کتابداران فردا

کتابداران فردا

عطف ویژه

ترقی معکوس و حقیقت ترقی، یادداشتی از دوست عزیز، آقای حیدری نژاد با امضای جمعی از متخصصان حوزه علم اطلاعات در ایران. پیشنهاد میکنم حتما آن را مطالعه کنید. پیام روشنی برای اهالی حوزه علم اطلاعات و دانش شناسی دارد. برای پرهیز از دوباره کاری، آن را کپی پیست نمیکنم. مستقیما به خود عطف مراجعه و مطالعه اش کنید.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٢:٠٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

دقیق باشیم یا لطیف؟

چند وقت پیش با یک عزیز بزرگوار بر سر یک موضوع کوچک و کم اهمیت بحث می کردیم. البته هیچ یک از موضع خود کوتاه نیامدیم. نتیجه بحث این بود که اگر شما کتابداری خوانده اید ما هم کامپیوتر خوانده ایم و بهتر میدانیم! فکر کردیم که تفاوت دیدگاه کسانی علوم دقیقه خوانده اند مثل ریاضیات، کامپیوتر و غیره و کسانی که علوم لطیفه خوانده اند مثل علوم انسانی، در نگرش آنها به هویت و ماهیت انسان است. اینکه ما کتابدارها کلیت انسان، پیچیدگی او، و نیازهای اطلاعاتی او را می شناسیم.

از روح و هویت انسان به ابزارها می رسیم. ولی اکثر علوم دقیقه ایها دارای دیدگاه ابزاری اند و شاید کمتر به انسان به عنوان یک موجود دارای نیازهای مختلف می نگرند. شاید خیلی از ما کتابدارها دانش فنی فناورانه نداشته باشیم ولی حداقل این است موجودی را که با آن سروکار داریم می شناسیم و به خاطر اوست که کلیه خدمات کتابخانه را انجام می دهیم. با تمام احترامی که برای علوم دقیقه قائلیم به هرحال این تفاوت ما با آن علوم است. شاید نتوانیم با فرمولها کار کنیم، محصولی را درست کنیم یا چیزی را اختراع نماییم اما نگاه جامعه شناسانه و انسان شناسانه به مشتریان خود داریم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:۳۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

بهار شلوغ

معمولا روال کار اینگونه است که آدمیزاد روزهای اول بعد از تعطیلات نوروز، کسل و بی حال است. هم به خاطر هوای بهار، هم به خاطر تعطیلات طولانی! کم کم به هفته سوم فروردین که می رسیم هوش و حواسها بر می گردد. به خصوص اینکه دیگر جیبها برای خرج و مخارج شب عید به مرحله تار عنکبوت زدن می رسد! این روزهای ما هم حسابی شلوغ و پلوغ است. کارهای دانشکده، دانشگاه و امورات دیگر که باید همه را مرتب مدیریت کرد تا از زمان عقب نمانیم. خوشبختانه 40 درصد کار همایش ایمنی در کتابخانه هم انجام شد. نتایج داوری مقالات اعلام شد. مقاله ها بعد از اینکه از داوری برگشت چند بار باز بررسی شد و نتیجه نهایی مشخص شد. حالا مانده قضیه اجرای کار! به قول معروف تمام شد کار پوستین یقه مانده و آستین! امیدوارم همایش قابل قبولی باشد. این نخستین تجربه جدی گروه ماست. دانشجویانمان هم خیلی زحمت می کشند با اینکه تعدادشان بیش از انگشتان دو دست هم نیست ولی پر انرژی و پویا هستند. امروز را آمده ام دانشکده. جز کارکنان خدماتی کسی نیست. به کارهای عقب مانده می رسم. هوا خنک و پاک است. سکوت دانشکده آرامش بخش است و میتوان حسابی تمرکز کرد.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:۳٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

تشنه یک صحبت طولانی اند

یادنامه رادیو را تقریبا هرروز در فاصله ساعت هشت تا هشت و سی دقیقه از رادیو نمایش گوش میکنم. برنامه بسیار قابل تامل و جالبی هست. تاریخ شفاهی رادیو را مطرح میکند. با تمام تهیه کنندگان، بازیگران، و به طور برنامه سازان رادیویی که افراد شاخصی بوده اند گفتگو کرده و مستند رادیو را در ایران ثبت می کند. چند وقت پیش، با مرحوم مهدی کاشانیان صحبت می کرد. صدایش بسیار خاطره انگیز بود. یاد روزهایی افتادم که صبح جمعه با شما با صدای ایشان پخش می شد و تیپ خاصی که اجرا می کرد. صدایش همان تن را داشت ولی خسته تر و پیرتر. سوالاتی که اقای گلبن از او می پرسید در تلاش برای به کار انداختن حافظه وی بود. گویی همه چیز را فراموش کرده بود و همه هم فراموشش کرده بودند. وقتی می پرسیدند با چه کسانی کار کردی میگفت نمیدانم. ولی وقتی اسامی تهیه کنندگان و کارگردانها یا بازیگران ذکر می شد همه را می شناخت. بد چیزی است این آلزایمر و بدتر از فراموش شدن. داشتم فکر میکردم در رشته خودمان خیلی ها هستند که سالها زحمت کشیدند و دانشجو تربیت کردند یا اثری داشتند اما به هر دلیلی گمنام ماندند، یا در حاشیه هستند یا در تار و پود گرفتاریها یا شادی های خود قرار دارند. در دل کتابداران و اساتید پیشکسوت هزاران هزار نکته و حرف هست که باید بنشینیم پای صحبتهایشان و آنها را مستند کنیم تا نسل آینده این اطلاعات ارزشمند را از دست ندهد. حیف است حرفهای در دل مانده امثال جانا، باقری ها، یغمایی ها، حیاتی ها، احمدی لاری ها، سودبخش ها، عرب زاده ها بماند و تاریخ شفاهی رشته مان از بین برود. تاریخ شفاهی رشته ما موضوعی است که مغفول مانده و باید خیلی جدی به آن بپردازیم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:٢٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

یک روز زیر گنبد فیروزه ای

دیروزچند کار بانک و یک تمدید گذرنامه داشتم که دیگر به مورد دوم نرسیدم. باید فرم و پوشه را پرکنم. خیلی طولانی بود حوصله اش را نداشتم. تازه عکسهایم را هم منزل جاگذاشته بودم! خلاصه فکر کنم یک صدو پنجاه هزار تومانی باید از جیب مبارک خرج کنم! حالا که فعلا تا برج هفت، اعتبار دارد! فعلا مهم نیست. دیروز سری هم به حسینیه ارشاد زدیم. سلسله سخنرانی های علم اطلاعات و دانش شناسی، در باره فلسفه اطلاعات بود. راستش به جز صحبتهای دکتر منصوریان که مثل همیشه نکته های ریز و نغزی داشت بحث دیگر چنگ به دلم نزد. هر چند از آن سخنرانی هم نکاتی را گرفتم. بعد از مدتها دوستان را هم دیدیم. ساعت 12 مراسم افتتاحیه ساختمان جدید که نه، فضای جدید کتابخانه حسینیه ارشاد بود. فضا خیلی فرق کرده بود از آن حالت دخمه مانند گذشته، تبدیل شده بود به فضای دل انگیز و انگیزه بخش. اصلا انگار از ابتدا ساخته بودند آنجا را. کلیه مخزن کتابهای فارسی و لاتین منتقل شده بود به زیر گنبد فیروزه ای در سالن اجتماعات. همه چیز حرفه ای کار شده بود. فکر کتابدارانه پشت قضیه بود. تیم آقایان دکتر زین العابدینی و داودزاده شاهکار کرده بودند. فضای زیباتر از گذشته. آقای داودزاده میگفت کل تعطیلات نوروز را اینجا بودیم. استاد نوشین انصاری هم به جمع ما پیوست و با ذوق و شوق لابلای کتابهای قفسه های می چرخید. خانم خراسانچی رئیس کتابخانه و سایر کتابداران درباره هر بخشی توضیحات مفصلی می دادند. خلاصه یک روز زیر گنبد فیروزه ای کتابخانه عمومی حسینیه ارشاد بودیم. جایی که برای همه کاربران است. از ناشنوا و نابینا و کودک بگیرید تا سالمند و جوان. همه زیر این گنبد زیبا مورد احترامند و با یافتن اطلاعات مورد نیاز خود آرامش می گیرند.تا آخر مراسم نتوانستم بمانم باید برای کار فوری به غرب تهران می رفتم و حسابی هم دیر شده بود. از دکتر منصوریان خداحافظی کردم و رفتم. ترافیک سنگین، و هوا به شدت گرم بود. ولی شکر خدا به قرارم رسیدم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٧:٥۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۱ فروردین ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

روز از نو، روزی از نو

تعطیلات هم تمام شد و بالاخره از فردا اگر خدا بخواهد مشغول کار و بار در سال جدید خواهیم شد. تعطیلات بسیار طولانی بود ولی تلاش کردم که حداقل، کاملا در تعطیلی غرق نشوم و در کنار استراحت و تمدد اعصاب و بهره گیری از خلوتی پایتخت، در جریان اوضاع و احوال کتابداری ایران یا جهان باشم! به خصوص پیگیری مقالات داوری شده همایش ایمنی در کتابخانه ها که کمتر از یک ماه دیگر برگزار می شود. چند نفری از داوران زحمت کشیده و مقالات را داوری کرده اند ولی باید در این هفته، کار را تمام کنیم و مقالات نهایی شده را تعیین کنیم. قبل از تعطیلات، مطلع شدم مقاله ای که برای یک کنفرانس آموزش در چین ارسال کرده بودم برای ارائه شفاهی پذیرش گرفته است ولی به دلیل اینکه همایش روز 20 فروردین برگزار می شود و امکان هماهنگ کردن برای سفر به دیار دیوار چین، فراهم نبود از مسئولان همایش خواستم که مقاله مان به صورت مجازی ارائه شود و هزینه آن را نیز به صورت آنلاین پرداخت کردیم. دیگر نیازی به هزینه زیاد نبود. مسئولان همایش قول دادند گواهی ارائه و بسته همایش را ارسال می کنند!به همین سادگی!

این هفته، کل ساختمان خالی بود و جز ما کسی نبود. گویا همه به سفر رفته بودند. خود سرایدار هم به تعطیلات رفته بود. یاد اهواز افتادم. نزدیک دانشکده ما، یک بوفه بود که گاهی از فرط گرسنگی و گاهی بی حوصلگی برای رفتن به سلف دانشگاه، ساندویچی از آن حا می گرفتیم و سق می زدیم! خلاصه این آقای بوفه، گاهی خودش می رفت سلف دانشگاه غذا می خورد و جماعتی را گرسنه، نگران خود می کرد! حالا حکایت ما شده! این چند روز نقش سرایدار را هم بر عهده داشتیم! در حین نگارش این سطور، دیدم که شبکه آی فیلم، زی زی گولو را نشان می دهد. یادش بخیر. کلی خاطره بازی کردیم! فردا صبح هم باید زود به دانشکده بروم. هم احتمال شلوغی اتوبانها می رود و هم اینکه قرار است صبحانه کاری دانشکده باشد.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:٢۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٤ فروردین ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

کوچکی در نزد پیران کن پسر

امروز بعد ازظهر به دیدار یک زوج سالمند از اقوام رفتیم. اول، خیلی مایل نبودم به این عید دیدنی بروم. با خودم فکر میکنم آخر چه وجه اشتراکی میتوانم آنجا پیدا کنم؟ ولی بعد به این نتیجه رسیدم که به هرحال، این پیرمرد و پیرزن نازنین، سالهای سال تلاش کرده اند و دویده اند، حالا که به سن خستگی رسیده اند نیازمند همیاری و همدلی هستند. تک و تنها، و فرزندانشان در هر نقطه از دنیا. با خود فکر کردم که ما از نعمت پدربزرگ و مادربزرگ محرومیم. از پدربزرگم تنها یک چهره خندان لاغر دوست داشتنی و مراسم خاک سپاری اش به یادم است. مادربزرگهایم نیز هر کدام با جا گذاشتن یک دنیا خاطرات خوب، به دیار باقی رفتند. پس چه بهتر که از این موقعیت استفاده کنیم. خلاصه یکی دوساعتی را با آنها سپری کردیم. برایم جالب بود روی وایت بردشان نوشته بودند: اینجا قلهک، امروز نهم فروردین 1394. آقای پدر و مامان پری گفتند منتظر بودیم بیایید و این جمله را روی تابلو نوشتیم.

شب به منزل بر می گشتیم و در راه به اقای پدر فکر میکردیم که بنده خدا بعد از این همه تلاش و زحمت، حالا باید آلزایمر بگیرد ولی وقتی هم صحبت دارد بیماری اش را فراموش میکند. کاش بیشتر به یاد هم باشیم...شب، قبل از شام، کمی قدم زدم و مجله ای را از خواستم از دکه مطبوعاتی بخرم. چقدر گران شده خدای من! خب طبیعی بود. ویژه نامه نوروزی مجله منتشر شده. دل دل کردم که بگیرم یا نگیرم، سر آخر با خود گفتم خرید این مجله، هم کمک به عوامل مجله است و هم به این دکه ای که سر شب، دارد از زور بیکاری چرت می زند. اتفاقا بعد از شام، با پدر همسرم که شب منزل ما بودند مشغول مطالعه اش شدیم. چشمم به این شعر ایشان افتاد که روی بدنه یخچال چسبانده ایم:

کوجکی در نزد پیران کن پسر

   چونکه خورشیدند و تو هستی قمر

گر گرفتی حرف آنها را به سر

   میزنی بر بام عزت، بال و پر

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:٤٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٩ فروردین ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

زمستان رفت و آمد عید نوروز

بهار که می شود یاد این قطعه می افتم:

امسال نیز یک سره سهم شما بهار/ما را در این میانه چه کاری با بهار

از پشت شیشه های کدر مات مانده ام/ کین باغ رنگ، خواب خزان است یا بهار

این قطعه ای است که فکر میکنم سروده شاعر معاصر محمدعلی بهمنی باشد. یادم هست که این مجموعه سال 1377 منتشر شد و در دوران دانشجویی زیاد گوش میکردم. البته فضایش کمی خاص و خاکستری ولی دوست داشتنی بود. ولی امسال، پدر همسرم، شاکر نائینی شعری زیبا درباره نوروز سروده است که با شما به اشتراک می گذارم. امید که سالی شاد و سرشار از برکت و سلامتی و موفقیت داشته باشید.

زمستان رفت و آمد عید نوروز

                                درون دل، چراغ نو بر افروز

بهاری بودن دل، چون که نیکوست

                           دلت دائم بهاری کن تو ای دوست

زدلهامان سیاهی گر بشوییم

                               فقط حرف نکو با هم بگوییم

طبیعت بهترین آموزگار است

                         کلاسش روز و شب بین برقرار است

کنون گویم به تو ای دانش آموز

                          ببین  دنیا  و    بر    علمت    بیفروز

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱:٤٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٧ فروردین ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

یک بعدازظهر دلنشین مهرانگیز

دیروز آخرین روزکاری ما در سال 1393 بود. ساعت 12 شد که تقریبا همه خدماتی ها و همه کارمندان دانشکده رفته بودند. هیچ کس نبود غیر از خودم! مشغول کارهایم بودم. خسته که شدم آمدم در راهرو کمی قدم بزنم و آبی هم بنوشم که دیدم دوست عزیزم، دکتر حاجی زین العابدینی از راهروی سمت اتاقش به سوی من می آید. خوشحال شدم. بعد از سلام و احوالپرسی به رستوران دانشگاه رفتیم و آخرین سبزی پلو ماهی سال را میل کردیم و درباره شاخص های فرهنگی توسعه در یک جامعه بحث کردیم. خلاصه، ماندن من هم چندان دوام نیاورد. ساعت 15 بود که به منزل برگشتم.

همسرم تماس گرفتند که قرار است به منزل استاد نوش آفرین انصاری برویم! تعجب کردم چطور؟! قضیه این بود که درباره یک مسئله که میخواستند با خانم انصاری صحبت کنند و ایشان هم دعوتشان کرده بودند منزلشان. خلاصه بعد از ظهر دیروز، به یوسف آباد رفتیم و لحظاتی ناب و دست نیافتنی را کنار استاد محقق و استاد انصاری و نیز دوستان عزیز آقای دکتر جلالی و همسرشان خانم دانش، گذراندیم. تمام سعیم این بود که از این لحظه های کوتاه استفاده کنم. هر چند نزدیک به سه ساعت آنجا بودیم ولی هر لحظه اش و هر کلامی که مطرح می شد یک کلاس آموزشی بود. خاطرات زندگی مشترک، چگونگی رفتن به دانشگاه مک گیل کانادا، نحوه پذیرش در دانشگاه تهران و خیلی موارد دیگر، از مطالبی بودند که از زبان این دو بزرگوار شنیدیم. یک عمر تجربه، یک عمر تلاش در چهره این دو عزیز بود. افتخاری بود که دیشب مهمان این عزیزان باشیم. غیر از این، بعد از مدتها هم آقای دکتر جلالی عزیز و همسرشان را دیده بودیم. خلاصه با اینکه، سه شنبه آخر سال، گرفتار تب و مریضی بودم، ولی شب گذشته، روحمان را سرشار از انرژی مثبت، انگیزه، و توجه به مدیریت زمان در زندگی کردیم. اخرین دیدارمان در این سال، با گرفتن نشانه کتابهای تقویمی شورا همراه شد. ساعت 21.30 بود که یوسف آباد را به سمت اتوبان حکیم می رفتیم و چقدر در راه حرف داشتیم راجع به این مهمانی ناب با ارزش سه ساعته!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٢:٠٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

عجیب است این آخر سالی!

این روزهای آخر سال، اتفاقات عجیب و غریبی می افتد. امروز در لابلای ایمیلهایم، دیدم ایمیلی از یکی از مراکز ثبت پایان نامه های دانشگاهها به دستم رسیده که موضوعش دانشگاه شهید چمران اهواز است. با تعجب ایمیل را باز کردم. دیدم که عنوان پایان نامه کارشناسی ارشدم است! سرانجام بعد از 9 سال در یکی مراکز ثبت پایان نامه های دانشگاههای کشور ثبت شده است!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱:۱۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

روزهای آخر

روزهای آخر سال که مثل توسن، در حال گذر هستند رنگ و بویی از زمستان و سردی هوا ندارند. هرچند که این روزها شاهد بارش رحمت خداوندی هستیم ولی گویی مدتهاست زمستان، رخت و لباسش را جمع کرده و بی سروصدا ما را ترک گفته تا جانشینش بیاید و تغییری دیگر در زمین با خود بیاورد. این چند روز آخر را هم در دانشگاه سر میکنیم تا هر زمان که چشمانمان خسته شود یا جان از تنمان به در آید! کار خیلی زیاد است و باید قبل از رسیدن سال جدید، کارهای بر زمین مانده را جمع و جور کرد. این روزها بیشتر کارکنان و خدماتی ها را می بینم و گاهی برخی همکاران را. دانشجویان که خیلی وقت است تعطیلاتشان شروع شده و دیگر از اثری از آنها نمی بینیم!

مناسبت خاصی هم در این هفته نبود تا کتابداران دوباره جمع شوند. گرامیداشت استاد نوشین انصاری، آخرین پاتوق کتابداران در سال 93 بود و دیگر هیچ! بعد از مدتها دوستان و رفقای ادکایی را دیدیم. یکی دو ساعتی را بعد از همایش با رفقای ادکایی بودیم. شب خوبی بود. هر چند به شدت سرما خورده بودم و تب داشتم. ولی به هرحال، غنیمتی بود.

منتظریم تا عطف نورزوی منتشر شود و مطالب دوستان را ببینیم. امروز هم باید به دانشگاه الزهرا بروم. آخرین دفاع در روزهای آخر سال باید جالب باشد. پایان نامه ای است با محوریت یادگیری الکترونیکی. کار قابل تاملی بود که یافته هایش اگر کاربردی شود میتواند اثرات مثبتی داشته باشد. سال که به روزهای آخر می رسد بی اختیار دلگیر می شوم مثل غروبهای جمعه. شاید هیجان شروع سال تازه است. شاید حسرت فرصتهای از دست رفته سال گذشته. خلاصه قابل توصیف نیست. حس خاصی است که فقط با سکوت همراه میشود. نمیدانم در این دو سه روز باقیمانده پستی خواهم داشت یا نه. ولی برای همه آرزوی تندرستی و نشاط، و سالی سرشار از شادی، سلامتی، برکت و سعادت دارم. راستی تولد وبلاگ کتابداران فردا هم مبارک! یازده سالش تمام می شود!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:۱٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

کتابدار خوب، مرده است یا زنده؟

دیروز موقعیتی فراهم شد تا در مراسم گلگشت در وطن، یادمان ایرج افشار، حضور داشته باشم. هرچند نشد بیشتر از یک ساعت از سخنرانی ها استفاده کنم، ولی دیدن نمایشگاه عکس از وی و فیلمهای مستند از سفرها یا به قول خودش، گل گشتهایش، حسابی مرا به فکر فرو برد. ایرج افشار که بود؟ انسان معمولی؟ معلم؟ گردشگر؟ باستان شناس؟ کتابشناس؟ کتابدار؟ سند شناس؟ همه اینها؟ چه انگیزه ای باعث میشود یک نفر این همه سفر کند فقط به عشق دیدن تازه ها؟ این چه روح بی قراری است که سرانجام با مردن آرام می گیرد؟ و تازه خیال می کنیم که آرام میگیردولی هنوز سیال و پر جنب و جوش است. چه روحیه ای داشت که من و امثال من نداریم و کارهای روزمره را بهانه می کنیم؟چه چیزی باعث می شود وقتی یک نفر از دنیا رفت این همه آدم به یادش جمع شوند؟در مراسم دیروز، فقط سالمندان و هم سن و سالان ایرج افشار نبودند. جوانکهای 19-20 ساله هم بودند. شاید این نشان میدهد که افشار تکثیر شده و هر کدام از این آدمها میتوانند یک ایرج افشار باشند. تیتر پست را زدم، مردن ما چگونه است. در راه که به دانشگاه می آمدم و از باران شبیه برف صبح، لذت می بردم رادیو نمایش را می شنیدم که مجری می گفت: گاهی می میریم ولی زنده ایم و بین همه جاودانه. ولی گاهی زنده ایم اما فقط هستیم. با مردن فرقی نداریم. هنوز هم در حیرتم. خودم را می بینم و دیگران را. کداممان زنده ایم و کداممان مرده ایم در عین زنده بودن؟باران همچنان می بارد و هوا را پاک میکند. میخواهد بگوید مثل من پاک باشید و همه چیز را پاک کنید و جاودانه باشید.خیلی از ما کتابداریم. اما در واقع نیستیم! هیچی نیستیم! یک کارمند معمولی هستیم که یک سری وظیفه ها دارد و اگر از یک خط کمی بیشتر برویم دنیا برعکس می شود. نمیخواهیم کتابدار جاودانه باشیم. شاید هم نمیتوانیم؟! مهم این است که دستمان چون ابر بارانی باشد و چراغ روشن شبهای تار ظلمانی. این گونه ابدی هستیم. مهم نیست که زنده یا مرده باشیم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:٥٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

اول هفته و موزه گردی

دیروز فرصتی پیش آمد تا به موزه ایران باستان برویم. موقعیتی که آقای حسینی، مدیر اجرایی دانشکده فراهم کرد. به اتفاق جمعی از همکاران دانشکده، به موزه ایران باستان رفتیم تا اشایی را که به تازگی از بلژیک به ایران بازگردانده شده ببینیم. خیلی وقت بود یک موزه نرفته بودم. شاید آخرین بار سنگاپور بود که موزه ملی این کشور را دیدم. حس خوبی بود. دیدن این همه شیء که دانش عیان و مکتوب بشر در هزاران سال پیش بودند و با ما سخن می گفتند. اطلاعاتی که در محمل آبجکت عینی ذخیره شده بود. جای خوشحالی بود که دانش آموزان زیادی هم همزمان به موزه آمده بودند. حتما این بچه ها از این سن، اهمیت اطلاعات و سیرتکاملی اطلاعات را ببینند و درک کنند. البته زمان ما خیلی کم بود و باید سریع به دانشکده برمی گشتیم ولی همان موقعیت یک ساعته هم غنیمت بود برای مرور مجدد تاریخ ایران و دیدن سیرتحول محملهای غیر مکتوب اطلاعاتی. احتمالاً بعد از تعطیلات به شرط حیات، برنامه بازدیدی را از کتابخانه ملی برای همکاران دانشکده تدارک ببینیم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:۳٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

فراسوی دوم رسید

به این بچه ها افتخار میکنم. خیلی فعال هستند و آدمیزاد از کارهایشان انرژی میگیرد. شماره دوم نشریه دانشجویی خود را هم منتشر کردند. فراسوی دوم که رنگ و بوی زمستانی دارد رسید. قرار شد فایل پی دی افش را به گروه بحث هم بفرستند.

جمعه با جمعی از دوستان به قم رفتیم. میهمان خانواده محترم آقای عابدی و همسرشان خانم چیت ساز بودیم. سنگ تمام گذاشته و حسابی زحمت کشیده بودند. ما که شرمنده هر دو بزرگوار شدیم. بعد ازمدتها هم دوستان را دیدیم. هم سیاحت شد و هم زیارت. فقط حیف که کتابخانه حرم بسته بود.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

یک ماه از سال باقیست!

اول: دقایقی هست که وارد ماه اسفند شده ایم. چیزی به پایان سال 1393 نمانده است. هنوز نمیدانیم تا آخر سال چه اتفاقاتی خواهد افتاد. سالی بود پر از دگرگونی های مختلف.بگذریم. دو هفته پیش در دانشگاه شهید بهشتی نشست ویژه 12 سال وبلاگ نویسی در کتابداری ایران برگزار شد. دوست داشتم وبلاگ نویسان پیشکسوت رشته مان همگی در این نشست حاضر می شدند ولی دسترسی به بسیاری از آنها ممکن نبود. برای همین یک پنل چهار نفره تشکیل دادیم با حضور حقیر، دکتر زین العابدینی، خانم پاکدامن و دکتر شیما مرادی.نشست خوبی بود. یادی کردیم از 12 سال پیش که وبلاگ نویسی در کتابداری ایران شروع شد. چه خبرها و چه یادداشتهایی که در همین وبلاگ یا وبلاگ گروهی ننوشتیم...هنوز لیزنا در کار نبود. هر خبر موثقی که به دست می آوردیم بلافاصله وبلاگی میشد. همین وبلاگ ها باعث شد ارتباطاتی وسیع بین کتابداران ایجاد شود و جرات نوشتن- نه کپی برداری- در کتابداران شکل گیرد. حتی با جمعی از همین وبلاگ نویسها درباره ایده لیزنا در سال 1385 یا 1386 جلساتی گذاشتیم ولی به نتیجه نرسیدیم! آن زمان پشتوانه مادی و علمی نداشتیم و حالا هم خوشحالیم که این ایده بالاخره به نتیجه نشست و در ایران برای خود جا باز کرد. ولی این به معنی حذف وبلاگ نیست. وبلاگ حالا شکل تازه ای به خود گرفته. دیگر وسیله سرگرمی نیست. وسیله خبررسانی نیست. ابزاری است برای درمان. ابزاری است برای تفکر. ابزاری است برای ایده پردازی. هنوز هم خیلی ها می نویسند تا آرام شوند، می نویسند تا ایده بگیرند و ایده بدهند. می نویسند تا فکر کنند. به هر صورت نشست خوبی بود.ادکایی ها هم خوب زحمت کشیدند بابت این نشست.

دوم: 14 اسفند سالگرد تولد دکتر حری است. پیشنهاد میکنم با رفتن به مزار این استاد فقید، یادش را گرامی بداریم و دانشجویان جدید را با اسطوره رشته مان آشناتر کنیم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; جمعه ۱ اسفند ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد