کتابداران فردا

شما خودتان فرهنگ هستید

شب هنگام در کوچه های باریک و تاریک، در خیابانهای دو مسیره اگر ببینم خودرویی از روبرو می اید حتی اگر خلاف آمده باشد، چراغهای جلو را خاموش میکنم تا چشمان سرنشینان خودروی مقابل اسیب نبینند. حتی اگر طف مقبال متوجه این نکته فرهنگی نشود باز هم دست از این کار نمیکشم. چون یک اصل مهم در رانندگی و نیز یک مورد اخلاقی و فرهنگی است. در رادیو فرهنگ هم بارها این نکته را شنیده ام که رانندگان بهتر است در این جور موارد مراقب چشمان همدیگر باشند. گاهی هم خیلی از رانندگان فهیم این نکته را رعایت میکنند و همدیگر را درک میکنیم برخی دیگر هم نه! گیرایی چندان بالایی ندارند! نمونه اش هفته پیش! از کتابخانه ملی بر می گشتم. یک خودرو 206 از روبرو می آمد مثل همیشه فورا چراغهایی را خاموش کردم. ولی طرف متوجه نشد. راه دادم رد شود ولی نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. بوق زدم که توقف کند. گفتم حتی اگر حق با شما هم باشد نباید چراغهایتان را روشن نگه دارید این یک اصل مهم در رانندگی هست. حق اسیب زدن به چشمان سرنشیان مقابل را ندارید! دیدم که با کمال وقاحت و پررویی چیزی گفت که خودم را به نشنیدم زدم! شب بخیر گفتم و به مسیرم ادامه دادم. ترجیح دادم مجادله نکنم. به عنوان یک کتابدار، وظیفه ام را انجام داده بودم.  یاد آن حکایت معروف افتادم:

شخصی دمرو خوابیده از جوی آب می خورد.
کسی باو رسید و گفت:
" اینطوری آب نخور. عقلت کم میشه ".
اون شخص او را براندازی کرد و گفت:
عقل دیگه چیه؟ ".
مرد جواب داد : " هیچی با شما نبودم، ببخشید".

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:۳٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

شب سرد بخارا

چند روز پیش بود که بعد از انجام کارهای روزانه، رفتم به سمت مراسم شبهای بخارا. شب دکتر محمد جعفر محجوب بود. از قضا آن شب، بسیار شلوغ بود. به سختی از دانشگاه رسیدم به زعفرانیه. جای پارک نبود. تقریبا 1 کیلومتر دور از محل نشست، پارک کردم و برگشتم بالا. خیلی دیر رسیدم. ساعت 7 بود. ولی آن شب مراسم هم دیر شروع شده بود و تا هشت و نیم ادامه داشت. استاد کامران فانی نیامده بود. قرار بود سخنرانی داشته باشد. به سخنرانی پروفسور عسکری رسیدم. استاد دانشگاه کابل بودند ایشان.بسیار خوش سخن بود.از کتابداران بدچهره و بداخلاق دانشگاه آکسفورد میگفت که به غایت شامل صفات صلبیه بودند! میگفت میترسیدم هر سال نزد این کتابداران بروم و کارت عضویتم را تمدید کنم. ولی دکتر محجوب توانست به راحتی بدون هیچ چالشی عضو کتابخانه شود. کتابدار با تندی از او پرسیده بود که کدام زبان را بلدی؟ به هر زبانی که مسلطی یک فرم تعهد نامه پر کن! او هم گفته بود کمی انگلیسی، کمی عربی و کمی فرانسه! و این کتابدار بداخلاق بعد از سالها خنده بر صورتش آمده بود. راستش کمی در آن جمع خجالت کشیدم که جماعت بعد از شنیدن این صحبتها دست زدند! احساس کردم همه جمع دل خوشی از کتابداران ندارند..نمیدانم چرا! ما که حری ها و انصاری ها و سلطانی ها را داریم و داشتیم..بگذریم. ماشین جای دوری بود. کمی در آن هوای سرد پیاده روی کردیم. دیروقت بود که به منزل رسیدیم. باید برای کلاس فردا مطالعه میکردم و روی یکی از مقالاتم برای اصلاحش کار میکردم. ساعت 12 بود که کم کم خوابم برد. هفته شلوغی داشتم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱:٤٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

دوباره کتابخانه عمومی

خیلی وقت بود هوای کتابخانه عمومی رفتن داشتم. نمیدانم چرا فرصت نمیشد. عطش خواندن کتابهای تازه. بالاخره پنجشنبه فرصتی دست داد تا بروم و در کتابخانه عمومی ارغوان عضو شوم. یاد روزهایی افتادم که به کتابخانه عمومی بسیج می رفتم. یکی دو بار کارگاه وبلاگ نویسی آنجا برگزار کردیم. خلاصه خیلی کتابخانه خوبی بود. با آقای اسدی که الان به اداره کتاب نهاد کتابخانه های عمومی رفته و نیز مسئول کتابخانه خانم صحرایی، راجع به کتابخانه بحث و گفتگو می کردیم. عصرها هم از آنجا روزنامه ها را می گرفتم. حالا بعد از دو سال وقفه، دوباره فرصتی شد تا عضو یک کتابخانه دیگر شوم. در هوای سرد پنجشنبه صبح وارد پارک ارغوان شدم. گنجشکها مشغول خوردن صبحانه بودند. تکه نانی پیدا کرده بودند و هرکدام تکی به آن می زدند. خوش به حالشان که غم نانشان را ندارند که کم و زیاد شود. به خرده نانی قانعند و زندگی می کنند و شاکر پروردگارند. از آب نما رد شدم و رفتم داخل کتابخانه. مراحل اداری را یک به یک به جا آوردم! از دادن یک قطعه عکس و سایر موارد. کتابدار امانت گفت که میتوانید 5 تا کتاب امانت ببرید. هنوز جمله اش تمام نشده بود که خود را بین قفسه ها رها کردم. یک..دو..سه..چهار..پنج! خب این پنج تا کتاب من! بعد از ثبت در سیستم، همه را زیر بغلم زدم و  با شعف به سمت منزل حرکت کردم. سعید خان یک گوشه نشسته بود و مشغول مطالعه درسهایش بود. روی کاناپه دراز کشیده و کتاب اول را شروع کردم به مطالعه. متوجه گذر زمان نشدم. ساعت یک عصر بود. کتاب بعدی را شروع کردم. تا شب نشده تمام شد. حجم زیاد نبود. رفتم سراغ کتاب بعدی. به خاطر کارهای منزل، نیمه تمام ماند تا امروز. خدا را شکر امور مربوط به تهیه مشتری برای منزل هم به خیر و خوشی دیشب تمام و خیالمان دیگر از بابت منزل راحت شد. امروز تا عصر مشغول خواندن ادامه کتاب سوم بودم. آنهم تمام شد. این دو روز از آن زمان هایی بود که مدتها دنبالش بودم. هنوز دو کتاب دیگر مانده که یکیشان دختر شیناست. باید کتاب جالبی باشد. شبهای طولانی زمستان فرصت خوبی هست برای مطالعه این کتاب. کم کم باید مطالب کلاس یکشنبه را حاضر کنم. یکشنبه ها با کتابداران سازمان فرهنگی هنری شهرداری کلاس دارم. تجربه خوبی هست. با هم تعامل علمی و تجربی داریم. هوای بسیار سردی است. جرات نمیکنم بیرون بروم قدمی بزنم. تازه از سرماخوردگی نجات یافته ام!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۳:٥٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

حامی ناشران تخصصی رشته مان باشیم

اولین بار که در دوره کارشناسی یک کتاب تخصصی رشته مان را گرفتم، کتاب شناختی از دانش شناسی زنده یاد هوشنگ ابرامی بود. وقتی روی پشت جلد نگاه کردم، دیدم آرم نشر کتابدار روی آن درج شده. آن زمان خوشحال بودم که رشته مان یک ناشر تخصصی دارد که کتاب های رشته به زبان فارسی منتشر می کند. از آن به بعد، کتابهای روز رشته مان را از این ناشر تهیه می کردیم. متعاقب آن، ناشرهای دیگری هم رشد و توسعه یافتند و تولیدات علمی و ثبت تجربیات پژوهشگران رشته مان را منتشر کردند. نشر چاپار، دبیزش، همارا، کتابخانه های رایانه ای عمده ترین این ناشران بوده اند. طی این سالها دانشجویان، اساتید و کتابداران با این ناشران عجین شده اند. نشر کار دشواری است و با چالشهای زیادی روبروست.

اساساً نوشتن، ترجمه  کردن و چاپ کردن یک اثر فرایند فرسوده کننده ای است و شاید زمانی خستگی از تن یک پدیدآور و ناشر در می رود که کتاب به مرحله توزیع برسد و خواننده ای آن را در دست گرفته و مطالعه کند. به هرحال وضعیت ناشران تخصصی رشته مان خیلی جالب نیست. تیراژ کتابها به خاطر استقبال نکردن مخاطبان پایین است و ناشران تخصصی رشته ما مجبورند محتاطانه دست به انتشار کتابها بزنند. در این شرایط، به نظرم می رسد وظیفه ماست که به عنوان پژوهشگر، دانشجو، کتابدار یا مدرس رشته، از این ناشران حمایت کنیم. انتشارات کتابدار، نشر چاپار، همارا، دبیزش و کتابخانه های رایانه ای را دریابیم. این روزها این ناشران غریبند. فقط موسم نمایشگاه کتاب، یادشان نکنیم. ما به آنها مدیونیم. حق زیادی بر گردن ما در توسعه علمی رشته مان دارند.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:٠٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

معجزه عصر ارتباطات

این هفته، بسیار پرکار و شلوغ بود. از یکشنبه که کارگاه گوگل را در ایرانداک داشتیم تا جلسات دفاع فشرده که دانشگاه خودمان و دانشگاه شاهد برگزار شد. برای پایان نامه خانم دهقانی که راهنمایش بودم خیلی وقت گذاشته بودم. ولی باز چند نکته از زیر دستم جامانده بود. با این حال، خوشحالم که بخش نتیجه گیری اش را خیلی خوب و تحلیلی کار کرده بود. هر چند که ساختار کارش باید دوباره عوض شود. به هرحال داشتن گزارش پیشرفت و مقاله از مواردی هست که دانشجوها باید داشته باشند و اگر نباشد از نمره شان کم می شود. دو کار دیگر در دانشگاه شاهد بود که داورشان بودم. کارهای تمیز و بکری بودند. فرصت نکرده بودم دیروز ناهار میل کنم. بعد از جلسات دفاع رهسپار منزل قبلی شدم. یک قرار کاری آنجا داشتیم. کمی در پارک آنجا قدم زدم و یاد گذشته ها کردم. پیامک آمد که قرار کنسل شده! اینبار باید به مهمانی می رفتیم. بعد از شام، کمی استراحت کردم و بعد یکی از اقوام را که رهسپار نایین بود به ترمینال ارژانتین رسانیدم. بندگان خدا دیرشان شده بود و تقریبا عین یک جت از افسریه به سمت میدان ارژانتین راندم! خوشبختنه به موقع رسیدیم. بدون هیچ دردسری! ساعت یک ربع به یک بود که رسدیم منزل خودمان. کمی در گروههای موبایلی گشتم و دیدم یک گروه جدید هست که مرا عضو کرده اند. کمی دقت کردم و دیدم عجب! دوستان دوران کارشناسی هستند! بعد از 12 سال همدیگر را پیدا کردیم! چقدر چهره شان تغییر کرده بود. سپیدی مو..فربهی شکم..انگار نه انگار که همان پسران کتابداری ورودی 1378 بودند...یکی کتابدار شده، یکی معلم، یکی کار ازاد، یکی مجری رادیو، یکی هم استاد دانشگاه در یک رشته دیگر! واقعا این ابزارهای ارتباطی چه معجزه ای می کنند! سعید هم یکی دو ساعتی است منزل ماست. از شبکه نمایش برای دهمین بار فیلم پاپیون را دیدم و واقعا لذت بردم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٤:٥٦ ‎ق.ظ ; جمعه ٢ بهمن ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

ارزیابی نامحسوس کتابداران

طبق عادت همیشگی هنگام بازگشت به منزل از دانشگاه داخل خودرو رادیو نمایش را گوش میکردم. این بار ماجرا مربوط به یک بیمارستان بود. انترن های بیمارستان یک روز متوجه می شوند بیمارستان از رفت و آمد دانشجویان سال سوم پزشکی شلوغ شده. وقتی علت را جویا شدند فهمیدند که قرار است آن روز این دانشجویان آموزش حضوری در بیمارستان داشته باشند و انترن ها باید به آنها آموزش دهند. برخورد انترن ها جالب بود. یکی با خوشرویی هر چه میدانست به دانشجویان یاد میداد و آنها هم با شوق و ذوق کار را انجام میدادند. چند نفری مشغول کار بودند و چندان اعتنایی به دانشجویان نداشتند و برخی دیگر هم بسیار بد اخلاق و تندخو با دانشجویان رفتار میکردند. وقتی روز کاری به پایان رسید یکی از انترن ها به یک دانشجو گفت تو آدم با استعدادی بودی ولی دلم نخواست چیزی یادت بدم چون منش من اینه! دانشجوی مذکور هم در جواب گفت خیلی خوب شد دیگه شما را نخواهم دید. ولی بیشتر مراقب اخلاقتون باشید. متاسفم که مجبور شدم نمره ضعیفی را برای ارزیابی شما بدهم. چون امروز ما دانشجویان باید شما انترن ها را ارزیابی می کردیم تا سر انترن انتخاب می شد. شما مردود شدید!

با خودم فکر میکردم محیط کار دانشجویان پزشکی و علم اطلاعات هردو مشخص است. ولی آیا واقعاَ برنامه ای داشتیم که درصد بالایی از کلاسهایمان را در کتابخانه تشکیل دهیم و دانشجویان را به فعالیت در این محیط تشویق کنیم؟ آیا شده از دانشجویان رشته برای ارزیابی کتابداران به عنوان کارورزی استفاده کنیم؟ بد نیست کمی عمیق تر راجع به این موضوع فکر کنیم!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٥:٢٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

روزانه هایم...

دیروز جلسه دفاع از پایان نامه در دانشگاه الزهرا بود و موضوع پژوهش هم حفاظت دیجیتال آرشیو بود. خیلی وقت بود در حال و هوای آرشیو نبودم و دوباره احساس کردم باید به سمت این حوزه مورد علاقه ام برگردم. دیروز مجالی برای دیدار اساتیدم آقایان دکتر رضایی شریف آبادی و دکتر غائبی بود. گپ و گفتی با هم داشتیم درباره تغییر مقررات آموزشی و این جور مسائل. خانم پناهی وحید هم که از رساله کارشناسی ارشد خود دفاع می کرد بسیار مسلط بر موضوع بود و البته اولین دانشجوی آرشیویست دانشگاه الزهرا هم محسوب می شد. جلسه که تمام شد، با بی آر تی برگشتم دانشگاه. باران می آمد. ماشین را دم در دانشگاه پارک کرده بودم که در سربالایی اذیت نشوم. ساعت 13 امتحان درس مبانی داشتم. دانشجوها آمده بودند و راجع به مسائل درسی سوال می کردند. برای همین امتحان با ده دقیقه تاخیر شروع شد. سوالات کاملاً تشریحی و تحلیلی بود و مثل همیشه خواسته بودم دانشجوها تفسیر کنند نه اینکه حفظیات را به من پس بدهند. بعد از امتحان به سالن ورزش رفتم و تا ساعت 5 با همکاران مشغول فوتبال شدیم مثل هر هفته. امروز هم مشغول کارهای پژوهشی ام شدم تا ساعت ده که جلسه شورای سایت را داشتیم. جلسه خوبی بود. اما بعد از ظهر کمی حالم بود. یعنی حالم گرفته بود و دلخور بودم. نمیدانم به خاطر ابری بودن هوا بود یا هر چیز دیگر! بگذریم دیگر. تمام شد و رفت پی کارش! برگشتم دفترم. نشستم و کمی با خودم فکر کردم. آرامتر شدم. بعد برگه های امتحانی را تصحیح کردم. هنوز زود است نمره هایشان را وارد سیستم کنم. باید صبر کنم تا پروژه هایشان را هم تحویل بدهند. یکی از مقالاتم را کامل کردم و برای یکی از مجلات که خواسته بودند اصلاحش کنم فرستادم. حوصله نداشتم ماشین را با خودم ببرم. پیاده برگشتم منزل...کمی حالم بهتر است...بهتر خواهم شد...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٧:۳۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

یادداشتهای روزهای سرد

گفتم دو روز بود که ماشین را با خودم نمی بردم. ولی دیروز دیگر خیلی سرد بود ضمن اینکه فردایش هم تعطیل بود و احنمال می دادم روآی نازنازی خاکستری دیگر یخ بزند! دیروز روز پرکاری بود. تقریبا در آیتمهای روزانه کاری ام 15 مورد را نوشته بودم که به 13 موردش رسیدم دست یازم! دانشجویان کارشناسی درس مبانی کامپیوتر پروژه هایشان را آورده بودند و التماس دعای کم کردن جزوات را داشتند. با خنده ای معنی دار بدرقه شان کردم! بابت تفاهم نامه همکاری گروه با فلان سازمان پیگیری کردم. احتمالا در هفته جدید پاسخم را بدهند. برای راه اندازی مجله تخصصی رشته مان در دانشگاه مشغول تکمیل فرمهای مربوط شدم. تا حدی پیشرفتم. ولی خیلی طولانی و خسته کننده بود. گذاشتمش برای روزهای بعد. برنامه های کاریم را نگاه کردم. دیروز جشن کتابیار بود. یادم رفته بود بروم. ولی به هرحال اگر هم یادم بود نمیشد این همه راه بکوبم تا فرهنگسرای بهمن! آنهم در این برودت و آلودگی هوا. شرمنده دعوتشان شدم. به کتابخانه سری زدم. چند تا مجله تازه رسیده بود. گذاشتمشان روی قفسه نشریات جاری. چرخی زدم و دیدم خبر تازه ای آنجا نیست. ناهار را با دکتر عرفان منش خوردیم. بحث فعالیت روزانه گروه بود سر ناهار. برای بعد ازظهر برای گزارش پیشرفت پایان نامه دانشجویان برنامه ای نوشتم و در تلگرام فرستادم. البته قبلش از دوستان گروه نظرخواهی کردم. پایان نامه خانم ولی زاده را با دقت خواندم. مشاورش هستم در این رساله. نظراتم را نوشتم و فرستادم. پایان نامه خانم اعرابی را هم همینطور. کارش تمیز بود و ایراد خاصی نداشت. میگفت طلسم اولین بیست شکسته شود! نمیدانم! از قدیم گفته اند بیست مال خداست! ولی از حق نگذریم کار شایسته ای بود. شنبه این هفته جلسه دفاعش هست. پایان نامه خانم دهقانی را هم خواندم. هنوز خیلی کار دارد. سوالات درس مبانی کتابداری را طرح- تایپ و پرینت گرفتم. به آموزش تحویل دادم. دیگر سرگیجه داشتم از شدت کارهای زیاد! یکی دو تا مقاله ای که رویش کار میکردم برای دو کنفرانس داخلی و خارجی فرستادم. باشد که پذیرفته شوند! ساعت شش و نیم بود که به اتفاق دکتر زین العابدینی دانشگاه را ترک کردیم. ایشان ایستگاه بی ار تی پمپ بنزین اتوبان چمران پیاده شد. منهم آمدم دور بزنم به سمت پارک وی. صدای عجیبی از کاپوت ماشین آمد و بعد چراغ دینام روشن شد! یا جده سادات! چی شده؟! به سرعت خودم را به ورودی صدا و سیما رساندم و آنجا توقف کردم. کاپوت را زدم بالا. عجبّ! تسمه دینام پاره شده! تسمه فرمان هم از جایش درآمده! جل الخالق! حالا چه کنم در این سرمای بی پیر؟! پیاده و تسمه به دست تا مکانیکی سر پارک وی رفتم. آنجا تسمه نداشتند برگشتم سر ولنجک. مکانیکی آنجا هم بسته بود. شب سردی چنین حائل کجا دانند حال ما سواری های تند رو؟! تلفن زدم امداد خودرو. تقریبا 30 ساعت بعد در حالیکه از سرما روی پایم بند نبودم رسید. جوانکی خوشرو و کار بلد بود. ده دقیقه نشد که کارش را انجام داد و وقتی خیالش راحت شد گفت دیگه تمامه. هزینه اش را حساب کردم و به سمت منزل حرکت کردم. بعد از شام از فرط خستگی سریع چشمانم بسته شد. صبح هم که رهسپار کتابخانه ملی شدیم تا روز تعطیل را در فضای آرامش بخش اینجا طی کنیم. بخش نشریات- بخش آرام و مورد علاقه من...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٩ دی ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

ما کتابداران بی ماجراییم؟!

گوش دادن به نمایشهای رادیو نمایش عادت هر روزه ام شده. داخل خودرو، در محل کار، هنگام پیاده روی. یکی دو روز است با وسیله نقلیه شخصی به خاطر آلودگی هوا رفت و آمد نمیکنم. روآی خاکستری را دانشگاه میگذارم و می روم با اتوبوس به سمت منزل. دیشب هم هنگام بازگشت به منزل آنقدر محو نمایش رادیویی شده بودم که سه ایستگاه زودتر پیاده شدم اشتباهی! ولی در طول 30 دقیقه پیاده روی اجباری دو نمایش زیبای رادیویی گوش دادم. ولی در راه فکر میکردم این همه تنوع در موضوعات نمایشی رادیو هست از دفاع مقدس بگیرید تا زندگی سمسارها و پزشکان و خلاصه همه چیز جز کتابداران. یعنی ما هیچ سوژه ای نداریم مطرحش کنیم؟ هیچ اتفاقی جالب یا قابل تامل در کتابخانه هایمان رخ نمیدهد؟ میترسم فکر و نگاه ما کتابداران هم فقط به ار اف آی دی و میز امانت محدود شده باشد!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:٥٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٧ دی ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

زمستان است...

عجب سرمایی شده امسال! دیگر نمیتوان بدون بالاپوش یا کلاه و شالگردن بیرون رفت! از بچگی علاقه ای به این کلاههای زمستانی نداشتم و هیچ وقت هم عادت نکردم سرم بگذارم ولی این سرمای عجیب امسال و البته بالا رفتن سن و رسیدن به میانسالی، باعث شده که در روند پوشش زمستانی ام تغییر عقیده دهم! دانشکده ما که دیگر از همه جا سردتر است. ولی شخصاً سرما را به گرما ترجیح میدهم. احساس میکنم میزان مدنیت انسانها در زمستان بیشتر است و حداقل بازدهی فکری خودم نسبت به تابستان افزایش می یابد. البته اگر فکری باشد! کلاسها مدتی است که به پایان رسیده و ماراتن نفس گیر این ترم تمام شد. کلاسهای مجازی از یک طرف و ضبط دروس ترم جدید و ازطرف یگر هم کلاسهای حضوری. شکر خدا نیمسال پرکاری بود و از این بابت خوشحالم.

در یکی دو هفته اخیر هم برنامه های مختلفی برگزار شد. از جشنواره ادکا بگیرید که راجع به آن صحبت رفت تا دیروز که مجمع عمومی ادکا برگزار شد. کتابخانه مرکزی دانشگاه شهید بهشتی میزبان این مجمع بود. یادم آمد به آذرماه 1385 که باشگاه پژوهشگران جوان میزبان مجموع عمومی ادکا بود. ادکا نه ساله شد. به همین سرعت و با چالشهای بسیار البته! یک بار دیگر آقای مهدی رحمانی دبیر ادکا شد و از این بابت به خودم می بالم، ببخشید گروهمان، که چنین دانشجویی داریم. پر شور، فعال  و کوشا. امیدوارم بتواند امسال هم لیدر خوبی برای ادکا باشد. امسال از 15 دانشگاه کشور در مجمع حضور داشتند و این خیلی مورد نادری بود. سمنان، زابل، قم، تبریز شهرهایی هستند که در ادکای امسال نماینده دارند البته غیر از دانشگاههای علوم پزشکی تهران و ایران و علامه. ولی باز هم چشممان به در خشک شد و از دکایی های گذشته خبری نبود. بگذریم. این هفته جشنواره پژوهش کتابخانه ملی توام با چهلمین روز درگذشت زنده یاد استاد سلطانی برگزار شد. به عمد نمی گویم مادر کتابداری که نگویند دوباره فلانی از روی بیکاری برای رشته، پدر و مادر می تراشد! سید جلال عزیز مجری برنامه بود و برنامه را هدایت میکرد.

فیلم کوتاهی هم از زندگی زنده یاد سلطانی پخش شد که واقعاً تاثربرانگیز بود. حرفه ای زندگی کرد و حرفه ای از دار دنیا رفت. چه سعادتمند بود...پیشنهاد میکنم که حتما کتاب خاطراتش را بخوانید. کمتر کسی در دنیای کتابداری مثل او پر شور و جدی پیدا می شود. خیلی ها که زورشان می آید برای یک نشست انجمن تا کتابخانه ملی از آن سر تهران بیایند ولی ایشان در سن 80 سالگی با جدیت از صبح تا عصر کار می کرد! ما جوانها باید کمی شرمنده باشیم به خاطر راحت طلبی مان! به هرحال، از برگزیدگان بخش پایان نامه و کتاب تقدیر شد. رساله دکتری دوست پاکدل، بی ریا، صمیمی و عزیزم دکتر محمدخان زره ساز برتر شد و ریا نباشد کتاب ترجمه ما نیز! فعلاً بازار تبریکات گرم است! استاد به دانشجو، دانشجو به استاد، همکار به همکار! به قول معروف، نسکافه داغش خوب است! قربان خاک پای جواهرآسای! جلسه خوبی هم این هفته با سازمان فرهنگی هنری شهرداری داشتیم برای یک سری کارگاه آموزشی. آقای محسنی و حافظیان هم بودند. برنامه ریزی خوبی شد امیدوارم دوره خوبی باشد. از شنبه امتحانات شروع می شود. سوالات شنبه را آماده کرده ام. به نظرم کمی تحلیلی شده و نیاز به فکر زیاد دارد! دانشجویان التماس دعا داشتند و گفتیم محتاجیم به دعای فراوان! راستی همگی برای سلامتی و بهبودی برادر آقای پیروزابراهیمی جعفری که مدتی است به سرطان مبتلا شده دعا کنیم. خدا این جوان رعنا را خودش حفظ کند...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٧:٢٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳ دی ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

آیا واقعاَ حرفه ای هستیم؟!

بعد از ظهر امروز به اتفاق دوستان رهسپار محل برگزاری جشنواره برترین های کتابداری ایران شدیم که چهارمین دوره اش برگزار می شد. اولین بار این جشنواره سال 1387 برگزار شد. با چه جمعیتی و چه استقبالی! اما حیف که آنهمه زحمت به خاطر بی تجربگی و تلف کردن زمان بسیار هدر رفت. دومین دوره نیز بسیار با شکوه بود و در کتابخانه ملی برگزار شد و گذشته از این ادکایی ها از مشکلات دو سال پیش درس گرفته بودند. سومین دوره هم بدون مشکلی در دانشگاه الزهرا برگزار شد. امسال نیز این جشنواره در دانشگاه علامه طباطبایی البته در دانشکده اقتصاد به اجرا درآمد. تا جایی که از نزدیک در جریان هستم ادکایی ها و به ویژه شخص آقای رحمانی به شدت تحت فشار بودند و این جشنواره نیز با کمترین هزینه و با جیب نسبتا خالی ادکایی ها ولی با حمایت شرکت پیام حنان-وزارت علوم- دانشگاه شهید بهشتی و علامه به خوبی و سادگی برگزار شد. واقعا از آنجایی که سالهاست در جریان کار ادکا هستم و امسال هم بیشتر می دیدم که این دانشجویان با چه شور و حرارتی کار می کنند و زحمت می کشند و از هیچ وسیله ای و رسانه ای هم برای اطلاع رسانی دریغ نکردند. از چاپ پوستر بگیرید تا بهره گیری از فضای مجازی و غیره.

 اما از سر شب تا به حال هر چه فکر میکنم یک نکته برایم معماست و حل نمی شود! گرفتاریها- جلسات- کلاسها- نشستهای همزمان قابل توجیه است و حرفی در برابر آنها نیست. ولی از دانشجویان این رشته انتظار بیشتری می رفت.انگار دیگر دانشجویان نسل جدید رشته مان به هیچ چیز در این حوزه دلبستگی و ارتباطی ندارند جز یک تکه پاره آجری که اسمش تبلت است و زندگی شان در آن سپری میکنند! آیا واقعا باید یک نفر از دنیا برود تا همه دور هم جمع شوند و همدیگر را ببینند و دانشجویان هم بتوانند با بزرگترهای خود و پیشکوستهای خود آشنا شوند و از کسانی که امروز تقدیر شدند الگو بگیرند؟ واقعا دیگر نمیدانم اسم این قضیه را چه بگذارم. بی انگیزگی؟ بی تفاوتی؟ بی حوصلگی؟ نمیدانم! البته این نخستین بار نیست که شاهد این موارد هستیم. چنیدن سال است برخی کارگاهها و نشستهای انجمن کتابداری را هم اینگونه می بینیم. واقعاَ اینطور نمیشود همیشه عده ای داخل گود زحمت بکشند و بار اصلی روی دوششان باشد و دیگران نظاره گر و گاهی هم با چشمان بسته فقط ایراد گیرنده باشند!

واقعا نمیدانم و نمیخواهم قضاوت عجولانه ای داشته باشم. ولی فکر میکنم دل مشغولی های کوچک و زودگذر دنیا ما را مشغول کرده که از همدیگر غافلیم- از رشته مان غافلیم-از حرفه مان غافلیم- شاید خیلی چیزهای مهمتر از حمایت از یک نهاد خودجوش علمی دانشجویی در رشته مان وجود دارد و ما بیخودی این سالها وقتمان را تلف کرده ایم برای پروبال دادن به این دانشجویان. شاید ما داریم اشتباه میکنیم که وقت خود را با انجمن و ادکا می گذرانیم! گویی خیلی از ما اجتماعی بودن و کتابداری اجتماعی را فراموش کرده ایم. اصلا نمی دانیم چرا در این حرفه و این رشته ایم. به صحبتهای امروز اقای عمرانی درباره زنده یاد پوری سلطانی فکر میکردم. ایشان میگفتند که مرحوم سلطانی یک حرفه ای تمام عیار بود. از هشت صبح تا چهار بعد از ظهر کار می کرد و تازه خودش را وقف انجمن و خبرنامه اش کرده بود. واقعاَ نمیدانم ما به خصوص نسل جدید حرفه ای هستیم؟ حرفه ای کار میکنیم؟ حرفه ای فکر میکنیم؟ حرفه ای با جامعه در ارتباطیم؟ به نظر نمیرسد! حداقل درصد بالایی از ما اینطور نیستیم. همه چیز در کار شبه حرفه ای- خیال پردازی- بازی در فضای مجازی و غیره خلاصه نمیشود. نسل جدید قرار است آینده حرفه را بسازند. هم باید تقویتشان کرد و هم خودشان باید قدر خودشان را بدانند یا به قول خانم میرهادی ( به نقل از آقای عمرانی) دانشگاه خود باشند.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:۱۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

درباره کتابخانه مرکزی دانشگاه دهلی

این کتابخانه در سال 1922 به همت شیالی رانگاناتان تأسیس شد. اکثر دانشجویان تحصیلات تکمیلی از این کتابخانه استفاده می کنند. کتابخانه مرکزی دانشگاه دهلی دارای بخشهای مختلفی نظیر خدمات فنی، نشریات، بخش مرجع، بخش گردش و امانت، بخش مدیریت، و بخش عضویت است و هر بخش رییس مخصوص خود را دارد. نشریات به صورت آنلاین در اختیار کاربران است و بیش از 62 پایگاه اطلاعاتی در این کتابخانه موجود است. در مجموع یک میلیون و 450 هزار عنوان کتاب، 1300 عنوان نشریه و 13400 پایان نامه، در مخزن این کتابخانه قرار دارد. از آنجا مؤسس این کتابخانه رانگاناتان بوده، رده بندی کتابها بر اساس رده بندی کولون است. این کتابخانه دارای 45 کارمند است. دکتر سینگ رئیس این کتابخانه و آقای سلیم انور مسئول بخش منابع فارسی زبان است.طی مقالاتی که با دکتر سینگ داشتیم یک جلد کتاب شعر فارسی اثر شاکر نایینی به عنوان هدیه به کتابخانه دادیم!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٥:٠۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

و حالا بازگشت

پرواز برگشتمان خیلی خوب و نرم بود. البته کمی در فرودگاه معطل شدیم. نکته جالب این بود که ماموران فرودگاه، از ورود همراهان مسافران به داخل جلوگیری می کردند. یعنی فقط با در دست داشتن پاسپورت و بلیط اجازه ورود میدادند. صف کانتر هواپیمایی ماهان بسیار شلوغ بود و تقریبا بعد از سی دقیقه نوبت به ما رسید. بعد از گرفتن کارت پرواز دوباره از مرحله بازرسی رد شدیم و دیگر منتظر اعلام سوار شدن بود. کمی در فری شاپ فرودگاه چرخیدیم و تعدادی بیسکویت و شکلات خریدیم. البته میخواستیم یک دستگاه کتابخوان بخریم که دیدیم حدود هفت یورو بود و جیبها دیگر خالی شده بود! پرواز با سی دقیقه تاخیر انجام شد ولی خوب بود. تقریبا تمام 4 ساعت مسیر را خوابیدم. به شدت گلودرد داشتم و بی حال بودم. تنظیم خوابم در این یک هفته به هم خورده بود و آلودگی هوای دهلی نیز مزید بر علت بود. هواپیما نشست. طبق معمول، مردم زود پاشدند تا زودتر برسند! به کجا نمیدانم! نمیدانم چه عادتی است که وقتی هنوز هواپیما روی زمین حرکت می کند همه بلند می شوند و توی صف می ایستند و غر میزنند که چرا در باز نمیشود! نمیدانم قرار است از چه عقب بمانند؟! تهران، بارانی و هوا تمیز بود. بعد از تحویل بارها از هم جدا شدیم. اتوبان خلوت بود و ما خسته. راننده هم حوصله اش از سکوت ما سررفته بود. تلفنی با دوستانش صحبت می کرد. آب و هوای تمیز را وارد ریه هایم می کردم. ولی بدجوری مریض شده بودم. سری قبل هم در سنگاپور همینطور مریض شدم و به قول معروف، آخر سفر برایم بی هیجان شد! بعد از هفته ای پرکار و پر رفت و آمد در هوای دهلی، اکنون یک دوش داغ! یاد مایکل داگلاس در فیلم بازی افتادم که بعد از بازگشتش از مکزیک زیر آب داغ دوش از خوشحالی فریاد می زد!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:٤٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳ آذر ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

دیار هندوها (4)

در یک روز مانده به پایان اقامتمان در هندوستان، تصمیم گرفتیم از آرشیو ملی هند دیدن کنیم. با دکتر پی کی جین هماهنگی های لازم انجام شد و مقرر گردید روز بعد یک ون سوزوکی دنبال ما بیاید. با آقایان دکتر قاضی و زین العابدینی هم هماهنگ کردیم. روز بعد ساعت 9 از مهمانسرا به سمت آرشیو ملی حرکت کردیم. پرفسور کیم هم با ما آمد. در طول راه از ترافیک خیابانها صحبت کردیم و اینکه رفتن به کتابخانه و دیدن آرشیو بر خرید از بازار ارجحیت دارد! در بدو ورود به محل آرشیو ملی هند که نزدیک ایندین گیت بود گفتیم ما چند نفر محقق هستیم که قصد داریم از این محل دیدن کنیم. پاسپورت مرا گرفت و در دفتری ثبت کرد و بعد برای همه ما رسید ورود صادر کرد. بدون هیچ سوال دیگری! راحت وارد آرشیو شدیم. حیاط بسیار بزرگ آن جلب نظر می کرد و شعارهای مربوط به حفاظت و نگهداری آرشیو که حالت تبلیغاتی برای آرشیو و مفاهیم آن داشت. وارد ساختمان که شدیم نگهبان برگه را گرفت و پاره کرد که احتمالاً نشانه ای از تایید ورود ما بود. در آنجا مجموعه نهرو(جواهر نعل) را دیدیم و بعد خواستیم که کسی ما را به مدیریت آنجا معرفی کرند. مدیر آنجا خانمی جوان بود که قبل از ما داشت با یک محقق فرانسوی درباره کارش گفتگو و نامه های درخواست او را بررسی می کرد. از آنجا که آن جوانک محقق که اسمش روی پروژه آرشیو دیجیتال کار می کرد کارت ویزیتم را به او دادم و ایمیلش را برای مکاتبات بیشتر گرفتم. البته این توصیه پروفسور کیم بود. آنجا متوجه شدیم که این مرکز آرشیوی از نرم افزار به اسم AIMS استفاده می کند که سرنامه Archival Information Management System بود و به نظر می­رسید که از اکثر استانداردهای آرشیوی استفاده می کردند. بعد از آن به دیدار معاونت آرشیو ملی هند رفتیم. بسیار خوش برخورد و مودبانه بود و به معرفی فعالیتهای این مرکز پرداخت. او می گفت آرشیو سازی هزینه بسیار زیادی دارد و ما مدارکی به بیش از 90 زبان دنیا را داریم. او میگفت هر ماه یک متخصص آرشیوی از آرشیو بریتانیا برای آموزش آرشیویستها به اینجا می آید. بعد نوبت به ما رسید که خودمان را معرفی کنیم و کارتهای ویزیت را رد و بدل کنیم. بروشورهای مربوط به مرکز آرشیو را به ما دادند و بعد گفتند که ما اینجا دانشکده علوم آرشیوی داریم! بعد از پذیرایی مختصر و گرفتن عکس یادگاری با مدیران، به بخش مرمت و نگهداری رفتیم. آنجا طرز اسیدزدایی و مرمت اسناد تاریخی قدیمی را نشان دادند.

 روش بسیار بدوی. در یک فضای غیر استاندارد کم نور و رو به تخریب! حتی از اسناد تقریباً چیزی نمانده بود و موریانه قبلاً سلام و علیکی با آنها کرده بود. به هرحال با شیوه بازسازی اسناد در این مرکز آشنا شدیم. چند نسخه خطی فارسی مربوط به سیصد سال پیش هم برایمان آوردند که بالاخره معلوم نشد این برای چیست و موضوعش چه بوده! به هرحال، مرکز آرشیوی را بعد از یک ساعت بازدید ترک کردیم. پرفسور کیم هم از ما جدا شد و رفت به مهمانسرا که به فرودگاه برود. راننده ون که اسمش مستر سینگ بود و ما به او مایکل شوماخر می گفتیم، چون بسیار تند و خطرناک رانندگی می کرد والبته این یک رسم در دهلی بود انگار! همراه او به معبد همایون رفتیم. یکی از امکان تاریخی دهلی...جالب بود که خیلی به آنجا هم رسیدگی نشده بود و در مرمت هم چندان جدی نبودند. ولی مکان بسیار باشکوهی بود. نکته جالب توجه حضور دانش آموزان مدرسه در این مکان بود که گویا درس تاریخشان را آن روز برای دیدن این مکان تاریخی و دیدن آن و شنیدن توضیحات معلمشان می گذراندند. به این فکر میکردم که در قدیم پادشاهان با چه حوصله ای و با چه دقتی این امکان را می ساختند و چطور در این مکان زندگی می کردند. معبد همایون که مسجد جامع هم در آنجا هست از آثار دوره اسلامی بود. روی دیوارها آیات قرآن و نیز اشعاری به زبان فارسی و اردو درج شده بود. بعد از بازدید این مکان راننده ما را به جمپث بازار برد تا ادویه و چای مخصوص هندی را بگیریم. بعد از این خرید مختصر به مکانی شیک رفتیم برای صرف ناهار. مستر سینگ هم مهمان ما شد. نکته جالب بعد از ناهار نمایش مارها بود! البته من جرات نکردم ولی دوستان با انداختن مارها دور گردنشان عکس یادگاری گرفتند. به هرحال، مرتاضی که نی لبک می زند و مار از داخل سبد بیرون می آید جزئی از هند است و نمیشد بدون دیدن آن هند را ترک کرد...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٥:٠۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳ آذر ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

دیار هندوها (3)

صبح روز پنجشنبه، 26 نوامبر، روز اول کنفرانس بود. بعد از صرف صبحانه با سرویس همایش رهسپار آنجا شدیم. در محل ثبت نام 300 دلار از ما گرفتند و زیر بار تخفیف هم نرفتند! جلوی اسمم را امضا کردم و بعد آی دی کارتم را دادند که به گردنم آویزان کنم. بسته فرهنگی شان هم در یک فولدر بود. گفتند چون شب قبل به همسرتان کوله پشتی دادیم دیگر به شما تعلق نمی گیرد! کمی صبر کردیم تا دکتر زین العابدینی و دکتر قاضی هم آمدند. آنها هم ثبت نام کردند و بعد از انداختن چند تا عکس یادگاری با بنر بزرگ کول نت به سالن همایش رفتیم و درست در ردیف دوم نشستیم. افتتاحیه همایش چند سخنران داشت. دکتر پی کی جین دبیر اجرایی، دکتر کرشمر رئیس علمی همایش، دکتر گانگولی از اساتید کتابداری هند، دکتر رائو سردبیر مجله کول نت و رئیس دانشکده توسعه اقتصادی که همایش آنجا برگزار می شد. اکثر این افراد به حضار خیر مقدم گفتند ولی به نظرم سخنرانی دکتر رائو از همه منطقی تر آمد. از نظر او علم سنجی با چالش کمیت گرایی مواجه شده و فقط به شمردن تعداد آثار و نیز استنادها می پردازد. در حالیکه از کیفیت آثار علمی و نیز ارتباط بین پژوهش و صنعت غافل شده است. تمامی سخنرانی ها از طریق وب کست در یوتیوب پخش می شد و هم اینک نیز قابل دانلود است.

بعد از سخنرانی ها که چیزی حدود یک ساعت طول کشید به هرکدام از مسئولان همایش یک دسته گل و تندیسی داده شد. بعد نوبت پذیرایی رسید که در بیرون از سالن همایش بود. در حین بیرون رفتن آقایی را دیدم که خیلی شبیه ایرانی ها بود. رفتیم جلو و سلام کردیم. تا گفتیم حال شما چطوره؟! و طرف با زبان خودش صحبت کرد فهمیدیم اشتباه کردیم و گویا تنها ایرانیان حاضر در کول نت امسال فقط ماییم! او و چند نفر از دوستانش از کشمیر آمده بودند. تیپ و ظاهرش کاملاً شبیه ایرانی ها بود و ما فکر کردیم هموطنان ما از دانشگاههای دیگر ایران هستند. پذیرایی شامل نسکافه، کمی کیک، آب معدنی و یک سمبوسه بسیار تند بود. کیک که بسیار چرب بود و نخوردم ولی سمبوسه تند جای شما خالی خیلی چسبید!

تا قبل از شروع همایش سری به بخش پوسترها زدیم. واقعاً برخی کارها خیلی ابتدایی بود و قدیمی! بیشترشان هم فقط داده هایی از اسکوپوس یا وب آف ساینس استخراج کرده و چند تا نمودار از آن در آورده بودند. در آنجا واقعاً غبطه خوردم به هوش دانشجویان خودمان و کیفیت بالایی که کار آنها دارد. واقعاً برخی از مقالات اصلا و ابدا در حد یک همایش بین المللی نبود. بخش غرفه های ناشران و نمایشگاهها هم فقط یک بخش اضافی بود. چون ارزش افزوده ای نداشت و غالباً هم خالی بود. حتی غرفه تامسون رویترز هم سرویس خاصی به مخاطبان نمی داد. بعد از بیست دقیقه تنفس به سالن همایش بازگشتیم و سخنرانی ها را می شنیدیم. یک نکته جالب این بود که سخنران کلیدی مثل لامیر از فرانسه یا مارتین میر از آلمان اصلا توجهی به پنل نداشتند که مرتب اعلام می کردند وقتشان تمام شده! دکتر گرانت، یک انگلیسی بسیار مقرراتی در هر ده ثانیه کاغذ وقت تمام است را بالا می گرفت! ولی انگار نه انگار! بیشتر سخنرانها بیشتر از حد وقتشان صحبت می کردند و این جالب نبود. تقریباً همه نشستها همراه با پرسش و پاسخ بود و نشان میداد بیشتر مخاطبان در سالن حواسشان جمع است و روحشان جای دیگری نیست!

از آنجایی که چمدان ما در روزی که به فرودگاه دهلی رسیده بودیم احتمالا توسط کارگران گرامی فرودگاه پاره شده بود همراه با یکی از کارکنان اجرایی همایش به داخل شهر رفتیم تا جایی را برای تعمیر چمدان پیدا کنیم. بنابراین برخی سخنرانی های عصر را نبودیم. جای بسیار کثیف، شلوغ و در هم و سرشار از صدای بوق و دویدن سگهای مختلف! چمدان را به تعمیرکار سپردیم و طی کردیم که 180 روپیه فقط بگیرد. بعد از آنجا گریختیم و به محل برگزاری همایش رفتیم. عصر، برنامه فرهنگی همایش بود و هندیها اشعار معروف خود را میخواندند. بعد از مراسم، شام را که شامل سیب زمینی سرخ کرده و پنیر کباب شده و سایر مخلفات تند و اسپایسی بود صرف کردیم. سر میز ما دکتر ولتمن نشسته بود و راجع به مسائل مختلف از جمله تاریخ علم صحبت کردیم. این آقای ولتمن فرد بسیار جالبی هست که بعداً راجع به او صحبت خواهم کرد. خلاصه روز اول همایش تمام شد و خسته و له و لورده به مهمانسرا بازگشتیم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٢:٤۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد