کتابداران فردا

کتابداران فردا

شگفتی در سرعت عمل

از عجایب روزگاری که همه چیز در آن تند و سریع است یکی هم اینکه، یک بار باید سالها چشم انتظار باشی تا بلکه یک داور دلش به رحم بیاید و مقاله دریافتی شما را پس از ماهها انتظار به داوری بنشیند، یکی دیگر هم اینکه وقتی پرونده مقاله ات را بررسی می کنی می بینی داور مثلا ساعت 10 مقاله را دریافت کرده و ساعت 10:03 نتیجه نهایی را اعلام کرده است! حکایتی جالب و غیر عجیب است! چون مدتهاست در حال عادت به تعجب نکردن هستم! خاطرم هست در دوران طفولیت، وقتی به پزشک نزدیک منزل مراجعه می کردیم ده دقیقه هم نمیشد نسخه را می پیچید! با چند سوال و نگاه! نه معاینه نه اندازه گیری فشار! مثل اینکه میتوانست همه را در یک نظر اسکن کند و خروجی بدهد. شاید هم نسخه ها را از شب قبل حاضر می کرد تا فردا بر اساس قرعه به مریض بدهد. برخی داوران مجلات هم همین حکایت را دارند. برای برخی داوران ما حوصله، علاقه، وقت و خیلی موارد دیگر نیست تا روی یک کار پژوهشی عمیق شوند و واقعاً نقد عالمانه اش کنند! ای کاش کارگاه آموزشی چگونگی داوری مقاله هم برگزار می شد. گاهی فکر میکنم مدرسان رشته دیگر خیلی رها شده اند و خیلی از ما دیگر نیازی به آموزش پیدا نمی کنیم. در حالیکه واقعا چنین نیست. اگر قرار است صحیح آموزش بدهیم باید شیوه های آموزش را هم بدانیم. داوری منصفانه و عالمانه هم نوعی آموزش است. از آموزش خودمان غافل نشویم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:۳٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

نمایشگاه گردی در آخر هفته

امروز کمی زندگی کم تحرکی را داشتم! تا ساعت ده منزل بودم. همراه خانم پاکدامن نرفتم به نمایشگاه. کمی خسته بودم و البته کار هم داشتم. حوالی ساعت ده و نیم از منزل بیرون رفتم تا گذرنامه ام را تمدید کنم. آمدم پلیس +10 اختیاریه. دیدم به قدری شلوغ است که نه در حوصله من کم صبر می گنجد و نه وقتش را دارم. با خود گفتم حالا تا پاییز هنوز معتبر است! بی خیال تمدید! برگشتم منزل.

یک کتاب را اخیرا گرفتم که درباره تاریخ جنگ ایران و عراق است. کتاب مصور و مستند است. مشخص است که تیم حرفه ای روی این کتاب کار کرده است. متن به لحاظ نگارشی و استنادی قوی و به لحاظ بهره گیری مناسب از کتابها، ساختمند است. یک هفته ای بود که هنگام بازگشت از دانشگاه و در زمان استراحت این کتاب را مطالعه می کردم و بسیار از اطلاعات آن استفاده کردم. تا عصر مشغول خواندنش بودم.

ادامه مطلب
نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٧:۳٩ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

یک روز در محلات

پنجشنبه هفته گذشته نمایشگاه بیست و هشتم کتاب را هم دیدیم. خلوت بود و بی دغدغه میشد به هر غرفه ای سر زد و از تماشای کتابها و محصولات ناشران لذت برد. باید در نشست شبکه های اجتماعی شرکت می کردم. نشست خوبی بود. دوست عزیزم آقای دکتر محسن حاجی زین العابدینی و استاد بزرگوار آقای کاظم حافظیان در این نشست بودند. بحثهای خوبی شد و تا جایی که امکان داشت سعی کردیم صحبتها ملموس تر و واقعی تر باشد تا کلیشه ای. از نشست بعدی هم که راجع به آرشیو بود استفاده کردم. به هرحال واقعیتی است که ماهیت اسناد تغییر کرده و باید برای تهیه، سازماندهی و در نهایت چگونگی امحای آنها برنامه ریزی کرد. به غرفه ادکایی ها هم سری زدیم. این بچه های فعال و مایه افتخار، بالاخره امسال در نمایشگاه غرفه دار شدند هر چند زیر لوای یکی از شرکتهای بزرگ خصوصی ولی به هرحال مهم حضور در این نمایشگاه به عنوان یک رزومه کاری است. تا ساعت هشت و نیم شب نمایشگاه بودیم و تا رسیدیم منزل ساعت نزدیک به نه و نیم شب شد.

باید برای فردا آماده می شدیم. سفری کوتاه در پیش بود. صبح جمعه، تقریبا ساعت شش با یکی از تورهایی که شناخت نسبی از آن داشتیم و خیالمان راحت بود که بی مورد است، عازم محلات شدیم. به منظور دیدن دهکده گل و معبد خورهه. همه چیز داشت خوب پیش می رفت  که در جاده سلفچگان، خودروی جمعی نسبتا بزرگمان، از ناحیه دو چرخ عقب پنچر شد. یعنی لاستیک ترکید و تقریبا نزدیک همه رهسپار دیار باقی شویم. ولی راننده موفق شد ماشین را به خوبی کنترل کند و مانع واژگون شدن خودرو شد. تقریبا دو ساعتی معطل این قضیه شدیم که البته این هم از جاذبه های یک سفر است. به هرحال زمان از دست رفت و معبد را هم ندیدیم ولی دهکده گل و به جای معبد، غار نخجیر را دیدیم. همانطور که در عکس بالا قابل مشاهده است این غار سرشار از سنگهای معدنی آهکی و بلورهای نمکین است. طبق گفته های راهنمای غار، قدمت آن 70 میلیون سال است و عمقش 12 کیلومتر و یک دریاچه هم دارد. ولیکن فقط 1200 متر آن باز بود. پدیده ای بسیار جالب و شگفت انگیز در زیر بیابان! اصلا باور کردنی نبود چنین جایی فقط بر اثر یک زلزله زیر زمینی ایجاد شده باشد. توصیه میکنم حتما این غار را ببینید. این همه جای دیدنی در کشور داریم و از آن بی خبریم. با خود فکر میکردم شاید یکی از وظایف ما کتابداران آشنا کردن مردم بااین مکانهاست و حیف است کسی این پدیده ای  را که انسان ساخت نیست و خدادادی است نبیند. در هر صورت، این تور یک روزه به پایان رسید و در کمال صحت و سلامت، ساعت یک بامداد به منزل رسیدیم!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱:٥٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

استاد عزیز روزت مبارک

امروز قطعه نام آوران بودیم.قطعه زنده یاد استاد حری، تقریبا پر شده. نسبت به دو سال پیش، نام آوران بیشتری به دیار باقی رفته اند. قبل از ما کسی زودتر آمده بود و گلهای سرخ زیبایی گذاشته بود. جایش بسیار خالیست. استاد عزیز روزت مبارک. هنوز به یادت هستیم و جای خالی ات را حس میکنیم. لحظه های قشنگ یاد دادن و یاد گرفتن بر همه عاشقان این شغل گرامی باشد.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:٥٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

وبلاگی را که میخوانیم

وبلاگ را برای این دوست داشتم و دارم که در آن مطالب تکراری، کپی و پیست و بیهوده نمی دیدم. شاید یکی از عواملی که مرا به سوی وبلاگ نویسی کشاند خواندن روزانه های افراد و گرفتن ایده از آنها بود. بعد از همایش ایمنی در کتابخانه ها از یکی از دانشجویانمان ایمیلی دریافت کردم که نقدی را بر همایش نوشته بود. فکر میکردم یک یادداشت ساده است ولی دیدم یک وبلاگ است. این وبلاگ روزانه های یک دانشجوی علم اطلاعات است. خیلی صادقانه و نقادانه نوشته است. از قلم و متن وبلاگش استفاده کردم و نوشته های وی مرا به فکر فرو می برد. در عصری که دانشجویان جوان، حداقل در رشته ما، شاید کمتر نقادانه فکر کنند و بنویسند این وبلاگ همه چیز را از دید یک پژوهشگر و کتابدار نقاد می بیند. با خود فکر میکردم آن 250 وبلاگ کتابداری که تا اوائل سال 1390 فعال بودند کجا هستند؟ تعداد معدودی از آنها باقی مانده اند. شاید بد نباشد به عنوان یک پژوهش، بررسی شود که چند وبلاگ کتابداری ایران واقعاً محتوا تولید می کنند و بنگاه کپی کردن اخبار و اطلاعات نیستند؟! کسی داوطلب هست برای این کار؟!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:٠٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

از ایده تا واقعیت

زمانی که در سال گذشته در خردادماه جلسه گروه، بحث میکردیم که باید به فکر برگزاری یک همایش ملی باشیم، دوست عزیزم آقای دکتر حاجی زین العابدینی ایده باز کردن بحث ایمنی در کتابخانه ها را مطرحکرد. این ایده کافی بود تا کم کم دست به کار شویم و در تدارک برگزاری همایش باشیم. دانشجویان اندک ولی به غایت فداکارمان وارد گود شدند و کارهای اجرایی به دوش انجمن علمی دانشجویی و دبیر آن آقای رحمانی افتاد. تلاشهای بی وقفه ای صورت گرفت. تقریبا همه دست به کار شدند و کتابخانه مرکزی دانشگاه و کتابدار فعال و با اخلاق آن خانم انصاری در دبیرخانه همایش بسیار کوشا و فعال یاور همایش بود. به هرحال همه چیز طبق برنامه پیش رفت. در روز برگزاری، همه آن چیزی که میخواستیم شد. از سخنرانی های دکتر افشار، دکتر نیکنام، آقای حافظیان، دکتر حقانی (معاون پژوهشی دانشکده) تا در انتها سخنرانی آقای دکتر مظاهری، رئیس دانشکده علوم تربیتی و روانشناسی، همه نشان میداد که کار راضی کننده بود. هر چند اولین بار بود که چنین موضوعی در کتابداری کشور در قالب یک همایش مطرح می شد ولی یافته های سخنرانان بدیع و قابل تامل بود. به هرحال، روز خوبی بود. جای همه شما خالی!

از همه عزیزانی که یاورمان بودند از دانشگاه شهید بهشتی بگیرید تا سازمانهای مختلف که در حد بضاعت  یاری مان کردند سپاسگزارم. این تازه آغاز راه است. امید که بتوانیم درهای دیگر و پنهانی از رشته مان را بگشاییم و آن حوزه ها را هم بکاویم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:٠۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

عطف ویژه

ترقی معکوس و حقیقت ترقی، یادداشتی از دوست عزیز، آقای حیدری نژاد با امضای جمعی از متخصصان حوزه علم اطلاعات در ایران. پیشنهاد میکنم حتما آن را مطالعه کنید. پیام روشنی برای اهالی حوزه علم اطلاعات و دانش شناسی دارد. برای پرهیز از دوباره کاری، آن را کپی پیست نمیکنم. مستقیما به خود عطف مراجعه و مطالعه اش کنید.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٢:٠٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

دقیق باشیم یا لطیف؟

چند وقت پیش با یک عزیز بزرگوار بر سر یک موضوع کوچک و کم اهمیت بحث می کردیم. البته هیچ یک از موضع خود کوتاه نیامدیم. نتیجه بحث این بود که اگر شما کتابداری خوانده اید ما هم کامپیوتر خوانده ایم و بهتر میدانیم! فکر کردیم که تفاوت دیدگاه کسانی علوم دقیقه خوانده اند مثل ریاضیات، کامپیوتر و غیره و کسانی که علوم لطیفه خوانده اند مثل علوم انسانی، در نگرش آنها به هویت و ماهیت انسان است. اینکه ما کتابدارها کلیت انسان، پیچیدگی او، و نیازهای اطلاعاتی او را می شناسیم.

از روح و هویت انسان به ابزارها می رسیم. ولی اکثر علوم دقیقه ایها دارای دیدگاه ابزاری اند و شاید کمتر به انسان به عنوان یک موجود دارای نیازهای مختلف می نگرند. شاید خیلی از ما کتابدارها دانش فنی فناورانه نداشته باشیم ولی حداقل این است موجودی را که با آن سروکار داریم می شناسیم و به خاطر اوست که کلیه خدمات کتابخانه را انجام می دهیم. با تمام احترامی که برای علوم دقیقه قائلیم به هرحال این تفاوت ما با آن علوم است. شاید نتوانیم با فرمولها کار کنیم، محصولی را درست کنیم یا چیزی را اختراع نماییم اما نگاه جامعه شناسانه و انسان شناسانه به مشتریان خود داریم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:۳۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

بهار شلوغ

معمولا روال کار اینگونه است که آدمیزاد روزهای اول بعد از تعطیلات نوروز، کسل و بی حال است. هم به خاطر هوای بهار، هم به خاطر تعطیلات طولانی! کم کم به هفته سوم فروردین که می رسیم هوش و حواسها بر می گردد. به خصوص اینکه دیگر جیبها برای خرج و مخارج شب عید به مرحله تار عنکبوت زدن می رسد! این روزهای ما هم حسابی شلوغ و پلوغ است. کارهای دانشکده، دانشگاه و امورات دیگر که باید همه را مرتب مدیریت کرد تا از زمان عقب نمانیم. خوشبختانه 40 درصد کار همایش ایمنی در کتابخانه هم انجام شد. نتایج داوری مقالات اعلام شد. مقاله ها بعد از اینکه از داوری برگشت چند بار باز بررسی شد و نتیجه نهایی مشخص شد. حالا مانده قضیه اجرای کار! به قول معروف تمام شد کار پوستین یقه مانده و آستین! امیدوارم همایش قابل قبولی باشد. این نخستین تجربه جدی گروه ماست. دانشجویانمان هم خیلی زحمت می کشند با اینکه تعدادشان بیش از انگشتان دو دست هم نیست ولی پر انرژی و پویا هستند. امروز را آمده ام دانشکده. جز کارکنان خدماتی کسی نیست. به کارهای عقب مانده می رسم. هوا خنک و پاک است. سکوت دانشکده آرامش بخش است و میتوان حسابی تمرکز کرد.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:۳٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

تشنه یک صحبت طولانی اند

یادنامه رادیو را تقریبا هرروز در فاصله ساعت هشت تا هشت و سی دقیقه از رادیو نمایش گوش میکنم. برنامه بسیار قابل تامل و جالبی هست. تاریخ شفاهی رادیو را مطرح میکند. با تمام تهیه کنندگان، بازیگران، و به طور برنامه سازان رادیویی که افراد شاخصی بوده اند گفتگو کرده و مستند رادیو را در ایران ثبت می کند. چند وقت پیش، با مرحوم مهدی کاشانیان صحبت می کرد. صدایش بسیار خاطره انگیز بود. یاد روزهایی افتادم که صبح جمعه با شما با صدای ایشان پخش می شد و تیپ خاصی که اجرا می کرد. صدایش همان تن را داشت ولی خسته تر و پیرتر. سوالاتی که اقای گلبن از او می پرسید در تلاش برای به کار انداختن حافظه وی بود. گویی همه چیز را فراموش کرده بود و همه هم فراموشش کرده بودند. وقتی می پرسیدند با چه کسانی کار کردی میگفت نمیدانم. ولی وقتی اسامی تهیه کنندگان و کارگردانها یا بازیگران ذکر می شد همه را می شناخت. بد چیزی است این آلزایمر و بدتر از فراموش شدن. داشتم فکر میکردم در رشته خودمان خیلی ها هستند که سالها زحمت کشیدند و دانشجو تربیت کردند یا اثری داشتند اما به هر دلیلی گمنام ماندند، یا در حاشیه هستند یا در تار و پود گرفتاریها یا شادی های خود قرار دارند. در دل کتابداران و اساتید پیشکسوت هزاران هزار نکته و حرف هست که باید بنشینیم پای صحبتهایشان و آنها را مستند کنیم تا نسل آینده این اطلاعات ارزشمند را از دست ندهد. حیف است حرفهای در دل مانده امثال جانا، باقری ها، یغمایی ها، حیاتی ها، احمدی لاری ها، سودبخش ها، عرب زاده ها بماند و تاریخ شفاهی رشته مان از بین برود. تاریخ شفاهی رشته ما موضوعی است که مغفول مانده و باید خیلی جدی به آن بپردازیم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:٢٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

یک روز زیر گنبد فیروزه ای

دیروزچند کار بانک و یک تمدید گذرنامه داشتم که دیگر به مورد دوم نرسیدم. باید فرم و پوشه را پرکنم. خیلی طولانی بود حوصله اش را نداشتم. تازه عکسهایم را هم منزل جاگذاشته بودم! خلاصه فکر کنم یک صدو پنجاه هزار تومانی باید از جیب مبارک خرج کنم! حالا که فعلا تا برج هفت، اعتبار دارد! فعلا مهم نیست. دیروز سری هم به حسینیه ارشاد زدیم. سلسله سخنرانی های علم اطلاعات و دانش شناسی، در باره فلسفه اطلاعات بود. راستش به جز صحبتهای دکتر منصوریان که مثل همیشه نکته های ریز و نغزی داشت بحث دیگر چنگ به دلم نزد. هر چند از آن سخنرانی هم نکاتی را گرفتم. بعد از مدتها دوستان را هم دیدیم. ساعت 12 مراسم افتتاحیه ساختمان جدید که نه، فضای جدید کتابخانه حسینیه ارشاد بود. فضا خیلی فرق کرده بود از آن حالت دخمه مانند گذشته، تبدیل شده بود به فضای دل انگیز و انگیزه بخش. اصلا انگار از ابتدا ساخته بودند آنجا را. کلیه مخزن کتابهای فارسی و لاتین منتقل شده بود به زیر گنبد فیروزه ای در سالن اجتماعات. همه چیز حرفه ای کار شده بود. فکر کتابدارانه پشت قضیه بود. تیم آقایان دکتر زین العابدینی و داودزاده شاهکار کرده بودند. فضای زیباتر از گذشته. آقای داودزاده میگفت کل تعطیلات نوروز را اینجا بودیم. استاد نوشین انصاری هم به جمع ما پیوست و با ذوق و شوق لابلای کتابهای قفسه های می چرخید. خانم خراسانچی رئیس کتابخانه و سایر کتابداران درباره هر بخشی توضیحات مفصلی می دادند. خلاصه یک روز زیر گنبد فیروزه ای کتابخانه عمومی حسینیه ارشاد بودیم. جایی که برای همه کاربران است. از ناشنوا و نابینا و کودک بگیرید تا سالمند و جوان. همه زیر این گنبد زیبا مورد احترامند و با یافتن اطلاعات مورد نیاز خود آرامش می گیرند.تا آخر مراسم نتوانستم بمانم باید برای کار فوری به غرب تهران می رفتم و حسابی هم دیر شده بود. از دکتر منصوریان خداحافظی کردم و رفتم. ترافیک سنگین، و هوا به شدت گرم بود. ولی شکر خدا به قرارم رسیدم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٧:٥۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۱ فروردین ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

روز از نو، روزی از نو

تعطیلات هم تمام شد و بالاخره از فردا اگر خدا بخواهد مشغول کار و بار در سال جدید خواهیم شد. تعطیلات بسیار طولانی بود ولی تلاش کردم که حداقل، کاملا در تعطیلی غرق نشوم و در کنار استراحت و تمدد اعصاب و بهره گیری از خلوتی پایتخت، در جریان اوضاع و احوال کتابداری ایران یا جهان باشم! به خصوص پیگیری مقالات داوری شده همایش ایمنی در کتابخانه ها که کمتر از یک ماه دیگر برگزار می شود. چند نفری از داوران زحمت کشیده و مقالات را داوری کرده اند ولی باید در این هفته، کار را تمام کنیم و مقالات نهایی شده را تعیین کنیم. قبل از تعطیلات، مطلع شدم مقاله ای که برای یک کنفرانس آموزش در چین ارسال کرده بودم برای ارائه شفاهی پذیرش گرفته است ولی به دلیل اینکه همایش روز 20 فروردین برگزار می شود و امکان هماهنگ کردن برای سفر به دیار دیوار چین، فراهم نبود از مسئولان همایش خواستم که مقاله مان به صورت مجازی ارائه شود و هزینه آن را نیز به صورت آنلاین پرداخت کردیم. دیگر نیازی به هزینه زیاد نبود. مسئولان همایش قول دادند گواهی ارائه و بسته همایش را ارسال می کنند!به همین سادگی!

این هفته، کل ساختمان خالی بود و جز ما کسی نبود. گویا همه به سفر رفته بودند. خود سرایدار هم به تعطیلات رفته بود. یاد اهواز افتادم. نزدیک دانشکده ما، یک بوفه بود که گاهی از فرط گرسنگی و گاهی بی حوصلگی برای رفتن به سلف دانشگاه، ساندویچی از آن حا می گرفتیم و سق می زدیم! خلاصه این آقای بوفه، گاهی خودش می رفت سلف دانشگاه غذا می خورد و جماعتی را گرسنه، نگران خود می کرد! حالا حکایت ما شده! این چند روز نقش سرایدار را هم بر عهده داشتیم! در حین نگارش این سطور، دیدم که شبکه آی فیلم، زی زی گولو را نشان می دهد. یادش بخیر. کلی خاطره بازی کردیم! فردا صبح هم باید زود به دانشکده بروم. هم احتمال شلوغی اتوبانها می رود و هم اینکه قرار است صبحانه کاری دانشکده باشد.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:٢۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٤ فروردین ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

کوچکی در نزد پیران کن پسر

امروز بعد ازظهر به دیدار یک زوج سالمند از اقوام رفتیم. اول، خیلی مایل نبودم به این عید دیدنی بروم. با خودم فکر میکنم آخر چه وجه اشتراکی میتوانم آنجا پیدا کنم؟ ولی بعد به این نتیجه رسیدم که به هرحال، این پیرمرد و پیرزن نازنین، سالهای سال تلاش کرده اند و دویده اند، حالا که به سن خستگی رسیده اند نیازمند همیاری و همدلی هستند. تک و تنها، و فرزندانشان در هر نقطه از دنیا. با خود فکر کردم که ما از نعمت پدربزرگ و مادربزرگ محرومیم. از پدربزرگم تنها یک چهره خندان لاغر دوست داشتنی و مراسم خاک سپاری اش به یادم است. مادربزرگهایم نیز هر کدام با جا گذاشتن یک دنیا خاطرات خوب، به دیار باقی رفتند. پس چه بهتر که از این موقعیت استفاده کنیم. خلاصه یکی دوساعتی را با آنها سپری کردیم. برایم جالب بود روی وایت بردشان نوشته بودند: اینجا قلهک، امروز نهم فروردین 1394. آقای پدر و مامان پری گفتند منتظر بودیم بیایید و این جمله را روی تابلو نوشتیم.

شب به منزل بر می گشتیم و در راه به اقای پدر فکر میکردیم که بنده خدا بعد از این همه تلاش و زحمت، حالا باید آلزایمر بگیرد ولی وقتی هم صحبت دارد بیماری اش را فراموش میکند. کاش بیشتر به یاد هم باشیم...شب، قبل از شام، کمی قدم زدم و مجله ای را از خواستم از دکه مطبوعاتی بخرم. چقدر گران شده خدای من! خب طبیعی بود. ویژه نامه نوروزی مجله منتشر شده. دل دل کردم که بگیرم یا نگیرم، سر آخر با خود گفتم خرید این مجله، هم کمک به عوامل مجله است و هم به این دکه ای که سر شب، دارد از زور بیکاری چرت می زند. اتفاقا بعد از شام، با پدر همسرم که شب منزل ما بودند مشغول مطالعه اش شدیم. چشمم به این شعر ایشان افتاد که روی بدنه یخچال چسبانده ایم:

کوجکی در نزد پیران کن پسر

   چونکه خورشیدند و تو هستی قمر

گر گرفتی حرف آنها را به سر

   میزنی بر بام عزت، بال و پر

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:٤٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٩ فروردین ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

زمستان رفت و آمد عید نوروز

بهار که می شود یاد این قطعه می افتم:

امسال نیز یک سره سهم شما بهار/ما را در این میانه چه کاری با بهار

از پشت شیشه های کدر مات مانده ام/ کین باغ رنگ، خواب خزان است یا بهار

این قطعه ای است که فکر میکنم سروده شاعر معاصر محمدعلی بهمنی باشد. یادم هست که این مجموعه سال 1377 منتشر شد و در دوران دانشجویی زیاد گوش میکردم. البته فضایش کمی خاص و خاکستری ولی دوست داشتنی بود. ولی امسال، پدر همسرم، شاکر نائینی شعری زیبا درباره نوروز سروده است که با شما به اشتراک می گذارم. امید که سالی شاد و سرشار از برکت و سلامتی و موفقیت داشته باشید.

زمستان رفت و آمد عید نوروز

                                درون دل، چراغ نو بر افروز

بهاری بودن دل، چون که نیکوست

                           دلت دائم بهاری کن تو ای دوست

زدلهامان سیاهی گر بشوییم

                               فقط حرف نکو با هم بگوییم

طبیعت بهترین آموزگار است

                         کلاسش روز و شب بین برقرار است

کنون گویم به تو ای دانش آموز

                          ببین  دنیا  و    بر    علمت    بیفروز

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱:٤٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٧ فروردین ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

یک بعدازظهر دلنشین مهرانگیز

دیروز آخرین روزکاری ما در سال 1393 بود. ساعت 12 شد که تقریبا همه خدماتی ها و همه کارمندان دانشکده رفته بودند. هیچ کس نبود غیر از خودم! مشغول کارهایم بودم. خسته که شدم آمدم در راهرو کمی قدم بزنم و آبی هم بنوشم که دیدم دوست عزیزم، دکتر حاجی زین العابدینی از راهروی سمت اتاقش به سوی من می آید. خوشحال شدم. بعد از سلام و احوالپرسی به رستوران دانشگاه رفتیم و آخرین سبزی پلو ماهی سال را میل کردیم و درباره شاخص های فرهنگی توسعه در یک جامعه بحث کردیم. خلاصه، ماندن من هم چندان دوام نیاورد. ساعت 15 بود که به منزل برگشتم.

همسرم تماس گرفتند که قرار است به منزل استاد نوش آفرین انصاری برویم! تعجب کردم چطور؟! قضیه این بود که درباره یک مسئله که میخواستند با خانم انصاری صحبت کنند و ایشان هم دعوتشان کرده بودند منزلشان. خلاصه بعد از ظهر دیروز، به یوسف آباد رفتیم و لحظاتی ناب و دست نیافتنی را کنار استاد محقق و استاد انصاری و نیز دوستان عزیز آقای دکتر جلالی و همسرشان خانم دانش، گذراندیم. تمام سعیم این بود که از این لحظه های کوتاه استفاده کنم. هر چند نزدیک به سه ساعت آنجا بودیم ولی هر لحظه اش و هر کلامی که مطرح می شد یک کلاس آموزشی بود. خاطرات زندگی مشترک، چگونگی رفتن به دانشگاه مک گیل کانادا، نحوه پذیرش در دانشگاه تهران و خیلی موارد دیگر، از مطالبی بودند که از زبان این دو بزرگوار شنیدیم. یک عمر تجربه، یک عمر تلاش در چهره این دو عزیز بود. افتخاری بود که دیشب مهمان این عزیزان باشیم. غیر از این، بعد از مدتها هم آقای دکتر جلالی عزیز و همسرشان را دیده بودیم. خلاصه با اینکه، سه شنبه آخر سال، گرفتار تب و مریضی بودم، ولی شب گذشته، روحمان را سرشار از انرژی مثبت، انگیزه، و توجه به مدیریت زمان در زندگی کردیم. اخرین دیدارمان در این سال، با گرفتن نشانه کتابهای تقویمی شورا همراه شد. ساعت 21.30 بود که یوسف آباد را به سمت اتوبان حکیم می رفتیم و چقدر در راه حرف داشتیم راجع به این مهمانی ناب با ارزش سه ساعته!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٢:٠٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد