کتابداران فردا

کتابداران فردا

مهرانه کتابدارانه

  • پاییز دوست داشتنی آمد. خیلی وقت بود منتظرش بودم. بوی منحصر به فرد و خاصی دارد این بوی پاییز، مخصوصاً غروبهایش بوی مشقهای ناتمام میدهد. بوی زود خوابیدنها و صبح زود به مدرسه رفتنها. پاییز اما برای دانشگاه زود شروع شد. دو سه هفته زودتر.کلاسهایمان به موقع تشکیل شدند و با دانشجوهای تازه وارد آشنا شدیم. شش نفر دانشجوی تازه نفس و با رتبه های عالی. بچه هایی هستند که سر کلاس مباحثات علمی خوبی دارند. لذت میبرم از اینکه در بحثها شرکت میکنند و آنچه را میدانند یا میخواهند میگویند. قرار شد برای کار کلاسی هر کدام یک مقاله کار کنند و با کتابخانه و وب سایت دانشکده هم همکاری داشته باشند.امروز هم مراسم معارفه تازه واردهای دانشکده است که اولین بار در ساختمان جدیدمان برگزار میشود. حس خوبی به ساختمان جدید دارم.
  • شنبه بعد از کلاسها به اتفاق جمعی از همکاران دانشکده برای ورزش و کمی هم فوتبال به سالن تربیت بدنی رفتیم. آنقدر دویدم که فکر میکنم هزاران کالری سوخت! و الان که از شدت ترشحات اسید لاکتیک در عضلاتم نمیتوانم جم بخورم میفهمم که مدتهاست از ورزش به دورم... بعد از ورزش سنگین به مراسم شبهای بخارا رفتم. شب عباس یمینی شریف. از صحبتهای هومن یمینی شریف، فریده فرجام، استاد نوشین انصاری لذت بردم. به سخنرانی هوشو نرسیدم. در یک یادداشت دیگری درباره این شب صحبت میکنم....من نغمه سرای کودکانم...
  • دیروز ضبط برنامه با کتابداران را داشتیم. کارشناس مهمان نداشتیم مجبور شدم تلفنی با آقای حافظیان و آقای عظیمی از دانشگاه شهید چمران صحبت کنم. موضوع برنامه نقش کتابداران در جبهه ها بود. هر دو عزیز مطالبی را گفتند که قبلا جایی مکتوب نشده. موضوعی هست که جای کار زیاد دارد و خیلی کم یا اصلا به آن توجه نشده. روز پر استرسی بود. چون صبحش هم تا ساعت 12 کلاس کودک و رسانه را داشتم در دانشکده ادبیات.
نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٥:۱٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٧ مهر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

روز شلوغ

تجربه ای جدید در سفر کسب کردم و آن رفتن به جعبه خواب راننده اتوبوس بود. هفته قبل قصد داشتم یک سفر فوری بین شهری با اتوبوس داشته باشم ولی ظرفیت اتوبوس تکمیل بود و مجبور شدم یک شب را در جعبه بغل اتوبوس که مخصوص خواب راننده هاست بگذرانم! جای بدی نبود فقط باید تمام طول سفر را دراز می کشیدم. از دیدن مناظر بیرون، نوشیدنی و خوراکی و تماشای فیلم خبری نبود. از آنجایی که فضای درون جعبه مثل قبر، تاریک و سیاه بود ترجیح دادم بخوابم که سریع هم خوابم برد. ساعاتی بعد، در جعبه باز شد و فهمیدم به مقصد رسیدیم! این هم تجربه ای بود به یاد ماندنی!البته قدیمها بوفه جای مسافران بدون بلیط بود ولی این اتوبوس های جدید دیگر جعبه مخصوص خواب راننده دارند که همتراز با جعبه بار مسافران است! تفاوتش داشتن رختخواب و کولر هست. با خودم فکر میکردم اگر یک وقتی تصادف کنیم چطوری میفهمندمن این داخل هستم؟!

دیروز هم روز بسیار شلوغی بود. از صبح جلسه های مختلف بود و فشرده. ساعت 13 هم باید خود را برای یک جلسه دفاع از پایان نامه کارشناسی ارشد به دانشگاه الزهرا می رساندم. حدود پنج دقیقه ای از ساعت یک گذشته بود. نگران بودم که دیر شده ولی جای پارک پیدا نمیشد! دور میدان شیخ بهایی توقف کردم. با آقای دکتر رضایی شریف آبادی تماس گرفتم و قضیه را گفتم. گفتند میتوانید داخل دانشگاه پارک کنید. ساعت 15 می بینمتان! یک لحظه شوکه شدم! با صدایی لرزان پرسیدم: مگر جلسه ساعت 15 است؟!! گفتند بله! ای وای! عجب حواسی دارم. دردسرتان ندهم. از فرصت استفاده کرده و سری به اداره اخوی گرامی ام زدم و ساعتی را با هم گپ زدیم.

در موعد مقرر به دانشگاه الزهرا رفتم و در بدو ورود، آقای دکتر رضایی شریف آبادی را دیدم. خوشحال و سرحال بودند. گویا اتفاق خوش یمنی افتاده بود. درست حدس زده بودم خودشان در طول مسیر گفتند. ساعاتی پیش، نوه پنجم ایشان پا به دنیا گذاشته بود. خوشحال شدم و بهشان تبریک گفتم. به اتفاق هم رفتیم به ساختمان خوارزمی. جلسه دفاعیه خانم لطفی با موضوع شبکه های اجتماعی و نقش انجمن های علمی کتابداری جهان در این شبکه ها بود. جلسه خوب و آموزنده ای بود. از بحثهایی که شد شخصاً استفاده کردم. جلسه دفاع حدود ساعت 17 تمام شد و دیگر نمیرسیدم به دانشگاه خودمان برگردم. به هرحال، دیروقت رسیدیم منزل.

امروز صبح، آقای حافظیان آمدند دانشگاه ما. کتابی برای ترجمه داوری کرده بودند که شخصاً آوردند. خیلی از دیدنشان خوشحال شدم و باهم در کتابخانه دانشکده قدمی زدیم و نگاهی به آن انداختیم. چند تا پیشنهاد خوب دادند که قرار شد بعداً راجع به آن صحبت کنیم... کم کم باید شرح و سرفصل درسهای این ترم را حاضر کنم. ترم شلوغی داریم..

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٤:٤۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

این مادربزرگهای دوست داشتنی

دیروز عصر که از سرکار برمیگشتیم به اتفاق همسرم خانم پاکدامن، مثل همیشه از انجمن کتابداری و خبرهای روز رشته و ایده های تازه برای کارهای تحقیقاتی صحبت میکردیم ولی نمیدانم چه شد وسط صحبتها بحث کشیده شد به مادربزرگها و هرکدام در خلسه خاطرات مادربزرگهای خود فرو رفتیم.

کوچک تر که بودیم مثلاً 10 یازده ساله، سر اینکه مادربزرگ منزل چه کسی بیاید دعوایمان میشد گریه میکردیم. وقتی منزلمان بود آرامش خانه بیشتر بود. گاهی وقتها به من دیکته میگفت. بگذریم که حالا نوه های پسری دوست داشتنی تر بودند! ولی دلیل نمیشود ذره ای از علاقه ما به مادربزرگ کم شود..

خلاصه این صحبتهارا میکردیم و به منزل می رسیدیم. هر کدام خسته به گوشه ای رفته و پیامهای وایبری خود را چک میکردیم تا اینکه تلفن زنگ خورد...مادربزرگ بود.

- سلام ننه جان. چطوری ننه..انشاله دیدارمان به قیامت باشه...مراقب خودت باش...

شاید اصلا فکرش را نمیکردیم صدای گرفته مادربزرگ را دیگر نشنویم و این اخرین مکالمه اش بود...چند ساعت بعد دیدار به قیامت شد. شبانه همگی رهسپار نایین شدند. من ماندم و چهره و صدایی که از مادربزرگش در ذهنم مانده.....مادربزرگ...واژه ای که سرشاراز معنا، احساس، تجربه و عشق است. مادربزرگها همیشه برکت خانه بوده اند و همه در کنارشان احساس آرامش میکنند.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱:۱٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

مشتری پران

پیرمرد خوش برخوردی هست. همیشه دوست دارم از این سوپرمارکت خرید کنم. بر خلاف سه چهار مغازه اطراف دیگر که دوست دارند پول بگذاریم روی پیشخوان و برویم(!) و بعضاً بد اخلاق هم هستند، این یکی خوش مشرب هست. همیشه تکیه کلامش این است: جانم ارباب؟! امر دیگه ای؟! همیشه هم مشغول درست کردن یک چیزی برای خوردن است که واقعاً سر درنیاوردم آن چیزهایی که میخورد چیست؟! این پیرمرد خوش مشرب، شاگرد جوانی دارد که بعضی وقتها تن به کار نمی دهد یا راه و رسم مشتری مداری را بلد نیست. هر وقت این پسرک در مغازه باشد، نمیروم خرید کنم. میروم جای دیگر برای خرید. یک بار هم وقتی رمز کارتم را پرسید برای پرداخت هزینه کالاهایی که خرید کرده بودم و گفتم فلان! گفت ای لعنتی! یاد شماره مدرسه ام می افتم! پرسیدم چطور؟ گفت آخر هروقت از مدرسه فرار می کردم اول این شماره روی تلفن منزل می افتاد و بابام حسابم را می رسید! دیگر فرصتی نشد در باره اهل مطالعه بودنش بپرسم، همین اطلاعاتی که خودش داد بس بود. فکر میکنم اگر این شاگرد در درازمدت بخواهد همین رویه را داشته باشد کم کم باید کار دیگری برای خود دست و پا کند. مثل برخی از کتابدارهای ما که به جای جذب مشتری، بیشتر مشتری پران هستند بلانسبت!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

سکوت زیرآب

پنجشنبه و جمعه هفته گذشته، فرصتی دست داد تا تعطیلات آخر هفته را در اقامتگاه زیبای دانشگاه در زیرآب بگذرانیم. دو روز دور از سروصدا و هیاهو، دور از دود و حتی اینترنت سپری شد. جنگل نوردی و بهره بردن از هوای پاک خدادادی، روح و جسم را طراوت می بخشد. شبها صدای شغالها و روباهها را که با هم و یکصدا زوزه می کشیدند می آمد. صبح میدیدی که در این ور و آن ور پرهای مرغان ریخته و معلوم میشد به مرغدانی شبیخون زده اند! در این دو روز موقعیتی شد تا پایان نامه یکی از دانشجویان را که داورش بودم مطالعه کنم. کار سنگین و حجیمی کرده بود. البته در کنار نقایصی که داشت تمیز بود.یکشنبه به دانشگاه شاهد رفتم و این دفاع هم برگزار شد. البته چون با ماشین نرفتم سه چهار ساعتی طول کشید برگردم دانشگاه. همکاران دانشگاه شاهد را هم دیدم بعد ازمدتها. همگی خوب بودند و سلامت.

دوشنبه که به دانشگاه رفتم دیدم کم کم همه اتاقها و حتی آبدارخانه دانشکده کار جابجایی شان به ساختمان جدید به اتمام رسیده و فقط گروه ما مانده و کتابخانه. کار بسته بندی کتابها رو به اتمام است. فقط مانده جابجایی. به قول معروف، نیروهای واکنش سریع کتابدار، آخر هفته به کتابخانه می آیند و در عرض چند ساعت همه چیز را می برند به ساختمان جدید و کار چیدمان شروع می شود. عصر دوشنبه جلسه کمیته تخصصی مرکز اطلاعات و مدارک علمی جهاد کشاورزی بود. دوستان و همکاران را دیدم. آقایان  دکتر علیپور که به تازگی پدر شده، دکتر گیلوری، دکتر زین العابدینی، دکتر رضایی شریف آبادی و آقای حافظیان. خانمها دکتر حریری و شهمیرزادی. درباره طرحهای سازمان بحث شد و تصمیم گیریهایی صورت گرفت. در همان جلسه باخبر شدیم خانم پازوکی در مقطع دکترا در دانشگاه الزهرا پذیرفته شده است. مبارک باشد انشاله.

امروز دانشگاه نرفتم. به شدت خسته بودم و سرم سنگین بود. هر چند از شش صبح بیدار شدم تا نزدیکیهای ظهر روی مقاله هایم کار میکردم ولی بعد از ظهر آرامی بود و کمی استراحت کردم.فردا صبح باید امورات کتابخانه رتق و فتق شود و بعد ازظهر هم ضبط برنامه با خانم دکتر شکفته داریم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:۳٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

6 سال پیش..

این تصویر مربوط به خردادماه 1387 است. زمانی که برای آزمون جامع دکتری آماده میشدیم. اینجا خوابگاه دانشگاه شهید چمران اهواز است و در هوای آزاد در حال مطالعه کتابی از لنکستر درباره نمایه سازی و چکیده نویسی. این عکس را آقای دکتر هاشمی، از اساتید نازنین دانشکده علوم تربیتی و روانشناسی دانشگاه شهید چمران اهواز برایم ایمیل کرد و غافلگیرم نمود!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱:٥٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

دکتر بیگدلی عزیز سلامت باشید

نیمه تابستان و نیمه مرداد است. اوج گرمای هوا و بعد از آن دوباره بوی پاییز و خنکی هوا به مشام خواهد رسید. به هر حال این هم بخشی از طبیعت هست و نمیتوان در آن دست برد. دیروز بعد از شاید نزدیک به یک سال، موفق شدم در جلسه هیات مدیره انجمن شرکت کنم. فرصتی بود برای دیدار دوستان و شنیدن بحثها درباره دستور جلسه. بحث درباره وب سایت انجمن و کنگره سالانه انجمن که قرار شد در جلسات نیز دیگر راجع به آن صحبت شود. بعد از جلسه با آقای عمرانی و مسعودی درباره ادکا صحبت کردیم و چگونگی جذب دانشجویان به انجمن. تا پل سید خندان، آقای مسعودی همسفرم بود و بعد در ترافیک سنگین اتوبان رسالت و گرمای هوا افتادم. تا رسیدن به منزل، در فکر بودم. در فکر چی؟ خیلی چیزها! نمیدانم! کار جابجایی کتابخانه هم روی روال است و خیالم از این بابت آسوده شده. امیدوارم که به موقع تمام شود. البته به تیم جابجایی و تخصصشان اعتماد کامل دارم. شک ندارم کتابخانه زیبایی خواهد شد.

راستی از طریق ادکایی ها با خبر شدم که آقای دکتر بیگدلی، استاد عزیزم، چند روزی دارای ناراحتی قلبی بودند. انشاله کسالتشان برطرف شده باشد. برایشان آرزوی سعادت و سلامت دارم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٧:٠٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

ساختمان جدید کتابخانه دانشکده علوم تربیتی و روانشناسی در آستانه گشایش

تا دو ماه دیگر به ساختمان جدید می رویم. این روزها کم کم درگیر انتقال کتابخانه خواهیم شد.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:۱٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

کسالت استاد

امروز صبح از طریق یکی از دوستان باخبر شدم، که استاد عزیزم جناب آقای رکن الدین احمدی لاری، در هفته گذشته کسالت قلبی داشتند و خوشبختانه الان منزل هستند و استراحت می کنند. یاد کلاسهای شاد و آموزنده ایشان افتادم که ما هر چه از رده بندی دیویی میدانیم و بلدیم از کلاس ایشان است. هر چه از فهرست نویسی بلدیم از تلاش ایشان برای آموزش ماست. آرزو میکنم آن خنده و لبخندش همیشه روبروی ما باشد. برای این استاد عزیز و پیر فهرست نویسی و رده بندی دیویی، آرزوی سلامت جاودان دارم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:٢۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

این زندگی نامه های درس آموز

در روزهای نمایشگاه کتاب، از غرفه روزنامه اطلاعات، کتاب خاطرات دکتر شهیدی زاده به نام راه بی بازگشت را خریداری کرده بودم. برخی از صفحاتش را من میخوانم و برخی از صفحاتش را همسرم. ایشان امروز صبح در راه دانشگاه، قسمتهایی از آن کتاب را که دیروز مطالعه کرده بودند برایم خواندند. دکتر شهیدی زاده میگفت من چون زاده کویرم برای گیاهان کویری احترام خاصی قائلم. شاید ماهها بدون حتی یک قطره آب زندگی می کنند ولی خم به ابرو نمی آورند و برعکس محکم تر به زندگی خود ادامه میدهند و نمو می کنند. از این گیاهان کویری باید قناعت، صلابت و استقامت را آموخت...این یعنی درس آموختن از طبیعت. یعنی اینکه مانند توت فرنگی های گلخانه ای نباشیم که با اندکی تغییر در هوای گلخانه، پلاسیده می شوند..

کتاب زندگی نامه این نویسنده نامی ایران را حتماً مطالعه کنید و ببینید که چه سختی هایی کشیده تا رشد و نمو کرده و به عنوان یک نویسنده خوش قلم خود را معرفی کرده است. گاهی وقتها افرادی از نظر ما که کمتر مطالعه داریم گمنام به نظرمی رسند ولی وقتی زندگی نامه آنها را مطالعه می کنید می بینید با کمترین امکانات، چه افکار بلندی داشته اند و چه نسل بزرگی بوده اند.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٧:۱٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

سه سال گذشت

سه سال پیش در چنین روزی از رساله دکتری خود دفاع کردم. روز به یاد ماندنی بود. هنوز وقتی یاد آن روز می افتم زانوانم می لرزد! روزی که واقعاً یک روز واقعه بود!

بازخورد یا بازنخورد!

برنامه با کتابداران فعلاً برای یک ماه در ماه مبارک رمضان پخش نمیشود و از بعد از عید فطر با برنامه دل انگیزسازی کتابخانه ها با حضور دوست عزیزم، آقای داودزاده برگزار میشود. هنوز خیلی از موضوعات هست که باید به آن بپردازیم. فقط چیزی که دغدغه ام شده این است که چند درصد از کتابداران و اساتید ما این برنامه را می شنوند؟ یا اصلا دوست دارند بحثها را بشنوند؟ البته از برخی دوستان عزیز، بازخوردهایی گرفتم ولیکن فکر میکنم کافی نیست. به هرحال، دایره خود را از جامعه کتابداران فراتر گذاشتیم و میخواهیم حرفه و رشته خود را همگانی و رسانه ای کنیم و این بازخوردها میتواند یاریگر باشد.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٧:٠٩ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٠ تیر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

غذا حاضر است

امروز، مطابق هر ماه داشتم فایل تکانی رایانه ای انجام می دادم که چشمم به یک فایل ورد افتاد مربوط به سال 1387. خاطرم آمد این فایل را در جلسه ارزیابی اولیه مقالات ارسال شده برای همایش ترویج علم در اتاق زنده یاد دکتر حری نوشته بودم. آن عصر پاییزی، به اتفاق خانمها پاکدامن، شاملو، جهانگیری در اتاق دکتر حری بودیم. آقای دکتر رضایی شریف آبادی و خانمها انصاری ودکتر حریری هم در جلسه بودند. یک به یک چکیده ها خوانده و ارزیابی می شدند. نمیدانم چه شد که مرحوم دکتر حری وسط صحبتها یک دفعه گفتند میدانید تازه های کتابخانه شبیه چیست؟ بعد از اندکی سکوت درحالیکه امتیاز چکیده مورد بررسی را ثبت می کردند گفتند مثل این رستورانهاست که تابلوی غذا حاضر است را روی در ورودی مغازه نصب می کنند. باید بیش از این اطلاع رسانی تازه های کتابخانه را جدی بگیریم...آن جلسه در عصر نیمه سرد پاییزی در اتاق دکتر حری در دانشگاه تهران، با انداختن یک عکس یادگاری به پایان رسید. نمیدانم آن عکس کجاست وگرنه حتماً در این پست قرارش می دادم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:٢۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

این که گرما نیست!

گرمای این روزهای تهران، اهواز را به خاطرم می آورد. روزهایی که از شدت گرما واقعاً به مرز تبخیر شدن می رسیدیم. اولین باری که تابستان اهواز را تجربه کردم، سال 1384 بود که تمام تیرماه را همراه با آقای دکتر زوارقی اهواز ماندیم تا رساله کارشناسی ارشد خود را کامل کنیم. صبح زود آفتاب نزده به سایت دانشگاه در سازمان مرکزی می رفتیم، ناهار سوسیس بندری میخوردیم و خسته از تایپ و اصلاح کار، پیاده به خوابگاه برمیگشتیم. لپ تاپ هم نداشتیم! ناچار تمام روز را به استراحت و خواب یا بحث در مقابل کولر گازی خوابگاه می گذراندیم. ساعت خوابم تغییر کرده بود. چون عادت ندارم دیرتر از ده شب بیدار بمانم! هم اتاقی های آقای دکتر زوارقی هم عادت داشتند تازه دوازده شب، شام میخوردند! حالا ببینید چه حالی به من دست میداد آنهم بعد از یک روز گرم و پرکار...

تابستانهای اهواز گرم بود ولی احساس خوشایندی هم در کنارش بود. حسی که قابل توصیف نیست. یک سال هم که سرباز هیات علمی در دانشگاه جندی شاپور اهواز بودم، تمام تابستان را اهواز بودم و ((خرما پزان)) را کاملاً درک کردم. به خصوص وقتی در پانسیون اساتید از شدت گرما، با کلید باز نمیشد و مجبور شدم از دیوار بروم بالا و بپرم داخل حیاط که در را باز کنم! اولین و آخرین تجربه دیوار نوردی ام بود. چون هم پاشنه پا داغان شد و هم کف دستها سوخت! یک مورد دیگر هم خاطرم هست که در تابستان گاهی چون سرویس بین دانشکده ها دیر می آمد و من هم عجله داشتم کل یک مسیر دو سه کیلومتری را در آفتاب پیاده آمدم تا دانشکده و بعد گرمازده شدم! به نحوی که موقع تایپ کردن سرم ناگهان روی صفحه کلید ولو شد و رایانه بووووووووق صدا میداد! اگر بزرگواران، آقای دکتر زین العابدینی و خانم دکتر مکتبی فرد به دادم نمیرسیدند....

ظاهراً تقدیر در این بود که در اوج گرما هم از رساله دکتری خود دفاع کنم. 20 تیر یعنی بارش آتش از آسمان و بعد هم سه ساعت سرپا ایستادن و پاسخ داوران عزیز را دادن. واقعاً مخمصه ای شده بود. اواخر جلسه دفاع، دیگر نا نداشتم و فقط پرت و پلا می گفتم و گاهی هم میگفتم چشم اصلاح میکنم! بدون اینکه بدانم برای چه نکته ای چشم گفتم! استاد عزیزم، آقای دکتر کوکبی عزیز، آن روز هوشیارتر از من بود و مردانه و مثل یک وکیل زبردست از من دفاع کرد.یادش بخیر. روزی به یاد ماندنی شد. واقعاً گرمای اهواز گرماست، این هوای گرم که می بینیم سوسویی از گرماست! باور کنید.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٥:٤۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ تیر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

یک سال گذشت

یک سال پیش در چنین روزهایی نخستین برنامه با کتابداران، پخش شد. دومین تجربه ای بود که در رادیو برای معرفی بیشتر رشته مان داشتم. تجربه اول، مربوط به سالهای 1387 و 1388 بود. آن زمان، با آقای علی اکبری که سردبیر برنامه بود و خانم میرکیانی، تهیه کننده، حدود ده برنامه در رادیو گفتگو کار کردیم که خاطرم هست آقایان دکتر رضایی شریف آبادی، دکتر اسدی، دکتر جمالی، دکتر زین العابدینی، دکتر افشار، دکتر کیانی، دکتر قاضی میرسعید، اقای عمرانی و آقای عزیزی و علیمحمدی و خانم پاکدامن، از کارشناسان برنامه بودند. اسم برنامه نبض کتاب بود. یکی از همین روزها، فایلهای صوتی این برنامه به دستم خواهد رسید.

اما رادیو کتاب، تجربه ای تازه تر بود. رسانه ای فقط ویژه کتابداران. دست و بالمان بازتر بود و موضوعات مختلف فراوان. برخی موضوعات نیازمند معرفی و کلیات بودند و برخی بحثهای چالشی داشتند. در این یک سال، حدود چهل و شش برنامه ضبط شد که نمیدانم جامعه کتابداران، چقدر موفق شدند این برنامه ها را بشنوند. البته اطلاع رسانی کمرنگ مزید بر علت نشنیدن برنامه بود. به جز وبلاگ و گروه بحث، رسانه ای دیگر در اختیار نداشتیم تا این برنامه را تبلیغ کنیم. در هر صورت، یک سال گذشت. امیدوارم این کار بسیار کوچک، اثری هر چند اندک بر جامعه مان گذاشته باشد. یک نفر هم توانسته باشد با مباحث رشته علم اطلاعات و دانش شناسی آشنا شده باشد و بهره بگیرد، برای ما کافیست. شایسته است تا از زحمات سرکار خانم نصرالهی، تهیه کننده سخت کوش برنامه، و حمایتهای آقایان ولیان و سبحانیان، مسئولان و مدیران رادیو کتاب نهایت تشکر را داشته باشم. امیدوارم که بتوانیم در اغاز دومین سال کار این برنامه، موضوعات جذاب تر و اثربخش تری را مطرح کنیم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٧:۳٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٤ تیر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

پایان امتحانات و غیره

پنج شنبه و جمعه، فرصتی دست داد تا کمی خستگی این  ترم را کم کنیم. به اتفاق خانواده، عازم پردیس دانشگاه در منطقه خوش آب و هوای زیرآب شدیم. دو روز در یک جنگل شاداب و پرطراوت، از سمفونی صدای پرندگان، زنگوله گاوها و گوسفندها، صدای هو هوی باد درمیان درختان، زوزه شغالها در نیمه شب، صدای باران روی برگها، صدای خروسی از دور دست به رهبری خالق یکتا بهره بردیم و ریه ها را سرشار از هوای تازه و چشمان را لبریز از زیبایی های طبیعت کردیم.

غذا دادن به گاوها هم عالمی دارد. ناز کردن یک کره اسب، حس خوبی دارد. چیدن تمشک جنگلی و زخم و زیلی شدن دستها...دیدن نشانه های خدا در هر یک از این برگهای زیبا. چه لذتی بالاتر از وحشت سکوت مرموز در جنگل و  بعد زیر درختی نشستن و کتاب ((چرا نویسنده بزرگی نشدم؟)) خانم رهادوست را که دوست عزیز، آقای دکتر محسن حاجی زین العابدینی هدیه کرده، خواندن...فکر میکردم کتابدار جنگل بودن چه کار جالبی میتواند باشد. در جنگل یک کتابخانه جنگلی و درختی درست کنی و بعد کتابدار آنجا شوی. بگذریم. در هر صورت، آخر هفته بسیار خوبی بود و باعث شد که با انرژی بیشتر به سوی انجام کارهای گسترده تر و بیشتر برویم.

دیروز هم امتحانات به پایان رسید و تازه کار ما شروع میشود! تصحیح اوراق، حساب و کتاب نمرات و سر آخر وارد کردن آنها که سخت ترین کار یک ترم تحصیلی محسوب میشود. امیدوارم هر دانشجویی، آن نمره ای که استحقاقش را دارد کسب کند. برگه امتحانی حداقل برای من، ملاک نهایی نیست. حضور فعال در کلاس، فعالیتهای اجتماعی، ایده پرداز بودن از جمله ملاکهای دیگر است. به هرحال از فردا باید تصحیح اوراق را شروع کنم، به کتابهای در دست کار برسم و روی مقاله هایی کار کنم که بخش زیادی از ذهن را مشغول کرده..کم کم برای جابجایی بزرگ کتابخانه هم باید حاضر شویم. کار زیاد است اگر عمری بماند.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:٠٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد