کتابداران فردا

ساختمان جدید کتابخانه دانشکده علوم تربیتی و روانشناسی در آستانه گشایش

تا دو ماه دیگر به ساختمان جدید می رویم. این روزها کم کم درگیر انتقال کتابخانه خواهیم شد.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:۱٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

کسالت استاد

امروز صبح از طریق یکی از دوستان باخبر شدم، که استاد عزیزم جناب آقای رکن الدین احمدی لاری، در هفته گذشته کسالت قلبی داشتند و خوشبختانه الان منزل هستند و استراحت می کنند. یاد کلاسهای شاد و آموزنده ایشان افتادم که ما هر چه از رده بندی دیویی میدانیم و بلدیم از کلاس ایشان است. هر چه از فهرست نویسی بلدیم از تلاش ایشان برای آموزش ماست. آرزو میکنم آن خنده و لبخندش همیشه روبروی ما باشد. برای این استاد عزیز و پیر فهرست نویسی و رده بندی دیویی، آرزوی سلامت جاودان دارم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:٢۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

این زندگی نامه های درس آموز

در روزهای نمایشگاه کتاب، از غرفه روزنامه اطلاعات، کتاب خاطرات دکتر شهیدی زاده به نام راه بی بازگشت را خریداری کرده بودم. برخی از صفحاتش را من میخوانم و برخی از صفحاتش را همسرم. ایشان امروز صبح در راه دانشگاه، قسمتهایی از آن کتاب را که دیروز مطالعه کرده بودند برایم خواندند. دکتر شهیدی زاده میگفت من چون زاده کویرم برای گیاهان کویری احترام خاصی قائلم. شاید ماهها بدون حتی یک قطره آب زندگی می کنند ولی خم به ابرو نمی آورند و برعکس محکم تر به زندگی خود ادامه میدهند و نمو می کنند. از این گیاهان کویری باید قناعت، صلابت و استقامت را آموخت...این یعنی درس آموختن از طبیعت. یعنی اینکه مانند توت فرنگی های گلخانه ای نباشیم که با اندکی تغییر در هوای گلخانه، پلاسیده می شوند..

کتاب زندگی نامه این نویسنده نامی ایران را حتماً مطالعه کنید و ببینید که چه سختی هایی کشیده تا رشد و نمو کرده و به عنوان یک نویسنده خوش قلم خود را معرفی کرده است. گاهی وقتها افرادی از نظر ما که کمتر مطالعه داریم گمنام به نظرمی رسند ولی وقتی زندگی نامه آنها را مطالعه می کنید می بینید با کمترین امکانات، چه افکار بلندی داشته اند و چه نسل بزرگی بوده اند.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٧:۱٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

سه سال گذشت

سه سال پیش در چنین روزی از رساله دکتری خود دفاع کردم. روز به یاد ماندنی بود. هنوز وقتی یاد آن روز می افتم زانوانم می لرزد! روزی که واقعاً یک روز واقعه بود!

بازخورد یا بازنخورد!

برنامه با کتابداران فعلاً برای یک ماه در ماه مبارک رمضان پخش نمیشود و از بعد از عید فطر با برنامه دل انگیزسازی کتابخانه ها با حضور دوست عزیزم، آقای داودزاده برگزار میشود. هنوز خیلی از موضوعات هست که باید به آن بپردازیم. فقط چیزی که دغدغه ام شده این است که چند درصد از کتابداران و اساتید ما این برنامه را می شنوند؟ یا اصلا دوست دارند بحثها را بشنوند؟ البته از برخی دوستان عزیز، بازخوردهایی گرفتم ولیکن فکر میکنم کافی نیست. به هرحال، دایره خود را از جامعه کتابداران فراتر گذاشتیم و میخواهیم حرفه و رشته خود را همگانی و رسانه ای کنیم و این بازخوردها میتواند یاریگر باشد.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٧:٠٩ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٠ تیر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

غذا حاضر است

امروز، مطابق هر ماه داشتم فایل تکانی رایانه ای انجام می دادم که چشمم به یک فایل ورد افتاد مربوط به سال 1387. خاطرم آمد این فایل را در جلسه ارزیابی اولیه مقالات ارسال شده برای همایش ترویج علم در اتاق زنده یاد دکتر حری نوشته بودم. آن عصر پاییزی، به اتفاق خانمها پاکدامن، شاملو، جهانگیری در اتاق دکتر حری بودیم. آقای دکتر رضایی شریف آبادی و خانمها انصاری ودکتر حریری هم در جلسه بودند. یک به یک چکیده ها خوانده و ارزیابی می شدند. نمیدانم چه شد که مرحوم دکتر حری وسط صحبتها یک دفعه گفتند میدانید تازه های کتابخانه شبیه چیست؟ بعد از اندکی سکوت درحالیکه امتیاز چکیده مورد بررسی را ثبت می کردند گفتند مثل این رستورانهاست که تابلوی غذا حاضر است را روی در ورودی مغازه نصب می کنند. باید بیش از این اطلاع رسانی تازه های کتابخانه را جدی بگیریم...آن جلسه در عصر نیمه سرد پاییزی در اتاق دکتر حری در دانشگاه تهران، با انداختن یک عکس یادگاری به پایان رسید. نمیدانم آن عکس کجاست وگرنه حتماً در این پست قرارش می دادم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:٢۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

این که گرما نیست!

گرمای این روزهای تهران، اهواز را به خاطرم می آورد. روزهایی که از شدت گرما واقعاً به مرز تبخیر شدن می رسیدیم. اولین باری که تابستان اهواز را تجربه کردم، سال 1384 بود که تمام تیرماه را همراه با آقای دکتر زوارقی اهواز ماندیم تا رساله کارشناسی ارشد خود را کامل کنیم. صبح زود آفتاب نزده به سایت دانشگاه در سازمان مرکزی می رفتیم، ناهار سوسیس بندری میخوردیم و خسته از تایپ و اصلاح کار، پیاده به خوابگاه برمیگشتیم. لپ تاپ هم نداشتیم! ناچار تمام روز را به استراحت و خواب یا بحث در مقابل کولر گازی خوابگاه می گذراندیم. ساعت خوابم تغییر کرده بود. چون عادت ندارم دیرتر از ده شب بیدار بمانم! هم اتاقی های آقای دکتر زوارقی هم عادت داشتند تازه دوازده شب، شام میخوردند! حالا ببینید چه حالی به من دست میداد آنهم بعد از یک روز گرم و پرکار...

تابستانهای اهواز گرم بود ولی احساس خوشایندی هم در کنارش بود. حسی که قابل توصیف نیست. یک سال هم که سرباز هیات علمی در دانشگاه جندی شاپور اهواز بودم، تمام تابستان را اهواز بودم و ((خرما پزان)) را کاملاً درک کردم. به خصوص وقتی در پانسیون اساتید از شدت گرما، با کلید باز نمیشد و مجبور شدم از دیوار بروم بالا و بپرم داخل حیاط که در را باز کنم! اولین و آخرین تجربه دیوار نوردی ام بود. چون هم پاشنه پا داغان شد و هم کف دستها سوخت! یک مورد دیگر هم خاطرم هست که در تابستان گاهی چون سرویس بین دانشکده ها دیر می آمد و من هم عجله داشتم کل یک مسیر دو سه کیلومتری را در آفتاب پیاده آمدم تا دانشکده و بعد گرمازده شدم! به نحوی که موقع تایپ کردن سرم ناگهان روی صفحه کلید ولو شد و رایانه بووووووووق صدا میداد! اگر بزرگواران، آقای دکتر زین العابدینی و خانم دکتر مکتبی فرد به دادم نمیرسیدند....

ظاهراً تقدیر در این بود که در اوج گرما هم از رساله دکتری خود دفاع کنم. 20 تیر یعنی بارش آتش از آسمان و بعد هم سه ساعت سرپا ایستادن و پاسخ داوران عزیز را دادن. واقعاً مخمصه ای شده بود. اواخر جلسه دفاع، دیگر نا نداشتم و فقط پرت و پلا می گفتم و گاهی هم میگفتم چشم اصلاح میکنم! بدون اینکه بدانم برای چه نکته ای چشم گفتم! استاد عزیزم، آقای دکتر کوکبی عزیز، آن روز هوشیارتر از من بود و مردانه و مثل یک وکیل زبردست از من دفاع کرد.یادش بخیر. روزی به یاد ماندنی شد. واقعاً گرمای اهواز گرماست، این هوای گرم که می بینیم سوسویی از گرماست! باور کنید.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٥:٤۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ تیر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

یک سال گذشت

یک سال پیش در چنین روزهایی نخستین برنامه با کتابداران، پخش شد. دومین تجربه ای بود که در رادیو برای معرفی بیشتر رشته مان داشتم. تجربه اول، مربوط به سالهای 1387 و 1388 بود. آن زمان، با آقای علی اکبری که سردبیر برنامه بود و خانم میرکیانی، تهیه کننده، حدود ده برنامه در رادیو گفتگو کار کردیم که خاطرم هست آقایان دکتر رضایی شریف آبادی، دکتر اسدی، دکتر جمالی، دکتر زین العابدینی، دکتر افشار، دکتر کیانی، دکتر قاضی میرسعید، اقای عمرانی و آقای عزیزی و علیمحمدی و خانم پاکدامن، از کارشناسان برنامه بودند. اسم برنامه نبض کتاب بود. یکی از همین روزها، فایلهای صوتی این برنامه به دستم خواهد رسید.

اما رادیو کتاب، تجربه ای تازه تر بود. رسانه ای فقط ویژه کتابداران. دست و بالمان بازتر بود و موضوعات مختلف فراوان. برخی موضوعات نیازمند معرفی و کلیات بودند و برخی بحثهای چالشی داشتند. در این یک سال، حدود چهل و شش برنامه ضبط شد که نمیدانم جامعه کتابداران، چقدر موفق شدند این برنامه ها را بشنوند. البته اطلاع رسانی کمرنگ مزید بر علت نشنیدن برنامه بود. به جز وبلاگ و گروه بحث، رسانه ای دیگر در اختیار نداشتیم تا این برنامه را تبلیغ کنیم. در هر صورت، یک سال گذشت. امیدوارم این کار بسیار کوچک، اثری هر چند اندک بر جامعه مان گذاشته باشد. یک نفر هم توانسته باشد با مباحث رشته علم اطلاعات و دانش شناسی آشنا شده باشد و بهره بگیرد، برای ما کافیست. شایسته است تا از زحمات سرکار خانم نصرالهی، تهیه کننده سخت کوش برنامه، و حمایتهای آقایان ولیان و سبحانیان، مسئولان و مدیران رادیو کتاب نهایت تشکر را داشته باشم. امیدوارم که بتوانیم در اغاز دومین سال کار این برنامه، موضوعات جذاب تر و اثربخش تری را مطرح کنیم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٧:۳٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٤ تیر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

پایان امتحانات و غیره

پنج شنبه و جمعه، فرصتی دست داد تا کمی خستگی این  ترم را کم کنیم. به اتفاق خانواده، عازم پردیس دانشگاه در منطقه خوش آب و هوای زیرآب شدیم. دو روز در یک جنگل شاداب و پرطراوت، از سمفونی صدای پرندگان، زنگوله گاوها و گوسفندها، صدای هو هوی باد درمیان درختان، زوزه شغالها در نیمه شب، صدای باران روی برگها، صدای خروسی از دور دست به رهبری خالق یکتا بهره بردیم و ریه ها را سرشار از هوای تازه و چشمان را لبریز از زیبایی های طبیعت کردیم.

غذا دادن به گاوها هم عالمی دارد. ناز کردن یک کره اسب، حس خوبی دارد. چیدن تمشک جنگلی و زخم و زیلی شدن دستها...دیدن نشانه های خدا در هر یک از این برگهای زیبا. چه لذتی بالاتر از وحشت سکوت مرموز در جنگل و  بعد زیر درختی نشستن و کتاب ((چرا نویسنده بزرگی نشدم؟)) خانم رهادوست را که دوست عزیز، آقای دکتر محسن حاجی زین العابدینی هدیه کرده، خواندن...فکر میکردم کتابدار جنگل بودن چه کار جالبی میتواند باشد. در جنگل یک کتابخانه جنگلی و درختی درست کنی و بعد کتابدار آنجا شوی. بگذریم. در هر صورت، آخر هفته بسیار خوبی بود و باعث شد که با انرژی بیشتر به سوی انجام کارهای گسترده تر و بیشتر برویم.

دیروز هم امتحانات به پایان رسید و تازه کار ما شروع میشود! تصحیح اوراق، حساب و کتاب نمرات و سر آخر وارد کردن آنها که سخت ترین کار یک ترم تحصیلی محسوب میشود. امیدوارم هر دانشجویی، آن نمره ای که استحقاقش را دارد کسب کند. برگه امتحانی حداقل برای من، ملاک نهایی نیست. حضور فعال در کلاس، فعالیتهای اجتماعی، ایده پرداز بودن از جمله ملاکهای دیگر است. به هرحال از فردا باید تصحیح اوراق را شروع کنم، به کتابهای در دست کار برسم و روی مقاله هایی کار کنم که بخش زیادی از ذهن را مشغول کرده..کم کم برای جابجایی بزرگ کتابخانه هم باید حاضر شویم. کار زیاد است اگر عمری بماند.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:٠٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

یک سه شنبه دیگر هم گذشت

دیروز روی چند تا از کارهای عقب مانده تمرکز کردم تا تمام شود. خوشبختانه کارهای نوشتاری تاخیری، تمام شدند و وجدانم آسوده شد. فقط مانده تصحیح اوراق امتحانی و طراحی سوالات آزمونهای هفته آینده که این چند روز انجامش خواهم داد. دیروز جلسه ای هم در دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی داشتیم. جلسه درباره یک همایش ملی در زمینه بهره گیری از فناوریهای اطلاعاتی در کتابخانه های پزشکی بود. جلسه ای خوب و با کمترین بحثهای حاشیه ای بود و مسائل مهم از زمان برگزاری، عنوان همایش، محورها، حامیان علمی و مالی و اسامی داوران در مدت زمان دو ساعت جلسه بحث شد. بعد ازمدتها دیداری با همکاران داشتیم. خانمها دکتر اسدی، دکترنوذری که تازه دفاع کرده بودند، شکفته، کازرانی و نیز دکتر جهانی و دکتر مومن زاده که روسای کتابخانه های مرکزی دانشگاه های علوم پزشکی تهران و شهید بهشتی بودند. بعد از جلسه به دانشگاه برگشتم و روی طرحی که باید برای یکی از همکاران می فرستادم کار کردم. روی موضوع و چارچوب یکی دو کتاب جدید فکر و کمی کار کردم. کارم تا ساعت یک ربع به هجده طول کشید. در راه فکر میکردم که با این مخارج زیاد امسال ایفلای فرانسه و کول نت آلمان را باید فراموش کنم. خسته بودم و کمی بی حوصله. شب هم از خستگی زود خوابم برد.  مهم این بود که یک سه شنبه دیگر هم گذشت!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:۳٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

هوش آزمایی

دیروز سوالات آزمون مبانی کامپیوتر را در منزل پرینت گرفتم تا وقتی که برای برگزاری آزمون به پردیس دانشگاه رفتم معطلی تکثیر سوالات را نداشته باشم. با خیال آسوده صبح به دانشگاه رفتم و کمی از کارهای روزمره را انجام دادم و در نهایت به سوی شهرک اکباتان حرکت کردم. در راه درجه بنزین نشان داد که این سوخت، کفاف برگشت را نمیدهد. پمپ بنزین ولنجک توقف کردم تا عملیات سوخت رسانی انجام شود. در صف انتظار، با خود گفتم نگاهی مجدد به سوالات بیندازم. عجبا! حیرتا! این سوالات این مدلی شدند؟! چند تایی از سوالات، جوابشان را بولد و های لایت کرده بودم و از نظرم مخفی مانده بود. بعد از اینکه به دانشگاه رسیدم سریع به مسئول آموزش گفتم که اگر زحمتی نیست سوالات را تکثیر کنند و در مدت زمانی کمی، تکثیر و منگنه کردن سوالات انجام شد. در حین امتحان، دلیل تاخیر را به دانشجویان گفتم و اعتراف کردم که چه شد که مایه انبساط خاطر همه شد!

یاد خاطره یکی از اساتید عزیزم افتادم که میگفتند برای آزمون زبان، سوالات چهارگزینه ای را همراه با جواب در خودشان به دانشجویان داده بودم و نکته عجیب اینکه خیلی از آنها پاسخ صحیح را ندیده و  جواب غلط را زده بودند! یعنی یک هوش آزمایی بزرگ کتابدارانه!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٧:۳۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

وقتی که خوابند

کتابداری تعریف میکرد که برای دسترسی به برخی بانکهای اطلاعاتی تخصصی، مدتها بود در سازمان مادر، اطلاعیه های گوناگون نصب کرده بودیم و از طریق ایمیل تخصصی کتابخانه هم برای همه کاربران اطلاع رسانی شده بود که میتوانند از بانکهای اطلاعاتی موجود استفاده کنند. ولی باز شاهد استقبال کم کاربران از این بانکها بودند. تا اینکه روزی یکی از کاربران در گفتگو با کتابدار، متوجه اشتراک این بانکها شد و با هیجان گفت که چرا به ما خبر نمیدهید؟! چرا هیچ اطلاع رسانی انجام نمیشود؟! کتابدار در پاسخ گفته بود که یعنی شما ایمیلهای کتابخانه را نمیخوانید؟ اطلاعیه های روی تابلو را نمیخوانید؟! کاربر پاسخ داده بود که راستش ما ایمیلهای ارسالی از کتابخانه را پاک میکنیم! چون فکر میکنیم مورد خاص به درد بخوری نیست که بتوانیم از آن بهره بگیریم. بیشتر ایمیلهای ارسالی از سوی بخش آموزش را میخوانیم که معمولاً در برگیرنده اخطار و خبرهای خاص است. این است که توجهی به اطلاعیه های ارسالی کتابخانه نداریم!کی مقصر است؟! کتابدار؟ کاربر؟ آموزش؟ رفتار نادرست اطلاع یابی؟ بی توجهی ما به اطراف؟شاید این دومورد آخری بیشتر صحیح باشد. خیلی از ما عادت نداریم از همه حواس خود برای کسب اطلاعات از محیط اطراف استفاده کنیم. شاید هم بلد نیستیم. البته هرچقدر هم کتابدارها در این مورد تلاش کنند باز هم برخی کاربران دچار مشکل خواهند شد و همه چیز را هم به گردن کتابخانه خواهند انداخت. مجموعه ای از عوامل از خانواده گرفته تا جامعه و آموزشگاه و دانشگاه و غیره باید در جهت هدایت رفتارهای اطلاع یابی و تمرکز در اطلاع یابی افراد گام بردارند. شاید دیگر برخی کاربران بیشتر به محیط اطراف دقت کنند.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:۳٦ ‎ق.ظ ; جمعه ٩ خرداد ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

شعری برای فرزین

نظرات برخی پستهایم را که می خواندم، دیدم که برای پستی که برای زنده یاد استاد فرزین نوشته بودم، دوست عزیزم آقای علی حسینی خواه شعر زیبایی را گذاشته. علی، یکی از بهترین دوستان دوران کارشناسی ام بود. هنرمند، بسیار باهوش، نجیب، مودب و با صفا. یازده سال است که ندیدمش. فکر نمیکردم ایران باشد. البته هنوز هم مطمئن نیستم. هر جا هست شاد و خوش باشد. این شعرش را بازنشر میکنم.

پی نوشت: تازه ترین نظری که آقای دکتر حسینی خواه برایم گذاشته، مشخص شد که ایشان هم اینک عضو هیات علمی دانشگاه خوارزمی هستند. در گروه مطالعات برنامه درسی. خوشحالم که به آن جایگاهی که استحقاقش را داشته رسیده است. انشاله فرصتی باشد تا از نزدیک همدیگر را ببینیم. این هم شعری که تقدیم به زنده یاد فرزین کرده است.

مرگ زیبایی ای نازنین! می دانی اگر زیبایی بمیرد، همه جا تاریک می شود و پرندگان دیگر آواز نمی خوانند *** می دانی اگر زیبایی بمیرد، چشمه ها خشک می شود و درختان دیگر شاخ و برگ نمی دهند *** می دانی اگر زیبایی بمیرد، باد خاموش می شود و دشت ها دیگر بارور نمی شوند *** می دانی اگر زیبایی بمیرد، ستارگان به زمین می افتند و خورشید از این دنیا می رود *** می دانی اگر زیبایی بمیرد، آسمان محو می شود و دنیا کم کم به آخر می رسد *** بیا ای نازنین! شعله عشق را روشن نگه داریم و نگذاریم زیبایی بمیرد. کرج/ شبی بارانی: بهمن 1391

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

نسل جدید، نسل Z

چند روز هست که نوت بوکم کند شده و کار با آن کلافه ام کرده است. بوی یک نوت بوک جدید به مشام می رسد. طفلک حق دارد دیگر! هفت سال هست که یک سره کار می کند عین پیکان! یک عالمه خاطرات مقاله ای تلخ و شیرین از آن دارم! به هرحال به دلیل کندی آن، مجبورم چند روزی کارهایم را در سایت دانشکده انجام دهم و پشت یکی از سیستمها بست بنشینم. یکی دو روز هست که به دلیل تعطیلی مدارس و نزدیک شدن به ایام امتحانات، برخی از فرزندان کارمندان دانشکده به سایت می آیند و سر خود را گرم میکنند. گاهی گفتگوهایشان را می شنوم و برایم جالب است. مثلاً اینکه هر سه نفر پشت یک سیستم نشسته بودند و مثل اینکه نفر داشت بقیه را برای یک بازی ساین آپ می کرد. ازشان رمز و شناسه کاربری و ایمیل میخواست. یکیشان که خیلی کوچولو بود مرتب می پرسید یوزرنیم یعنی چی؟! و کودک بزرگتر برایش توضیح میداد و میگفت نباید یادت بره! کوچولو هم مرتب می آمد و خودکارم را بسیار مودبانه قرض میگرفت تا کلمه عبورش را یادداشت کند. کمی بعد دیدم سروصدایشان خوابید! کنجکاو شدم ببینم اینها چه شان شد!

دیدم که هر یک سرگرم بازی خودش هست و صدایشان در نمی آید. لبخندی زدم و به کارم ادامه دادم. آقای دکتر فتحی واقعاً راست میگفت که نسل جدید نسل Z هستند. نسلی که با اینترنت و رایانه و فناوری های مختلف ارتباطی زاده شده اند و گویی جزئی از وجودشان شده. بچگی ما کجا و این نسل جدید کجا؟!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:۱٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

یک بعدازظهر در کانون پرورشی کودکان و نوجوانان

دیروز بعد ازظهر،مهمان کانونی ها بودیم. همراه با دوست عزیز، آقای دکتر اکبری تبار. بحث راجع به کاربرد رسانه ها در ترویج کتابخوانی برای کودکان و نوجوانان بود. حدود ساعت دو از دانشگاه راه افتادم و نزدیک به دو و نیم رسیدم. لوگوی معروف کانون، روی دیوارهای سیمانی خودنمایی می کرد. وارد کتابخانه شدم. در کتابخانه، گپ و گفتی با خانم دکتر ذاکر و آقای دکتر طوفانی داشتیم. کتابداران هم در محل نشست جمع بودند و دیگر مشغول صحبت شدیم. قرار شد درباره رسانه ها بحث کلی داشته باشم و بعد دکتر اکبری تبار درباره رسانه های اجتماعی، بحثهایی را شروع کند. نشست قابل تاملی شد و سوالات مختلفی هم پرسیده شد. باز هم بعد از نشست، درباره وضعیت کتابخانه ها، اینکه فقط خواندن کافی نیست و اثرش باید مشخص شود با دوستان گفتگویی داشتیم. حدود ساعت 18 کتابخانه کانون را ترک کردیم درحالیکه پیش خود کتابدارانی که عاشقانه در کانون تلاش میکنند تحسین می کردم آهسته آهسته به سمت میدان ونک پیاده راه افتادم. در هوای بسیار خنک و مطبوع بهاری، دلم نمی آمد که سوار اتوبوسهای شلوغ شوم. قرار شد با دکتر اکبری تبار دوشنبه آینده جلسه ای داشته باشم درباره یک کار تحقیقاتی مشترک. ساعت 20 رسیدم دانشگاه و تا رسیدم منزل ساعت دیگر 22 شده بود. در پارکینگ، مشغول قفل کردن ماشین بودم که آقای همسایه با لب تابش آمد و چند سوال فنی پرسید. بیست دقیقه ای سرپا کار لب تاب را انجام دادم و بعد از شام هم دیگر چیزی نفهمیدم که صدای خروسی از دوردستها که نمیدانم در کجا بود بیدارم کرد. صبح شده و یک روز دیگر آغاز.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:٠٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

آن اتاقک گرم و کوچک

چند روز پیش به مناسبت روز معلم، خانم سرشاد شادمان از دانشجویان فعال دانشگاه جندی شاپور اهواز، عکسی را ارسال کرد که مرا به هفت سال پیش برد. هفت سال پیش، جمعی از دانشجویان برای همه اساتید شاخه گل رز به مناسبت روز معلم بردند حالا این وسط من چکار بودم نمیدانم! ولی به هرحال لطف و محبت داشتند. عکسی که ارسال کردند حال و هوای آن اتاقک دنج، خوب ولی در تابستانها وحشتناک گرم بود و با آن پنکه آهنگی کهنه، گرمای هوا را قابل تحمل می کردیم و در زمستانها مثل زمهریر بود. اتاقکی که ماهها و روزها را در آن با آقایان دکتر زین العابدینی و حاجی یخچالی و خانم دکتر مکتبی طی دوران تحصیل دکتری سپری میکردیم. اتاقی که کانون فعالیتها و ایده هایمان بود. نمیدانم هنوز آن اتاقک هست یا نه؟ یا هنوز دانشجویان دکتری آنجا جمع می شوند، ایده پردازی می کنند یانه؟! شاید بهترین دوران تحصیلم در آنجا سپری شد.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٢:٥٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد