كتابداران فردا

دیروز شنبه نسبتاَ پرکاری بود. به اتفاق مهندس صالح نیا نزدیک به یک ساعت روی وب سایت کتابخانه دانشکده کار می کردیم تا اصلاح شود و شکیل تر باشد. فعلا بد نیست. خیلی بهتر شده. ولی هنوز جای کار دارد. بنده خدا خیلی با حوصله برای این کار وقت گذاشت. بیمه ماشین را هم عوض کردم. یک مقاله جایی فرستاده بودم که نمیدانم به چه دلیلی که اعلام نکردند رد شد. با مطالعه عمیق تر آن برای مجله دیگری ارسال کردم تا ببینم نتیجه اش چه می شود. به کتابخانه سری زدم. با آقای اسبری درباره قفسه شیشه ای پایان نامه ها صحبت کردیم و قرار شد سی دی ها را وارد قفسه شیشه ای کرده و در جای امنی از کتابخانه نگهداری کنیم.

ساعت پنج و ده دقیقه به سمت منزل حرکت کردم. مسیر نسبتاَ خلوت بود. مثل همیشه در خط مستقیم خودم در اتوبان امام علی درحال حرکت بودم. سمت راستم اتوبوس میدان رسالت و سمت چپم یک پراید و پشت سر اتوبوس یک ریو بود که قصد داشت از بین ما شود. بهش راه ندادم. میخواست از راه سبقت بگیرد که خلاف مقررات است و تازه خطرناک هم بود. ناگهان دیدم یک حرکت چرخشی کرد و جلویم پیچید و طوری حرکت کرد که قصد داشت ماشین را چپ کند. هول کردم و چند تا بوق برایش زدم بی اینکه واکنشی دیگر داشته باشم. کمی که جلوتر رفت سرعت را کم کرد و بعد چنان فحشهایی داد که شیطان از خجالتش رفت که خودش را بکشد! محلش نگذاشتم و مسیر خودم را رفتم. دلم خیلی برایش سوخت. نه او بلکه آدمهای مثل او که مثل ماشین های حمل زباله رفتار میکنند(حتما ایمیلش را خوانده اید). در راه با خودم فکر میکردم کتابخانه و کتابدار برای تغییر این رفتار افراد و عادت دادن آنها به نظم و احترام به حق دیگران چه کار میتواند انجام دهد؟ سکوت؟ معرفی کتاب؟ جلسه نقد و بررسی؟ رفتن درون جامعه؟ رفتن درون خانواده ها؟ کدام راه را باید رفت؟ شاید همه این راهها. بار مسئولیت ما کتابدارها در جامعه بسیار سنگین است و میتوانیم در هر جا اثرگذار باشیم. کافیست که ازلای قفسه ها کمی بیرون بیاییم همه چیز حل است!


نویسنده : Amir Reza Asnafi ساعت ٧:٢٧ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩٢/٢/٢٩


امروز که ایمیلهایم را باز کردم، ایمیل آقای دکتر فرج پهلو را دیدم که گزارش برگزاری مراسم زنده یاد دکتر حری را به قلم آقای فرج اله نوروزی به گروه بحث ارسال کرده بودند. وقتی گزارش را که بسیار مفصل هم بود خواندم، چشمم به تصاویر پیوست افتاد. حال و هوای عجیبی پیدا کردم. آن آمفی تئاتر دکتر پاک سرشت که دو بار در آن از رساله ام دفاع کردم. همان آمفی تئاتری که ردیف دوم صندلیهایش را که پشت سر اساتید بود دوست داشتیم و آنجا می نشستیم. همانجایی که وقتی کولرش روشن میشد دلمان میخواست بخوابیم. دفاع دوستان، هفته پژوهش، انجمن کتابداری شاخه خوزستان، سخنرانی های تخصصی، آزمون ام سی اچ ای و....خلاصه تصاویر حس خاطره انگیزی را منتقل کردند.  در سالن،همه چهره ها، گرفته و غمگین بودند. از دانشجویان بگیرید تا دکتر حیدری و دکتر بیگدلی و دکتر کوکبی که شکسته تر از پیش نشان میدادند. گویی به خاطر می آوردند سالها در همین سال زنده یاد دکتر حری برایشان سخنرانی کرده، یا مشاور و داور پایان نامه ها بوده است. ایمیل دکتر فرج پهلو باز مارا برد به آن سالها. سالهای جوانی و نشاط و گرما. گرمای آموختن و پژوهیدن. باورمان نمی شوداین همه سال گذشته و باز هم آیا بگذرد یا نگذرد؟

امروز بعد از کلاس، یکی از دانشجویان با چهره ای گرفته گفت اگر خوبی بدی دیدید حلال کنید. چون تصورم بر روی شیطنتهای کلاسی شان بود خندیدم و گفتم مهم نیست! تا آمدم بقیه حرفم را بزنم ادامه داد هر لحظه ممکن است اتفاقی بیفتد که دیگر کسی را نبینم. جا خوردم. مثل اینکه مشکلی وجود داشت. آمدم بپرسم چه شده که یکی دیگر از دانشجوها سر رسید و سوالی پرسید و آن آقا هم رفت. نگرانش شدم. دیگر ندیدمش. امیدوارم مورد نگران کننده ای نباشد....


نویسنده : Amir Reza Asnafi ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٢/٢/٢٢
تگ های این مطلب:جلسه دفاع


روز یکشنبه کلاس درس تولید مواد آموزشی طور دیگری برگزار شد. قضیه از این قرار بود که در آغاز ارائه یکی از دانشجویان، برای نوشیدن آب از کلاس بیرون رفتم وقتی خواستم برگردم دیدم از داخل کلاس، سروصدای دانشجویان می آید و دانشجوی ارائه دهنده با فریاد، خطاب به یک نفر از همکلاسیهایش می گوید لطفاً سرجایت بنشین و گوشیت را هم خاموش کن! بحث داشت به جاهای باریک می کشید که ناگهان یک نفر با عصبانیت از کلاس آمد بیرون و در کلاس را به هم زد! با حیرت به این صحنه نگاه کردم و بعد وارد کلاس شدم. پرسیدم چه خبره؟ چی شده؟ مشکلی پیش آمده؟ دانشجویی که قرار بود درس را ارائه دهد کمی عصبی بود. گفتم برود کمی آب بخورد و بیاید. کلاس ساکت بود و یکی دو نفر هم ریزریز و آهسته می خندیدند. یک نفر هم انگار یواشکی داشت فیلم می گرفت. کمی که گذشت و آرامش بر کلاس حاکم شد، دانشجوی مذکور به ارائه مقاله خود پرداخت. 

جو کلاس عوض شد و بحث راجع به هنر اجرا و اثرات در یادگیری صورت گرفت. به این معنا که با استفاده از این فن، سخنران یا مدرس، ابتدا مخاطبان خود را با یک حرف یا رویداد غیرمنتظره در شوک و حیرت قرار میدهد تا تمرکزشان بالا رود و کنجکاو شوند. سپس آرام آرام بحث کلاس را مطرح می کند.ایندا روش، امکان مشارکت در یادگیری را از سوی فراگیران به سرعت افزایش می دهد و باعث علاقه مندی آنها به مباحث کلاس یا سخنران می شود. جالب است بدانید تمام اتفاقات رخ داده در کلاس، از قبل با دانشجویان هماهنگ شده بود و این سناریو را آنها برای ارائه متفاوتشان داده بودند. کلاس آن روز خیلی لذت بخش بود چون همه در بحث مشارکت کردند و خودم هم نکات تازه و جالبی از دانشجویان آموختم. هنر اجرا یا پرفورمانس آرت هر چند به تئاتر مربوط می شود ولی در زمینه آموزش نیز میتواند کاربرد داشته باشد.


نویسنده : Amir Reza Asnafi ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩٢/٢/۱٧


سرنوشت همین است. هر کس که باشیم و هر جا که باشیم بالاخره باید برویم.ولی این مهم است که چگونه می رویم و بعد از ما چه خواهند گفت. می گویند از دستش راحت شدیم؟! یا خدابیامرزی هم می گویند؟ نزدیک به یک هفته از رفتن ناباورانه دکتر حری گذشته ولی هنوز یادش در دلهاست و انگار یک وزنه بزرگ نیست. انگار جامعه کتابدارانه ما سرگردان شده. رفتنش هم درس داشت. با رفتنش کاری کرد که جامعه کتابدارانه ما یک بار دیگر همدیگر را ببینند. کتابدارهای ما با همه گرفتاریهایشان به عشق ایشان از ابتدا تا انتهای مراسم باشند. دانشجویانش روز معلم را برایش گرامی بدارند. گنجی داشتیم که به رسم امانت، به خاک دادیم آن را. تنها کتابدار نام آور که در قطعه نام آوران است. او در این جا نام آور شد. روحش شاد، یادش گرامی و راهش پاینده بادا.


نویسنده : Amir Reza Asnafi ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩٢/٢/۱٥


خسته از دانشگاه آمدم. ناهار نخورده بودم. شش ساعت کلاس مداوم از پایم انداخته بود. قرار بود برایمان مهمان بیاید. موبایل زنگ خورد. خانم اسکندریان از بچه های ادکا. بی مقدمه گفت خبر دکتر حری رو شنیدید؟ بهت زده گفتم: نه! شوخی نکنید! خانم پاکدامن فکر کرده بودند ادکایی ها در راه بازگشت دچار مشکل شده اند. وحشت زده نگاهم کرد. فقط گفتم: دکتری حری به رحمت خدا رفت...تا صبح زنگ صدایش در گوشم بود. حال خوشی نداریم. مثل همه شما. مثل همه شاگردانش. سه شنبه ناگوار و تلخی در انتظارمان است...خداوند به همه مان صبر بدهد...

 


نویسنده : Amir Reza Asnafi ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩٢/٢/۸


ساعت یک ربع به نه شب است. سوار تاکسی به سمت مترو نبرد در حال حرکتیم. سکوت کامل کرده ام. اگر به اتوبوس نرسیم چه؟! همیشه روی زمان حرکت و سفر حساس بوده م و به قول دوستان اگر دیر بشود خودم را گاز میگیرم. عجیب ترافیکی شده! راه هم کش می آید! خلاصه راس ساعت می رسیم به ترمینال و از خوش اقبالی ما اتوبوس با یک ساعت تاخیر حرکت کرد. بی دردسر و بدون اینکه فیلم هم برایمان بگذارند میخوابیم. نزدیک به یزد با آقای شکوهی که قرار است به استقبالمان بیاید تماس میگیریم. در آن سرمای هوا و تاریکی آمد دنبالمان و ما را برد به دانشگاه یزد. در مهمانسرا مستقر شدیم تا ساعت هشت و نیم که زمان شروع برنامه است.

برنامه مربوط به ادکاست. نشست انجمن های علمی دانشگاههای کشور. قرار است تجربیاتی را با آنها قسمت کنیم. یاد اسفند 1387 افتادم. آن زمان ادکای دو یک کارگاه در دانشگاه یزد گذاشته بود. به  اتفاق خانمها پاکدامن-نیکومنظری و ریاحی نژاد راهی یزد شده بودیم. آن موقع آقای عبدی نسب به استقبالمان آمد. واقعاً مهمان نوازی یزدیها زبانزد و آدم را شرمنده میکنند. 

قبل از رفتن به جلسه، به دانشکده علوم اجتماعی رفتیم و با استقبال آقای دکتر توکلی زاده و خانم دکتر حاضری، رئیس دانشکده و مدیر گروه علم اطلاعات دانشگاه یزد مواجه شدیم. خانم دکتر مکی زاده هم بعداً به ما پیوستند. کم کم کارگاه شروع شد. دانشجوها از دانشگاههای یزد- شیراز-شاهد-تهران-دزفول-اصفهان-کرمانشاه-تبریز-خوارزمی آمده بودند. این همه راه و این همه هزینه به شوق انجمن علمی شان. جالب انکه دو دانشجوی تبریزی بودند که مرا یاد دوست عزیزم آقای دکتر زوارقی انداختند که بعد گفتند شاگرد ایشان هستند. کارگاه را با تقسیم دانشجویان به گروههای مختلف شروع کردیم و قرار شد هر گروه، اسمی برای خود بگذارد. اسامی جالبی انتخاب شد: ورهام، ندها به معنی گره ها، زانیاری(دوستان کرد میدانند)، یزدانش و آخر رشته اس! از جمله اسامی بود که دانشجوها انتخاب کردند. میز به میز می گشتیم و با همه درباره شیوه راه اندازی و اداره یک انجمن علمی و برنامه ریختن برای آن با دانشجوها صحبت میکردیم. کارگاه تا ساعت 17 طول کشید. دانشجوها با جدیت به بحث می پرداختند و تجربیات بسیار نابی را با هم منتقل میکردند. فضا واقعاً کارگاهی بود و از اینکه توفیقی داشتیم تا تجربیات هر چند کوچک خود را در مورد کارهای انجمنی با آنها قسمت کنیم خوشحال بودیم.

بعد از کارگاه، یک ساعتی با آقای دکتر توکلی زاده و خانم دکتر حاضری در خصوص ایده های موجوددر حوزه علم سنجی گپ زدیم. ایشان نرم افزاری را نوشته بودند که به راحتی میتوانست به ترسیم نقشه عمی بپردازد. درباره این نرم افزار و خلاهای موجود در حوزه علم سنجی و وب سنجی بحثهای خوبی شد. به خصوص کمبود منابع فارسی در این حوزه ها. بعد از آن به اتفاق ایشان گردشی در شهر داشتیم و با همراهی آقای شکوهی عزیز برای بازگشت به تهران رهسپار راه آهن شدیم. ساعت ده و بیست شهر مردمان سخت کوش، دیار بادگیرها را با خاطراتی خوش ترک کردیم.


نویسنده : Amir Reza Asnafi ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩٢/٢/٦


امروز عصر در دفتر انجمن کتابداری ایران اعضای هیات مدیره چهارم و هیات مدیره منتخب در دور جدید گردهم آمدند و از فعالیتهای انجمن گفتند. در این جلسه بعد از مدتها آقای دکتر مرادی عزیز را هم دیدیم که واقعا نگران و دلتنگش شده بودیم. شوق کار داوطلبانه و انجمنی همه را کنار هم آورده بود و این حس قشنگی را در وجودم ایجاد میکرد. با نظر اعضای هیات مدیره جدید که حق رای داشتند رئیس و نایب رئیس و دبیر انجمن تعیین شدند. آقای دکتر رضایی شریف ابادی مجددا ریاست انجمن را بر عهده گرفتند. آقای دکتر افشار نیز نائب رئیس و خانم مریم اسدی هم دبیر انجمن شدند. ضمن تبریک به این عزیزان برای انجمن و علاقه مندان به ان ارزوی توفیق داریم. اکنون انجمن نیازمند مشارکت و همکاری بیشتر اعضاست. اعضایی که سرمایه های انجمن محسوب می شوند. امید که با همه مشغله هایی که اعضای انجمن دارند بتوانند یاریگر  انجمن حرفه ای خود باشند. 


نویسنده : Amir Reza Asnafi ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٢/٢/۳


دیروز بعد ازظهر، گفتگوی یک ساعته با آقای محسنی، مدیر نشر کتابدار داشتم. در لابلای بحثها، یکی دو مساله مطرح شد که با شما قسمت میکنم.

یک مورد درباره لغات و واژه های رشته صحبت شد که گاهی بی حساب و کتاب، معادل سازی می شود بدون اینکه معنا و مفهوم و کاربرد آن عمیقاً درک شود و همین رویه واژه سازی ادامه می یابد تا  کم کم آن واژه به صورت نامأنوس جا می افتد و همه جامعه علمی از آن استفاده میکنند. اما اگر این واژه سازی هوشمندانه باشد میتواند اثربخشی مثبت در بهره گیری از آن هم داشته باشد. واژه گزینی باید مرتبط با کارکرد واژه اصلی باشد تا به خوبی بتواند مفهوم خود را نشان دهد. بحث دیگری که داشتیم بر سر کتابهای منتشره در حوزه تخصصی جامعه کتابداران بود. ایشان میگفتند در زمان تحصیلشان به سختی کتاب تخصصی فارسی پیدا می شد. مثل کتاب خدمات فنی خانم پوری سلطانی که برای دوره های آموزشی کوتاه مدت تدوین شده بود. رشته مان هویت مستقل نداشت. تا اینکه از نیمه دهه 1370 تاکنون شاهد تولید حجم عظیمی از منابع اطلاعاتی فارسی در حوزه تخصصی مان بوده ایم. کم کم رشته، دارای هویت معلوم تری شد. ولی از آن طرف یک مشکل ایجاد شد. حرکت سریع و عظیمی به سوی کمی گرایی و دوری از عمق و کیفیت شروع شد. در بین انبوه کتابهای تولید شده، بسیاری فقط ساخته شدند که وجود داشته باشند و بسیاری هم به توسعه همه جانبه رشته کمک کردند. کتابهایی که بی استفاده ماندند و در قفسه ها خاک می خورند ولی در عوض((امتیازساز)) بودند و کتابهایی که چون فکر هوشمندانه و برنامه ریزی شده در پشت تالیف یا ترجمه آنها بود مورد استفاده جامعه کتابداران قرار گرفتند. از روی پل گیشا رد شدیم. باید پیاده می شدیم. بحث را فعلاً همینجا نگه داشتیم تا بعد دوباره در فرصتی ادامه اش بدهیم. به خاطر خبرنامه انجمن از آقای محسنی تشکر و بعد خداحافظی کردم.


نویسنده : Amir Reza Asnafi ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩٢/٢/۳


امروز حدود ساعت چهار و نیم بود که برای آماده کردن مطالب کلاس بیدار شدم و بعد از اینکه جستجوها را انجام دادم و مطالعات به پایان رسید سایتهای خبری را هم سری زدم تا ببینم بالاخره نتیجه نهایی انتخابات انجمن چه شد. چون در لحظه اعلام نتایج در جلسه نبودم و باید خودم را به فرودگاه می رساندم. نفرات تازه ای به هیات مدیره اضافه شده اند که امید میرود مانند خون تازه ای در رگها باشند و یاریگر انجمن و رشته باشند. تبریک به همه این عزیزان. باری. بعد از صرف صبحانه به صرافت افتادم که وسائل اضافی را داخل صندوق عقب بگذارم تا بارهایمان زیاد نباشد. ولی وقتی کلید را انداختم که در را باز کنم دیدم در باز است! عجب!‌من که دیشب در را قفل کردم؟! تازه دیدم چراغ هم روشن نشد! در دل دعا میکردم که حدسم درست نباشد. استارت زدم و دیدم بله! ماشین روشن نمیشود! و تازه دیدم کاپوت نیمه باز است! سریع آن را بالا زدم و دیدم که جا تر است و باطری ماشین نیست! با کمال خونسردی کاپوت را بستم و برگشتم منزل! گفتم به کتابداران شبیخون زده اند و باطری ماشین را برده اند! شکر خدا توانستیم از باطری یدکی که پدر خانم محترم زحمت کشیدند از روی ماشین خودشان برداشتند استفاده کنیم و خود را به دانشگاه برسانیم. به قول معروف حالگیری اساسی در اول صبح رخ داد!‌ولی گفتیم به هرحال اتفاقی است که افتاده. این هم تجربه ای هیجان انگیز بود. همیشه که نمیتوان با خیال راحت رفت سرکار که! مهم این است که سلامت باشیم. احتمالاَ روزی آن دزد هم دست ما بوده که امروزصبح یا دیشب کاسبی کرده. حالا بیا و کارگاه بگذار و سر کلاس برو و مقاله بنویس و همایش انجمن برو آخرش حریف یک دزد نمیشوی!


نویسنده : Amir Reza Asnafi ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩٢/۱/۳۱


5 شنبه ها هر دو هفته یک بار، نشستی در کتابخانه عمومی حسینیه ارشاد برگزار می شود که به موضوعاتی نظیر محیط زیست و نظایر آن اختصاص دارد. دیروز نشست راجع به منابع آب ایران بود. به اتفاق دکتر زارع، معاونت پژوهشی پژوهشگاه زلزله شناسی و از اعضای هیات مدیره انجمن ترویج علم و خانم پاکدامن، که کتابهای این حوزه ها را معرفی میکنند، در این جلسه شرکت کرده بودیم. سخنران، اقای دکتر مهدی میرزایی از اعضای هیات دانشگاه آزاد بودند. سخنرانی قابل تامل و آموزنده ای بود و تجاربی را مطرح کردند که در خور توجه بود. پس از پایان سخنرانی، در راه که به سمت مترو پیاده حرکت میکردیم ایشان گفتند که من قبلاً فکر میکردم که آخه کار کتابدارا چیه؟! دانشجوی کتابداری چی میخونه؟! تا اینکه رفتم به کتابخانه سازمان برنامه و بودجه برای یافتن یک سری منابع. چندین بار به کتابخانه می رفتم تا منابعی را که میخواهم استفاده کنم و هر بار کتابدار آنجا به خوبی راهنمایی ام میکرد و با اینکه در حوزه اقتصاد و منابع آب، تخصصی نداشت به سهولت آنچه را که میخواستم بازیابی میکرد و در اختیارم قرار میداد. تازه آن موقع کم کم فهمیدم کتابدار بودن یعنی این! یافتن دقیق و سریع اطلاعات و اینکه چقدر کار دشواری است! ایشان البته چند خاطره  کتابخانه ای هم تعریف کردند که اگر اشتباه نکنم یکی از آنها راجع به زلزله ای در نیوزلند یا جای دیگر بود، میگفتند در آنجا یکی از اولین مراکزی که تاسیس کردند  کتابخانه بود تا مردم به خصوص سالمندان سرگردان نباشند و بتوانند به نحوی اوقات خود راسپری کنند. حرفهای ما با جدا شدن مسیر رفتنمان، ناتمام ماند و سریع رفتیم تا به عصرانه پژوهش برسیم.


نویسنده : Amir Reza Asnafi ساعت ٦:٤٦ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩٢/۱/۳٠


بعد از مدتها، اولین شبی است که تنها در خانه هستم. خوابم نبرد. اصلاً هر وقت در جایی قرار باشد شب تنها باشم خوابم نمی برد و سرم را یک جوری گرم میکنم. یادم هست اهواز هم که بودم همینطور بود. شبهایی که هنوز هم اتاقی ها نیامده بودند تا صبح بیدار می نشستم و کارهای خودم را انجام می دادم. دیشب هم همین اتفاق افتاد. چراغها را روشن کردم. تلویزیون را روشن کردم و مشغول نوشتن سرفصل کارگاه آموزشی برای دانشگاهمان شدم. بعد که تمام شد کتابی را شروع به خواندن کردم. کتابی قدیمی ولی گیرا و جذاب. اسمش هست: گریه معلم برای دانش آموزش نوشته عباس ارام که سال 1361 منتشر شده. کتاب را خیلی اتفاقی از لابلای قفسه ها یافتم. متن ساده، ولی دلنشین است. 

از آن طرف، تلویزیون داشت برنامه نود را پخش می کرد. سالهاست دیگر نود نمی بینم. شاید خاصیت 33 سالگی باشد که دیگر هیجان و جذابیتی برایم ندارد. شاید به خاطر این است که دیگر مدتهاست هیجان فوتبال هیجان زده ام نمی کند و اگر هم فوتبالی را ببینم دقیقه 80 به بعد است! هنوز آخرین صفحات کتاب مانده که چشمانم گرم می شود و عینک بر چشم، به خواب می روم. نمی دانم چه صدایی بود که از خواب پریدم و دیدم که ساعت دو شده! آمدم وب گردی. وبلاگها و سایتهای کتابدارانه را سری زدم. فعلاً خبر داغ، مجمع عمومی انجمن هست. امیدوارم زودتر به خیر و خوشی برگزار شود و مسئولیت را به دست هیات مدیره جدید بسپاریم. سه سالی که گذشت تجارب تلخ و شیرینی برایم داشت. شاید بزرگترین درسی که انجمن می دهد مسئولیت پذیری و داشتن برنامه ریزی و مدیریت بحران با خرد جمعی است. مجددا رفتن به هیات مدیره؟ نه اصلا. انهم با این دسته گلهایی که در این سه سال به آب دادم! بگذریم! به هرحال، سرباز انجمن خواهم ماند چون کار انجمنی را دوست دارم.

خب نوشتن سرفصلها تمام شد. دو کار دیگر مانده. هماهنگی های نهایی برای مجمع و فکر کردن برای برنامه رادیو کتاب. دانشجوهای دانشگاه شهید بهشتی و خوارزمی مثل همیشه اعلام آمادگی کرده اند برای فعالیت داوطلبانه در مجمع. پیروز ابراهیم جعفری هم قرار است فیلم و عکس بگیرد. حیف است اینها رها شوند. بچه های خوش فکر و کاری هستند. از طرف رادیو کتاب هم گفتند با طرح انجمن برای داشتن برنامه در رادیو کتاب موافقت شده و باید برویم برای ضبط برنامه. یک تیم فکری باید برای این کار درست کنیم. خدای من! اینجا را باش! مثل بازار شیطان شده! یک عالم کتاب روی زمین! آن طرف بالش! این طرف لیوان آب پرتقال! آن سو کاغذ! ظرفهای نشسته! صدای خش خش رفتگر زحمتکش و سحر خیز محل می اید و انگار می گوید بلند شو خانه را مرتب کن! حالا قرار نیست وقتی خانم پاکدامن دو سه روزی رفتند سفر اینجا را کن فیکن کنی! انگشتها انگار ول کن نیستند. میخواهند باز هم بنویسند. نهیبشان می زنم. دیگر کافیست! خلق الله وقت و چشمشان را از سر راه نیاورده اند! بلند شو کمی بخواب تا فردا توی دانشگاه چشمات پف نکرده!


نویسنده : Amir Reza Asnafi ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩٢/۱/٢٧


در اینکه برنامه های تلویزیونی در آموزش کودکان و نوجوانان، اثرات قابل توجهی دارند هیچ شکی نیست. یکی از این محملها کارتونهای جور و واجور است که می تواند بر کودکان اثرات آموزشی مثبت یا حتی مخرب داشته باشد. قرار است طی یکی دو جلسه آینده برای کلاس درس مقدمات تکنولوژی آموزشی، دو نفر از دانشجویان درباره نقش کارتون در آموزش صحبت کنند که به نظر موضوع جالبی می رسد. کتابخانه ها هم می توانند غیر از تهیه منابع چاپی مختلف، با گردآوری کارتونهای مناسب کودکان، کتابخانه را به محلی برای جمع شدن کودکان و کسب اطلاعات از طریق کارتون، تبدیل کنند. بی مناسبت نیست یکی از اثرات کارتون را در دوران کودکی نگارنده  این سطور مطرح کنم!

خوب خاطرم هست که حدود چهار یا پنج ساله بودم که کارتون پسر شجاع را عصرها میدیدم. برایم خیلی جالب بود که پدر پسر شجاع، چرا پیپ به دهانش هست و پدر خودم، پیپ ندارد؟! یک بار از پدرم پرسیدم چرا پیپ نداری بابایی؟! باید بابای من هم پیپ بکشه! و از آنجایی که یک ته تغاری بسیار لجوج بودم، پا را در یک کفش کردم که باید بابای من پیپ بکشه! تا اینکه برای اینکه ساکتم کنند روزی رفتیم به پاساژ بحرینی ها که در حوالی چهار راه زند شیراز بود. یکی از دوستان پدر، آنجا مغازه ای داشت. پدر گفتند که از پشت ویترین پیپها را انتخاب کن! با خوشحالی یکی را انتخاب کردم. نمیدانم چه اشاره هایی بین پدر و دوستش رد و بدل شد. پدر کمی پیپ را به دهانش گذاشت و من گفتم همین خوبه! همین را بخریم! خلاصه اینکه به هر بهانه ای بود پدر پیپ را پس دادند و از مغازه خارج شدیم. تمام راه تا خانه را گریه میکردم که چرا پدر، پیپ برای خودش نخریده تا مثل پدر پسر شجاع بشود! خلاصه، به خانه که رسیدیم و ناهار را خوردیم، برایم یکی از داستانهای ((غوره)) در کیهان بچه ها را خواندند تا خوابم برد!


نویسنده : Amir Reza Asnafi ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٢/۱/٢٥


عصر دیروز در دفتر انجمن کتابداری و اطلاع رسانی ایران، آخرین جلسه هیات مدیره چهارم برگزار شد. دیروز تقریبا همه بودند. به جز دکتر نوراله مرادی که خیلی وقت ایشان را ندیدیم. واقعاً چهره و کلام دوست داشتنی شان شده ایم. بعد از سلام و احوالپرسی های معمول، آقای دکتر زین العابدینی از وضعیت دکتر حری گفتند و بعد با خبر شدیم که آقایان دکتر افشار و حافظیان اخیراً به خاطر مشکلات قبلی، آنژیو کرده اند که البته آقای حافظیان دیروز در جلسه حضور داشتند و بهتر بودند. یکی از دوستان به شوخی گفت که خانمها بینی خود را عمل میکنند و آقایان هم آنژیو میکنند! بگذریم. در این جلسه، بحث اصلی درباره این بود که هرچه سریعتر بتوان عضویت را به صورت الکترونیکی انجام داد و بحث عمده دیگر در ارتباط با مجمع عمومی و انتخابات بود. طی صحبتی که با آقای محسنی نشر کتابدار شده، خبرنامه هم تا هفته دیگر حاضر می شود و در روز مجمع در اختیار اعضا قرار می گیرد. برنامه ریزی برای روز همایش انجام شد و طی هماهنگی هایی که اقای عمرانی با احسان محمدی انجام داده اند، قرار شد سخنرانی مایک تلوال در حوزه علم سنجی و وب سنجی، البته در صورت تدوین و آماده شدنش، گزارش عملکرد انجمن و شاخه ها، گزارش بازرسان و خزانه دار و در نهایت هم رای گیری و انتخاب هیات مدیره جدید سایر برنامه های چهارشنبه آینده است.

به هرحال این دوره با هر چه خوبی و کمبود بود به پایان رسید و دوران جدیدی در انجمن با افراد تازه شروع خواهد شد. از تمام دوستان گرامی، تقاضا داریم که روز چهارشنبه هفته آینده، 28 فروردین، حتماً در مجمع عمومی انجمن که در حسینیه ارشاد برگزار می شود شرکت فرمایند و بعد از مجمع و انتخابات نیز، همواره یار و مددکار و یاور انجمن باقی بمانند.


نویسنده : Amir Reza Asnafi ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩٢/۱/٢۱


از عجایب روزگار این است که گاهی اوقات برای دریافت نتیجه داوری یک مقاله و اینکه بالاخره مقاله رد شد یا تایید بایدماهها صبر کرد تا شاید داور وقتش آزاد شود و دلش بخواهد نظری هم به مقاله بیندازد. گاهی اوقات هم اینطور نیست. دقایقی بعد از ارسال مقاله مشخص میشود که مقاله تان رد شده! به قول سعید کوچولوی سابق دوم راهنمایی رونده جل الملق!


نویسنده : Amir Reza Asnafi ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٢/۱/۱۸


روز گذشته نشست علمی با عنوان" بررسی محیط زیست ایران" در کتابخانه عمومی حسینیه ارشاد با حضور آقای مهندس محمد درویش، عضو هیات علمی سازمان جنگل ها و مراتع ایران با موضوع "محیط زیست ایران"، آقای دکتر مهدی زارع، خانمها مهرناز خراسانچی و مریم پاکدامن برگزار شد. این نشست شامل گفتگوی علمی، معرفی و نقد کتاب های علمی منتشره در موضوع نشست بود.


در این نشست درباره مسائل محیط زیستی و چالشهای آن بحث شد. البته نگارنده در این جلسه حضور نداشت ولی بر اساس شنیده ها، گویا آقای مهندس درویش درباره تغییر رفتار و نیز انتقال اطلاعات یک پژوهشی را مثال زده بود که شنیدنش خالی از لطف نیست.

ایشان گفته بودند که محققان در امریکا، سالها روی میمونهای یک منطقه مطالعه می کردند. به این ترتیب که برای آنها خوراکی، مثلاً میوه، می انداختند تا بررسی کنند چطور  این خوراکی ها را می خورند. به طور اتفاقی یکی از خوراکی ها از دست یک میمون داخل آب افتاد و وقتی آن را از آب بیرون آورد دید که انگار خوشمزه تر شده! و از آن به بعد، خوراکی های خود را داخل آب میکرد و بعد میخورد. بررسی محققان نشان داد که شش سال طول کشید تا کل میمونهای مورد بررسی، چنین رفتاری را از خود نشان دهند. یعنی از هم یاد گرفتند برای اینکه از آن خوراکی خود لذت بیشتری ببرند باید آن را در آب بشویند وسپس بخورند. این تغییر رفتار که آموخته شده، و شش سال هم طول کشیده بود برای محققان جالب و حیرت انگیز نمی نمود. بعداً که برای یک بررسی به جنگل دیگر رفتند، با تعجب مشاهده کردند که میمونهای آن منطقه هم غذای خود را در آب شسته، سپس میخورند. حیرت آنها از این بود که چطور این رفتار و فرهنگ، از یک منطقه دنیا به این قسمت از جهان منتقل شده است.

شاید بتوان نتیجه گرفت که اطلاعات، حد و مرزی ندارد حتی بین حیوانات. با وجود اینکه آنها وسایل ارتباط جمعی ندارند اما از ابزارهای دیگر و طبیعی و ذاتی برای انتقال رفتار و اطلاعات استفاده میکنند. از سوی دیگر، هم این اندیشه به ذهن متبادر می شود که تغییر رفتار در انسانها نیز می تواند سالها طول بکشد یا اینکه آنی باشد که این خود به عوامل گوناگونی بستگی دارد. به هرحال، انسان موجودی است صاحب تفکر که با حیوانات متفاوت است و تغییر رفتارش و شیوه اطلاع یابی اش، بسیار متنوع و بعضاً حسابگرانه می تواند باشد.

جا افتادن فرهنگی مثل کتابخانه رفتن و عادت به کسب اطلاعات و مطالعه، هم میتواند سالها به طول انجامد و هم میتواند سریع اتفاق بیفتد که خود انسان و رسانه ها نقش چشمگیری در این امر دارند. در این مورد، نیازمند صبر، زمان، برنامه ریزی دقیق و حساب شده هستیم و نمیتوان واکنشی و ضربتی انتظار تغییر رفتار و فرهنگ را داشت.

به هرحال، بر اساس اطلاعات مندرج در وب سایت کتابخانه حسینیه ارشاد، این اولین نشست علم از سری نشست های علمی سال 1392 با موضوعات مختلف علمی است که قرار است در سال آتی در واحد آموزش کتابخانه عمومی حسینیه ارشاد برگزار شود.


نویسنده : Amir Reza Asnafi ساعت ٧:٢٩ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩٢/۱/۱٦
تگ های این مطلب:کتابخانه حسینیه ارشاد ¡تگ های این مطلب:محیط زیست