کتابداران فردا

کتابداران فردا

نزدیک آغاز سال تحصیلی...

یک: هفته ای که گذشت هم گرم بود و هم پرکار. تمرکز فراوان روی سایت دانشکده و تغییرات محتوایی و ساختاری آن که باید انجام می شد و حسابی به آقای رحمانی برای انجام تغییرات ضروری فشار آوردم. تقریبا تمام هفته روی سایت کار کردیم و هنوز هم کار دارد. واقعاً نگاه یک کتابدار یا یک آی تی من به سایت فرق دارد و سعی داریم با نگاه کتابدارانه وب سایت را سازماندهی کنیم.

دو: کارگاه آتش نشانی، سلسله سخنرانی هایی در آمفی تئاتر آتش نشانی سر خیابان میمنت داشتیم، نزدیک میدان آزادی. اول دکترزین العابدینی، بعد دکتر عرفان منش و آخر سر هم بنده. البته خیلی دیر رسیدم چون دو بار خروجی ها را اشتباه رفتم و مجبور شدم دو بار کامل اتوبان یادگار امام را از شمال تا جنوب طی کنم! ولی نشست های خوبی بود و ایده های خوبی برای کارهای بعدی در جاهای مختلف داد.

سه: سه شنبه های سینمایی. چند هفته ای است که سه شنبه ها سانس آخر موزه سینما را تجربه می کنیم. فیلمهای خوبی روی پرده اکران شده. فکر میکنم حتماً یک کتابدار باید با دیدن این فیلمها بیشتر با جامعه اش ارتباط برقرار کند.

چهار: امروز روی کارهای اداری گروه و نیز یک مقاله جدید حوزه آرشیوی کار کردم. چیزهای تازه ای به ذهنم رسید و در حال مطالعه بیشتر روی این حوزه موضوعی هستم.

پنج: کم کم باید به فکر سرفصل و جزئیات ترم آینده باشم. ترم سنگینی در پیش است. مخصوصا اینکه عمده کلاسهایم افتاده روز چهارشنبه! باید انرژی داشته باشم چون برنامه های مختلفی در ذهن دارم!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٧:٠٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ شهریور ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

گرما تمام می شود؟!

هفته پر کاری داشتم. هم به باید وب سایت دانشکده می رسیدیم و سروسامانی به آن میدادیم، هم یک سری کارهای برون دانشگاهی بود، هم اینکه این هفته مراجعان زیادی به خصوص از دانشگاههای دیگر داشتم که در برخی زمینه ها سوال داشتند. این هفته دیگر کارایی نداشتم تا هفت شب دانشکده باشم. ساعت حدود پنج و نیم که می شد دیگر از نفس می افتادم و باید بر می گشتم منزل. این هفته پوستر مقاله مان برای ایفلای 2015 را پرینت گرفتم و دادیم یکی از دوستان که به آنجا رفته نصب کنند یا به نحوی ارائه اش کنند. به هرحال، زحمت شد برایش. دومین ایفلایی است که از دستمان می رود. به هرحال، جیب که خالی باشد، بهترین کارها را ارائه کنید و خلاقانه ترین آثار را تولید کنید باز به قول معروف هشت در گروگان نه می ماند چه به کار ما که خیلی هم آش دهان سوزی نبود ولی به هرحال یک تجربه و یک یافته بود. بگذریم. امروز در فرهنگسرای اندیشه کارگاهی داشتم برای کتابداران سازمان فرهنگی هنری شهرداری. موضوع آن در ارتباط با منابع الکترونیکی رایگان بود. کارگاه بدی نبود. حداقل احساسم این بود که مراجعان راضی هستند. بعد از کارگاه با آقایان یاوری و ناصری درباره مسائل مختلف کتابداری و کتابخانه ها گپی زدیم. شاید به زودی گروهمان با آنها جلسه ای مشترک بگذارد. هوا به نظرم خوب آمد و خواستم پیاده بیایم تا حسینیه ارشاد. خودرو را آنجا پارک کرده بودم چون داخل طرح ترافیک نمی شد بیایم. عجب اشتباهی کردم! هوا به شدت گرم بود. گویی تابستان دوباره آغاز شده! خدا بخیر بگذراند. فکر میکردم الان اهواز چه خبر است از گرما؟ خاطرم هست مرداد که اهواز بودم بعد از گرفتن یک دوش، و قدم زدن چند دقیقه ای در هوای آزاد، به سرعت موهای سرم خشک می شد و نیازی به سشوار نبود. یادش بخیر. چه روزهای قشنگی بود..

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٤:٠٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۳٠ امرداد ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

یارب مباد که...

چند روزی است که افکارم مشوش شده و تمرکز لازم را ندارم. انجام برخی کارهای اداری و نامه نگاری ها در طول باعث می شود کمی تمرکزم را به دست آورم و از حال و هوایی که دوستش ندارم خارج شوم. البته فوتبال سالنی های شنبه ها هم بدک نیست. دویدن، جنب و جوش داشتن، گل خوردن، باختن و بردن روح آدمیزاد را جلا میدهد. البته هیچ یک جای صفا و صمیمیت خانواده را نمی گیرد. اما به هرحال، آدمیزاد است دیگر گاهی خیلی چیزها ذهنش را مشغول میکند که نمیتواند روی کارش تمرکز کند. نمیدانم...شاید واقعاً مصداق این شعر باشد که دوست دارد یار این آشفتگی، کوشش بیهوده به از خفتگی!

چند روزی است دانشجویان دانشگاههای دیگر برای امضای تاییدیه دفاعشان می آیند و می روند. یحتمل همه بخواهند شهریور دفاع کنند. شاید فکر کنند دارم اذیتشان میکنم ولی واقعاً اینطور نیست! نمیخواهم مثل اولین تجربه ام، کار خراب شود و هم اعصاب خودم به هم بریزد و هم دانشجویی که حرف گوش نکن است! امروز جای میزم را در دفتر گروه عوض کردم. میزم طوری بود که هرکسی از جلوی اتاق رد میشد سرکی می کشید حالا یا منجر به سلام علیک می شد یا هیچی! میزم را عوض کردم تا دیگر روبروی در نباشم! هم فنگ شویی شد و هم کمی روی کارم متمرکز میشوم.

با اینکه با خودم عهده کردم دیگر در هیچ همایشی شرکت نکنم ولی باز امروز چند تا ایده قلقلکم داد. باید رویشان کار کنم. چه می شود کرد؟ یاد گرفتم صبور باشم، ارام، سربزیر و سخت... که همه اینها بودن خیلی سخت است.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

برایم کتاب بخر

جمعه هفته پیش گفتیم برویم کمی هواخوری! قدم زنان از منزل به سمت پارک قیطریه حرکت کردیم تا رسیدیم به عمارت وسط بوستان که منسوب به امیرکبیر است. در شلوغی و هیاهوی بازارچه ای که آنجا قرار داشت چشمم افتاد به آگهی تبلیغاتی فرهنگسرای ملل که نامش کتابخوان ملل بود. هر هفته گویا یک مراسم کتابخوانی دارند که از ساعت 16 آغاز می شود. با خود گفتم اگر عمری باقی بود حتماً این هفته سری به آنجا می زنم. در راه بازگشت بودیم که در مقابل یک دکه روزنامه فروشی، دختر بچه بسیار کوچکی بود که روبروی کتاب قصه ها ایستاده بود و می گفت برایم کتاب بخرید. پدر و مادرش کتاب قصه مورد نظر کودک را خریدند و ما هم به راه خود ادامه دادیم. در ادامه مسیر، به دلیل رسیدن موسم شام و پیاده روی مبسوط، تصمیم گرفتیم شام را در یکی از رستورانک های همان حوالی صرف کنیم که وابستگی بسیار نزدیکی به یکی از دوستان بسیار خوبمان دارد! غذا سفارش داده شد و داشتیم به دیزاین داخلی فضای رستورانک زیبا نگاه میکردیم که چقدر جذاب و مشتری پسند است و فقط اگر در یک قسمت قفسه کتاب می بود خیلی عالی می شد! از پشت سرمان صدایی شنیدیم که مثل خواندن قصه بود. برگشتیم و دیدیم که بله همان خانواده هستند که دختر بچه کتاب خواسته بود. مادر، با حوصله داشت قصه کتاب را برای کودکش میخواند. کودک بیشتر از آن که غذایش را بخورد مشغول شنیدن کتابش بود و تا تمام نشد اجازه نداد بقیه اعضای خانواده غذا بخورند!همزمان با هم غذایمان تمام شد و از رستورانک زیبا خارج شدیم. هنوز کمی دور نشده بودیم که دختر بچه دوباره به کتابهای یک دکه روزنامه فروشی برخورد کرد و اصرار کرد که کتاب میخواهم برایم بخرید! با خود گفتم چه خوب! این بچه از این سن، کمتر از سه سال به نظر می رسید، عاشق کتاب خواندن است در سال های آینده اگر درست هدایت شود حتماً از نوابغ می شود.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٥:٥۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

تابستانی پر از کتاب

از زمان آغاز تعطیلی دو هفته دانشگاهها تا کنون فرصت شد کتابهای متعددی را بخوانم. یکی دو کتاب زندگی نامه، کتاب تنور هوشو، کتابی به  اسم در راه، و اخیراً کتاب خاطرات بانوی اول سابق فرانسه در دوره زمامداری فرانسوا اولاند. این آخری را از شهر کتاب فرشته خریدم و هنوز تمامش نکردم. واقعاً کتاب خواندن یک مود خاص می خواهد. اگر در آن مود باشی دوست داری تمام روز را بخوابی و کتاب بخوانی! اگر هم در مودش نباشی که دیگر هیچ! فعلاً در مود خواندن هستم تا ببینیم چه خواهد شد!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٧:٢٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

شما فرهنگ هستید

بیشتر اوقات، موج رادیوی ماشین را روی رادیو فرهنگ می گذارم. رادیو نمایش و رادیو فرهنگ دو موج دوست داشتنی ام هستند که از برنامه هایشان لذت می برم. امروز دیگر از در خانه ماندن حوصله ام سر رفت و کلافه شدم! نزدیک به دو هفته است که دانشگاه تعطیل شده و در مرخصی به سر می بریم. ولی دو روزش را به دانشگاه رفتم و بقیه روزها را هم در خانه به مطالعه و انجام کارهای عقب افتاده گذراندم. امروز به سمت اتوبان باقری به سوی منزل قبلی مان رفتم. کارهایی داشتم که باید در آن منطقه انجام میدادم. مجری رادیو فرهنگ مثل همیشه می گفت شما خود فرهنگ هستید. نگویید سال تولدت چه روزی است؟ بگویید چه روزی به تبلور رسیدی. نگویید اهل کجایی؟ بگویید چقدر اهل هستی. نگویید مال کدام منطقه ای؟ بگویید چقدر منطقی هستی؟ خلاصه تا آخر! کم کم به کوچه مان رسیدم! یک چیزی عوض شده...اوه خدای من ! عجب ساختمان بلندی! دیدم در کنار مجتمع ما که تا شش ماه پیش یک خانه تک واحدی نسبتاً ویلایی بود الان به یک آپارتمان شش طبقه تبدیل شده! یکی دو تا از همسایه ها را دیدم و خوش و بشی کردیم. سر راه هم سری به کتابخانه عمومی زدم و احوالی از کتابدار محترمش پرسیدم. دیدم که ظاهرا چهارشنبه ها برنامه شاهنامه خوانی در کتابخانه برقرار است. خوشحال شدم که بالاخره کاری غیر از میزبانی مراجعان در کتابخانه در حال انجام است.هوا به شدت رو به گرمی می رفت. خسته شده بودم. کم کم به سمت منزل حرکت کردم تا هم استراحت کنم و هم کتاب جدیدی که دیروز از شهر کتاب فرشته خریدم بخوانم...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

گلگشت گیلکی (2)

برای روز دوم، لیلاکوه را برای گلگشت برگزیدیم. فضایی نسبتاً بکر با هوایی بسیار خالص و سرشار از اکسیژن. از چشمه ای در دل کوه لوله کشی کرده بودند و مردم با دبه های کوچک و بزرگ از این آب طبیعی می بردند. اهالی می گفتند این آب برای  کلیه ها خوب است. ولی دقیقاً نفهمیدم چه خاصیتی دارد. به هرحال، آب شیرین و گوارایی بود. در حاشیه مسیر کوهنوردی، حلزون های کوچک و بزرگ افتاده بودند. تعدادی را جمع کردم و با خودمان به تهران آوردیم. به نظرم رسید جنگل های این قسمت، نسبتاً خالص تر و بکرتر هستند. باران نم نم و زیبا، به طراوات هوا افزوده بود. حوالی ساعت 5 یا 6 عصر بود که به لاهیجان برگشتیم. شب خیلی خسته بودم کمی کتاب خواندم و خوابیدم. نتوانستم با دوستان همراهی کنم. روز بعد قرار بود به تهران برگردیم ولیکن کمی در پارکی که دارای استخر بسیار بزرگی بود پیاده روی کردیم. آفتاب تند تابستان، نسیم خنک و سرسبزی درختان روح آدم را تازه می کرد. با نظر جمع، یک شب دیگر را هم در لاهیجان ماندیم و روز بعد به سمت تهران حرکت کردیم. در میانه راه تقریباً همه خواب بودند که احساس کردیم اتوبوس بیش از حد توقف کرده!

متوجه شدیم که پمپ باد تایر عقب (همچین چیزی!) ترکیده و دیگر  اتوبوس قادر به حرکت نیست. ما در منجیل بودیم. سرزمین بادهای شدید! ساعت چهار عصر بود. راننده برخی مسافران را با اتوبوس های بین راهی فرستاد به تهران. ولی برای جمعیت زیاد ما اتوبوسی نبود. کم کم ساعت هفت می شد. تصمیم گرفتیم با سواری به تهران برویم. به هرحال، آخرین نفراتی بودیم که سوار شدیم و به سمت تهران حرکت کردیم. از خوش شناسی ما، راننده دانشجوی دکتری رشته برق بود. بسیار خوشرو، مودب و خوش سخن. سه ساعت راه را از دانشگاه و کتاب و درس گفتیم و شنیدیم تا سرانجام ساعت ده و سی دقیقه به مقصد رسیدیم. سفر پرماجرا و خاطره سازی بود. ولی هنوزم ته دلم عقیده دارم باید برای یک سفر این چنینی، همه برنامه ها و اطلاعات لازم را مکتوب کرد و همراه داشت تا پراکندگی عقاید کمتر پیش آید!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٧:۳٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

گلگشت گیلکی (1)

جمعه هفته گذشته، گلگشتی را آغاز کردیم که اولش کمی تلخ بود و پایانش هم! اول خیلی راغب به سفر نبودم. نمیدانم چرا! ولی به هرحال دوست نداشتم. اما به تدریج با دوستان که همراه شدم دیگر از آن حال و هوا در آمدم. ساعت هفت و نیم صبح از ترمینال غرب در آمدیم  و به سوی لاهیجان حرکت کردیم. اتوبان روان و خلوت بود. کمی روزنامه خواندم. کمی با دوستان صحبت کردیم و کمی فیلم تماشا کردم. سیستم جدید اجرای فیلم در اتوبوس که پشت هر صندلی یک ماینتور بود مرا یاد اتوبوسهای سنگاپور انداخت. نزدیک منجیل، جاده کمی شلوع شد و این بیشتر به خاطر باریکی جاده بود. آسمان صاف و بدون لکه ای ابر و باران بود. در راه تعدادی خودرو تصادف کرده بودند و راه بندان نسبتاً سنگینی را درست شده بود. چه خوب که با خودروی شخصی نرفتیم. بی خود و بی جهت اعصابمان در مسیر به هم نمی ریخت. حوالی ساعت یک بود که به لاهیجان رسیدیم. از آنجا که 13 نفر بودیم با چهار خودرو به سمت محل اقامت حرکت کردیم. آقای افتخاری منتظرمان بود و محل اقامت بزرگ و مناسبی را برایمان تهیه کرده بود. به هرحال، بعد از سکنی گزیدن و صرف ناهار و کمی استراحت، به این صرافت افتادیم که چطور برنامه ریزی کنیم و کجا برویم. نظرات زیادی مطرح بود و به توافق نمیرسیدیم. این هم مشکلی است. در یک سفر با همراهان فراوان به جمع بندی رسیدن سخت است. به هرحال، توافق شد که برای شب اول، دریا را تجربه کنیم...

ادامه دارد...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ ; جمعه ٢ امرداد ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

نبض کتاب منتشر شد

6 سال پیش در رادیو گفتگو برنامه ای داشتیم به اسم نبض کتاب. سردبیر این برنامه دوست عزیزم آقای علی اکبری بود. او آن زمان دانشجوی کارشناسی دانشگاه تهران بود. بعد از اینکه اصفهان فوق لیسانش را گرفت به مشهد رفت تا آنجا دکتری بخواند. پسری بسیار با ادب، با نزاکت، خلاق و فعال. مدتی را در یک پانسیون در خیابان ابوریحان هم خانه بودیم.در آن مقطع زمانی یعنی سال 1387 و 1388 یک طرح را به طور مشترک با ادکا اجرا کردیم که به عنوان یک برنامه رادیویی پخش شد. این برنامه در 13 جلسه از رادیو گفتگو پخش و بعد هم دیگر در جامعه کتابداری ایران بدون دریافت هیچ بازخوردی به باد فراموشی سپرده شد. با خود فکر کردم حیف است نتوان از محتوای این برنامه ها بهره برد. به خصوص دانشجویان  کارشناسی و حتی عامه مردم میتوانند از این برنامه ها بهره ببرند. این شد که از دانشجویانم مدد طلبیدم و در یک کار بسیار فشرده، فایلهای صوتی را پیاده کردند. حدود یک ماه هم ویراستاری مطالب طول کشید. با آقای بهره بر، مدیر نشر همارا، صحبت کردم و ایشان خاضعانه پذیرفتند کتاب را منتشر کنند. امروز این کتاب به دستم رسید و حاصل زحمات این کار گروهی را دیدم. امیدوارم که اثر قابل عرضه ای در جامعه علم اطلاعات و دانش شناسی باشد.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

فارغ از تحصیل یا تحصیلات ادامه دارد؟

4 سال و بیست روز پیش در چنین روزهایی در اهواز، در گرماگرم دفاعیه ام بودم. دفاع از رساله دکتری. در این جلسه 4 ساعت تمام سرپا ایستادم و پاسخگوی سوالات ریز و درشت بودم. کارم را با انگیزه، تمام و کمال انجام داده بودم ولی باز ته دلم شور می زد. لحظات به سختی می گذشت. یک سوال تمام می شد و سوال دیگر. یک آن، انرژی ام تمام شد و گفتم من همه موارد را که مطرح کردید می پذیرم! نمیدانم چرا این را گفتم! استاد عزیزم، پروفسور کوکبی با تعجب به من خیره شد و گفت: چی میگی مرد حسابی؟! چی رو قبول می کنی؟! باید دفاع کنی. نمیشه که! تا حدی که توانایی داشتم جلو رفتم ولی ضعف شدیدی پیدا کرده بودم که ادامه مذاکرات و دفاعیات را با دشواری مواجه کرده بود. دکتر کوکبی وارد صحنه شد و دفاع جانانه ای کرد. پشت سر ایشان دکتر رضایی شریف آبادی، استاد مشاورم. از چهره داورها می شد خواند که هنوز راضی نبودند. با خود گفتم نکند دوباره باید دفاع کنم؟ به چهره نگران پدر و مادرم، و چهره پر از امید همسرم، چشمان خندان و اشارات امیدبخش دوست عزیزم دکتر علی حمیدی و سایر دوستان می نگریستم. سرانجام حکم به خروج ما از تالار دکتر پاک سرشت دادند. لحظه ها پر التهاب می گذشت. جلسه طولانی شده بودند و سرانجام دکتر معرف زاده ندا داد که متهم داخل شود!

پس از ذکر مقدمات، نمره ام را خواندند. درجه عالی و نمره 18.25. باری از دوشم برداشته شد. روز پر التهابی بود و گرمای هوا به این التهاب می افزود. نهار دسته جمعی در رستوران دانشگاه، بر بحث و جدلهای علمی و تقابلهای جلسه دفاع پایان داد و به قول خانم دکتر عصاره، باید این ((قل)) آخر را هم آدم بخورد تا حسابی پخته شود. روز پر خاطره ای شد. روز بیست تیرماه 1390، پایان تحصیلات رسمی و آغاز تحصیلات به سبک و سیاق و روشی دیگر.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

کتابخانه ای که دوستش دارم

نمای اول: کتابخانه دوست داشتنی

این هفته ای که گذشت جلسه ای مفصلی با حضور کتابداران کتابخانه و معاونت محترم پژوهشی دانشکده درباره کارهای کتابخانه داشتیم. درباره همه چیز صحبت کردیم. از نیازها و انتظارات کاربران تا کارهایی که باید انجام بدهیم و نداده ایم و کارهایی که به خوبی انجام می شود ولی دیده نمیشود. نتیجه مذاکرات این شد که هر کاری در کتابخانه انجام می شود به صورت مکتوب ثبت و بعداً گزارش شود. کتابداران هم دفترچه گزارشها تهیه کردند، فرمهای مخصوص نیاز و نظرسنجی از کاربران ایجاد کردند و خلاصه دارم کتابخانه را همان کتابخانه پویا می بینم و خیلی از این بابت خوشحالم. امیدوارم که این جریان مستدام باشد.

نمای دوم: جلسه دفاعیه دیگر

سومین جلسه دفاعیه دانشجویان گروهمان برگزار شد. دفاع خانم ارشدی به راهنمایی دکتر عرفان منش و مشاوره دکتر سالمی. همه چیز خوب و کامل بود. دکتر نوروزی چاکلی هم به عنوان داور خارجی از پایان نامه رضایت داشت. نتیجه کار خانم ارشدی را روی وب سایت دانشگاه گذاشتیم. حتماً بازخوردهای خوبی خواهد داشت.

نمای سوم: صف جسمی یا صف روحی؟!

چند وقت پیش در تدارک افطاری برای جمع دوستان پیشکسوت ادکایی بودم و در حال برگشت به سمت منزل. دیدم که عجب صف طولانی! فهمیدم که جماعتی برای فلان خوراکی در این گرما که بلانسبت آدم روده هایش هم کارشان را فراموش می کنند، ایستاده اند. بعد از افطار هم که بیرون رفته بودم دیدم فلان فست فودی صفش سر به ته خیابان می زند. مقایسه ای کردم بین صف کتابفروشی، صف کتابخانه و صف خوراکی فروشی...دو دو تا چارتا بین قیمت آن خوراکی و قیمت فلان مجله و کتاب. بعد دیدم اینجوری قاطی می کنم و غصه میخورم گفتم بهتر است بروم روی پرونده ارتقایم کار کنم که اوضاعش خیلی بی ریخت است! باید مقالات علمی پژوهشی ام بیشتر شود...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

به چه کار آیدت ز آن ورقی؟!

دیروز رفته بودم فلان بانک تا برای بهمان مجله، هزینه انتشار مقاله را بپردازم. البته برایم عجیب بود که این مجله همه کارش الکترونیکی بود جز پرداخت هزینه! باید فیش را برایشان ایمیل می کردیم. این هم از عجایب عصر وایبری است! خلاصه در این گرمای دهشتناک، رفتم به بانک و فیش را کامل کردم. موقع پرداخت متصدی بانک پرسید مجله هزینه را میخواهد چه کار؟! گفتم شرط انتشار نهایی مقاله پرداخت این هزینه است. گفت خب حالا چه سودی برای شما دارد؟ گفتم فوقش امتیاز پژوهشی دارد. از بالای عینکش نگاهی کرد و گفت همین؟! گفتم بله دیگر! چیزی غیر از این باید باشد. سری از روی تأسف تکان داد. فیش کامل شده را تحویل داد و دکمه شماره مشتری بعدی را زد. در حالیکه مبهوت حرکتش بودم از بانک خارج شدم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳ تیر ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

بی جهت نیست که ایشان به بزرگی نامند

مراسم بزرگداشت استاد کتابداری ایران (دیگر نمیگویم مادر یا پدر که بعداً دوباره نگویند فلانی بیکار است و برای همه پدر و مادر می تراشد!) دیروز در موقوفه مرحوم افشار برگزار شد. وقتی اسم پوری سلطانی می آید برای ما که هنوز اول راهیم، برچسب بزرگ خدمات فنی و توضیحات جامع و مفصل آن به چشم می آید. برای دیگران که عمری با او زیسته اند، سختی، مقاومت، تلاش، پشتکار، مهربانی و سخاوت در علم. هیچکس یک شبه به بزرگی نرسیده. نه استاد انصاری، نه استاد سلطانی و نه هیچ یک از بزرگان. همه با خون دل و زحمت به اینجا که می بینیم رسیده اند و چه مشقتها کشیده اند. ما شاید یک دهم آن سختی ها را هم نکشیده ایم. در روزگاری که نه تلگرامی بود و نه وایبر، این بزرگواران کتابها را با تمام وجود تحلیل می کردند و عاشقانه به کتابداری می پرداختند.

دیشب بعد از مراسم با خودم فکر کردم چرا به این گونه بزرگداشت ها می رویم؟ یک عکس یادگاری برای پز دادن؟ خود را مطرح کردن؟ دیدن خطوط چهره اساتید که نشان از زحمات آن ها دارد؟ گرفتن تجربیاتشان؟آموختن بیشتر؟ کدام؟ همان دیشب کتاب زندگی پرویز پرستویی را میخواندم. واقعاً از ته دل غصه میخوردم که چنین فردی چه سختی هایی کشیده تا الان به این درجه از محبوبیت و شهرت رسیده. حتما باید این گونه افراد را خواند و از تجربیاتشان بهره برد. باید ورق زد و بارها خواندشان. قبل از اینکه در کتابخانه ابدی، قرار گیرند و دیگر دسترسی بهشان مقدور نباشد. تحمل، خلاقیت، علاقه، پشتکار همه چیزی است که در زندگی این بزرگان میتوان دید چه کتابدار و چه غیر کتابدار. پس بی جهت نیست که ایشان به بزرگی نامند چون که این نام همه از کوشش و سختی دارند

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٢:٢٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

مشاور یعنی؟!

مشاهده یادداشت خصوصی

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٢:۱٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

پیشته نه، با آنها مهربان باش

گاهی به نظرم می رسد یکی از کارکردهای کتابخانه های عمومی این میتواند باشد که مهربانی کردن با حیوانات را به کودکان یاد دهد. بسیار پیش آمده که شاهد این قضیه هستیم که کودکان به محض دیدن یک پرنده، قصد گرفتنش را می کنند به محض دیدن یک سگ به دنبالش می دوند، تا یک گربه را می بینند صدای سگ را در می آورند و بزرگسالان نیز همپای آنها یک پیشششته جانانه نثار گربه می کنند!به بچه ها یاد بدهیم که با طبیعت اطراف خود به خصوص با حیوانات مهربان باشند و اینکار میتواند در کتابخانه هم رخ دهد. این مطلب را برای این نوشتم که خاطره ای از دوران طفولیت یادم آمد و همزمان برنامه مستندی می دیدم که بچه ها در یک کتابخانه مدرسه، حیوانات مورد علاقه شان را می آوردند و راجع به آنها برای بچه ها صحبت می کردند. اما خاطره کذایی! مربی مهدکودکمان، یک همچین کاری را از ما خواست. نگارنده این سطور هم با هزار زحمت و مصیبت، یک عدد کفش دوزک را شکار کردو با خوشحالی روز بعد به مربی داد. البته بقیه دوستان حیوانی را نیاورده بودند تنها زحمتی که کشیده بودند این بود که حیوانات عروسکی کوچولویی را بیاورند که مربی آنها را روی دیوار نصب کند. همین قاعده مشمول کفش دوزک کوچک مهربان من نیز شد. خانم مربی، با عطوفت تمام کم نگذاشت و با یک سوزن ته گرد، حشره بی نوا را با چکش به دیوار کوبید تا کنار سایر حیوانات باشد! تا دقایقی حیرت زده به این صحنه نگاه کردم و نمیدانستم الان چه کار باید بکنم؟! هنوز هر وقت کفش دوزک را می بینم یاد آن روز می افتم. بی خود و بی جهت!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:٢٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد