کتابداران فردا

خوابت را دیدم عباس...

امروز یکی از دانشجویان کارشناسی ارشد، خانم اعرابی به اتاقم آمد و بعد از گفتگو درباره پروژه کلاسی، بحث راجع به زنده یاد دکتر حری شد. ظاهراً ایشان چند شب قبل خواب دکتر حری را دیده بودند. جمعی از دوستان ادکا با دکتر حری بودند و ایشان بسیار شاد با همه دانشجویان صحبت میکردند. سرآخر هم برای آنها شعری از بهار خواندند. بعد به جز خانم اعرابی بقیه دوستان با دکتر حری سوار آسانسوری شدند ورفتند. راستش را بخواهید خواب قابل تاملی بوده ولی تفسیر و تعبیر خواب نمیدانم. تنها دو قسمت از خواب، اینکه دکتر حری شاد بوده و شعری هم برای بچه ها خوانده باید نشانه خوبی باشد. بقیه اش را الله اعلم! خدا رحمتش کند که این روزها در همه خاطرات و مرور عکسها، یادی از اوست.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

ثبت نام یارانه ها در کتابخانه های عمومی

از دیروز که ثبت نام یارانه ها شروع شده، دیگر صاحبان کافی نتها وقت سر خاراندن ندارند. عمده کارشان شده ثبت نام افرادی که در منزل دسترسی به اینترنت ندارند و حتی به مشتریان خود نوبت میدهند. چند تایی از همسایه های ما که سن و سالشان بالا بود و توان این را نداشتند در صف انتظار کافی نت بایستند مشخصاتشان را به ما دادند تا برایشان کار ثبت نام را انجام دهیم. در حین انجام این کار، این موضوع و ایده به ذهنمان رسید که شاید کتابخانه های عمومی هم میتوانستند در این کار مشارکت کنند تا این کار تقسیم شود و کتابداران هم در این قضیه کمک کرده باشند. به این ترتیب، افراد زیادی میتوانستند به کتابخانه های عمومی محله خود مراجعه کنند و این کار سبب می شد کتابداران از فرصت استفاده کرده و اعضای بالقوه را به اعضای بالفعل تبدیل کنند و در واقع، اعضای جدید بگیرند و اعضای قبلی را هم حفظ کنند. شاید به این ترتیب به مفهوم کتابداری اجتماعی و نقش کارکردی عمومی کتابخانه ها بیشتر نزدیک می شدیم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٥:۱٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

یک روز با احسان

از دیشب باران ملایم و زیبایی در تهران باریدن گرفته که به صورت منقطع ادامه دارد. یعنی گاهی آفتابی گرم و بهاری هست و گاهی هوا سرد. ولی در مجموع، هوا عالیست. امروز مشغول رتق و فتق امور و انجام کارهای یومیه بودم که همراهم زنگ خورد. 0930...یعنی کیست؟! آهان! احتمالاً احسان بود که چندباری زنگ زده بود و متاسفانه یا متوجه نبودم زنگ زده یا نتوانسته بودم جوابش را بدهم. احسان محمدی را میگویم! خلاصه گفت که دانشگاه الزهرا هست و دارد می آیددانشگاه ما. حدود 40 دقیقه بعد رسید و احوالپرسی گرمی با هم داشتیم. ما از اینجا گفتیم و او از محل تحصیلش در انگلستان. از مایک ثلوال و اخلاقهای خاصش.

اینکه بسیار دقیق و عمیق کار راهنمایی دانشجوهایش را انجام میدهد و گاهی با وجود اینکه راه حل چالش را میداند ولی نمیگوید تا خود دانشجو بتواند راه را بیابد. از شرایط پژوهش گفت و از وضعیت تحصیل. با هم به کتابخانه مرکزی رفتیم و احسان با همکاران قدیمش دیداری کرد. احسان، قبلاً چهارسالی در کتابخانه مرکزی دانشگاه شهید بهشتی کار میکرد. گپ و گفتی با خانم نقدی، معاون کتابخانه داشتیم و به اتفاق دکتر عرفان منش، و دکتر خراسانی نهار هم صرف شد و احسان رفت به کتابخانه مرکزی برای انجام کارهایش. ما هم رفتیم به جلسه گروه. نخستین جلسه گروه در سال 1393. دکتر زین العابدینی هم به موقع رسید و جلسه را شروع کردیم. جلسه طولانی شد و تا ساعت 14.20 طول کشید. حسابی خسته شدیم!

نمیدانم سعید امروز می آید منزل ما یا خیر؟! تماسی هنوز نگرفته. هوا هم کماکان سرد است و بهاری زمستانی..هنوز کارهای عقب مانده زیادی هست. تهیه پادکست سخنرانی های دانشکده، کار روی چهار مقاله ای که ممکن است رد شود مگر اینکه خلافش به اثبات برسد(!)، و برنامه ریزی برای همایشهای کول نت آلمان و ایفلای 2014. با این مخارج زیاد فکر نمیکنم بتوانیم این دو همایش را برویم. مگر اینکه..حالا باید فکر کرد.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

یک سند، یک هویت

دیروز در کلاس مدیریت اسناد، بحث درباره انواع آرشیوها بود. بحث به آرشیوهای شخصی و نیز خانوادگی رسید. به نظر می رسد خیلی از ما در زندگی خود، سندهایمان را جدی نمیگیریم. غیر از سندهایی مثل عکس و فیلمها، اوراق بهادار و غیره شاید بقیه سندها را در یک خانه تکانی عید به دست سطلهای بازیافت بسپاریم. غافل از اینکه هر کدام از این سندها می تواند برای نسلهای آینده نشانگر وضعیت اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و به طور کلی وضعیت جامعه یا حتی فعالیت فرد در آن مقطع زمانی باشد. شاید همین امر باعث شده که در امحای اوراق، عکسها، و حتی کاغذهای یادداشت خود، دلهره و وسواس داشته باشم و انباری منزل را سرشار از این سندها کنم ولی چند سال بعد، شاید همین سندها برای یک مطالعه و بررسی کارامد شود. چیزی که مهم است مدیریت و سازماندهی این سندهاست که نباید پخش و پراکنده باشد. به همین خاطر تصمیم گرفتم که این سندهای شخصی را اسکن کرده و در فولدرهایی قرار دهم که بعداً قابل استفاده باشد برخی از آنها هم که قابل اکران است رونمایی خواهم کرد! مثلاً همین تصویری که میبینید که البته با دوربین موبایل از آن عکس گرفته ام خیلی کیفیتش خوب نشده ولی نوشته هایش به زحمت قابل خواندن بود چون از اعماق یک کشو آنها را خارج کردم.

کارت شناسایی فوقمربوط است به سال 1371 و زمانی که کلاس زبان میرفتم. موسسه زبان اندیشه سرا در خیابان رودکی در شیراز. نزدیک اداره مخابرات بود. روزهایی که کلاس داشتم به پدرم به اداره شان می رفتم تا از آنجا کلاس بروم. نمیدانم این موسسه هنوز هم در شیراز هست یا نه. ولی محیط آموزشی بسیار خوب و مناسبی داشت. کانون زبان را تجربه نکردم ولی این موسسه را چرا و شاید سطح آموزش درآن اگر از کانون زبان بالاتر نمیرفت پایین تر هم نبود. به هرحال، روزهایی بود به یاد ماندنی و سرشار از آموخته ها.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

به یاد یک فرزین که فرزانه بود

نیمه دوم فروردین ماه، برای کتابداران، اساتید و دانشجویانی که زنده یاد فرزانه فرزین را میشناختند یادآور روزهای تلخی است. روزی که جامعه کتابداران ایران، یک فرزین خود را از دست داد. فرزینی که فرزانه بود. فرزینی که هرگز سر کلاسش کسی نمیگفت خسته نباشید تا کلاس تمام شود، فرزینی که محرم اسرار دانشجویانش بود. فرزینی که مروج نیکی، مهر، علم و تلاش بود. او با تربیت نسل جدیدی از کتابداران کوشا و حقیقی و تحویل آنها به جامعه کتابداری، خود را تکثیر کرد و ماندگار شد. لبخندش هرگز از یادمان نمیرود حتی در اوج خستگی اش هرگز ندیدیم بی حوصله باشد. این ویژگی یک فرزانه است. یک فرزانه کتابدار. استاد عزیز، سرکار خانم فرزین...هنوز به یادت هستیم و تمام تلاشمان این است که مثل خودت یک کتابدار متخصص، دلسوز و حقیقی باشیم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

گردشی در ری

علی اکبر دهخدا. بله این دهخداست. در آرامگاه خاندان دهخدا واقع در گورستان ابن بابویه در خاک آرمیده است. کسی که سالهای سال برای لغت نامه ای که امروز در بخش مرجع همه کتابخانه های ایران هست خون دلها خورد و زحمتها کشید. نه در گوگل پلاس عضو بود و نه تبلت داشت. فقط فیش برداری میکرد. به عشق ادب و هنر و فرهنگ این مرز و بوم. این همان دهخدای آشنای ما کتابداران است. فرصتی مهیا شد تا امروز به شهر ری، دیار حضرت عبدالعظیم برویم. تنها 20 تا 25 دقیقه زمان برد تا به گورستان ابن بابویه برسیم. اتوبان امام علی به سمت جنوب. سه راه ورامین، برج طغرل را که رد کردید همانجاست. خیلی ها آنجا بودند. رجبعلی خیاط، غلامرضا تختی، علی اکبر دهخدا، زنده یاد موذن زاده و...

اینجا هم برج طغرل است. یکی از افتخارات ایرانیان در دوره سلجوقی. در مرکز برج که می ایستی و صحبت میکنی گویی بلندگو روشن است! یک ساعت خورشیدی و یک تلسکوپ و در نهایت مامنی برای پرندگان. یکی از شاهکارهای مهندسی و بسیار تامل برانگیز. حیرت زده این بنای عظیم را می دیدم و به توضیحات راهنمای میراث فرهنگی در برج گوش میکردم. با خود فکر کردم وجود یک کتابدار آشنا به اماکن توریستی خیلی میتواند در جذب گردشگران و آگاه کردن آنها نسبت به مکانی که در حال بازدید از آن هستند نقش داشته باشد. فکر میکنم در روزهای تعطیل نوروز، کتابخانه های عمومی نقش بسیار گسترده ای در این امر دارند که با تهیه و ارائه نقشه های شهرها و اماکن تاریخی، فرهنگی و مذهبی آن شهرها یاریگر افراد باشند. البته نکته دیگری که میتوان به آن توجه کرد، گردشگری فرهنگی توسط کتابخانه هاست که آقای دکتر اشرفی ریزی و همسرشان در کتابی که به همین عنوان دارند و توسط نشر چاپار منتشر شده، به این قضیه پرداخته اند. چقدر خوب میشد کتابخانه های دانشگاهی، تخصصی و عمومی به طور ناگهانی در تعطیلات نوروز فرو نروند. بلکه حداقل برای یک هفته هم که شده، مقدمات دیدار و بازدید مسافران نوروزی از این کتابخانه ها، یا حداقل مشهورترین آنها، فراهم می شد. بد نیست به این قضیه نگاهی داشته باشیم و دراین باره تامل کنیم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٥:٠۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

این وظیفه شماست

قسمت اول: چگونه اهل مطالعه شوم؟

چند روز پیش با یکی از اقوام درباره مطالعه صحبت میکردیم و باز همان قصه تکراری نسل کم کتابخوان! از این ماجرا که بگذریم ایشان میگفتند که شما به عنوان یک کتابدار، باید به من که یک مراجعه کننده هستم راهکاری نشان دهید که مطالعه جزو عادات روزانه ام شود و مثل دوران مدرسه در برنامه کاری ام بگنجانم و تاکیدش این بود که شما کتابدارها باید مردم را وادار به مطالعه کنید. با شنیدن این حرف چند مورد در ذهنم بالا و پایین پریدند. یکی، ماجرایی که یک مراجعه کننده تعریف میکرد که در فلان کتابخانه دانشگاهی در فلان نقطه کشور، کتابخانه بسیار غنی بود از منابع، ولی نه آن چیزی که ما میخواستیم! کتابدارها هم، یک دست بداخلاق! و فقط وقتی دست شما موبایل میدیدند که از کتابی عکس میگیرید مثل دستگاه آتش نشانی هوشمند، فریاد عکس ممنوع، عکس ممنوع سر میدادند! تازه وقتی برایش توضیح داده می شد که وظیفه کتابدار چیست کمی ذهنش روشن میشد که نه انگار کتابدار، وظیفه های مهمتری هم غیر از بازی با رایانه، سرگرمی با تلفن و غرولند کردن با مراجعه کننده هم دارد.

نکته دیگری که در ذهنم جرقه زد این بود که ایشان از جمله معدود کسانی است که از ما کتابدارها یک وظیفه مهم میخواهد و آن، تشویق مردم به مطالعه و ارائه راهکارهای عملی در این زمینه است. به هرحال، از این صحبت وی استقبال و تلاش کردیم تا راهکارهایی را برایش توضیح دهیم که اولینش حرکت جدی خانواده ها در تهیه کتاب و مجله برای فرزندان بود که اینجا نیازی به توضیحش نیست. بحث دیگر، توجه اساسی آموزش و پرورش به ترویج مطالعه در بین دانش آموزان با ایجاد حلقه های مطالعاتی و ساعات مطالعه، به خصوص ایجاد یا احیای کتابخانه های مدارس، نیز عضویت دانش آموزان در کتابخانه های عمومی و بردن گروهی دانش آموزان به آنجا بود. در نهایت این مساله را مطرح کردیم که شما اگر از 24 ساعت در روز، 8 ساعت کار میکید، و 8 ساعت میخوابید باید در ساعات باقی مانده، 2 ساعت را به مطالعه اختصاص دهید و در پایان دو ساعت، جمع بندی حاصل از مطالعات خود را در جایی یادداشت و ثبت کنید. باید خود را عادت بدهید که این دو ساعت را به این روند اختصاص دهید. 

این فامیل ما که اتفاقاً دور هم نیست، کمی فکر کرد و پذیرفت که این روند باید در زندگی جا بگیرد و بحثی چون گرفتاری و مشغله، بهانه ای بیش نیست...

قسمت دوم: وقتی کتابدار، حواس پرت میشود

همه این بحثها درست! ولی وقتی یک کتابدار، بی دقتی میکند فاجعه به بار می آید. پریروز در فرودگاه شیراز، با خیال آسوده نشسته و منتظر بودیم کانتر پرواز باز شود. ولی خبری از پرواز ما نبود! به دفتر شرکت مربوط مراجعه کردیم و قضیه را جویا شدیم! شماره پروازمان درست بود ولیکن...ساعت 17 نه یک ربع به 15! عجیب است. اول اعتراض کردیم که چرا اعلام نشده که پرواز تاخیر دارد؟! شما که ایمیل و شماره تلفن ما را داشتید! ولی بعدا فهمیدم که عجب فول بزرگی مرتکب شدم! هنگام ابتیاع اینترنتی بلیط، به جای نهم فروردین، تاریخ نهم اسفند 1392 را انتخاب کرده ام و از آنجا که اوایل اسفند این خرید اتفاق افتاده بود و خرید دو بار مجزا انجام شده بود سیستم خطایی نداده بود! خلاصه مسئول فروش با خونسردی قضیه را توضیح داد و کم کم، رنگ از رخسارمان به گوشه ای خزید و از مسوول فروش محترم بسیار مودب و منطقی، چاره خواستیم و او نام ما را در لیست انتظار قرار داد و گفت خلبان باید اجازه بدهد که شما بیایید یا خیر؟! پس از دو ساعت انتظار، سرانجام مجوز صادر شد و ده دقیقه مانده به پرواز بلیط ما را هم دادند و آخرین مسافرانی بودیم که سوار شدیم. این هم از بی دقتیهای خرید اینترنتی یک کتابدار هست و تجربه ای شد که همیشه وضعیت همینطور ساده، حل و فصل نمیشود. شاید دادن یک اطلاعات نادرست از روی بی دقتی به کاربر، منجر به خسارات جبران ناپذیری برای او شود. این هم تجربه ای شد برای افزایش ضریب دقت من کتابدار!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٤:٤٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

غبارروبی ازخاطرات

مسحد نصیر الملک شیراز

امروز صبح مجالی به دست آمد تا در یک روز آفتابی بسیار خلوت، قبل از بیداری کامل شهر، از مسجد نصیر الملک در شیراز دیدن کنیم. مسجدی با قیمت بیش از صد سال و بسیار زیبا. فضای داخل شبستان مسجد و نوری که در بامداد به شیشه ها می تابید بسیار روح انگیز بود. کتابخانه نقلی هم در گوشه ای از شبستان زیبای این مسجد بود که کتابهایی درباره واقفان شیراز و سایر کتابهای مذهبی دربرداشت. غیر از ما بازدید کننده ای نبود و یک دل سیر آنجا را دیدن کردیم. واقعاً بازدید اماکن تاریخی و دیدنی جذابتر و تامل برانگیزتر از وقت گذرانی در مراکز خرید هست! بعد از آن سری به بازار حاجی زدیم که مغازه خدابیامرز پدربزرگم در آنجا بود. خاطرم هست در دوران کودکی همراه با دایی به مغازه می رفتم روزهای عید. بعد از پایان کار هم، صد تومان مزدم بود! مغازه هنوز پارچه فروشی بود ولی صاحبش جوانکی بود با ته لهجه شیرازی. میگفت هنوز به اسم آن خدابیامرز برایشان قبض تلفن می آید. خاطرات کودکی سریع از جلو چشمانم رد شدند. مجالی برای ماندن نبود برگشتیم به منزل.چند روزی است که مجموعه کتابهای هزار و یکشب را میخوانم. جذاب و آموزنده هست. خیلی وقت بود حسابی و با فراغ بال کتاب نخوانده بودم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٥:٢٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

طراوت روی آجرهاست روی استخوان رود

بهار که میشود همواره این شعر محمدعلی بهمنی به خاطرم می آید که از پشت شیشه های کدر مات مانده ام کاین باغ رنگ، خواب خزان است یا بهار. یا صدای زنده یاد خسرو شکیبایی که: صدای آب می آید مگر در نهر تنهایی چه می شویند؟ لباس لحظه ها پاک است... به هرحال، بهار دیگری هم آمد و سالی دیگری تحویل شد. چند روزیست که در منزل پدری به سر می بریم و طلوع خورشید را از شیراز نظاره گرهستیم. هوایی بسیار پاکیزه و مهم تر از همه دیدار پدرومادر بعد از ماهها دوری. هنوز ریه هایمان به هوای تمیز عادت نکرده و سرفه و عطسه امان نمیدهد!

هوای خواب آور، می طلبد آدمیزاد ساعتها استراحت کند. دیروز عصر موقعیتی رخ داد که تا به اتفاق همسر گرامی، و آقایان دکتر حمیدی، دکتر عرفان منش و بصیریان دیداری از دو استاد بزرگوارمان آقایان احمدی لاری و دکتر حیاتی داشته باشیم . آخرین بار استاد احمدی لاری را سال 1388 دیده بودیم. در همایش سوم ادکا در شیراز. ولی دکتر حیاتی را دیگر از دوران کارشناسی در سال 1382 ندیده بودم. ساعتهای بسیار شیرینی را در کنار این دو عزیز گذراندیم. آقای احمدی بسیار شاد و با روحیه بود و به یاد دوران گذشته، خاطرات را زیر و رو کردیم.خاطرات کلاس سازماندهی، سخت گیریهای استاد و اینکه اگر این سخت گیریها نبود از درس سازماندهی هیچ چیزی نمی آموختیم. خاطرات سفرهایی که با هم داشتیم و یاد دوستان و اساتید دیگر. فکر میکنم حدود یک ساعت و نیم منزل استاد بودیم واگر قرار نبود به منزل دکتر حیاتی برویم بیشتر آنجا می ماندیم. چون استاد و همسرشان در غیاب فرزندان که خارج از کشور هستند تنها بودند و به هرحال، موقعیتی بود که بعد از سالها ارادت و شاگردی خود را هرچند اندک و ناچیز ابراز کنیم.دیدار با دکتر حیاتی نیز غنیمتی بود. مثل همیشه متین، آرام، خونسرد و سرشار از انرژی مثبت. همراه با دو نوه شیرین و دوست داشتنی شان. به هرحال، موقعیتی دست داد تا به اتفاق دوستان عزیز، یادی از اساتید خود داشته باشیم و دیداری تازه کنیم. افسوس که زنده یاد فرزین دیگر بینمان نیست تا به یاد سالهای گذشته به دیدار ایشان برویم. راستی اصلاً دیروز فراموش کردیم از اساتید عیدی بگیریم!

یاد آن شب که صبا بر سر ما گل می ریخت

مشغول مطالعه وب سایتها بودم که با خبر شدم استاد باستانی پاریزی به رحمت خدا رفته است. زندگی این فرهیخته، همیشه برایم جالب بود که با چه همت و کوششی، تلاش میکرد و با چه زحمتی برای ادب و فرهنگ این مرز و بوم می کوشید. یادش گرامی باد. این مطلب کوتاه هم از خبرگزاری ایرنا خواندم که با شما قسمتش میکنم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

بهار در می زند

آخرین روز کاری را دیروز سپری کردیم همه. مسیر رفت به سمت دانشگاه خیلی خلوت بود. هر چند هفت و ده دقیقه از منزل راه افتادیم ولی حدود یک ربع به هشت به دانشگاه رسیدم. این هم از مزایای تعطیلات است! تقریبا دانشکده کسی نبود جز چند نفر از کارمندان و رئیس دانشکده. به اتاقم رفتم و مشغول کار روی یک مقاله جدید شدم در حوزه وب سنجی. از وقتی فرمولهای جدید محاسبه لینکها تغییر کرده است، شیوه های جدید را امتحان میکنم. با دکتر حمیدی درباره شیوه های جدید مکاتبه داشتم و اطلاعاتی تازه کسب کردم. هر چند مایکل تلوال هم قبلاً مواردی را اشاره کرده بود. تا ساعت 12.30 دانشکده بودم. همه یکی یکی رفتند و خداحافظی کردند. آخرین نفری بودم که از دانشکده بیرون رفتم. اتاق را قبل از رفتن خوب مرتب و تمیز کردم  و بعد در را قفل کرده و رفتم. به غیر از میدان تجریش که بسیار شلوغ بود و مردم در حال تکاپوی تدارک نوروز بودند بقیه مسیر خلوت بود. رسیدم پژوهشگاه زلزله شناسی. زود رسیده بودم. رفتم بانک ملی و برای سعید خان، برای دبیرستانش هزینه ثبت نام را واریز کردم و برگشتم به سمت اداره. داخل ماشین نشستم و مشغول خواندن کتاب شدم. کمی هم جدول روزنامه حل کردم تا اینکه گرمای مطبوع داخل ماشین و صدای پرنده ها چشمانم را گرم کرد و خوابم برد...

به منزل برگشتیم و آخرین امورات مربوط به سال 1392 را انجام دادیم. صبح امروز، قبل از اینکه اتوبان شلوغ شود سری به بهشت زهرا زدیم. فاتحه ای برای پدربزرگم، خواهر خانم پاکدامن، مرحوم دکتر اسماعیل حبیبی و مرحوم دکتر حری و باقی رفتگان. به منزل برگشتیم. منتظر می مانیم تا آخرین لحظات سال 1392 به پایان برسد و به پیشوار 1393 برویم. برکت و سلامتی و شادی، میهمان سفره های همه شما باد.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٥:٤٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

یک تمام شدن برای یک آغاز

تمام می شود به سرعت. سال 92 را می گویم.چیزی از عمرش باقی نمانده. الان که در کتابخانه نشسته ام سکوت عجیبی حاکم است و جز صدای گنجشکها که از بارش باران و آمدن بهار سرخوشند و مستانه میخوانند و کتابدار کتابخانه مان که در حال مکالمه تلفنی است صدایی به گوش نمیرسد. کتابها را نگاه میکنم. پایان نامه ها و مجلات. میزها و صندلیها. یکی دو تا بیسکوییت نیمخورده جامانده اند. یادم می آید که سربالایی دانشگاه را که بالا آمدم حسابی ضعف کردم و بد نیست در این هوای سرد، یک چای بنوشم! کتابها انگار گرفته است دلشان. نمیخواهند کتابخانه 15 روز تعطیل شود. میگویند پس ما چه؟ چه کسی حال ما را می پرسد در این روزهای بهار؟ 

کلید اتاقم را منزل جا گذاشته ام و مجبورم هی از یکی بزرگواران خدمات، بخواهم در اتاقم را باز کنند. برای همین قید لب تاب را زدم و آمدم کتابخانه! امروز باید زودتر بروم چون خیابان ها شلوغ می شوند و مثل هفته سه ساعت در اتوبان صدر گیر می کنم و از شدت حرص، معده ام درد میگیرد! با خود فکر میکنم دیگر کاری نمانده؟ همه کارهای امسال تمام شد؟ آخرین مقاله را دیروز برای یکی از مجلات فرستادم، که البته احتمال میدهم رد شود مگر خلافش به اثبات برسد! باور نمیکنید که امسال حدود 14 مقاله ردی داشتم! البته برخی از آنها فی الفور و بعد از چند ثانیه خبرش به ایمیلم رسید که شرحش را قبلاً هم دادم. 4 تا هم در دست داوری! البته مدتهای مدیدی است که در دست داوری اند و نمیدانم داوران خوش قول، چه میکنند؟ به هرحال، یاد گرفتیم پوست کلفت باشیم. باز کارهایم را مرور میکنم. چیزی برای امسال از قلم نیفتاده؟جز بدهی ها به خدا، و کمی کار منزل، کار دیگری نیست..البته نمیدانم. ذهنم بیشتر یاری نمیکند. آهان! خاطرم رسید! امروز کتابداران فردا وارد دوازدهمین سال تولدش میشود. یعنی یازده سال از میلادش گذشت. عمری هست برای خودش! به اندازه یک کودکی که اول یا دوم راهنمایی باشد! به هرحال، تولدش مبارک! یاد هری پاتر افتادم که در یکی از کتابهایش به خودش تولدش را تبریک میگفت. حالا ما هم تولد وبلاگمان را به خودمان تبریک میگوییم! اگر عمری باقی باشد باز هم می نویسیم. حداقل تا وقتی چیزی جایگزین وبلاگ نشده. سال نو هم بر همه شما مبارک. سلامت و سعادت و طراوت و برکت برای همه شما کتابداران ایران زمین آرزومندم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:٥٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

جای خالی عباس

در اتاقم در دانشکده، عکسی از دکتر حری روبروی میزم روی دیوار خودنمایی می کند. با لبخندی روی لبش.. عکس رنگی نیست. عکس،تنها نیست همراه با نوشته است. ((به اطلاع دوستان، آشنایان، همکاران و دانشجویان ایشان می رساند...)) ((مجلس ترحیم آن مرحوم...)) هنوز این آگهی را نگه داشتم. گاهی که احساس میکنم دیگر نمیشود و راهی نیست بی اختیار نگاهم به چهره اش می افتد که لبخند می زند و انگار میگوید اشکالی ندارد. باز هم تلاش کن...

دوست می دارد یار این آشفتگی

   کوشش بیهوده به از خفتگی

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:٠۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

سه گانه ها تا وسط هفته

گانه اول: یاد عباس، یاد حری

عصر پنجشنبه هفته گذشته، را در دانشگاه تهران سپری کردیم. عصری به یاد ماندنی با حضور دکتر هادی حری، دکتر بنی اقبال، استاد نوش آفرین انصاری عزیز، دکتر نقشینه، دکتر بنی اقبال و سایر دانشجویان و دوستان. به یاد زنده یاد دکتر حری نهالی در مقابل دانشکده کتابداری کاشته شد که شرح این ماجرا در سرو عباس رفته است.خانم دکتر بنی اقبال هم میگفتند که دکتر حری همکلاسی و مغز متفکر کلاسشان بود. هر تصمیمی میخواستند بگیرند نظر نهایی او، یعنی عباس آقا می داد. دکتر بنی اقبال میگفتند به دکتر حری میگفتیم عباس آقا! احساس کردم دکتر بنی اقبال از اینکه در یک جمع جوان است خیلی احساس شادمانی میکند و روحیه مضاعفی گرفته است. ادکایی هم بعد از مراسم دور هم جمع شدند و از تجربه هایشان و بیمها و امیدهایشان گفتند. از ادکای یک تا هفت! فکر نمیکردیم ادکای کوچک، هفت ساله شود! نسل جدیدی که هدفش خدمت به کتابداری ایران زمین است.

گانه دوم: شنبه ارزیابی

شنبه بعد از مدتها به کتابخانه ملی رفتیم. همراه با آقای دکتر عرفان منش. مراسم تقدیر از گروههای آموزشی بود که در فرایند ارزیابی گروهها از سوی انجمن شرکت کرده بودند. خیلی وقت بود که انجمن کتابداری ایران میخواست این برنامه را تدارک ببیند. الحق، زحمت زیادی هم طی این سه سال کشیده شده بود تا شاخص ها مشخص شود. حدود 9 سخنرانی انجام شد از جمله آقایان عمرانی، دکتر رضایی شریف آبادی، دکتر فرج پهلو، دکتر علیپور حافظی، مسعودی، و خانمها استاد انصاری، دکتر باب الوائجی و دکتر شکفته. صحبتهای خانم انصاری مثل همیشه اثرگذار و جذاب بود. اینکه ارزیابی یک حق اجتماعی هست و اینکه سعی کنید با کلاه انجمن کتابداری خواسته ها را طلب کنید نه با کلاه سمتهای دیگر. سر آخر هم از گروههای شرکت کننده در این ارزیابی تقدیر شد. برگشتن آقایان مسعودی و رجبی را همراه خود تا مسیری رساندیم و در طول مسیر از این فرایند که سال بعد جدی تر و با حضور گروههای بیشتر برگزار شود صحبت کردیم. خوشحال بودیم که گروه جوان و کوچک ما، دعوت انجمن را لبیک گفته و برای ارتقای خود تلاش می کند.

گانه سوم: ردش کن! فوری!

تعجبی ندارد! دیگر به این روند عجیب و غریب عادت کردم. اینکه ایده ای داشته باشی و بخواهی به اشتراکش بگذاری ولی ندانی دلیل ایراد کارت چه بوده؟! سه روز قبل مطلبی را برای یکی از نشریات بفرستی، وقتی پرونده مقاله را باز میکنی می بینی که حتی یک روز هم از بررسی مقاله نگذشته و تنها پس از چند ثانیه مهر رد شده رویش خورده! دلیل، برهان، علت، توضیح؟! الله اعلم! شاید دلیلش این باشد که میتوانیم چون میخواهیم! چند باری در آینه خود را دیدم شاید ایراد از چهره است! مهم نیست. این هم یک جور راه و رسم مشتری مداری هست دیگر!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٤:٢٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

سه گانه ها

گانه اول:

دیروز دانشجویانم را بردم به مرکز اسناد مطالعات تاریخ معاصر ایران. اولین باری بود که این دانشجویان به یک مرکز آرشیوی میرفتند. در بدو ورود، آقایان کلاته، تیموری، مشعوف و فراستی و خانم میری درباره اهداف مرکز و چگونگی گردآوری اسناد و سازماندهی آنها صحبت کردند. بحث راجع به سند و اهمیت آن به درازا کشید ولی به نظرم می رسید دانشجویان به این زمینه علاقه مند می شوند. چون احساس میکردم آرشیو را مساوی گرد و خاک و جای نمناک می دانند. ولی هر چه قدر این درس جلوتر می رود هم خودم بیشتر به اهمیت این درس، پی می برم و زوایای پنهان دیگری از آن برایم آشکار می شود و هم اینکه دانشجویان با آن بیشتر آشنا می شوند. متاسفانه فرصت نشد کل مرکز را ببینیم. چون هم دانشجوها به خاطر طی کردن مسیر طولانی خسته شده بودند، هم باید به دانشگاه بر میگشتند که به کلاس دیگرشان برسند و خودم کار داشتم! ولی قرار شد در اولین فرصت دوباره برویم و از مرکز اسناد و کتابخانه آن، به طور مفصل بازدید کنیم.در طول مسیر بازگشت، به روزهایی فکر میکردم که برای کار پایان نامه ام نزد آقای فراستی می آمدم و صبورانه و بادقت راهنمایی ام میکرد و گوشه هایی از آرشیو را نشانم می داد که در هیچ متنی نبود و فقط از دل تجربه بر می آمد.

گانه دوم:

پریروز دانشگاه الزهرا بودم و در جلسه داوری یک پایان نامه آرشیوی شرکت کردم. هم دیدار همکاران بود و هم حضور در یک محفل علمی. ولی عصر همانروز، مراسم تجلیل از آقای شمسبد بود که موقعیت رفتنش فراهم نشد و پدر همسر گرامی به نیابت از ما این همه راه را زحمت کشیدند و رفتند.

گانه آخر:

اینجا هم بد نیست یادی کنم از سال 1385. اواخر بهار آن سال، به اتفاق چند نفر از دوستان درباره موضوع و ایده جدیدی صحبت کردیم. خیلی ها استقبال کردند. دکتر منصوریان، دکتر شیری، دکتر علیرضا نوروزی، دکتر زین العابدینی، احسان محمدی، خانمها پاکدامن و پازوکی و سایر دوستان... فقط خوشحالم و خدا را شاکرم که آن ایده هفت سال پیش، امروز زنده است و پویا!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:۱۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

نویسنده را بشناس

رولد دال را همه می شناسید. نویسنده کتابهای ماتیلدا، غول بزرگ مهربان، چارلی و کارخانه شکلات سازی...سال 1385 در جمعه های تعطیل و افسرده کننده خوابگاه در اهواز، کتاب درمانی می کردیم! خواند کتابهای ماتیلدا، مانولیتو و غیره باعث می شد این یک روز تعطیل را با آرامش طی کنیم و قلم رولد دال که چند کتاب معروف را ا زآن خواندم معرکه بود. هر چند بیشتر مخاطبش کودکان و نوجوانان بودند. ولیکن چند وقت پیش کتابی را از او خریدم به اسم داستانهای چشم نداشتنی یا غیر منتظره که مجموعه داستانهای کوتاه خواندنی و غیر قابل پیش بینی بود. نوع ادبیات با کتابهایی که تاکنون از او خوانده بودم متفاوت بود. به طوریکه اصلاً شک کردم او رونالد دال باشد. روزی داشتم در مترو ایستگاه توحید این کتاب را میخواندم. قطار آمد و کتاب به دست وارد و در جایی مستقر و مشغول مطالعه شدم. دیدم جوانکی هی به کتاب نگاه می کند هی سرک می کشد. نگاهش کردم. انگار منتظر این ارتباط بود. جوانکی با موهای تراشیده که حدس زدم باید سرباز باشد.

ساک بزرگش را به زحمت برداشت و به سمتم آمد. گفت این کتاب را از رولد دال نخوانده م. بعد راجع به کتابهایش صحبت کردیم. از ماتیلدا بگیرید تا بقیه کتابها. ولی هر چی به مخیله مان فشار آوردیم کتابی با اسمی که در حال خواندنش بودم نیافتیم! سر آخر حدس زدیم شاید تشابه اسمی باشد. پیش خودم گفتم ای کاش کتاب را به او بدهم که بخواند ولی رفت! به منزل که رسیدم سریع رولد دال را جستجو کردم و دیدم که بله در نوع داستانهای بزرگسالان و مجموعه داستانهای کوتاه کتاب کذایی نیز بود! افسوس خوردم که چرا کتابم را به او ندادم تا بخواند...حیف...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٧:۳۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٩ اسفند ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد