کلاس فناوری اطلاعات و آرشیو که نزدیک به سه ماه است در کتابخانه ملی برگزار می شود یکی از جذابترین کلاسهاست. از این لحاظ که همه کتابدارها و آرشیویستهای شرکت کننده در این کلاس، در حوزه خود داری تخصص و تجربه کافی هستند و بحثهای کلاسی کاملاً عینی و قابل درک و لمس است. طی این مدت نکات جالبی در مورد نقاط ضعف و قوت نرم افزارهای آرشیوی و کتابخانه ای مطرح شد و این همکاران گرامی به خوبی به انعکاس نقاط ضعف و قوت نرم افزارها پرداختند. اما بحثی دیگر که قابل تأمل بود بحث مرزبندیها میان مدرک و سند بود. اینکه اساساً چه چیز مدرک است و چه چیز سند؟ چه فرق و شباهتی بین این دو برقرار است؟ پاسخهای مختلفی داده شد اما یکی دو تا از بحثها خیلی جالب بود. یکی از همکاران عنوان داشت که مثل این است که ما برای کلمات تازه، جدید، و نو کاربردهای مختلفی داشته باشیم. مثلاً هیچوقت نمیگوییم این نان نو  یا جدید است، نان حتما تازه است. بحث ربط داده شد به مسائل زبان شناختی. یکی دیگر از دوستان اشاره کرد که باید دید حد کاربرد واژه تا به کجاست؟ هرکدام در چه حوزه هایی استفاده می شود. با توجه به اینکه بسیاری از واژه ها از غرب وارد می شود باید دید که ریشه کاربردی این لغات چیست؟ مثلا واژه Function را همه عملکرد یا کارکرد ترجمه می کنیم. در صورتی که اینطور نیست. دقیق ترین ترجمه، واژه خدمت است که بار مثبت دارد. یعنی اینکه ما از یک وسیله، یا یک ابزار انتظار خدمت داریم. مثلا این نرم افزار کتابخانه ای جدید چه خدمتی به کاربران ارائه می دهد؟ یا اینکه این تلفن همراه جدید چه خدمتی ارائه می کند؟ کارکرد یک واژه دو پهلوست که میتواند در عین مثبت بودن بار معنایی منفی هم داشته باشد. پس ما باید بررسی کنیم که اساساً ریشه لغت مدرک یا سند در غرب و خواستگاه و منظور آن چه بوده است؟ آیا مدرک چیزی است که ارزش اداری دارد و بعد دارای ارزش تحقیقاتی می شود؟ یا سند اینگونه است؟ آیا اطلاعات تحت عنوان مدرک، قابل استناد نیست ولی از طریق سند هست؟ بازی واژگان ما را گمراه می کند و گاهی در لایه های فرو می رویم که قابل برگشت نیست. باکلند در مورد مدرک بودن یک شیء نظر جالبی دارد:

زمانی یک شی ء مدرک به حساب می آید که

l        مادیت وجود دارد: فقط اشیاء فیزیکی و علامت های فیزیکی

l        تعمد وجود دارد: غرض این است که با شیء به عنوان یک مدرک برخورد شود

l        باید اشیاء را پردازش نمود و فکر می کنیم آنها باید به صورت مدرک درآیند.

بنابراین، اینکه آیا چیزی یک مدرک محسوب می شود بستگی به عملکرد و زمینه آن دارد. آنچه که برای یک فرد، مدرک به حساب می آید برای دیگری ممکن است چنین نباشد. باکلند (1991) مدارک را به شکل چیزهایی می بیند که آگاهی دهنده هستند یا ممکن است دانش را آشکار سازند.

پرفسور دابلیو بوید ریوارد، به بحثی در مورد وضعیت سندی یک بز کوهی زنده در یک باغ وحش، در کتابچه ای در سال 1951که چندان معروف نبود توجه نشان داد، دکومانتاسیون چیست؟[1] که البته اینک در یک ترجمه انگلیسی با تفسیر گسترده و مواد پیش زمینه قابل دسترس است. این مباحث باعث شد تا باکلند و همکارانش به فکر ایجاد فرهنگستان مدرک (سند) بیفتند یعنی Document Academy. این فرهنگستان همه ساله نشستها، کنفرانسها و کارگاه­های آموزشی درباره مفاهیم مرتبط با مدرک یا سند ارائه می کند. شاید این بحثی که اینجا مطرح شد فتح بابی باشد برای بررسی های عمیق تر و دقیق تر بر روی این واژه ها و روشن شدن مرزهای این دو با یکدیگر.

[1] . Qu’est ce que la documentation?


بعد از یک سفر پر از تاخیر ولی نسبتاً راحت با قطار، به تهران برگشتیم. سفر به اهواز دستاوردهای خوبی داشت و توانستیم با استاد راهنما و نیز سایر اساتید محترم دیداری تازه داشته باشیم و حال و هوای اهواز دوباره ما را به حال و هوای پایان نامه کشانید. پس از اینکه به تهران رسیدیم یکراست به کتابخانه ملی رفتیم تا در جلسه بررسی پروپوزالهای دانشجویان کارشناسی ارشد کتابداری دانشگاه شهید بهشتی شرکت کنیم. خوشبختانه تقریبا 14 نفر تایید اولیه را گرفتند و بقیه هم باید که روی موضوع خود بیشتر تفحص کنند. ساعت 13 جلسه خانه کتاب بود و باید می رفتیم تا ببینیم در نشست آسیب شناسی روش پژوهش در کتابداری چه می گذرد. کمی با تاخیر رسیدیم و دکتر افشار با شور و حرارت همیشگی که قول آقای عمرانی ساختار شکنانه است وبدون تعارف، مشغول صحبت بود.

ایشان می گفتند که چرا حتما دانشجو را مجبور میکنیم در تز خود آمار استنباطی داشته باشد؟ آیا اگر چنین شیوه ای در کارش نباشد نتوانسته مساله را حل کند؟ چرا کار را پیچیده میکنیم؟ دکتر افشار مثال جالبی زد. فرض کنید مسیری را که  از اینجا تا دانشگاه میتوانید پیاده بروید با هلیکوپتر بروید و بعد بگوید قشنگ تر و شیک تر است!

دکتر حیاتی اما عقیده داشت که محقق باید یک ذهن مساله یاب داشته باشد و نباید فقط مسائل بدیهی را نگاه کند. مطالعه یکی از راههای عمیق فکر کردن، اکتشاف و حل مساله است. صحبتهای دکتر حری مثل همیشه حجت بود. وی گفت که ما در دنیایی پر از مساله زندگی می کنیم. روش تحقیق را باید مساله تعیین کند و نه محقق. ایشان گفتند که حتما لازم نیست که در تحقیق خودمان فرضیه داشته باشیم. فرضیه مستلزم سالها مطالعه است. ما در تحقیقات شاهد فرضیه هایی هستیم ولی هرگز به نظریه نمی رسیم.

دکتر جمالی حرف جالبی زد که یاد کارتون راتاتویل افتادیم که گوستیو می گفت هرکسی می تواند آشپز باشد. نکته ظریف و جالبی بود. ایشان گفت که هرکسی می تواند محقق باشد. فقط آدمهای خلاق محقق نمی شوند. هرکسی که اهل مساله یابی بو حل مساله اشد میتواند محقق باشد.

وقتی دوباره نوبت به دکتر افشار رسید خیلی با حرارت گفت که تحقیق در کتابداری شده مثل صنعت فیلم!فیلمها دیگر دارند بازاری می شوند و به تولید انبوده می رسند. تحقیقات کتابداری هم دیگر تحقیق نیست. کار گل است! مثل قنات میرزا آقاسی. آب که ندارد ولی نان دارد! موضوعات از قبل قالب ریزی شده اند فقط جامعه تحقیق عوض می شود! تحقیقات شده قیچی کردن و چسباندن. بله. با اینگونه تحقیقات، دکترا و فوق لیسانس هم خواهید گرفت ولی به حقیقت نخواهید رسید.

نوبت به دکتر حری رسید و گفتند که در تحقیقات مد شده که می گویند این تحقیق پیمایشی است از نوع توصیفی! ما اصلا روش تحقیق توصیفی نداریم! این آمار است که خود را به روش تحقیق تحمیل کرده است. آمار در خدمت روش تحقیق است نه روش تحقیق در سیطره آمار. دکتر جمالی گفتند متاسفانه در برخی دانشگاهها می گویند که دانشجو باید حتما از رساله خود دو سه تا مقاله استخراج کند تا نمره قابل قبول بگیرد! دکتر افشار با خنده ای گفت که ببخشید! حکایت آن حاکم است که گفت فلان مجرم را ده هزار شلاق بزنید! جلاد هم گفت که قبله عالم! شما یا شلاق نخوردید یا نمی دانید ده هزار تا چقدر است!

در انتها اشاره شد که پایان نامه یک چهره علمی از فرد است. باید از دید کلیشه ای خارج شد. انتهای هر تحقیقی، آغاز تحقیقی دیگر است. در پژوهش ها باید دید کلان داشت تا به نوآوری رسید. باید بین دانشگاه و حرفه ارتباط نزدیک باشد تا مسائل دو طرف حل شود.

آقایان احسان محمدی و عمرانی پرسشگرهای بخش سوال و جواب بودند که بحثهای جالبی را هم به میان آورند. ماحصل این بحثها این بود:

اگر فردی بخواهد در زمینه مورد علاقه اش تحقیقی صورت دهد، مثلاً مدیریت دانش یا اف آر بی آر، متخصص آن رشته در داخل نیست که او را کمک کند یا گروههای کتابداری به دلیل عدم وجود آن تخصص در گروه از همکاری با وی خودداری می کنند. مثلا به او می گویند اگر میخواهی روی اف آر بی آر کار کنی باید ربطش بدهی به رفتار اطلاع یابی! همکاری بین رشته کتابداری و سایر رشته ها ضعیف است چون هریک نگاهی غریب به دیگری دارد. از آن گذشته همکاری درون رشته ای هم بسیار غریب مانده است و اغلب گروهها در یک خودبسندگی حبس شده اند و حاضر به همکاری با یکدیگر و تعامل با هم نیستند.

نشست آسیب شناسی روش تحقیق در کتابداری با حضور دکتر حری، دکتر حمالی، دکتر افشار، دکتر حیاتی و دکتر نشاط در ساعت سه و سی و پنج دقیقه به پایان رسید و بقیه بحثها همراه با پذیرایی رفته به درون سرای اهل قلم...

نکته: این همه اسم بزرگ و یک نشست با یک موضوع مهم ولی شرکت کننده ها حدود سی چهل نفر...مثل اینکه بحران حداقل مشارکت کتابداران کم کم دارد جدی می شود. دیگر باید چکار کرد که کتابداران عزیز ما این نشستها را جدی تر بگیرند؟!

دوره های آموزشی کوتاه مدت ایرانداک

آخرین دوره های آموزشی پژوهشکده اطلاعات و مدارک علمی ایران در بهمن و اسفند برگزار می شود. علاقه مندان می توانند از طریق وب سایت ایرانداک در این دوره ها شرکت کنند.


چند وقت پیش به کتابخانه عمومی نزدیک منزل جهت عضویت مراجعه کردیم. قبل از اینکه وارد کتابخانه شویم، روی درب ورودی آن، شرایط عضویت را خواندیم:

ارائه دو قطعه عکس 3*4

پرداخت مبلغ 2000 تومان به عنوان حق عضویت.

فقط هم دو کتاب امانت داده می شود.

کمی با خودمان فکر کردیم که این کتابخانه عمومی که چیزی جز یک قرائتخانه نیست مگر چه سرویسی می دهد که دو هزار تومان هم حق عضویت می گیرد؟ خدمات مرجع حضوری و مجازی؟ برپایی گردهمایی؟ خدمات اینترنتی؟ خدمات زیراکس؟ بعد از این سبک سنگین کردنها، عطای عضویت را به طور موقت به لقایش بخشیدیم تا بعد...! و یادمان افتاد به سالها قبل از اولین عضویت در کتابخانه!

شش سالمان بود که رفتیم  مدرسه سر کلاس اول دبستان. دبستان منصور بامداد در شیراز. در همان مدرسه ای که مادرمان در کلاس سومش، تدریس می کردند، ما هم سر کلاس اول می رفتیم. بر خلاف خیلی از بچه ها که روز اول مدرسه گریه می کردند، خیلی هم خوشحال بودیم! البته نه از بابت اینکه حالا دیگه با سواد می شویم و می توانیم کتابهایمان را خودمان بخوانیم! از این بابت که خیالمان راحت بود که مادرمان در کلاس دیگری مشغول درس دادند هستند یا اینکه در دفتر مدرسه نشسته اند. خلاصه در نیمه آن سال بود که کمی خواندن بلد شده بودیم روزی هنگام زنگ تفریح، دیدیم دست یکی از دانش آموزان سال سوم، یک کارتی است که به نظرمان قشنگ آمد! بدون اینکه از او بپرسیم این کارت چیست؟ دوان دوان سمت دفتر رفتیم. به مادرمان گفتیم که من از این کارتها میخوااااام! با مهربانی گفتند کدام کارتها؟ و برایشان توضیح دادم. بعد از توضیحات نیم جویده بنده، مادرمان به سراغ مربی پرورشی رفتند. بعد از مدتی هردو خندان آمدند. دو کتاب دست مربی پرورشی بود و یک کارت صورتی رنگ قشنگ! از همانها که میخواستیم! کارت و کتابها را به ما دادند. مربی پرورشی گفت: خب! مبارکه! شما عضو کتابخانه مدرسه شدی! حالا این کتابها رو بخون و هفته دیگه برام بیار! ما که همه حواسمان به کارت صورتی رنگ بود با عجله همه محموله را گرفتیم و از دفتر زدیم بیرون! در منزل کمی با کتابها ور رفتیم! راستش چیزی سر درنیاوردیم! شاید مربی پرورشی فکر میکرد که یک بچه شش ساله را یک کتاب آموزش نقاشی آرام می کند. روز بعد رفتیم به دفتر و کتاب را به مربی پرورشی دادیم و هرچه او گفت کتاب را خواندی چیزی نگفتیم و با ناراحتی از دفتر بیرون زدیم! کارت را هم نمیدانیم چه کردیم. شاید توی اسباب کشیها گم شد شاید هم..نمیدانیم. یادمان نیست!


امروز ساعت ۶ وارد اهواز شدیم. ایستگاه راه آهن و رانندگان تاکسی که مرتب صدا می زنند: دربست- آّبادان- ماهشهر...پیاده آمدیم تا فلکه ساعت و از آنجا هم یک تاکسی تا پنج طبقه. نم نم باران هوا را بسیار مطبوع کرده بود. جای دوستان بسیار خالی. نه بوی شرجی بود. نه از گردوغبار خبری بود و نه از گرما. از جلوی خوابگاه که رد شدیم دیدم پل هوایی رو به دانشگاه را مسقف کرده اند! یادمان آمد که آن زمان در زمستان و تابستان  از روی پل هوایی که قصد داشتیم عبور کنیم مثل یک جانور باوفا که پاسوخته له له زنان از گرما یا خیس از باران می رسیدیم خوابگاه! اینجا اهواز است. اتاق دانشجویان دکتری تغییری نکرده. فقط بیشتر متروک شده و بی نظم. گردوخاک هم از هرگوشه آن می بارد. گردوخاکها راتکاندیم و نشستیم. یادروزهای سه نفره این اتاق همراه با آقای محسن زین العابدینی و خانم مکتبی.. سه روز را اهوازیم تا به رتق و فتق امور رساله برسیم تا بعد هم که خدا کریم است. راستی آخرین لحظه ها خبر رسید که آقای دکتر اسماعیل هاشمی به جای آقای دکتر نیسی شده معاون آموزشی دانشکده! کلی حیرت کردیم!

ظریفانه های وبی

ظریفی را پرسیدند که فرق وب ٣ و وب ٢ چیست؟ بعد از کمی تامل- تعقل و تدبر بانگاهی فیلسوف مآبانه گفت: یک!


اولین صفر

۱۳۸۸/۱۱/۱

دیروز برای دومین بار به دانشگاه...رفتیم تا نمرات درس واژه پردازی را بدهیم و نیز طبق قرار قبلی از دانشجویی که سر جلسه امنحان حاضر نبود، امتحان پایان ترمش را بگیریم. وقتی رسیدیم دانشگاه از مسئول آموزش سراغش را گرفتیم گفتند نیامده...بیشتر که پرس و جو کردیم فهمیدیم که اصلاً هیچ یک از امتحاناتش را حاضر نبوده است و به ما گفتند که باید نمره وی را صفر کنیم. حس خوبی نداشتیم. ولی به هرحال..برای اولین بار..صفر! ولی نه خیلی کله گنده!

دارا و ندار اطلاعاتی

گاهی وقتها شده حرصتان بگیرد وقتی توی اتوبوس نشسته اید جماعتی که بیرون از اتوبوس هستند یکی یکی از شما یا راننده بپرسند که آیا مقصد اتوبوس فلان جا است؟ یکی نیست بگوید دو چشم بینا را خداوند خلق کرده تا یکی از کانالهای دریافت اطلاعات باشد. یکی از مهمترین منابع اطلاعاتی کجاست؟ بالای شیشه اتوبوس نزدیک به سقف که با تیتر درشت نوشته، مبداء مترو صادقیه، مقصد دهکده المپیک! حالا باز خرد و کلان، پیرو جوان، با سواد و کم سواد می پرسند آقا بلیطیه؟! دهکده هم میرود؟! توی همین حرص خوردنها بودیم که رادیوی روشن اتوبوس داشت اخبار می گفت: محققان اروپایی به تازگی دریافته اند که نور میتواند حرکتی مثل رودخانه داشته باشد. آنها کشف کرده اند که می توان نور را گره زد. خبر بعدی رادیو شگفت آورتر بود. غده ای چهل کیلویی از بدن یک بیمار فلان شهر طی عملی پیچیده خارج شد... آقا نگهدار! رسیدیم!

دست بالای دست بسیار است..

خشکمان زد. وقتی از یکی از دانشجویان این عبارت را شنیدیم. چند لحظه زبانمان بندآمد و مغز قفل شد. تاعصر آن روز گیج بودیم تا اینکه...قضیه حل شد. امروز داشتیم به ذره بودن و کره زمین و اینکه در کهکشان بی انتها یک ذره اصلا وجود و معنی ندارد فکر میکردیم. درست است. نباید ناراحت می شدیم. به قولی همان یک ذره هم نیستیم..بگذریم..البته شاید کار خوبی نکردیم این مطلب را گفتیم. ولی آن دانشجوی محترم بعدا عذرخواهی کرد. خیلی شرمنده شدیم...نمیدانیم چرا...


تحقیقات متعددی در زمینه رفتار اطلاعاتی و رفتار اطلاع یابی کاربران شده است و هرکدام توانسته است نقاط مبهمی از این مساله را روشن کند اما ای کاش تحقیقاتی هم روی رفتار کتابخانه ای کاربران صورت میگرفت. اینکه آنها از بدو ورود به کتابخانه چطور از این مکان استفاده می کنند؟ راستش این مساله دیروز هنگامی که از کتابخانه ملی بیرون می رفتیم و منظره جماعت سیگار به دست را می دیدیم به ذهنمان خطور کرد. واقعا زشت نیست که کنار دیوار یا در مقابل در ورودی چند جوان سیگاری- هرچند هم برای تفریح و استراحت- سیگار دود کنند و سرآخر پس مانده اش رو طوری روی سطل زباله بچسبانند که جایش بماند و بعد آن را درون باغچه شوت کنند؟ از درب ورودی تا نزدیکی پارکینگ آثار به جای مانده از جماعت سیگاری را خواهید دید. اگر دلمان برای جان و مالمان نمی سوزد فکر بازدیدکنندگان بیچاره ای باشیم که از آن سوی دنیا و حتی ایران برای دیدن ملی ترین کتابخانه ایران می آیند و با ملی ترین کاربران سیگاری روبرو می شوند. دوستان فرنگ رفته آیا دیده اند که کاربران چنین بی قید باشند؟ ما که فرنگ رفته نیستیم نمیتوانیم نظری بدهیم! روی پیشنهاد اول یادداشت فکر کنید شاید یک موضوع پایان نامه باشدها!


دیشب فیلم Akeelah and the bee  را می دیدیم. فیلمی بسیار احساس برانگیز، قابل تعمل و تأمل. فیلمی که هر معلم یا مدرسی و هر دانشجو و دانش آموزی در هر درجه ای که باشد باید یک بار با دقت آن را ببیند. این فیلم، ماجرای یک دخترک سیاهپوست است که استعداد بی نظیری در هجی کردن کلمات دارد. در مسابقات مختلف اسپلینگ یا هجی کردن، شرکت می کند تا به مرحله نهایی می رسد و در این راه پشتکار عجیبی از خود نشان می دهد. علی رغم مخالفت مادرش و سخت بودن زندگی شان با عشق و علاقه برای رسیدن به درجات تحصیلی عالی این کار را صورت می دهد. پشتیبان و حامی او معلم و مدیر مدرسه اش بودند که با او ساعتها برای کار روی واژه ها تمرین می کردند و روی این استعداد، سرمایه گذاری می کردند. آنهم با عشق و علاقه ای وصف ناپذیر. دخترک بعد از کسب موفقیتهای پی درپی موفق می شود موافقت مادرش را نیز برای رفتن به مدرسه عالی از طریق شرکت در این مسابقه جلب کند. و سرانجام او به همراه یک پسرک کره ای قهرمان مسابقه می شود. در پایان فیلم، آکیلا یا همان دخترک سیاهپوست نابغه، چنین جمله ای قابل تامل را بر زبان می آورد:

میدانید که احساس، کجا همه چیز را درست حس می کند؟

جایی که شما مجبور نیستید نگران دیروز یا فردا باشید. شما احساس امنیت و آرامش خاطر می کنید و می دانید تا جایی که توانسته اید تمام تلاشتان را برای رسیدن به هدف صورت داده اید. این چیزی است که عشق نامیده می شود.


۶سال پیش وقتی که تازه رفته بودیم به اهواز ایمیلی از زنده یاد خانم فرزین دریافت کردیم که درمورد قدر دانستن خیلی چیزها بود و یکی از آنها ازش زمان را دانستن بود. " ارزش یک دقیقه را از کسی بپرس که از قطار جامانده است." این جاماندنها چه قطار و چه هواپیما واتوبوس خیلی دردناک است. فشار روحی اش به کنار و هزینه اش هم به کنار دیگر و اینکه چطور می شود زمان رفته را جبران کرد. هنوز لحظه ای که در کرمان از قطار تهران جا ماندیم را فراموش نمی کنیم. انگار با رفتنش داشت دهن کجی می کرد و روی ما آّب سردی می ریخت از روی لجاجت! برخی جاماندن ها جبران پذیر است و برخی دیگر نه! مدیریت زمان در این موقعیت نقش مهمی را ایفا می کند. اگر میخواهیم از حرکت و پویایی در زندگی جانمانیم باید بتوانیم زمان را مدیریت کنیم. یکی از جاماندنها و تاخیرهای دردآور دیر رسیدن به جلسه آزمون است آنهم اگر چیزی مثل کنکور یا آزمون پایان ترم باشد.چون میتواند ماحصل یک سال تلاش را به باد فنا دهد.

 متاسفانه امروز یکی از آن رویدادهای ناخوشایند رخ داد. سر جلسه آزمون درس اصول کتابداری در دانشگاه شهید بهشتی متوجه شدیم دونفر از دانشجویان فعال نیستند. پس از پیگیریهای لازم حدود یک ساعت و ده دقیقه بعد رسیدند که متاسفانه امکان حضور در جلسه برایشان فراهم نبود. مسئول آموزش نیز مخالف حضور ایشان در جلسه بود. دیدن چهره محزون و در هم شکسته این دونفر دردناک و آزرده کننده بود ولی...علیرغم میل باطنی برای این دو نفر غیبت ثبت شد. شاید اگر زمان مدیریت می شد این اتفاق نمی افتاد. شاید...


یک سفر دو روزه به شیراز. برای تجدید دیدار با والدین عزیز. تغییر آب و هوا. بازگشت به تهران در صبح جمعه. همسفر شدن  با آقای... گپی چند دقیقه ای با استاد درس ...دوران کارشناسی. راستی ظاهراً دفاع آقای حیدری (گویا ایشان اولین فارغ التحصیل دکتری کتابداری از دانشگاه چمران اهواز خواهند بود) قرار است به زودی برگزار شود .یک آخر هفته و یک تعطیلی همراه با زندگی نباتی.

 


حدیث مفصل...

۱۳۸۸/۱٠/۱٩

 اول: اتوبوس در مسیر میدان ولی عصر تا میدان ونک

یک مرد میانسال که کف اتوبوس به وسائلش تکیه داده: اگر این ماه کرایه خانه ندهم میتوانم کفش بخرم...

 دوم: اتوبوس مسیر تهران به شیراز- ترمینال جنوب

یک دخترک فال حافظ فروش: عمو این چیه روی چشمات؟ - عینک. - چرا عینکی شدی؟ - چون کتاب زیاد خوندم. - کلاس چندی؟ - عموجان من دیگه دانشگاه میرم. - دانشگاه چند تا از کلاس پنجم بیشتر میشه؟ حیرت..سکوت..دخترک رفت..

سوم: آمار مطالعه میان ایرانیان کم است.

و.. درنهایت..و چه خالی میرفت با قطاری که ‍‍‍‍‍‍پر از فلسفه و حکمت بود..

تمدید نوسایی

زمان ارسال آثار به اولین جشنواره جایزه علمی سیمرغ کتابداری و اطلاع رسانی تا ۳۱ فروردین سال 1389 تمدید شد. گفتنی است که این جشنواره با هدف شناسایی و پشتیبانی از استعدادهای مرتبط، با همکاری گروهی از اساتید و صاحب‌نظران علم کتابداری و اطلاع‌رسانی  در ارتباط با نرم‌افزارهای کتابخانه‌ای برگزار می شود. این فرصت بزرگ و استثنایی را از دست ندهید.


تقصیر از حقیر نیست. مقررات می گوید. کمی مشکل است پذیرشش ولی چاره ای هم نیست. خودمان هم وقتی شنیدیم ناراحت شدیم. ولی چه کنم که بسته پایم؟ وقتی آموزش میگوید دانشجویانی که بیش از چهار غیبت داشته باشند از آزمون محرومند و خود کارشناس آموزش لیست را چک می کند چه کار باید کرد؟ لحظاتی پیش خبر دادند که چند نفر از دانشجویان دانشگاه ...به دلیل غیبت زیاد از آزمون محرومند. تقصیر از ما نیست. مقررات می گوید...

یک در برابر یازده

بهار سال آینده سالی پر همایش است. معمولا بهار که می شود جنب و جوش کتابداران افزایش می یابد. فصل نمایشگاه کتاب است و حسابی مشغله زا. در کنار این نمایشگاه عظیم فرهنگی، همایشهای مختلفی برگزار می شود. با به پایان رسیدن تعطیلات نوروز، و در روز25 فروردین، در دانشگاه سمنان همایش منطقه ای دانشجویی سواد اطلاعاتی برگزار می شود که با توجه به قابلیتهای علمی و کاری دانشجویان کتابداری این دانشگاه و مدیریت دلسوزانه آقای معرفت به نظر می رسد همایش با کیفیتی در راه باشد. همایش یازدهم انجمن علمی دانشگاه الزهرا نیز اهمچون سنوات مرسوم و گذشته در اردیبهشت ماه برگزار می شود. موضوع همایش مسال بسیار خاص است. موضوع آن نمایه سازی و چکیده نویسی است و به نظر می رسد کم کم فتح بابی در تخصصی تر شدن همایشها می شود. همایش ادکا نیز به جای خودش در حوزه تحقیقات میان رشته ای در اردیبهشت ماه برقرار است. خلاصه که بازار همایش و گردهمایی ها گرم است. ضمن عرض خسته نباشید به این عزیزان و اینکه درکشان می کنیم که چقدر کارشان سنگین و فشرده است، عرض میکنیم که بشتابید تا دیر نشده. بهار فصل پرکاری است...پر جنب و جوش...


امروز برای برخی کارهای خاص به دانشگاه شهید بهشتی رفته بودیم و طبق برنامه قرار بود که ساعت 13 دانشجویان رشته علوم تربیتی را که این درس اصول کتابداری را می گذراندند برای بازدید به کتابخانه ملی ببریم. مینی بوس ساعت 12 و چهل و پنج دقیقه از دانشگاه حرکت کرد و حدود هشت نفر از دانشجویان را که مانده بودند با خود بردیم. ده دقیقه دیر رسیدیم و هنگامی که با حراست کتابخانه برای ورود هماهنگ میکردیم به ما گفته شد که قرار ما ساعت یازده بود و کمی دیر رسیدیم! راستش ماندیم که چه بگوییم! اصلاً به کلی فراموش کرده بودیم که قرار ما ساعت یازده بوده! به هرحال با کتابدار مربوط به بازدید از کتابخانه تماس گرفتند و ایشان موافقت کردند بازدید صورت گیرد. وقتی کتابدار مورد نظر آمد، در حالیکه سعی می کردند خونسردی خود را حفظ کنند با نگاهی ملامت بار گفتند که شما همیشه اینطور قرار می گذارید؟! در حالیکه به شدت لعنت بر خود می فرستادیم به خاطر این فراموشی دردسرساز، از ایشان به خاطر این اتفاق نامبارک سهوی پوزش خواستیم و آن بنده خدا هم با خوشرویی بقیه بازدید را به سرانجام رسانید. دانشجویان هم شکرخدا از این بازدید راضی بودند و مجددا همگی به دانشگاه برگشتیم. در راه این دانشجویان، شرمنده مان کردند و یک یادبود به ما دادند که به نظر می رسد را اولین هدیه منزل جدیدمان باشد!

راستی یکی دو روز است خبرهای خوشی از کتابداران به دست ما می رسد. بعد از خبر ازدواج خانم پشوتنی زاده، خبر متاهل شدن آقای سهیلی غافلگیرمان کرد و هنوز در این جو بودیم که باخبر شدیم متین کوچولوی آقای علی حمیدی پا به این دنیا گذاشته است. به این سه کتابدار عزیز تبریک عرض کرده و آرزوی شادی برای همه این عزیزان را داریم.


این مایک!

۱۳۸۸/۱٠/٧

هر ازگاهی به وب سایت تلوال سری می زنبم. هر بار می بینیم که روزآمدتر از قبل است  و مقاله ای تازه با ایده ای تازه مطرح کرده است. مطالعه مقاله هایش کمک می کند تا اطلاعات خود را در زمینه وب سنجی روزآمد کنیم و دریابیم که وب سنجی فقط بررسی پیوندهای داخلی و خارجی و هم پیوندی نیست. بلکه جنبه های گسترده ای از این قضیه را پوشش می دهد. بعضی وقتها فکر میکنیم که این مایک یا خیلی تامین هست که اینجور علاقه مند است یا خیلی دل خوش و خجسته ای دارد که هر دفعه می بینیم که یک مقاله تازه دارد. حتی از الان مقاله سال 2011 اش آماده است و تحقیق و تحصیل همراه با اشک  انجام نداده است. امان از این مایک!

در آینده خیلی دور خیلی نزدیک!

شاید در آینده ای خیلی دور یا خیلی نزدیک کسانی که برای تحقیقات خود نیازمند گردآوری اطلاعات از منابع انسانی هستند مجبور باشند توضیحاتی را بالای پرسشنامه خود به این شرح بنویسند:

- اگر پرسشنامه را حضوری تقدیم جامعه آماری (!) می کنند بالایش بنویسند: پاسخگوی گرامی. احتراما تراول چک صدهزارتومانی پیوست شده با پرسشنامه متعلق به شخص شخیص جنابعالی است. مرحمت فرموده پس از استفاده بهینه از آن تراول چک برای خودتان، پرسشنامه را اگر خواستید تکمیل فرمایید.

- اگر پرسشنامه الکترونیکی باشد همان متن مذکور را درج می کنند. لیکن اینبار پاسخگوی گرامی پس از تکمیل و ارسال پرسشنامه و نیز درج شماره حساب، مشاهده می کند که به طرفه العینی مبلغ مورد نظر به حسابش وارد میشود. این مطلب هم اصلا سوگیری نداشت. گفته باشیم!


این روزها آخرین کلاسهای این ترم سپری می شود. یک ترم پر از مشغله و خوب. ترمهای پرکار دوست داشتنی هستند. با دانشجوهای مختلف مواجه شدن و چیزهای تازه از آنها یاد گرفتن و اینکه گاهی آدم بفهمد چیزی نمیداند و باید بیشتر بخواند. آموزش و معلم بودن یکی از سخت ترین و حساس ترین کارهاست. قبلا فکر میکردیم دانشجو بودن چقدر دشوار است اما امروز می بینیم که در جایگاه معلم قرار گرفتن کاری است که در آن باید خیلی احتیاط کرد و مراقب بود. آنچه که میگویی مستند باشد. به آنچه که بیان میداری تسلط داشته باشی. در آن زمینه خاص تجربه کاری داشته باشی و خدای نکرده با محفوظات ذهنی سرکلاس حاضر نشوی. در ترمی که گذشت یک تجربه خوب با دانشجویان رشته برنامه ریزی آموزشی دانشگاه شهید بهشتی برای درس کتابخانه و کتابداری به پایان رسید. احساس میکردیم که همه این دانشجویان مشتاقند بدانند کتابداران چه کار می کنند. نشان دادن تصویر موجه و مثبت از کارها و فعالیتهای کتابداران کار دشواری بود و ...


ادامه مطلب

این قطار درجه دو و ارزان قیمت سمنان به تهران عجیب قطاری است. اگر از یک هفته قبل بلیط ابتیاع کرده باشید که فبهالمراد. ولیکن اگر به هر دلیلی نتوانسته باشید بلیط تهیه کنید دیگر کارتان تمام است! مجبورید که یا در قطار به مدت سه ساعت و خورده ای راه بروید، یا در بین محل اتصال واگنها کز کنید یا اینکه بگردید تا یک جای خالی و دست نخورده بیابید و سریعاً آن را غصب کنید! با این همه، چه بلیط داشته باشید و چه نه، مهم یک سفر دیگر است تا به اصل ((بسیار سفر باید..)) پایبند باشید. در همین سفرهاست که نکات جالبی می شود آموخت، می توان دید و می توان تجربه کرد. آدمهای مختلف، مکانهای مختلف و برخوردهای مختلف. آدمهایی با موهایی سیخ و هیبت آدمهای برق گرفته، آدمهایی که ساکت از پنجره قطار به بیرون خیره شده اند، آدمهایی که آرام و معصوم خوابیده اند، آدمهایی که به هم بطری آب معدنی پرت می کنند تا یک تفریح سالم (!) کرده باشند و آدمهایی که...نه انگار تمامی ندارد..همه جور مسافر..با همه جور فکر و برخورد. فقط باید نشست و با دقت این جامعه چندهزار نفری قطار را تماشا کرد.

این هم یکی از محیطهایی است که همه جوره میتوانید اطلاعاتی ناب کسب کنید. اطلاعاتی که شاید هرگز دنبالش نروید یا فرصت نکنید در منابع اطلاعاتی مختلف، دنبال آن بگردید. اصل منبع، همینجا و در همین مکانها پیدا می شود.

بگذریم. در یکی از این سفرها، بعد از پایان یک روز کلاسی که در قطار از سمنان به سمت تهران بر می گشتیم، جوانک مسافری با موهای تراشیده، در صندلی مقابل ما نشسته بود و رفتارش کمی غیرعادی بود و تا حدود اندکی جلب توجه می کرد. کم کم سر صحبت را با نفر بغل دستیش باز کرد. ما نیز قصد استراق سمع نداشتیم، اما ناخودآگاه گوشها را تیز کردیم ببینیم چه می گوید و چه چیزهایی بینشان رد و بدل می شود و وانمود کردیم که در حال جدول حل کردن هستیم!

القصه، جوانک مزبور داشت می گفت که: (( بله، من زندانی ام. از شاهرود دارم میام. مرخصی گرفتم. کارم خرید و فروش هروئینه! و مدتیه که زندانم. توی زندان وقتی بندهای مختلف با هم دعواشون می شه یک وسیله تیز و برنده لازمه)) و یک جسم خیلی کوچک اندازه بند انگشت از جیبش در آورد و گفت: ((این توی زندان بین زندانیها ده هزار تومن قیمتشه! گاهی پیش میاد که سرقتی ها و قتلی ها می افتند به جون همدیگه! این جور وقتها باید هم بندیها پشت هم باشن. اگر کسی از یک بند کتک بخوره یا بلایی سرش بیاد، غرور بند می شکنه!)) و خلاصه چیزهایی دیگری گفت که در این رسانه، قابل اکران نیست! این جوانک، سرجای خودش بند نبود و مرتب به این ور و آنور می رفت تا اینکه ایستگاه مورد نظرش پیدا شد و رفت.. کمی با حیرت به همسرگرامی نگاه کردیم و تا پایان سفر، جرات نکردیم اورکت را از تنمان در آوریم، مبادا که شیء خطرناکی را درون جیبمان بگذارد آن طرف سابقه دار! به هرحال، این برخورد غیرمستقیم سبب دریافت اطلاعاتی جالب، هرچند ناخواسته شد و تازه اینجا بود که مفهوم information grouds را به صورت عینی درک کردیم.

 


Blog Skin