کتابداران فردا

خندوانه بدون کتابدار

دیشب آخرین فصل برنامه خندوانه را دیدم. نه به خاطر اینکه همیشه دنبالش می کنم به خاطر اینکه آخرین برنامه بود و میخواستم ببینم آخرین برنامه را چطور ارائه می کنند. طی این سالهایی که خندوانه از سیما پخش می شد انتظار داشتم حداقل یک جلسه بحثی راجع به کتابخانه ها و کتابداران باشد و از یکی دو استاد پیشکسوت یا کتابدار بزرگ ایران زمین دعوت کنند. حتی یکی دو بار از طریق پیامک پیشنهاد این کار را به برنامه سازان دادم ولی به هر دلیل، وقعی نهاده نشد. به هرحال، امیدوارم اگر قرار بود مجدداً در آینده این برنامه در فصلی جدید شروع شود قسمتی هم به کتابداران و کتابخانه ها اختصاص یابد.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

از مساله سازی تا مساله واقعی

امروز در لابلای انبوه کارهای روابط عمومی، جلسه ای دفاعیه ای هم در دانشگاه الزهرا داشتم که به عنوان داور خارجی باید آنجا حضور می یافتم. همکاران و استادان عزیزم دکتر رضایی شریف آبادی، دکتر غائبی و دکتر برادر را دیدم و با هم گپ و گفتی داشتیم. دانشجویی که قرار بود دفاع کند خیلی خوب و مسلط درباره کارش صحبت کرد و البته کارش را قبلا خوانده بودم و احساس می کردم جنس کارش رنگ و بوی دیگری دارد. در حین جلسه دفاع و صحبتهای وی متوجه شدم ایشان شاغل در یک سازمان است و این ایده هم بر اساس یک مساله ای به وجود آمده که در سازمانشان رخ داده است. خیلی خوشم آمد که این بار به جای مساله سازی و رفتن به عالم تخیل و انتزاع، موضوعی کار شده که پشتوانه تجربی و عقبه فکری عمیق دارد. انصافاً کارش هم شسته و رفته بود و نمره خوبی هم گرفت. آرزو کردم که ای کاش پژوهشها و پایان نامه هایی که قرار است کار شوند  از مساله سازی به سوی مساله واقعی مهاجرت کنند و واقعاً بتوان یک بیان مساله حقیقی را دید نه ساختگی.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:٠٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

اولین تجربه یک تصادف

امروز روز بسیار پرکاری بود. از نامه نگاریها تا کارهای گروه و رفتن به جشن دانش آموختگان و بعد هم چند جلسه مکرر. دیگر مغزم نمی کشید. فرصت هم نشد ناهار بخورم. کار پشت کار پیش می آمد و همه هم فوری. کم کم ساعت سه و نیم شد و باید میرفتم کتابخانه ملی دفتر انجمن برای جلسه هیات مدیره. از میدان دانشگاه گذشتم و داشتم مسیر همیشگی ام را می رفتم که ناگهان کامیونتی با شدت کوبید به من! از ترس میخکوب شدم! آمدم پایین و دیدم عجب تصادفی شد. راننده کامیون سریع آمد پایین و گارد گرفت که تو مقصری و فلان و بهمان! بدون هیچ بحثی پلیس راهنمایی و رانندگی را گرفتم. در این فاصله با دفتر صحبت می کردم و کارها را با هم مرور و هندل می کردیم. دقایقی بعد پلیس آمد و صحنه تصادف را بررسی کرد و بعد... حق را به من داد. طرف کلی بالا و پایین رفت و عصبانی شد و افسر فقط تاکید کرد که مقصر است. به هرحال از جلسه انجمن جاماندم و خسته و نالان برگشتم منزل. این وسط فقط یک کله شقی یک راننده خلافکار باعث شد وقتم تلف شود. اما تجربه جالبی بود. در اینکه خیلی از مردم هنوز نمیدانند قانون چیست. رعایت نکردنش چه مشکلاتی دارد. با دروغ گفتن و چرب زبانی نمی توان قانون را دور زد. از همه مهمتر، وظیفه شناسی افسر راهنمایی که با دقت همه چیز را دید و بررسی کرد و نظر داد. شکر خدا که خسارت جانی نبود و مالی بود که قابل جبران است. ولی خب به هرحال، جلسه انجمن را از دست دادم. هر چند کسی هم نپرسید کجایی! و چرا نیامدی جلسه! خیر سرمان مثلا دبیر انجمن هستیم!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

مسکوف سرزمین سرد(4)

با هماهنگی که دکتر طاهری عزیز انجام داده بود و همکاری دوستان رایزن فرهنگی ایران در مسکو از جمله آقای ادریس موفق شدم به کتابخانه ملی روسیه که مان کتابخانه ملی لنین هست بروم. از هتل تا آنجا تقریبا یک ربع بود. البته با مترو! متروی کتابخانه ملی لنین به همین نام بود. به آنجا که رسیدم یک نفر به استقبال آمد و در واقع راهنما بود. در بدو ورود به بخش عضویت رفتم و بعد از تکمیل فرم عضویت بدون هیچ بوروکراسی خاصی برای  5 سال به عضویت کتابخانه ملی روسیه درآمدم. برایم خیلی جالب و هیجان انگیز بود. ساختمان کتابخانه ملی روسیه بسیار بزرگ بود و همه چیز در آن قدیمی ولی زیبا. کف پوشها و پله های چوبی. چراغ مطالعه های قدیمی. لوسترهای نفیس. برگه دان های قدیمی و خاک گرفته. حضور پیرمردها و پیرزنها در کتابخانه خیلی جالب و چشمگیر بود. البته کتابخانه دارای دو سالن مطالعه بزرگ بود. یکی مخصوص دانشجویان یکی هم برای پژوهشگران. مرتب از این راهرو به آن راهرو می رفتیم از بسکه این کتابخانه با عظمت و با شکوه بود. از پنجره سالن مطالعه میدان سرخ هم پیدا بود. اینطور که می گفتند کاربران به اینترنت بی سیم هم در کتابخانه دسترسی داشتند. از نرم افزار کتابخانه ایشان هم دیدن کردیم. سیستمها به صورت استند بود و خیلی مرتب کنار هم. مدت زمانی که میشد صبر کرد تا کتاب از مخزن بیاید در نرم افزار ثبت می شد. چند کتاب فارسی هم در مجموعه شان یافتیم. بازدید از این کتابخانه بزرگ تقریبا یک ساعت طول کشید. بعد از ان به بخش فارسی کتابخانه موسسه شرق شناسی رفتیم و آنجا با کتابدارشان که فارسی هم میتوانست صحبت کند آشنا شدم. یک کتاب فارسی که اشعار پارسی بود به این کتابخانه هدیه کردم. کم کم کتابخانه را به مقصد هتل ترک کردم. بعد از ظهر آن روز دیگر بیرون نرفتم خیلی خسته بودم. روز بعد دو بازدید دیگر داشتم. یکی موزه فضایی مسکو که درست آن سوی خیابان روبروی هتل محل اقامت بود. موزه بسیار بزرگ و زیبایی که در اوایل دهه 1980 ایجاد شده بود. در پارک سردیسهایی از دانشمندان فضانوردی روسیه نصب شده بود و موزه نیز نماد موشک پرتاب شده به سمت آسمان داشت. عصر آن روز به کتابخانه عمومی نرودا در نزدیکی محل هتل رفتم. سه کتابدار آنجا به سختی انگلیسی صحبت می کردند ولی بسیار خوش برخورد بودند و بدون هیچ مقدمه و معرفی نامه و چیزی گذاشتند کتابخانه را ببینم و از آنجا عکس بگیرم. به آنجا هم یک کتاب شعر فارسی از پدرهمسرم هدیه دادم چون مجموعه کتابهای فارسی هم داشتند. کتابخانه جمع و جور کوچک با یک مراجعه کننده که تا ده شب باز بود. آن شب میخواستم کارت مترو را تحویل بدهم و پولش را بگیرم که گفتند موجودی اش را نمی دهیم و فقط پول کارت عودت داده میشود. بی خیالش شدم و گفتم شاید تا 5 سال دیگر گذرم به مسکو افتاد به دردم میخورد. در مسیر برگشت دوچرخه هایی بود که با کارت مترو هم کار می کرد و میشد با آن تا هتل رفت. ولی هر کاری کردم نشد باهاش کار کنم. در هنگام برگشت به هتل با یک راننده تاکسی هتل قرار گذاشتم فردا یک ربع به هشت جلوی هتل باشد. روز بعد دیدم که تماس گرفت و گفت جلوی هتل هست. وسائل را داخل ماشین گذاشتم و راه افتادیم. یکشنبه بود و تعطیل و خیابانها خلوت. بیست دقیقه بعد به فرودگاه رسیدیم. فرودگاه جمع و جور و بسیار خلوت بود. پرواز ایران ایر هم به موقع انجام شد. سه ساعت و بیست دقیقه بعد در فرودگاه امام خمینی بودم. از آنجا به پارکینگ رفتم و دیدم ماشین چقدر گردوخاک گرفته! نیم ساعت بعد از اتوبان آزادگان بودم...سفر طولانی بود ولی باری از تجربه را همراه خودش داشت...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٤:٥٧ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٧ شهریور ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

مسکو، سرزمین سرد (3)

ارائه من بعد از ظهر بود. بعد از ناهار به یکی از پنلها رفتم تا از سخنرانی ها استفاده کنم. سخنران اول و دوم هر دو یک نفر بودند و روس تبار. طرف فقط از روی متن می خواند وبه سختی می شد فهمید چه می گوید. فکر میکنم نیکولای بود اسمش! یک مقاله از ایران ارائه شد و یکی دو نفر دیگر هم سخنرانی کردند که بیشتر راجع به مدیریت پروژه بود. مقاله برتر این نشست به دوستان ایرانی تعلق گرفت. سه چهار نفر از ارائه دهنده ها هم نبودند. شانس آوردیم که نیامده بودند وگرنه به قول معروف، قرار بود تمام کارشان را بخوانند و روی مغزمان بروند! کم کم نوبت ارائه من شد. نفر قبل از من یک نفر از ترکیه بود. بیشتر کارش ارائه چند فرمول بود. نوبت من که شد سعی کردم کارم را در عرض ده دقیقه تمام کنم و آخرش توضیح دادم من یک کتابدار هستم و خوشحالم که امروز بین شما آی تی من ها صحبت می کنم. یک جوری نگاهم کردند که انگار کتابدار ندیده اند! دو مقاله آخری از کشور تایلند بود که ماشاله دوست داشت همه چیز را بگوید و انگلیسی ضعیفی هم داشت. هر جا گیر می کرد از همکارش می پرسید و او کمکش می کرد. کم کم ساعت هشت و نیم شب این همایش تمام شد. با خودم گفتم همایشهای کتابدارانه کجا و این کامپیوتر من ها کجا! واقعاً که بیشترشان فقط صفر و یکی تفکر می کردند. فرمولی. فلوچارتی. همایش که تمام شد از هتل بیرون آمدم. هوا بشدت سرد بود. رهسپار مترو شدم. مترو خلوت بود. دو تا خط عوض کردم تا رسیدم به هتل. خسته بودم. خیلی زیاد. روز سختی بود. پر از بمباران اطلاعاتی. شب مشغول روی کانال تلگرام دانشگاه شدم و بعد از آن هم اتوماسیون اداری را بررسی کردم. حول و حوش ساعت سه بامداد خوابم برد...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

مسکو، سرزمین سرد (2)

از دیشب باران تندی باریده و هوای تمیز را تمیزتر کرده است. لیکن سوز سردی می آید. صبح به سمت هتل وگا رفتیم که محل برگزاری کنفرانس بود. برای رفتن به آنجا از مترو استفاده کردیم. یک کارت مترو به قیمت 50 روبل خریدیم و 1000 روبل شارژش کردیم. متروی مسکو بسیار بزرگ است و بیش از 80 سال قدمت دارد. هر چند ساختمان بسیار قدیمی است ولی بسیار خوب نگهداری شده. کلا گویا روسها از وسایلشان خیلی خوب نگهداری میکنند و چیزی را دور نمی ریزند. قطارها هم قدیمی بود ولی محکم و جاندار. بعد از عوض کردن چند خط به ایستگاه پارتیزان ها رسیدیم. در هنگام حرکت در راهروهای مترو باید از سمت راست حرکت کنید چون افرادی که عجله دارند از سمت چپ می دوند و به شما تنه می زنند. گویا یک عرف است در اینجا. به مقصد که رسیدیم پرسان پرسان هتل را پیدا کردیم. گویا اولین نفری بودیم که برای ثبت نام آمدیم. کیف و چکیده همایش را گرفتیم و رفتیم دنبال کارهای دیگرمان. یک بازار کوچک پشت هتل بود که چون کلاً با خرید میانه ای ندارم زود تماشایش کردیم و رفتیم! نگران اسلایدهایم بودم. چون شارژ لب تاب تهران جامانده بود و من سرگردان! بالاخره از یک فروشگاه لوازم الکترونیکی، به قیمت 1600 روبل شارژ لب تاب خریدم! و سریع رفتم که اسلایدهایم حاضر شود. در بین شرکت کنندگان همایش چند استاد ایرانی بودند. از دانشگاههای شیراز، تهران، و تربیت مدرس. با هم آشنا شدیم. رشته شان مهندسی نرم افزار بود و فقط یکی شان که از دانشگاه شیراز بود رشته ما را می شناخت. سخنرانی کلیدی که یک ایرانی الاصل مقیم فرانسه به اسم دکتر تقی پود سخنرانی خیلی خوبی راجع به چگونگی هدایت پایان نامه های دکتری و ارشد داشت. نکات بسیار خوبی بود. نفر بعدی درباره شبکه های داده ها صحبت می کرد که من بخش اعظمش را درک نکردم! چون تقریبا یک ساعت راجع به فرمولهای ریاضی صحبت کرد. چقدر این آی تی من ها صفر و یکی هستند! او یک روس بود و مهندس نرم افزار. تقریبا همه مهندس کامپیوتر بودند و فقط من بینشان کتابدار. سخنرانی های اولیه ساعت یک تمام شد و رفتیم برای ناهار. با یک عمانی آشنا شدم که رشته اش طراحی نرم افزار بود و برایش جالب بود رشته من کتابداری هست. از من دعوت کرد بیایم دانشگاهشان. به عنوان یک تعارف متقابلاً گفتم شما هم تشریف بیاورید! در رستوان هتل، نمیدانستم این غذاها چیست. ناگزیر به ماکارونی و سوپ اکتفا کردم....

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

مسکو، سرزمین سرد(1)

تجربه های جدید را همیشه دوست دارم. مخصوصا اگر مرتبط به حوزه کاری ام باشد. فعالیت جدیدم در روابط عمومی دانشگاه، شاید طوری باشد که هر لحظه باید هوشیار باشی و آماده باشی که اطلاعات موثق را به گردش در بیاوری ولیکن بسیار شیرین است چون مستقیما به رشته م مرتبط است. برای همین تمام تلاشم را میکنم تا اثربخش باشم. در هفته های گذشته هم کارهای روابط عمومی و هم گروه از یک طرف و هم پیگیری گرنت، تهیه بلیط و ویزا و ارز و غیره، حسابی وقتم را گرفته بود. ولی بالاخره ساعت 5 صبح یکشنبه 5 شهریور عازم فرودگاه امام خمینی شدیم به مقصد دیار روسها، مسکو. تشریفات بازرسی، تحویل بار، عبور از گیت گذرنامه و باز بازرسی خیلی طول کشید ولی با یک ساعت و نیم تاخیر هواپیمای ایرباس ما پرواز کرد. از مرز ایران که خارج شدیم کم کم زمینهای کشاورزی مسطح و صاف کشاورزی مشخص شدند. مزارع سرسبزی که همچون فرش و موکت روی زمین پهن بودند. از بالا رودهای پرآب را می دیدم که در مجاورت آنها شهرهای کوچکی بود و این نشان می داد که  تمدنهای قدیمی در کنار رودها توسعه پیدا کرده اند و همه چیز به این رود و آب وابسته است. تقریبا سه ساعت پرواز روی همین دشتها انجام شد. دریاچه بزرگی زیر پایمان بود که نمیدانم ارال بود یا نه! ملیکا بسیار جنب و جوش داشت و کم کم از خستگی خوابش برد. آهسته آهسته به مقصد می رسیدیم که مهمانداران برگه های مخصوص عبور از مرز را دادند که پر کنیم. هواپیما ارتفاع کم می کرد و زیر پایمان جنگلهای سرسبز بود. هواپیما به نرمی نشست و دقایقی بعد از هواپیما خارج و از گیت عبور کردیم. منتظر چمدانها نبودیم چون همه چمدانها رسیده بود. تاکسی منتظرمان بود و با یک ون رهسپار محل اقامتمان در هتل کاس ماس شدیم. خیلی آنجا منتظر شدیم تا چک این انجام بشود. وضع اینترنت افتضاح بود. مجبور شدیم یک سیم کارت بخریم تا بتوانیم به اینترنت وصل بشویم. ولی مرتب قطع و وصل می شود. روز اول از خستگی زود خوابمان برد...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٥:۳٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

گلایه ها را من گوش می کنم

از یک طرف خوشحالم که آنقدر دانشجویان راحت هستند که مشکلات خودشان را می آیند و مطرح می کنند و از طرف دیگر ناراحتم که چرا بیشتر مراقب گفتار خود نیستم که باعث رنجیده خاطر شدن کسی نشود. روزی که ماراتن دفاع دانشجویان در دو هفته پیش تمام شد از چهره برخی شان حس می کردم که خیلی از جلسه راضی نیستند. این مساله بخشی از ذهنم را به خود مشغول کرده بود ولی از وقتی که دیگر به روابط عمومی دانشگاه امده ام و کمی کارها سنگین تر شده، فراموشش کرده بودم تا اینکه در این هفته برخی دانشجویان آمدند و راست و پوست کنده گفتند برخی جملاتی که درباره پایان نامه شان به کار برده ام خوشایند نبوده. هر چند که شکی ندارم که هیچ منظوری نداشتم ولی اگر همین یکی دو جمله ام باعث شده که خاطره خوبی از جلسه دفاعشان نداشته باشند از حضورشان پوزش می خواهم. دوست ندارم در ذهنشان از این جلسه، قطعه ای تلخ باقی بماند.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:۳٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

ماراتن دفاع

این دوروز از صبح تا عصر جلسات سنگین و پشت سر هم دفاع های دانشجویان را داشتیم. خانم ها ایرانی-بشیری-مقیسه-مرادیان-سکری و پاشازاده از کارهایشان دفاع کردند و پرونده دانشجویان ورودی 1392 و تاحدودی 1393 بسته شد. بچه ها زحمات زیادی کشیده بودند و حجم کارشان بسیار زیاد بود. با این حال خیلی خوب و با کیفیت کار کرده بودند و این نشان بهشتی بودن یک دانشگاه است. اولین بار دکتر داریوش علیمحمدی را هم بین خودمان داشتیم برای داوری پایان نامه ها و مخصوصا دفاع آخرین که مربوط به خانم پاشازاده بود بحث جدی علمی هم در گرفت و خدارا شکر کسی در این شش دفاع به نقطه و ویرگول گیر نداد! همه مباحث علمی و دقیق بود. من در خیلی بحثها مجبور بودم بروم اتاقم تا اخبار سایت دانشگاه را چک کنم و قبل از تایید ببینم. ولی در کل از جو جلسات راضی بودم.امیدوارم زودتر گروهمان توسعه پیدا کند و حرفهای بیشتری برای گفتن داشته باشیم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:٠٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

قلیان خانه باز است و کتابخانه نه

امروز صبح زود که برای انجام کاری به مسافتی دور از منزل رفته بودم و منتظر بودم مغازه ای که با آن کار دارم باز شود، با حیرت دیدم قلیان خانه ای که در نزدیکی آن مغازه بود باز است و مشتریان به فور! آن هم روز تعطیل و صبح جمعه! با خودم فکر کردم که عجب حکایتی است که روزهای جمعه که جماعت کتابدوست و کتابخوان بیشتر نیازمند رفتن به کتابخانه هستند این نهاد اجتماعی تعطیل است و در عوض قلیان خانه برقرار و مستدام!شاید جمعه ها مطالعه و تفکر تعطیل است و باید به ذهنمان استراحت بدهیم!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٧:٢۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٠ امرداد ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

کتابدار خوب کتابدار بد

بعد از سالها که برای تعمیرات مسائل جزئی و کلی خودرو با مکانیکهای گوناگون سروکله زده ام فهمیدم که حس وجدان کاری و مسئولیت در این قشر هم کم و زیاد دارد. بی حوصله گی- فرسودگی شغلی- جوابهای سربالا و برخوردهای بد-تشخیصهای غلط و آخر سر هم هزینه گزاف از مشتری گرفتن برای مکانیکهای بد و رفتار محترمانه- کار دقیق و درست-وجدان کاری بالا و هزینه معقول و منطقی از خصایص مکانیکهای خوب بوده است. امروز که با یک مکانیک از این جنس یعنی مکانیک خوب سروکار داشتم این صنف را با صنف خودمان یعنی کتابداران مقایسه کردم. یک تن صدای بالای نابهنجار- یک نگاه بد- یک راهنمایی غلط- یک جواب گمراه کننده منجر به گمراهی و سرگردانی یک مراجعه کننده نمی شود بلکه جامعه ای را از تمدن و آگاهی دور و نسبت به کتابداران و کتابخانه بدبین می کند.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٤:۳٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

خیلی دیر (داستانک)

آقا یک ماشین میخواستم.

-      برای کجا؟

-       نمایشگاه کتاب.

-       یک ربع دیگه میرسه.

-       باشه ممنون.

امسال هم نوبت او بود که برود نمایشگاه تا برای کتابخانه خرید کند. بالاخره یکی از کتابداران کتابخانه هم او بود. این کار را خیلی دوست داشت. فهرست کتابهای فارسی و لاتین را که مورد نیاز کتابخانه بود آماده کرد و از کتابخانه آمد بیرون. با خودش میگفت نمیدانند که کار ما کتابدارها فقط پشت میز امانت نشستن و هیس گفتن به مراجعان  نیست! فقط غر می زنند فلان کتاب چرا نیست! خبر ندارند با چه سختی باید برویم این کتابها را بخریم! تاکسی کنار یک پیتزا فروشی پارک کرده بود. سوار شد و به سمت نمایشگاه کتاب حرکت کردند. تقریبا سی دقیقه بعد رسیدند. نمایشگاه غلغله بود. خودش را رساند به ناشرهای فارسی. کتابهایی را که میخواست پیدا کرد و خرید. چون حجم کتابها سنگین بود پیش یکی از غرفه ها به امانت گذاشت و رفت به سمت غرفه­های کتابهای لاتین. تقریباً نیمی از خرید را انجام داده بود. چند تا از کتابهای لاتین در انبار برخی غرفه ها موجود نبودند. کنارشان علامت گذاشت که شاید بتوان از جای دیگرتهیه شان کرد. دیگر ضعف کرده بود. حسابی گرسنه­ش بود. رفت سراغ یکی از غرفه­های تغذیه. نهار را خورد. کمی بعد دنبال وضوخانه گشت و وضو گرفت و رفته نمازش را بخواند. بعد از نماز دوباره راه افتاد به سمت غرفه ها. هوا به شدت گرم بود. هرم آفتاب و ازدحام جمعیت تشنه­ش کرده بود. تا یکی از کتابها حاضر شود رفت کنار آب سرد کن تا کمی آب بنوشد. هنوز در حال سرکشیدن لیوان آب بود که آقایی از یکی از غرفه­ها صدایش زد که کتابها حاضر است. با عجله رفت و کتابها را تحویل گرفت. خواست از نمایشگاه برود بیرون که خاطرش آمد یک چیزی نیست! انگار.. انگار.. نه ای خدا! پاکت پولها! نیست که نیست! با عجله برگشت به سمت دستگاه آب سرد کن. نخیر. نیست. از هرکسی پرسید خبر نداشتند. انگار آب سردی رویش ریختند. 400 هزار تومان پول کتابخانه...حالا چکار باید کرد؟! به کی باید گفت؟! خسته و درمانده گوشه­ای نشست...منتظر بود کسی خبری خوش بدهد که پول پیدا شده. وامانده و پژمرده، کیسه کتابهای خریداری شده را برداشت و رفت به سمت کتابخانه. حسابی غصه اش گرفته بود. دیر شده بود و باید کم کم برمی گشت منزل. ولی دل توی دلش نبود. اگر رئیسش فردا بپرسد بقیه پولها کو چه بگوید؟! تازه اینکار را پیدا کرده بود و نمیخواست از دستش بدهد. هزار فکر ناجور توی سرش آمده بود. یک لیوان آب نوشید و کمی آرام شد. بعد از کمی فکر کردن، سراغ رایانه­اش رفت و تایپ کرد: مبلغ 400 هزار تومان مفقود شده از یابنده­اش تقاضا می شود به شماره... کمی فکر کرد. یعنی کسی این کار را می کند و ادامه داد: به شماره...تماس گرفته و مژدگانی دریافت کند. چند تا پرینت از اطلاعیه تهیه کرد و روز بعد با دلی پرامید به سمت نمایشگاه کتاب رفت. در جاهایی که آن روز رفته بود آگهی را چسباند. چند روزی کارش شده بود پاسخ دادن به تلفنها. همه هم بی ربط بودند وبیشتر مزاحمت ایجاد میکردند و سربرش می گذاشتند. مثلا یکی می گفت: چقدر گم کردی خانم؟ ای بابا حواست کجا بود؟! یکی دیگر دم دمای صبح تماس می­گرفت که: میخواستم بگم حتما پولتون پیدا میشه! من دعا کردم! یک ماه گذشت و خبری نشد. دیگر حسابی نا امید شده بود. ولی قضیه را به رئیسش بروز نداد. مجبور شد از پس اندازش مبلغ گم شده را بردارد و جای پولی که از بودجه کتابخانه گرفته بود بگذارد. انگار که نه خانی آمده و نه خانی رفته! کم کم ماجرا را فراموش کرد. 6 سال از ماجرا گذشت. تا اینکه بعد از ظهر یک روز گرم تابستانی در ماه رمضان، پیامکی ناشناس دریافت کرد. ((ممکنه خواهش کنم یک شماره کارت بانکی به من بدهید؟!)) اول با خودش فکر کرد از این پیامکهای تبلیغاتی فریبنده است. محل نگذاشت. ولی دوباره از همان شماره پیامک آمد: میدانم که کار خیلی بدی کردم ولی به خدا قصد بدی نداشتم. حلالم کنید! جواب داد: ببخشید شما؟! طرف پاسخ داد: نپرسید! فقط حلالم کنید. نشان به آن نشانی که 6 سال پیش مبلغ 400 هزار تومان گم کردید! تازه یادش آمد چه شده! زمین و زمان دور سرش چرخید. زیر لب گفت: بی انصاف! بعد از 6 سال حالا؟! میدونی که چه استرسی به من وارد شد؟ برایش نوشت: میدونید با زندگی من چه کردید؟! مجبور شدم نیمی از پس­ اندازم را در آن زمان جای پول گم شده بگذارم. جواب داد: به خدا پشیمانم! شما حلال کنید. حالا شماره کارت بدهید براتون واریز کنم. کمی مکث کرد و بعد شماره اش را فرستاد. چند دقیقه بعد 400 هزار تومان در حسابش بود. در دلش او را بخشید ولی وقتی یادش آمد مثل مرغ سرکنده از این غرفه به آن غرفه می دوید آنهم در آن فضای گرم و شلوغ...سری جنباند، آهی کشید و چشمانش را بست. ترجیح داد دیگر به این موضوع فکر نکند. از نظر او این قضیه دیگر تمام شده بود.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

نیمه مرداد منگ و داغ

گرمای این روزها مرا به یاد اهواز می اندازد. روزهایی که وقتی لباسهای خود را می شستم و روی بند می انداختم ده دقیقه بعد به راحتی می توانستم آنها را بردارم و بپوشم! خاطرم هست یک بار به خاطر پیاده روی عجیبی که از دانشکده تا سازمان مرکزی در آن گرما داشتم حالم به هم خورد و در دانشکده از هوش و حال رفتم و اگر نبود کمکهای دوستان عزیزم دکتر زین العابدینی و دکتر مکتبی فرد، معلوم نبود چه میشد!بگذریم. چند روز پیش یکی از روزنامه ها را میدیدم که در صفحه آخرش نظر یک کارشناس فوتبال را در خصوص کتابخوانی نوشته بود. هر چند که خیلی خوب است که برای عموم مرد یک چهره شناخته شده از کتابخوانی صحبت کند ولی این نشان می دهد که ما کتابداران منفعل عمل می کنیم و ابدا از ظرفیت رسانه های جمعی برای مطرح کردن مسائل مربوط به کتابخوانی و فرهنگ کتابخانه روی بهره نمی گیریم و دلخوشیم به چند مقاله ای که در مجلاتمان منتشر می کنیم. از این هم بگذریم. این روزها فعلا فرصت دارم به چند مقاله خاک گرفته بپردازم. گاهی دانشجویانی از دانشگاههای دیگر برای کمکهای فکری می آیند. گاهی دانشجویان خودمان ایمیلهایی می زنند و راهنمایی میخواهند. فعلا هنوز سرمان شلوغ نیست. امروز پیگیر گرنتم بودم برای همایشی که در شهریور در پیش روست و سرظهری هم رفتم به دفتر پست تجریش که نامه مجوز کپی رایت مقاله مجله کول نت را ارسال کنم. نمیدانم در این دوره و زمانه چرا مجله کول نت هنوز نسخه چاپی امضا شده را میخواهد. هر چند بهشان اعلام کردم که برایتان ایمیل کردم راضی نشدند و نسخه چاپی می خواستند. فعلا دارم روی مقاله وب سایت بانکها کار میکنم که فقط تنظیم فهرست منابع و چکیده اش مانده. روز گرم، منگ و گیج کننده ای است امروز!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

وقتی آه هستی و دمی

هر چند که امروز تعطیل بود ولی برای کارهایم آمدم دانشگاه. در خلال انجام کارها متوجه شدم ظرفیت جی میلم در حال تکمیل شدن و پر شدن است. این بود که به یک ایمیل تکاتی حسابی دست زدم و حدود 400 مگ اطلاعات را امحاء کردم به قول آرشیویستها. ولی عجب دنیایی بود که این ایمیل تکانی ها. خاطراتی در مقابل چشمانم می چرخید. از همایش ایمنی در کتابخانه ها- تا مقالات گذشته- عکسهایی از کتابخانه جدید-مکاتبات انجمن- و خیلی موارد دیگر. آدمها بودند که از مقابل ذهنم و چشمم می گذشتند. دانشجویانی که رفتند و دیگر خبری ازشان نشد. دوستانی که رفتند و باز هم دیگر خبری ازشان نشد. روزهای خوش جوانی و فعالیت در انجمن و ادکا. استرسهای مقالات ارسالی و نگرانی از رد شدنشان- پروپزوالهای دانشجویان-تفاهم نامه ها و غیره و غیره. چقدر زمان زود تغییر می کند و آدمی می ماند و یک آه و دم...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:٥٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

مشارکت در تولید کتابهای گویا

از سه چهار سال پیش، در جریان فعالیتهای جشنواره کتابخوانی بودم که یک بار هم توانستم در مراسم اختتامیه اش در فرهنگسرای ارسباران شرکت کنم. امسال ششمین دوره جشنواره کتابخوانی مجازی هست که پیشنهاد میکنم حتما در آن مشارکت کنید.

نشانی ششمین جشنواره اینجاست! پارسال سه چهارتا کتاب مخصوص کودکان را ضبط کردم و فرستادم. امیدوارم امسال هم این موقعیت پیش بیاید. تجربه دلنشینی است. امتحانش کنید!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:٤٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ امرداد ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد