم. مراسم شروع شد. بعد از صحبتهای مقدماتی نوبت به سخنرانی ام رسید. بحث را به سمت تغییر در کتابخانه ها با رویکردهای مثبت و منفی بردم. حدود نیم ساعت طول کشید. کم کم بحث را از اوج به پایین بردم و مراسم افتتاحیه تمام شد. کتابداران هم برای شرکت در دوره ها تقسیم شدند.از محبت و میزبانی دوستان نهادی شرمنده شدم.

رویداد جالب اینکه خانم سرشاد شادمان را دیدم. دانشجوی زبل و پرتلاش کتابداری پزشکی در اهواز! کتابدار نهاد شده. یادی از همکلاسی ها و دوران اهواز در سال 1384 کردیم. چهره های اشنا زیاد بودند. کتابدارانی که می شناختم. ساعت نه و سی دقیقه صبح با همان راننده برگشتم تهران. او هم به قدر کافی استراح کرده بود. در طول راه چانه هردومان گرم بود! تلافی شب قبلش درآمد! ساعت 14.15 تهران بودیم. یک راست رفتم دانشگاه و به کارهایم رسیدم. ساعت 5 هم برگشتم منزل. خسته بودم! آنقدر که فراموش کردم روز بعد، یعنی امروز دوشنبه، کارگاه اند نوت در کتابخانه مرکزی دارم! خوب شد خانم نقدی یادآوری کرد صبح! ولی به هرحال خوب بود. برگزار شد و بحثهای خوبی هم مطرح شد. صبح با دوست عزیزم آقای امیرکیانی، تا بخشهایی از اتوبان باقری هم مسیر بودیم. همیشه گفتگو با این رفیق، جذاب است. ساعت 13 باید بروم جلسه هم افزایی دانشگاه. چه شلوغ است امروز!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

اولین دفاع بهشتی ها

امروز اولین جلسه دفاع از پایان نامه کارشناسی ارشد رشته علم اطلاعات و دانش شناسی در دانشگاهمان برگزار شد. دکتر منصوریان، دوست عزیزمان، داور خارجی این پایان نامه بود. قبل از شروع دفاع، در اتاق دکتر زین العابدینی گپ و گفتی می کردیم. به هرحال بعد از مدتها فرصتی مغتنم بود که با هم دیداری داشته باشیم. جلسه دفاع با کمی تاخیر شروع شد و مباحث علمی مناسبی هم رد و بدل گردید. این پایان نامه به صورت مشترک با گروه مشاوره کار شده بود و آقای دکتر پورابراهیم همکار ما بودند. خانم دکتر سالمی نیز در این رساله در کنار ما بود. به عنوان اولین پایان نامه ای که راهنمایش بودم خیلی احساس خاصی نداشتم. فقط خوشحال بودم که کار خانم پیری به سرانجام رسید و حالا باید از نتیجه زحماتش دفاع کند. به هرحال صحبتها را با هم کرده بودیم و نکاتی که باید رعایت می شد گفته شده بود. خانم پازوکی هم زحمت کشیده بودند و دسته گل نرگس و زنبق زیبایی را برای گروه آورده بودند. بعد از بحثهایی که داشتیم نمره خانم پیری شد 18.81

پرونده اولین دفاع بسته شد. به همین سادگی...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱:٠٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ دی ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد