سید تقی: راننده جرثقیل
۱۳٩۱/٢/٢٥در راه بازگشت به منزل، در اتوبوس نشسته بودم و کتاب چکیده مقالات همایشهای یک انجمن علمی دانشجویی را ورق میزدم که البته مربوط به حوزه کتابداری نبود. روبرویم جوانکی آفتاب سوخته با یک ساک دستی نشسته بود و با گوشی همراهش با مخاطبش که معلوم بود عصبانی است صحبت میکرد. با دلخوری گوشی را قطع کرد. کمی که گذشت پرسید: ببخشید! این چیه که میخونید؟ برایش توضیح دادم. آهایی گفت و با گوشی اش بازی میکرد. ثانیه هایی بعد دوباره پرسید: اهل کتاب خواندن هستید یا نه؟! مانده بودم که چطور پاسخش را بدهم. فقط سری به نشانه تایید تکان دادم.
با خوشحالی دست توی ساکش کرد و سه چهار تا کتاب در آورد و گفت اینها را ببین! عالی هستند با اینها زندگی میکنم! کتابها بسیار کهنه و تاریخ انتشارشان به دهه 1350 میرسید. بعد گفت اینهایی که تو میخونی همه اش چرت است! به هیچ دردی نمیخوره! خیلی عادی گفتم که هرکسی سلیقه ای دارد دیگر. حوصله بحث کردن با کسی که نمیشناسمش را نداشتم.
کمی که گذشت، حس عجیبی میگفت با او وارد صحبت شو ببین کیست و چطور است که همراه خودش کتاب دارد. آنهم این همه قدیمی؟! این بود که صحبت را با او شروع کردم. پرسیدم: کتاب دوست داری؟ کتاب میخونی؟ با خوش رویی انگار که منتظر سوالم بود گفت: خیلی زیاد! یک عالمه کتاب توی خونه دارم که هرروز میخونم. دوره شان میکنم. پرسیدم که کتابخانه هم می روی؟ گفت وقت نمیکنم. فقط یک ساعت و نیم وقت آزاد دارم که توی قهوه خونه پرش میکنم. کتابهایم رو هم در راه سفر میخونم. شعر هم میگم. مطلب هم می نویسم. اکثر دوستانم همه رفتند و به جایی رسیدند و من هیچی. گاهی سنتور هم می زنم. چون دیپلم هنر دارم. خیلی از کتابهایی که می بینم به هیچ دردی نمیخورن. محتواش با مغزم جور در نمیاد. به من نمی چسبن. همه شان چرت هستند.
چانه اش حسابی گرم شده بود. میگفت درسته میرم قهوه خونه ولی کتاب هم میخونم. سراغ مواد و اعتیاد هم نمیرم. همین کتاب خوندنم باعث شده آدم بمونم و فهم داشته باشم..و... خیلی دوست داشتم این گفتگوی جالب ادامه پیدا کند. ولی باید پیاده میشدم. با او دست دادم که خداحافظی کنم. پرسیدم: خب حالا چی صدات کنیم؟ گفت: سید تقی راننده جرثقیل. پیاده شدم در حالیکه به سید تقی و سید تقی ها فکر میکردم ارام آرام به منزل رفتم.
حرفهای اتوبوسی
۱۳٩۱/٢/٢۳پرده اول: پایان یک نمایشگاه
وقتی بعد از یک روز کاری، به زحمت خودت را به نمایشگاه کتاب رسانده باشی تا در آخرین ساعات باقیمانده از عمر نمایشگاه امسال، خریدهایت را انجام دهی و بعد در آفتاب جنگ (با لهجه شیرازی بخوانید! یعنی Jeng) برگرذی منزل، هیچ چیز در راه به اندازه یک اتوبوس خنک نمی چسبد. سر شبی که داشتیم راجع به نمایشگاه با خانم پاکدامن صحبت میکردیم میگفتند که آدم وقتی نمایشگاه به پایان میرسد و ناشران در حال جمع کردن غرفه هایشان هستند دلش می گیرد. ده روز تکاپو و دویدن به عشق کتاب و کتابخانه... روز دهم به پایان میرسد. یک کارناوال جذاب فرهنگی و شاد تمام می شود و می رود تا سال دیگر. عین یک مهمانی خوب و خوش، که وقتی به لحظه های آخرش نزدیک می شویم دلمان می گیرد.
بله عرض می کردیم. تازه بعدش در آن اتوبوس خنک که حوصله ندارید کتابی ورق بزنید گوشتان می رود به سمت گفتگوهای اتوبوسی. به خصوص پسربچه های دبیرستانی که مدام از دبیرهایشان بد می گویند و از این می نالند که اه..این نمره انضباط معدلم رو اورد پایین. یا مثلا می گویند این معلم فلان درس، از کتاب بهمان درس میده. این کتاب دیگه خز شده. بعد تازه فسفرهای مغز را به کار بیندازید که خز دیگر چیست؟! شاید مفهوم کهنگی میدهد؟! یا مثلاً از فلان سیستمی که روی ماشین بسته اند صحبت میکنند یا از جدیدترین اپلیکشین موبایلشان! محض نمونه نشد که به طور اتفاقی دو نفر با هم راجع به یک کتابخانه صحبت کنند! یعنی میان این همه جمعیت داخل اتوبوس و مترو دو سه نفر نیستند که کتابخانه را فقط برای سالن مطالعه اش نخواهند؟ دو سه نفر نیستند راجع به کتابخانه محله شان صحبت کنند تا ما هم فوری سوژه اش کنیم برای وبلاگ؟! این که نشد کاسبی!
پرده دوم: مادران بهشتی، بهشت مادرانه
دوست عزیزمان، آقای دکتر زین العابدینی به تازگی در عزای مادربزرگ عزیز و گرامیشان هستند. به ایشان تسلیت عرض میکنیم انشاله که بقای عمر بازماندگان باشد. پدربزرگها و مادر بزرگها بهترین ها روی زمین هستند. به خصوص وقتی در منزل پیشتان باشند احساس آرامشی عجیبی در جمع خانواده دارید. خاطرمان هست وقتی بچه بودیم همیشه سر اینکه مادر بزرگ باید منزل ما باشد با پسردائی و دخترخاله هایمان کتککاری می کردیم! لحظاتی که پیش ما بودند لذت بخش بود. تجربه شان، تحلیلشان، صحبتشان همه فرصت و غنیمت بود. افسوس که قدرشان را ندانستیم و رفتند. هنوز که هنوز است دیکته گفتن مادربزرگمان را فراموش نکرده ایم که با چه جدیتی لغتها را میپرسیدند و بعد شمرده شمرده دیکته می گفتند. مادر بزرگهایی که برای بچه ها کتاب میخواندند تا بخوابند. مادربزرگهایی که خودشان کتاب میخواندند تا چشمهایشان گرم شود و بخوابند. ای کاش تا بزرگترهایمان زنده هستند از وجودشان و هر لحظه تجربه شان استفاده کنیم، فرقی نمی کند مادربزرگ باشند یا پدربزرگ یا استاد یا همکار. یک دم با بزرگان باتجربه بودن به عالمی می ارزد.
درس معلم ار بود...
۱۳٩۱/٢/۱٩در اتوبوس خط فلان به سمت نمایشگاه کتاب در حال حرکت بودیم و سرمان در کتاب و مشغول خواندن. ناگهان شنیدیم که چند نفرمی گویندسلام استاد! و پشت بندش صدای لرزانی جوابشان را داد. سرمان را چرخاندیم دیدیم که استادشان پیرمردی جا افتاده است. استادشان به آنها خیره شد و گفت چرا سرکلاس نیامدید؟ یکی از دانشجوها گفت ما بودیم خانمها گفتند ول کنیم بریم! استاد مربوط کانه قرقی از کیفش لیستی در آورد و اسم آن چند دانشجوی موجود در اتوبوس را پرسید. گویا برایشان علامت مثبت زده بود. بعد گفت از بقیه یکی سه نمره کم میکنم. دانشجوها عین گنجشک سروصدا می کردند. با تعجب به این صحنه و گفتگو خیره شده بودیم. دیدیم که تقریبا همه مسافران اتوبوس همین حالت را دارند و احتمالاً شعر درس معلم ار بود زمزمه محبتی... به یادشان آمده بود...
پیام خدشه دار از منبع بدون خدشه
۱۳٩۱/٢/۱٩((امروز صبح مطلع شدیم آقای پیروز ابراهیمی جعفری، دوست و کتابدار هنرمند ما، در اثر سانحه تصادف، در بیمارستان بستری شده اند. از دوستان عزیز میخواهیم برای بهبودی این کتابدار جوان، دعا کنید.))
این متن خبری بود که دیروز از این وبلاگ ارسال شد. این پیام، دربرگیرنده چند عامل است. باخبر شدن، یعنی اینکه فرد یا افرادی خبر را اطلاع داده اند. درباره یک فرد خاص، کسی که از دوستان ماست و کتابدار هم هست، اتفاق ناگوار مثل تصادف، و بستری شدن در بیمارستان. نهایتاً از خوانندگان وبلاگ، خواسته شده برای ایشان دعا کنند.
این پیام، خبر ناگواری را به دنبال دارد که مفهوم آن وخیم بودن حال دوست عزیز ماست که فقط باید برای ایشان دعا کرد. این خبر، بر مبنای اطلاعاتی داده شده که منبع آن موثق بوده است.
اگر بر متونی که در زمینه ارتباطات هستند نگاهی بیندازیم مشخص میشود که خبر، اطلاعات یا پیام از طریق منبع تولید و از طریق رسانه منتقل می شوند. رسانه، تشخیصی در صحت و سقم اطلاعات ندارد. یا حداقل نقشش بسیار کمرنگ است. اما چیزی که این وسط حائز اهمیت است، پیام صحیح از منبع صحیح است. یعنی پیام باید معتبر باشد و منبع هم باید دارای اعتبار باشد که خبر را نقل می کند. اختلال در هر یک از این دو، می تواند عواقب ناخوشایندی را برای شنونده خبر داشته باشد.
گاهی پیش می آید که شما آنقدر به منبع خبری اعتماد دارید که هر خبری را به راحتی می پذیرید و حتی یک لحظه در خود تردید راه نمی دهید که چنین خبری ممکن است نادرست باشد یا حداقل بخشی از آن دارای خدشه است. اگر هم خود منبع ارسال پیام خدشه دار باشد که دیگر نمیتوان پیامی را از آن پذیرفت. این موارد اصول پذیرفته شده است که در ارسال و دریافت پیام باید حتماً به آن دقت نمود و این مساله را یادآور میکند که بلافاصله هر خبری را هر چند منبعش محکم و موثق باشد تا اطمینان نیافتن کامل از آن، نپذیریم.
پس از این مقدمه چینی، باید عرض کنیم که بالاخره معلوم نشد منبع اولیه خبر شوک آور در مورد پیروزخان چه کسی بود و چه کسی آن گونه هولناک پیام را منتقل کرد که نفسهایمان به شماره افتاد! بگذریم. باید عرض کنیم که طی آخرین صحبتها، آقای ابراهیمی جعفری حال عمومی مناسبی دارد. دیروز در بخش آی سی یو بیمارستان پیامبران بستری بوده و به زودی به بخش منتقل می شود. خدا را شاکریم که خطری بزرگ گذشت. برای ایشان و خانواده محترمشان آرزوی سلامتی و شادی داریم.
برای پیروز
۱۳٩۱/٢/۱۸امروز صبح مطلع شدیم آقای پیروز ابراهیمی جعفری، دوست و کتابدار هنرمند ما، در اثر سانحه تصادف، در بیمارستان بستری شده اند. از دوستان عزیز میخواهیم برای بهبودی این کتابدار جوان، دعا کنید.
این بچه ها...این بزرگترها
۱۳٩۱/٢/٩تخصص نگارنده اصلا در زمینه ادبیات کودک نیست و قرار نیست در اینجا مطلب تخصصی در این خصوص نگاشته شود. لیکن به نظر می رسد آگاهی کامل از چگونگی برخورد با فرزندان برای همه والدین و غیر والدین- یعنی بزرگترها- امری ضروری است. یادش بخیر. در دوران کارشناسی استاد درس ادبیات کودک ما در دانشگاه شیراز آقای محلاتی بودند. هر چند درست در سالی با ایشان کلاس داشتیم که در شرف بازنشستگی بودند و شاید در مجموع بیش از چهار یا پنج جلسه کلاسشان تشکیل نشد ولی به هرحال همان چند جلسه هم غنیمتی بود تا از تجربه های ایشان استفاده کنیم. وی همیشه در لابلای حرفهایش بیان میکرد که هرگز بدون گذراندن دوره کامل ادبیات کودک تشکیل خانواده ندهید! شاید این حرف برای ما دانشجویان آن زمان که تازه از دبیرستان آمده بودیم خنده دار بود ولی واقعیت دارد. این که از چه زمانی برای کودک کتابخواندن را شروع کنیم- چه کتاب یا اسباب بازی برای او انتخاب کنیم- کی او را در کتابخانه عمومی محله ثبت نام کنیم و به او یاد بدهیم وقت خود را طوری تنظیم کند که هر روز به کتابخانه سر بزند- چگونه رفتار کند- حرف بزند و الخ.
حتی خود بزرگترها هم میتوانند پابه پای بچه ها کتاب بخوانند تا آنها نیز حتی به صورت تقلیدی این رفتار برایشان عادت شود. بگذریم. همه این بحثها را یا میدانید یااینکه در کتابها و مجلات حوزه ادبیات کودک خوانده اید. غرض از گفتن این مقدمه ذکر دو خاطره برخورد بزرگترها با کودک خود به صورت کتابی و غیر کتابی بود.
مورد اول- کتابی: بچه ها و پدرشان با هم بستنی می خوردند. بعد از خوردن بستنی چوب آن از پنجره اتوبوس به بیرون پرت شد و بعد چون دستانشان کاکائویی شده بود به وسیله کتابهای کوچک موجود در اتوبوس دستان خود را پاک کردند. یعنی پدر این بچه ها شروع کرد و بعد بقیه! داشتیم سبک و سنگین می کردیم که به این مرد چه بگوییم که یک نفر دیگر نعره کنان با وی گلاویز شد که چرا چنین میکنی؟! بقیه ماجرا را میتوانید حدس بزنید!
مورد دوم- غیر کتابی: با عجله در راهروهای مترو میدان انقلاب در حال دویدن بودیم که یک کودک سه چهار ساله که همراه مادرش بود توجهمان را جلب کرد. کودک سر نرفتن به مهدکودک لجبازی کرده بود ومادرش عجله داشت به سرکارش برسد با صبوری بااو برخورد میکرد و فقط گفت: باشه! مامانی رو ناراحت کردی! یادت نره ها !
بچه که تا آن موقع یکدنگی اش حسابی گل کرده بود به ناگه گویی وجدانش او را قلقلک داده باشد دچار تحول و دگرگونی شد! کمی ساکت شد و بعد آرام گفت: ناراحت شدی...؟ خب.. خب...ناگهان نعره زد و گفت: ببخشید! ببخشید! خب دیگه ببخشید!
باید بودید و می دیدید که چگونه این بچه پشیمان شده بود و دوست داشت زودتر او را ببخشند! یاد کودکی خودمان افتادیم که وقتی کار بدی می کردیم و برخورد مستقیمی با ما نمیشد هزار مرتبه از کاری که کردیم پشیمان می شدیم. آرزو می کردیم ای کاش کتک می خوردیم ولی اینطوری دچار عذاب وجدان نمی شدیم.
باور کنید همه این ماجراها در هنگام دویدن در راهرو مترو رخ داد!
رسماً فراموش کردیم، ما را ببخش!
۱۳٩۱/٢/٥23 آوریل روز جهانی کتاب و حق مولف بود. خیلی راحت و بی سروصدا از این روز گذشتیم. آنقدر سرگرم کارهای روزمره و دیگر مسائل بودیم که یادمان رفت زبان بسته ای به اسم کتاب، که آنقدر سنگش را به سینه می زنیم، با او مرتب سروکار داریم، خاکش را میخوریم و خلاصه روزی نیست که دستمان کتابی نشود روز جهانی دارد و باید تکریمش کنیم. دیشب پیامکی از پدرمان دریافت کردیم که روز جهانی کتاب مبارک! ایشان و مادرمان مرتباً اخبار کتابداری روز ایران و جهان را پیگیری میکنند و معمولاً زودتر از ما از وقایع کتابدارانه، کتابخانه ای و کتابی ایران و جهان مطلع میشوند. خداحفظشان کند. از همان روز اول، روی مثبت و خوش به کتابداری نشان دادند. بگذریم. واقعیت امر آن است که اول کمی گیج شدیم. روز جهانی کتاب؟! بلافاصله جستجوی اینترنتی را شروع کردیم و دیدیم بله! ظاهراً یکی دو روز پیش روز جهانی کتاب بوده و ما کتابداران در خواب!
سایت رسمی یونسکو را که بررسی کردیم دیدیم علت نامگذاری 23 آوریل به نام روزجهانی کتاب این است که این روز، در زمانهای مختلف سالروز تولد یا مرگ نویسندگان نامداری چون شکسپیر، دلاوگا، سروانتس(خالق دون کیشوت)، نابوکوف و سایر افراد است. یونسکو بیان داشته است که ترجمه این آثار، راه ارتباط فرهنگ ها و ادبیات جهان با یکدیگر است و آنها را به تعامل با هم وا می دارد. متن کامل اخبار مربوط به روز جهانی کتاب را در لینک مربوط گذاشته ایم.
برگردیم سر بحث خودمان. با این تفاسیر، به عنوان کتابدارانی که متولیان کتاب و کتابخوانی و کتابخانه هستیم چند نفر را کتابخوان کرده ایم و چه نقشی در اعتلای فرهنگی مردم کشورمان داشته ایم؟ اصلاً خودمان چقدر کتابخوان هستیم؟ البته کتاب خواندن خشک و عالی مفهومی ندارد. کتابی که خوانده می شود باید روی شیوه تفکر، ادب، فرهنگ و گفتار اثر بگذارد. به هرحال، کتاب عزیز! ما را ببخش که روزت را فراموش کردیم و یادمان رفت به همه بگوییم که بیشتر دوستت بدارند. حداقل به اندازه آن فست فودها و چیپسهایی که به راحتی برایشان خرج میکنیم ولی عارمان می آید عضو کتابخانه محله مان باشیم و از کتابهای آن استفاده کنیم تا بهانه ای برای گرانی کتاب نباشد. کتاب جان! قول میدهیم از این به بعد، بیشتر حواسمان به تو باشد. ما را ببخش!
روزی 5 دقیقه کتابدار باشید!
۱۳٩۱/۱/٢٧دوست بسیار عزیزی که خاطرش برایمان خیلی عزیز است، امروز ایمیلی زده بود که در کلاسهایش از دانشجویانش می خواهد که به عنوان تکلیف، روزی 5دقیقه به عنوان یک کتابدار فکر و عمل کنند و نتیجه این 5 دقیقه را مکتوب به ایشان تحویل دهند. ایشان یکی از این دست نوشته های دانشجویان را برایمان ارسال کرده که نقل به مضمون منعکس میکنیم. از آقای دکتر علی حمیدی عزیز ممنونیم که این مطلب را برایمان فرستاده اند. ضمن اینکه بعد از 13 سال که از رفاقتمان می گذرد، این اولین بار است که روز تولدشان خاطرم مانده و امروز تولد ایشان هم هست! اما مطلب در مورد پنج دقیقه کتابدار بودن:
پنج دقیقه کتابدار بودم... و فک کنم واسه تمام هفته های باقی مونده از ترم کافی باشه....
روز 22 فروردین و سخت ترین و به یاد ماندنی ترین ساعات زندگیم بود... حالم خیلی بد بود و نفسم به شماره افتاده بود... رو دستم سرم بود و توی دماغم هم اکسیژن... هیچ کسی رو به غیر خدا نمی شناختم... انگار این همه آدمی که چشم انتظارم بودن وجود خارجی نداشتن و ماما و غیره هیچ کاره بودن... فقط من بودم و خودش... من بودم و خدا... داشتم با فریاد صداش می زدم که یهو ماما برای تسکین دادن من یه کاره جالب توجه انجام داد.... و اون این بود:
صحبت با بیمار برای تسکین دردش ولی چه صحبتی جالبه....
ماما: دانشجو هستی یا شاغلی؟
من: دانشجو........
ماما: چه رشته ای؟
من: کتابداری خلیج....
ماما مونده بود خلیج کتابداری خلیج یعنی چی؟.... بعد فهمید خلیج یعنی دانشگاه خلیج فارس....
ماما: کتابداری رشته ی خوبیه؟
و ای وای ...... که من آروم که نشدم... هیچ.... حالم بدتر هم شد... وقتی باید با اون شرایط و برای هزارمین بار برای کسی رشته ی تحصیلی خودم رو معرفی می کردم و واقعآ آیا می فهمید یا نه.....
خودم رو راحت کردم و یه کلمه گفتم: آره....
ماما: کارش هم هست اصلآ؟
و ای وای فریادااااااااااا....... خدا رو شکر کردم که ازم درباره ی محتوای رشته چیزی نپرسیده ولی باز هم سوال تکراری و سختی بود.....
یه لحظه به یاد استاد زاهدی افتادم و گفتم: آره تو بوشهر زیاده....
ماما: مثلآ کجا کار می کنین؟
ادامه مطلب
کتاب را کنار بگذار
۱۳٩۱/۱/٢٤دیروز: مامانی...برام کتاب میخوانی خوابم ببره؟!
- باشه عزیزم...خب دیشب تا کجا خوندیم؟
امروز:
- دخترم اون کتاب رو بگذار کنار و زنگ بزن به...تا برات به صورت تلفنی قصه بخونن!
دیشب به طور اتفاقی در حین انجام کارها، تلویزیون روشن بود و پیامهای بازرگانی پخش میشد. تبلیغ در مورد دخترکوچولویی بود که خوابش نمی برد. کتاب هم دستش بود تا انگار مادرش برایش بخواند. در حین گفتگوها و بحثها مادرش گفت: حالا اون کتاب را بگذار کنار تا فلانی برات قصه بگه! یعنی یک تبلیغ که غیر مستقیم ضد مطالعه و ضد کتاب است، همه رشته ها را پنبه میکند. به همین راحتی! کتابت را بگذار کنار! یعنی عالم و آدم بدانند که موقع خواب، کتاب نخوانید و قصه گوش کنید. قصه گویی و قصه شنوی را همه دوست داریم و از سنتهای ماست، لیکن نه به قیمت کنار گذاشتن کتاب! در طراحی پیامهای بازرگانی که تاثیر بسزایی روی افراد دارند باید بیشتر دقت کنیم. درحالی که نیم نگاهی به کتابهای کودک که در گوشه هال روی هم تلمبار شده اند داشتیم تصمیم گرفتیم در اولین فرصت حتماَ به اولین کتابخانه هدیه شان کنیم تا بلا استفاده نمانند...
جلوه خلاقیت
۱۳٩۱/۱/٢۱اگر خاطر مبارک باشد، قبلاً عرض کردیم که این ترم با دانشجویان رشته علوم تربیتی، درس مقدمات تکنولوژی آموزشی داریم و به هرحال، تجربه جدیدی است که میتوان در آن بین کتابداری و علوم تربیتی، ارتباطات نزدیکی برقرار کرد. برای این درس، دانشجویان باید پروژه ای را تهیه و بعد خلاصه آن را سر کلاس ارائه کنند. این پروژه باید به نحوه ای باشد که آموزش یک فرایند علمی یا فنی را به مخاطبان عام یا خاص در قالب یک فناوری، آموزش دهد.
روز گذشته، یکی از دانشجویان قرار بود نحوه کار با نرم افزار تهیه تیزر و فیلم corel videao studio را در قالب یک فیلم کوتاه نشان دهد. کار بسیار خلاقانه ای کرده بود. در قالب یک دستنوشته قدیمی و کاریکاتور که موزیک زنده یاد پرویز مشکاتیان پیش زمینه آن بود کار را شروع کرد به این ترتیب که: روزی، مجنون تصمیم میگیرد به خواستگاری لیلی برود. پدر لیلی، شرط می گذارد که اگر میخواهی با دختر من ازدواج کنی باید بتوانی یک فیلم بسازی! خلاصه این جوان در شهر میچرخد و سی دی آموزش کورل ویدئو را به دست می آورد و با آن فیلم می سازد.
در این ارائه کوتاه، به صورت کاملاً حرفه ای به آموزش نرم افزار و منوهای آن پرداخته شده است. حجم کار، خیلی سنگین است وگرنه حتماً اپلودش میکردیم تا ببینید. کار خلاقانه و تحسین برانگیزی کرده بود و همه دانشجویان هم از این کار لذت بردند. واقعیت این است که باید در محیطهای آموزشی مثل دانشگاه، برای دانشجویان موقعیتهایی را فراهم کنیم که استعداد خود را به معرض نمایش بگذارند و از آن بهره بگیرند. اگر تمایل داریم که سر کلاسها کلمه ((خسته نباشید)) را که به معنای ((کافیه دیگه! خسته شدیم!)) نشنویم باید کاری کنیم که دانشجویان خود، کلاس را به دست بگیرند و با مشارکت هم، یادگیری را پیش ببرند. البته این قضیه به این معنا نیست که مدرس، دیگر از مطالعه بی نیاز است و هر جلسه توپ را به زمین دانشجویان بیندازد! بلکه تکلیف و مسئولیت او برای هدایت دانشجویان و اداره کلاس، دشوارتر میشود. به هرحال، این هم تجربه ای بود. گفتیم بد نیست قسمتش کنیم با شمای دوست.
لطفاً با اخلاق باشیم
۱۳٩۱/۱/۱٩واقعاً جای تاسف دارد. برخی کتابدارانی که باید سمبل تحمل، مدارا، صبر، متانت و خوش رفتاری باشند تا به قول معروف، در جذب مخاطب به کتابخانه و حفظ مشتری، نقش اساسی ایفا کنند گاهی چنان نعل را وارونه می کوبند و روی دیگری از خود نشان میدهند که آدمیزاد در حالی که انگشت حیرت به دهان می گزد، روی سرش، برجستگیهایی پیدا میشود که از تعجب در آمده اند. لازم نیست نمونه هایی از بداخلاقیهای برخی کتابداران یا به قول معروف، کتابدارنماها با مشتریان مطرح شود که خود شمای خواننده گرامی، حتماً بارها شاهد چنین صحنه های ناپسندی بوده اید. این بار قصد داریم از برخوردهای این کتابداران با انجمن کتابداری و اطلاع رسانی سخن بگوییم به خصوص در مورد کارگاههای آموزشی انجمن.
یک قانون نانوشته میگوید برخی کتابداران، پا را از کتابخانه بیرون نمیگذارند و به جلسات و کارگاههای انجمن نمی آیند مگر جهت کسب گواهی. آنهم به هر ترتیبی که شده باید گواهی را بگیرند. چون در ارزیابی سالانه شان اثر دارد و یکی دو امتیاز میتواند در ارتقایشان موثر باشد. یعنی اینکه کارگاههای انجمن و کارگاههای مشابه را جز یک وسیله ارتقا نمی بینند. مهم نیست که چیزی هم یاد نگیرند، مهم آن تکه کاغذ معروف و بخت آور است که دستشان برسد. به قول برخی از آنها، گواهی ما را باید زودتر بدهید، وقتمان را که از سر راه نیاورده ایم! پول دادیم برای ثبت نام! مرخصی گرفته ایم از اداره! بچه مان روی گاز است و نظایری از این دست!
گاهی وقتها تلفنهایی به دفتر انجمن میشود و پیامهایی را میشد شنید که میتوان فقط تا بناگوش سرخ شد و دم بر نیاورد! از جمله اینکه یکی از این کتابدارنماهای بزرگوار، با لحن طلبکارانه میگوید که شماها از پول ما حقوق میگیرید! باید سریع کارت عضویت ما را صادر و ارسال کنید یا من وقت ندارم بیشتر از این معطل شوم، لطفاً گواهی را به محل کارم بفرستید.
احترام به مخاطب، و اینکه در هر حال، حق با مشتری است از جمله اصولی است که باید به آن پایبند بود، ولی واقعاً هر چیزی آدابی، نزاکتی و حدی دارد!
نمونه جدید برخوردهای نامناسب برخی کتابداران تماسی است که اخیراً با دفتر انجمن گرفته شده و خلاصه مکالمه آن به شرح زیر است که به نقل از مسئول دفتر انجمن مطرح شده است:
- ببخشید شما چرا اسم رشته را عوض کرده اید؟ کارتان خیلی لوس، بی مزه و... بوده است!
(قطع مکالمه و تماس مجدد!)
- ببخشید من همانی هستم که چند دقیقه پیش زنگ زدم. شما با ما بازی کردید. از همه تان شکایت میکنم. و بووووق!
تصور نمیشود چنین برخوردهایی که چه به صورت تلفنی میشود چه حضوری انجام میشود چه در قالب اظهار نظرها با عنوان مستعار ((کتابدار)) در وبلاگها و سایتهای خبری مشاهده میشود شایسته فردی باشد که نام کتابدار روی خود گذاشته است. شأن کتابدار، والاتر از این است که عده ای معدود، بخواهند با بداخلاقی آن را بین دیگران بدنام کنند و این همه احساسی و بدور از تحمل و تأمل با قضایا برخورد کنند. در نهایت، امید میرود برخی کتابداران ما که کمتر میتوانند احساسات رقیق و تند خود را کنترل کنند، از کارگاه اخلاق حرفه ای که سی فروردین ماه امسال توسط دکتر قراملکی برگزار میشود نهایت استفاده را ببرند و فقط برای کسب گواهی به این کارگاه نروند. واقعاً بتوانند با صبر و حوصله و متانت، نشان دهند که جانشینان شایسته ای برای دکتر خطیبی ها، انصاری ها، اعتصامی ها و...هستند. بد نیست که همه ما این شعر زیبای شاکر نائینی را سرلوحه زندگی خود قرار دهیم و در خاطر بسپاریم:
چون منیت زیاد و عقل کم است
علم اشخص بی خرد، منم است
غرق مرداب خودپرستی شدند
کشتی جهل، نزدشان بلم است
بمب خبری سیزده به در!
۱۳٩۱/۱/۱٤روز گذشته، پس از پایان مراسم خاک سپاری یکی از اقوام در بهشت زهرا، که انشاله روحش قرین رحمت الهی باشد، هنگامی که بعدازظهر به منزل بازگشتیم، در حال بررسی همزمان چندین سایت خبری بودیم که ناگهان در تیتر خبری فلان سایت که تا حالا هیچ خبری راجع به کتابداران و کتابخانه ها نگذاشته، دیدیم که نوشته: سرانجام نام کتابداری، تغییر یافت. با عجله خبر را خواندیم. از شدت تعجب، چشمانمان به قدری گرد شد که نزدیک بود به بیرون بپرند! با عجله خانم پاکدامن را صدا کردیم که خبر را بخوانند، نکنند اشتباه دیده باشیم! نخیر! انگار همان بود که خوانده بودیم.
چند دقیقه بعد لیزنا را هم چک کردیم و دیدیم تیتر یک، همان تغییر نام رشته است! به قول سعید کوچولوی سابق که الان اول راهنمایی است و تازه امروز هم حوصله نداشته که برود مدرسه و دیشب تازه از سفر برگشته، جل المعلق! به مخیله مان هم خطور نکرد که باباجان تا آخر خبر را بخوان! در نهایت، هنگام چت با دکتر خسروی فهمیدیم که نخیر. این خبر بمب خبری لیزنا، قلم آقای عمرانی عزیز و فقط دروغ سیزده است!
از آنجایی که همزمان با یکی از اقوام به صورت صوتی چت میکردیم و این خبر را شنید چنان خنده ای نثارمان نمود که ما هم با ایشان خندیدیم و مثالهای مختلفی در این باره زدیم. مثلاً ناوبر سالار، ناوبر تمام، ناوبر با تور، ناوبر بی تور! خلاصه لیزنا بعد از یک روز پرتنش، سیزده مان را به در کرد! بعد از این ریسه رفتنها، به سراغ جوجه رنگی هایی رفتیم که سرراه از دستفروش کنار پیاده رو گرفته بودیم که خانه را روی سرشان گذاشته بودند و گویی آنها هم با ما می خندیدند شاید هم خوشحال بودند که از شلوغی پارک نجاتشان دادیم! البته خوشحالیشان چندان دوام نیاورد. همین چند دقیقه قبل که وارد خانه شدیم یکی را مرده یافتیم و دیگری را افسرده از مرگ ان یکی و درحال بدرود حیات! جوجه بزرگ کردن اصلاَ به ما نیامده! خلاصه امروز عجله برخی سایتهای خبری در کپی برداری خبر نزدیک بود کار دستمان بدهد. برخی اساتید در دانشکده با لبخندی سرشار از معنا میگفتند: اسم رشته تان هم که عوض شده انگار! خیلی طول نکشید تا توجیه شدند و از اشتباه خارجشان کردیم. چون با این وجود و مهندس شدن ما، دیگر جایمان در دانشکده علوم تربیتی نبود و باید به دانشکده فنی مهندسی کوچ میکردیم!
البته جالب است که هنوز بسیاری از کتابداران قضیه را جدی گرفته اند و پس لرزه هایش ادامه دارد. طوریکه خیلی ها ذوق زده شدندو حدس زدند حقوقشان مثل مهندسها زیاد میشود. البته یک ترانه سرای مبتذل جایی گفته: اگر او مهندسه مونوم پی اچ دی میگیروم! خیلی ها هم عزا گرفتند و در سرزنان، برای رشته شان الفاتحه خواندند. شاید این شوکی بود که بدجوری ما را به خواب انداخت یا از خواب پراند! ولی هنوز خیلی از ما خوابیم. بهار هم که حسابی خواب آور!
واقعا حقیقت دارد که وبگردی ادمیزاد را سطحی نگر بار می اورد. یک بار دقیق و شمرده و فارغ از هرگونه احساسات متن مذکور را بخوانیم خواهیم دید قضیه از چه قرار است. به هرحال این هم از بمب بهاری امسال!
شهامت ((نه)) گفتن
۱۳٩۱/۱/۱۱دیشب، نشریه بخارا شماره بهمن و اسفند 1390 را ورق میزدیم. در صفحات اولیه این نشریه، مطلبی بود از زنده یاد ایرج افشار، تحت عنوان نه گفتن ها و نرفتنها. حکایت، حکایت ((نه)) گفتنهای ایرج افشار به موقعیتهای مختلفی بود که برایش پیش آمده بود. خیلی از اوقات، برای بسیاری از ما دشوار است که به موقعیتهایی که برایمان پیش می آید جواب رد بدهیم که البته به دلایل مختلفی میتواند باشد.
برخی از موقعیتهایی که ایرج افشار به آنها نه گفته عبارتند از: رد کردن تجلیل انجمن آثار و مفاخر، عدم پذیرش ریاست دانشکده ادبیات، ریاست کتابخانه سلطنتی، تجلیل از او توسط انجمن کتابداران ایران، عضویت شورای وقفی ایرانیکا، برگزاری نمایشگاه صحافی سنتی در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران، عضویت در هیات مشاور مجله ایران نامه و خیلی موارد دیگر که از حوصله خوانندگان این یادداشت، خارج است.
بعد از خواندن این مقاله، به این فکر افتادیم که طی این سالها چند بار نه گفتن را تجربه کرده ایم؟! هرچه بیشتر فکر کردیم، دیدیم که خیر! خیلی به ندرت اتفاق افتاده که کلمه نه در دهانمان بچرخد و متاسفانه این نه گفتن، منجر به بدقولیهایی ها هم شد که میتوانست این اتفاق نیفتد. واقعاً یا باید از اول وقتی حتی یک درصد احتمال وجود دارد که نتوان کار را به خوبی انجام داد، نه گفت یا اینکه همه همت را برای انجام با کیفیت آن کار گماشت.
لیکن تجربه انجام یک کار جدید با آدمهای جدید، شهامت نه گفتن را از ما می گرفت یا رودربایستی با دوستان این جرات و شهامت را از ما می گرفت. یکی دو مورد، طرحهای تحقیقاتی بودند که خیلی دوست داشتیم با کیفیت انجامش دهیم، لیکن درگیرکارهای دیگر شدن و عوامل دیگر، باعث شدند که آن را نیمه تمام رها کنیم یا حداقل، دل به کار ندهیم و کار خوب از آب در نیاید. یا پذیرفتن تدریس در دورههایی که موفقیت آمیز نبودند، نه خودمان راضی بودیم و نه شرکت کنندگان. و گاهی اوقات، این موارد ممکن است به روابط دوستانه افراد نیز لطمه وارد سازد. وقتی این اتفاقات رخ میدهند، حس ناخوشایندی به آدمیزاد دست می دهد که ای کاش، از ابتدا یا کار را قبول نمیکردیم یا تا آخر، پای آن کار می ایستادیم. واقعاً نه گفتن، گاهی اوقات جرات و شهامت میخواهد و آزادگی فرد را نشان میدهد. به قول معروف، شخص باید آنقدر جرات داشته باشد که با نه گفتن، خود را فردی تسلیم و زبون نشان ندهد و به قول استاد تقی زاده، نه نگفتن، به حیثیت انسانی میتواند ضربه بزند. این درسی بود که خواندن مطلب زنده یاد ایرج افشار به ما داد و باید دید که تا چه میزان میتوانیم این مهارت و شهامت را در خود تقویت کنیم!
این باغ رنگ خواب خزان است یا بهار؟
۱۳٩۱/۱/۸اولین یادداشت سال 1391 از دیار حافظ. قیل و قال گنجشکها در اوایل صبح. گویی میگویند دیگر خواب بس است پاشو وبلاگ بنویس! تندرستی-سعادت و برکت را در سال جدید برای همه کتابداران- دانشجویان و اساتید کتابداری ارزومندیم. در این تقریبا ده روزی که از تعطیلات نوروز گذشته اتفاق خاصی در کتابداری ایران و جهان رخ نداده که قابل عرض باشد! اکثرا یا در حال برون کردن خستگیهای سال 90 از تن هستیم یا این خستگی به در آمده و کم کمک کار و بار را شروع کرده ایم. این چند روز یکی از مشغولیات ذهنمان برنامه مجمع عمومی بوده است که باید هرچه بهتر و منظم تر برگزار گردد. همانطور که میدانید سی ام فروردین ماه قرار است که مجمع عمومی انجمن کتابداری و اطلاع رسانی ایران برگزار شود. سخنران مدعو- تقدیر از همکاران و حامیان انجمن- گزارش عملکرد انجمن و شاخه هایش از جمله برنامه های آن روز خواهد بود. ضمن اینکه هنوز منتظر گزارش برخی دیگر از شاخه ها هستیم. امیدواریم که برنامه های مجمع طبق مسیر از پیش تعیین شده جلو برود و مشکلی رخ ندهد. هرچند که از این به بعد برای هر برنامه یک پلان ب هم داریم که جایگزین محسوب میشود.
در هرصورت امیداست که در سال جدید هم کمیته همایشها بهتر از سال قبل عمل کند و هم فعل مشارکت به خوبی از سوی اعضا صرف شود. به این ترتیب گمان نمیرود تا بعد از سیزدهم مطلب جدید یا خاصی باشد که اگر بود حتما انعکاس خواهیم داد.
سال 1390 در یک نظرگاه شخصی...
۱۳٩٠/۱٢/٢٧این وبلاگ، ماهیتاً چیز عجیبی است. به آن که عادت کرده باشی، دیگر محال است بتوانی از آن دور شوی و دیگر دست به کیبورد نشوی. در هر صورت، بر آن شدیم تا یک نگاهی به این حدود 363روز گذشته بیندازیم و ببینیم واقعاً آغاز دهه 1390 چه فرصتها وچالشهایی داشت؟ در یک دید خیلی عام و کلی، شاید بتوان فهرست وار این مطالب را مطرح و با شمای دوست، قسمت کرد:
- فعالیت در کمیته همایشهای انجمن کتابداری ایران با همه نقاط ضعف و قوتی که این کمیته داشت و تحمل همه چالشهایی که این کمیته در این سال با آن مواجه بود.
- هنوز با ادکا همراهیم و فعالیت برای دانشجوها و کار در آن را جزئی از وظایف خود میدانیم.
- مشاور بودن برای پایان نامه به لحاظ اسمی ساده به نظر میرسد ولی بار مسئولیت آن خیلی سنگین است. در طی سال گذشته دوبار این بار را به دوش کشیدیم و تجربه خوبی بود آموختن از دکتر رضایی شریف آبادی و دکتر غائبی.
- تجربه حضور در دانشگاه سمنان(که البته این تجربه از سال 1388 به لطف و محبت دوست عزیزمان، آقای معرفت، آغاز شد)، در دانشگاه تربیت معلم تهران و کرج(ترم پاییز تجربه خوبی را با دانشجویان این دانشگاه داشتیم. هم در مقطع کارشناسی ارشد و هم در مقطع کارشناسی که اگر خدا بخواهد به زودی محصولات مکتوب این یک ترم تجربه، در سال آینده ارائه خواهد شد. فقط شرمنده دوستان با محبت گروه کتابداری دانشگاه تربیت معلم سابق و خوارزمی فعلی هستیم که به خاطر تداخل برنامه های دانشگاه، نتوانستیم سرکلاسهای خود برویم و حسابی نزد این دوستان خوب، بد قول شدیم و عمیقاً عذرخواهی میکنیم).
- دفاع در گرم ترین روزهای اهواز. جلسه دفاعیه داغی که در داغ ترین روزهای اهواز یعنی نیمه تیرماه برگزار شد. لحظات پر استرس و پر التهابی که به خیر و نیکی تمام شد.
- از دست دادن پدر بزرگ و مادر بزرگ به فاصله چهارماه از یکدیگر که غمی بزرگ را بر دوش پدر نهاد و دیدن چهره غمناک و شکسته اش، دل را به آتش می کشد.
- مشقتهایی که برای دریافت کارت معافیت، کشیدیم که نگفتنی است.
- دوندگی ها برای امور استخدامی دانشگاه که خوشبختانه این سرآغاز با مساعدت مسئولان، به سرانجام رسید.
- کوچک تر شدن جمع خانواده... و امید داشتن به ارتباطات آنلاین، هرچند که جای آن دور هم بودنهای جمعه را نمی گیرد...
- سفر به مشهد بعد از 17سال که با لطف و محبت دوستان عزیز و زوج کتابدار آقای زره ساز عزیز و خانم پازوکی صورت گرفت. در این سفر با آقای عمرانی عزیز همسفر بودیم و چه چیزی بهتر از همسفر بودن با ایشان(ممنون آقای زره ساز که در کامنتها یادآوری فرمودید)
و...خیلی مواردی که یا حافظه یاری نمی کند یا انگشتان قادر به لغزیدن روی کیبورد نیستند تا آنها را بنگارند. همه چیز را باید اول ممنون و مدیون پروردگار یکتا بود که همه چیز در دست اوست، و بعد دعای پدرها و مادرهای نازنین، حمایت و یاری همسری وفادار، صبور و مهربان، و دوستانی یک دل و صمیمی...دو روز دیگر به بسته شدن پرونده سال 1390 باقیست و پرونده ای که شاید در سال جدید به رویمان گشوده شده باشد...
