کتابداران فردا

نخستین برف پاییزی

بعد از مدتها بالاخره چشممان به جمال برف روشن شد آنهم در آذرماه. ساعت هشت صبح جایی جلسه مهمی داشتم بنابراین باید می جنبیدم. در اوج بارش برف به سختی حرکت کردم و همه اش نگران سر خوردن ماشین بودم. تصمیم گرفتم از زیر پل صدر حرکت کنم تا حداقل با برف کمتری مواجه باشم. مسیرم از تونل نیایش بود و خوشبختانه توانستم قبل از ساعت هفت به تونل برسم. تونل بسیار شلوغ بود ولی حدود بیست دقیقه بعد توانستم به آن سوی  تونل برسم و در ترافیک اتوبان کردستان گیر کنم! بارش برف کاملا قطع شده بود و آسمان داشت باز میشد. ساعت هشت و ربع به قرار جلسه رسیدم و تقریباَ تا ساعت ده بحثهایمان را ادامه دادیم. هر چه کردم موفق نشدم به کلاس ساعت ده برسم و در نتیجه برگشتم منزل. بعد از کمی استراحت به بیمارستان فرمانیه رفتم تا گواهی ولادت ملیکا خانم را بگیرم. کارم کمی طول کشید و نشد دیگر به ثبت احوال بروم. برگشتم منزل برای صرف نهار. بعد از آن هم دوباره به بیمارستان فرمانیه رفتیم تا پزشک نوزادان ملیکا خانم را معاینه کند. شکر خدا از نظر شنوایی و بینایی مشکلی نداشت و زردی هم که هیچی. بعد از اینکه همه را رساندم به منزل رفتم برای کمی خرید که دوباره با بارش سنگین برف مواجه شدم. خیلی سخت و دشوار توانستم حرکت کنم. باید می رفتم کتابخانه پارک ارغوان.کتابهایم را تحویل دادم و کتاب جدید گرفتم. این کتابخانه تا ساعت 21 شب باز است و این یعنی وجود امنیت در پارک و نیز تامین نیازهای کاربرانی که میخواستند بیشتر از کتابخانه استفاده کنند. استقبال خوبی هم از این ایده شده بود. خانمها و آقایان پیری که روزنامه و مجله می خواندند بچه هایی که با والدین خودشان برای کتاب خواندن آماده بودند. خیلی خوشحال بودم که در دل تاریک پارک کتابخانه می تپد و زنده است. برای کتابدارش آرزوی موفقیت کردم که تا آن موقع شب می ماند و جامعه را از عطش دانستن سیراب می کند. دیگر برف بند آمده بود. برگشتم منزل. یک لیوان شیرکاکائوی داغ خیلی چسبید.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

تغییری جدید

هفته پیش هم هفته پرکار و سرشار از کم خوابی بود. تکمیل چند مقاله نصفه و نیمه و ارسال آن، فوتبال سنگین شنبه ها، یکی دو جلسه در مرکز سیاستهای علمی کشور، از دست دادن نشست استانداردهای گروه های کتابداری در خانه کتاب، فراموش کردن سخنرانی خانم دکتر سالمی و پوووف عجب سخت است مدیریت زمان! در عوض سخنرانی خانم دکتر مرادی درباره یافتن کار از طریق سنجه های جدید علم سنجی هم برای من و هم برای دانشجویان جذاب و عالی بود. افق های زیادی را برایم باز کرد و همینطور ایده های خوبی به دانشجویان داد. آخر هفته با پدر همسرگرامی رفتیم به کتاب گردی! اول که ایشان را در کتابخانه عمومی پارک ارغوان عضو کردم. بعد شب رفتیم به شهر کتاب فرشته. اول پدر همسرم ترافیک سنگین پنجشنبه شب را بهانه کرد و گفتند نمی آیند! ولی با ترفندی ایشان را بردم و اتفاقا چند کتاب خوب هم خریدند که تمام شب مشغول خواندنش بود! ولی شاید بزرگترین واقعه این چند سال زندگی ما دیروز رخ داد. ورود یک هوای تازه به زندگی. تولد ملیکا دختر کوچولویی که قرار است یک کتابخوان فرهیخته باشد و عصای پیری ما! روز سختی بود ولی اخرش شیرین شد. فعلا من دانشگاهم و مادر و دختر کنار هم. حتما همین هفته عضو کتابخانه اش خواهم کرد. از همین سن باید با کتاب و کتابخانه و نوشتن آشنا باشد!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:٥۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

زمان منتظر ما نیست

تابستان سال 1387 با یکی از دوستان خسته از دانشگاه شهید چمران اهواز بر میگشتیم. به میدان ساعت رفتیم و مشغول صرف ناهار در یکی از رستورانهای اطراف میدان شدیم. در حین ناهار تلفن همراهم زنگ خورد. دکتر جلالی استاد دانشگاه علامه طباطبایی بود. گفت برای ترم جدید درس مجموعه سازی را برایم گذاشته است. آزمون جامع را داده بودم و دیگر اهواز کاری نداشتم. باید دیگر روی تزم کار میکردم. قبول کردم که بروم. در طول برگشت به فرودگاه به سرفصل هایی که باید تنظیم کنم فکر میکردم و روزهای مبهم پیش رو. کم کم روزهایی جدید در زندگی ام شروع شد. صبح های زودی که باید با مترو به ایستگاه صادقیه می رفتم و از آنجا با اتوبوس به دانشگاه علامه طباطبایی. نزدیک به دو سال این همکاری را ادامه دادم. درسهای ماشین نویسی فارسی و لاتین-بانکهای اطلاعاتی. خاطرم هست که یک بار هم با مرحوم اسماعیل حبیبی از دانشگاه علامه طباطبایی تا سالن همایش های صدا و سیما همراه بودم. خدارحمتش کند. قرار بود با هم برنامه ای را در انجمن داشته باشیم راجع به کاربرد فناوری های جدید در خدمات مرجع. حیف اجل مهلتش نداد...باری. امروز که بعد از شش سال دوباره پا به دانشگاه علامه طباطبایی گذاشتم برای نهمین همایش ادکا همه خاطرات شیرین تجربه های خوب و خستگی های مسیر برگشت- سروصدای مسافران در ایستگاه مترو صادقیه و خوابیدن تا مقصد از جلو چشمم رد شد. چقدر روزها زود می گذرند و ما چقدر زود پیر می شویم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:٥۱ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۱ آبان ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

یادداشت های پاییزی

اول: چند روز پیش جلسه ای مشترک داشتیم با مسئولان کتابخانه امیرالمومنین (ع) نجف در دانشکده الهیات. جلسه خوبی بود. اولین بار بود با این کتابخانه آشنا می شدم. آقای دکتر طالعی هم در جلسه بودند و توضیحاتی جامع درباره این کتابخانه دادند و توصیه کردند که حتما از این کتابخانه بازدید کنیم. آخر جلسه ما هم گفتیم که میتوانیم در زمینه سازماندهی منابع اطلاعاتی و تبلیغات برای کتابخانه کمک  کنیم. قرار شد جلسه ای دیگر هم با یکدیگر داشته باشیم شاید قسمت شد در نجف.

دوم: کنگره انجمن هم به سلامتی برگزار شد. دوستان خیلی زحمت کشیده بودند برای آن. کنگره سرشار از بحث بود و محملی شد برای به اشتراک گذاری تجربیات. ولی هنوز فکر میکنم همایشی به پای همایش سازماندهی اطلاعات در سال 1385 نرسیده. خیلی منسجم بود و ایده های خیلی نابی مطرح شد. یادش بخیر. چقدر برای آن همایش با دکتر زین العابدینی و سایر دوستان کار کردیم و بی هیچ منتی...

سوم: آقای دکتر بهزادی گفت که داستانم در داستان همشهری شماره بعدی منتشر می شود. شاید فصل تازه ای شد برای نوشتن...

چهارم: امروز همایش ادکادر دانشگاه علامه طباطبایی برگزار شد. نهمین همایش ادکا. نه سال گذشت از یک نهال دانشجویی که کاشته شد و رشد کرد و پخته تر شد و برگ داد. خیلی ها آمدند ادکا کار یاد گرفتند و رفتند. بعضی هم ماندند تا آخر. تنها حرکت علمی دانشجویی رشته مان که کشوری هست و بارقه های امیدی را برای تلاش دانشجویان روشن کرده است. چه بخواهیم و چه نخواهیم این نهاد هست و دانشجویان دوست دارند در آن یاد بگیرند و اشتباه کنند و هیجان داشته باشند و پخته شوند. آینده رشته مال آنهاست.

پنجم: دوست عزیزم دکتر زین العابدینی در غم از دست دادن پدر همسرش است. به ایشان تسلیت می گویم و برای آن مرحوم آرزوی غفران الهی را دارم.

ششم: توران میرهادی رفت. بانوی اول آموزش و تعلیم و تربیت در ایران. درست در روزهایی که به یاد سالگرد رفتن پوری سلطانی عزیز غم داشتیم او هم رفت. بعید است دیگر خانم معلمی مثل او روی زمین پیدا شود.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:٢٩ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۱ آبان ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

آبان من

آبان از راه رسید. ماه معتدل پاییز مثل اردیبهشت بهار.دوشنبه ها و سه شنبه های سنگین پشت سر هم می رسند. بی خوابی ها و خستگی ها! رد شدن مقاله ها قبل از داوری و به قول یکی از دوستان مغضوب شدن در برخی مجلات! گویی تا اسممان را می بینند اخمی میکنند و مهر رد می زنند! یکی از همکاران میگفت مقاله ای کار کنیم که مشخص شود چند مقاله بدون داوری رد شده اند ولی کجا منتشرش کنیم! مهم نیست این همه عطش و ولع! همه رفتنی هستیم. مثل دکتر خانبانی مثل خیلی های دیگر. خودمان را هلاک کنیم بلکه ایده مان را منتشر کنند؟! بعد هم که سرمان را گذاشتیم زمین دیگر همه چیز تمام شود؟ بی خیالی طی کنیم. باران امروز را ببینیم و شاکر این رحمت باشیم. آبان را دریابیم! آبان!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٤:۱٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

خدا مهدی خانبانی را خیلی دوست داشت

تقریبا تمام هفته را ساعت شش و نیم صبح دانشگاه بودم که به کارهایم برسم. داوری های روی دست مانده-پروپوزال دانشجویان- کلاسها و خلاصه هفته پرکاری بود. گل هفته هم همایش دیروز بود. همایشی که یک سال پیش برایش برنامه ریزی شد و دیروز هم برگزار شد و رفت به تاریخ پیوست. جز در داوری برخی کارها دخالت چندانی در همایش نداشتم. همه کارها را آقای رحمانی و خانم انصاری و بقیه دوستان پیگیری کردند و فقط تماشایشان کردم. الحق و والانصاف که واقعاَ دست خالی و دست تنها گل کاشتند و یک کار ملی دیگر انجام دادند. هر چند تقریبا چهار نویسنده بدون اطلاع قبلی یا بعضاَ خیلی دیر خبر دادند نمی آیند ولی پنل ها خیلی خوب و چالشی و سرشار از بحث بود. از سخنرانی جالب آقای دکتر رضایی شریف آبادی که چند ایده پژوهشی هم دادند تا بحث بر سرناداوری در برخی مجلات و بحثهای علمی درباره مقالات ارائه شده.دوستان و همکاران منت گذاشتند و به همایش آمدند. دکترقاضی زاده-دکتر مصطفوی-دکتر شیما مرادی-دکتر نجمه سالمی-دکتر علیرضا نوروزی-دکتر مهدی شقاقی-دکتر مریم صراف زاده-خانم نرگس خالقی-دکتر عصمت مومنی اعضای پنل های همایش نشریات علمی کشور را شکل دادند که همگی به خوبی به بحثهای چالشی و علمی پرداختند. دانشجوهای ما هم کلی ذوق و شوق داشتند و با انگیزه تمام به کارهای اجرایی میپرداختند. هرکسی یک کاری را با علاقه انجام میداد. از دور تماشا می کردم. چقدر جدی-منظم-خوش فکر- خوشحال بودم که بالاخره راه را یافته اند و مثل کودکی که بزرگش کرده ای و حالا بزرگ شدنش را افتخار میکنی بهشان افتخار میکردم. به حال خودشان گذاشتمشان. یکی عکس میگرفت. یکی گواهی ها را آماده میکرد. یکی پذیرایی می کرد. خلاصه با وجود اینکه همگی دانشجوی  ارشد هستند ولی برای این همایش وقت گذاشتند. بعد از همایش با دکتر عرفان منش و مهندس حیدری در اتاقم جلسه ای مختصر داشتیم. مهندس حیدری درباره راه اندازی کتابخانه دیجیتال حرم امام حسین صحبت می کرد و اینکه چه ایده هایی برای آنجا داشته. برگشتن تا پارک وی همسفر بودیم و بعد از هم جداشدیم. ساعت نه شب بود که رسیدم منزل و دیگر رمقی نداشتم.

سر شب آمدم شبکه های اجتماعی تلفن همراه را چک کنم که دیدم عکس دکتر خانبانی ارسال شده و زیرش نوشته دکتر روحت شاد! خشکم زد فورا با چند از دوستان تماس گرفتم و بعد در وب جستجو کردم و دریافتم که ایشان بعد از یک عمل سنگین در آی سی یو به رحمت خدا رفت... جوان محجوب-دوست داشتنی-ورزشکار- با اخلاق. باور کردنی نبود. همین چند روزپیش بود که ذکر خیرش را میکردیم و حتی خوشحال بودیم که توانسته صحبت کند دستانش را تکان دهد ولی گویی خدا بیشتر او را برای خودش میخواست...خدا رحمتت کند مهدی جان!

آدمی یعنی که یک آه و دم است    پشت شادی ها نمیداند غم است

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:٤٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۳٠ مهر ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

نگران روزهای پیش رو

دوباره تنها شدم! بعد از رفتن دکتر عرفان منش این بار دکتر زین العابدینی به سفر رفته اند. یاد روزهای یکنواخت سال 90 افتادم که تک و تنها در گروه بودم. انگار این تک بودن تمامی ندارد. شاید تا تنهایی قبر! فعلا سعی میکنم مثبت فکر کنم و مفید کار کنم. منتظر پیوستن عضو جدید به گروهم و مرتب پی گیر کارهایش هستم. تقریبا صبحها قبل از ساعت هفت دانشگاهم تا هفت شب. به نیمه ترم نرسیده جانم در حال در رفتن است! دوستی چند روز پیش میگفت چقدر شکسته شدی! بهم برخورد! نه موی سپیدی دارم نه چهره چروکی! فقط فشار این چند ماهه کلافه و خسته ام کرده که باید با تدبیر و صبوری حلش کرد. هنوز روزهای سخت مانده!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

قانون، قانون است

چند شب پیش خسته از دانشگاه بر میگشتم به سمت منزل. در حین پیچیدن به داخل کوچه خودرویی در جهت خلاف آمد و راه مسدود شد. توقف کردم و اشاره به او که مسیر را خلاف آمدی باید دنده عقب بروی. ولی گوشش بدهکار نبود وصدایش را بلند کرد. دیگر چیزی نگفتم ماشین را خاموش کردم و نشستم بلکه از رو برود. فقط به او گفتم من هم مثل شما منزلم همینجاست. میتوانستم ورود ممنوع بیایم ولی چند دقیقه راهم را دور کردم تا قانون را رعایت کرده باشم. گوشش بدهکار نبود. گفت اگر خواهش کنم چه؟ گفتم خیر! نمیشود! آخر سر عقب رفت و ما هم به راه خود ادامه دادیم. با خود گفتم شاید میشد کنار بروم ولی بعد فکر کردم که به هرحال به عنوان یک معلم دانشگاه، یک شهروند و یک کتابدار باید در رعایت قانون پیشقدم باشیم.شاید توقع از ما بیشتر باشد.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٤:۳٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

صبور باش و با پشتکار

بلانسبت شما، این خودروی ما چند روزی صدای بالگردهای نظامی را از خودش بروز میداد. هرکسی صدای آن را می شنید فکر می کرد رزمایشی، چیزی هست! دنده هم که به سختی جا می رفت. این شد که پنجشنبه صبح قبل از رفتن به فرهنگستان علوم برای شرکت در همایش آسیب شناسی شاخص های علم و فناوری، سپردمش به مکانیکی و رفتم به امان خدا. در جلسه فرهنگستان، بحثهای بسیار قابل تاملی راجع به نظامهای ارزیابی علم و فناوری مطرح شد. همینطور درباره اولویتهای موجود در نقشه علمی کشور هم بحث به میان آمد. از تحلیل درباره ورودی ها بگیرید تا برسیم به خروجی سیستم و اثربخشی آنها. طی گفتگویی که با آقای مسعودی در آنجا داشتیم به این نتیجه رسیدیم برای انجمن و بخش آموزش آن نیز الگویی مشابه الگوهای ارائه شده تهیه کنیم که کار مستندی در حوزه آموزش باشد. بعد از مدتها خانم دکتر عصاره را در جلسه دیدم. درباره نخستین پایان نامه دکتری گروه علم اطلاعات دانشگاه شهید چمران که بیست شده بود، یعنی آقای رستمی صحبت کردیم. خانم دکتر شیما مرادی نیز در جلسه بودند. خلاصه اینکه افراد سرشناسی بودند از روسای دانشگاه بگیرید تا مدیران ارشد مربوط به ارزیابی شاخص های علمی. بعد از جلسه خودم را به مکانیکی مذکور رساندم ولی کماکان در حال کار کردن روی دنده ها بود. چند دقیقه ای ماندم و به تماشای کارش مشغول شدم. یکی دو تا واشر را خراب کرد. پیچها جا نمیرفت. کم کم اعصابش به هم میریخت! سیگاری گیراند و چای نوشید و دوباره کار کرد. هرکاری میکرد یک جای کار عیب داشت. ولی با حوصله دوباره قطعات را باز و سرهم می کرد. کم کم ساعت شد ده شب! هنوز در حال آزمون و خطا بود. با اینکه گفته بود 39 ساله این کاره ام ولی شکی به دلم افتاده بود که نکند وارد نیست؟! اما چهره مصممش را میدیدم که با جدیت دارد کار می کند تردیدم کمتر میشد. شاگردش هم کم کم کلافه شد و رفت اسفند دود کرد! فهمیدم که معتقد است وقتی مشتری بالای سر کار باشد چشم میخورد و نمیتواند خوب کار کند. ولی اوستای صاحب مغازه خوش مشرب بود و مرتب از حکایتها و داستانهای مولوی تعریف می کرد. حتی از صبحی مهتدی میگفت و قصه های شب. کم کم ازش خوشم آمد. مرد پخته ای بود. سر بستن یک قطعه ناگهان به شاگردش توپید! گفت چرا قیافه ات اینطوریه؟ سگرمه هات توهمه؟! اگر حوصله نداری و خسته ای برو خونه! انرژی منفی میدی! برو بیرون!

شاگرد هم رفت بیرون نشست و سیگاری گیراند. کار ما تا ساعت دو بامداد طول کشید! اوستای مکانیک میگفت تا این درست نشود من راحت نمیتوانم شب بخوابم! خلاصه پس از کلی کلنجار رفتن بالاخره درست شد. آن شب دو تا درس از اوستای مکانیکی گرفتم. یکی پشتکار زیاد، یکی صبر و تحمل. اما اگر همه اینها با نظم همراه می شد مغازه اش درهم و برهم نبود و کلی پیچ و آچار گم نمیکرد! خلاصه شب پاییزی به یاد ماندنی شد!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:٥٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

تلخ است که لبریز حقایق شده است

دیروز یکی از تلخ ترین روزهای عمرم بود که تا آخرین روز زندگی هرگز فراموشش نخواهم کرد. گاهی برای چیزی می جنگیم و عاملی دیگر آنقدر قوی است که مبارزه ما بیهوده است و فقط وقت تلف کردن است. فکر میکنم فقط وقت تلف کرده ام و آن اتفاق تلخ دیر یا زود می افتاد. تمام دیروز در یک بهت بودم و از مسیر دانشگاه تا منزل نمیفهمیدم چطور رانندگی کردم. فکر میکنم همه تلاشهای سه ساله م به باد رفت. همه شان. پودر شد و دیگر چیزی از آن نماند. فکر اینکه دوباره باید بازسازی کنم و حرکت کنم خسته ام میکند. ولی چه کنم. باید رفت به جلو. دوست می دارد یار این آشفتگی کوشش بسیار به از خفتگی. برای دوست و همکارم دکتر عرفان منش عزیز در دانشگاه اصفهان و گروه جدیدش، آرزوی توفیق دارم. این سه سال خیلی سختی کشیدید. در تنهایی و غربت. امیدوارم که در محیط جدید به خصوص در کنار خانواده محترم سربلند و شاد و سلامت باشید.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:۱۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

مروجان کتابخوانی را دریابیم

  برای شرکت در جشنواره مروجان کتابخوانی به وب سایت پایگاه مروجان کتابخوانی مراجعه کنید. کتاب و مطالعه را ترویج دهیم به هر طریق معقولی که فکرش را می کنیم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:٠٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

یک کارآموز واقعی

چند شب پیش تا سحر مشغول مطالعه برای نقد یک کتاب و تایپ آن بودم. در حین مطالعه باید رادیو یا تلویزیون روشن باشد تا ذهنی متمرکز داشته باشم! این عادت از بچگی با من همراه است. شبکه تماشا را گرفتم و مشغول کارهایم شدم. کمی که گذشت احساس کردم دیالوگهای فیلم برایم جالب است. نگاهم را به صفحه تلویزیون دوختم. این چه فیلمی است؟ کارآموز با بازی رابرت دنیرو با صدای سحرآمیز منوچهر اسماعیلی. انگیزه بن ویتاکر به عنوان یک پیرمد بازنشسته برای کار در یک شرکت خصوصی به عنوان کارآموز برایم خیلی جالب بود. اینکه هرروز با انگیزه به شرکت می رود که فقط یک سری کارهای سطح پایین انجام دهد. با خودم فکر کردم دوران بازنشستگی ام چه خواهد بود؟ باید بنشینم و هرروز قرصهای رنگارنگ بخورم؟ در منزل بمانم؟ به پارک بروم و مرتب به این و آن غر بزنم؟ واقعا چند دقیقه به دنیای دیگر رفتم که اگر ۳۰ سال دیگر زنده باشم چه گونه خواهم بود. آیا مث بن سرحال و با انگیزه ام یا اینکه نه از درد پا و کمر و قلب و فشار خون و قند می نالم؟ نکته دیگر فیلم کار گروهی در شرکت بود و انگیزه دادن رییس به کارکنان. مثلا وقتی شرکت در فضای مجازی 2500 مین لایک خودر ا گرفت زنگ بزرگی در شرکت به صدا درآمد و همه بلند شدند و با دست زدن خوشحالی خود را نشان دادند. در صحنه ای دیگر بن به خاطر تلاشش تشویق شد. زنگ خوشحالی به صدا درآمد و همه به خاطر انجام یک کار خوب در شرکت خوشحال شدند و بن را تشویق کردند. با خودم فکر کردم واقعا چنین کار و روحیه ای میتواند از فرسودگی شغلی کتابداران بکاهد. اگر کتابدار کتابخانه ما یک کار خوب انجام میدهد که درون آن خلاقیت است یا باعث میشود در مقایسه با ماه گذشته مراجعان بیشتری داشته باشیم یا رضایتمندی از عملکرد کتابخانه بیشتر شود او را جلوی بقیه کارکنان تشویق کنیم و این فرهنگ را جا بیندازیم که در محیط کار رقیب هم نباشیم رفیقی باشیم برای پیشبرد اهداف کتابخانه. شاید این حداقل کاری باشد که بتوانیم برای کتابداران کتابخانه و انگیزه بخشی به آنها انجام دهیم. پیشنهاد میکنم این فیلم را حتما ببینید. مخصوصا برخوردی که در این شرکت با کارآموزان می شد. همه سعی داشتند با علاقه به آنها کار یاد دهند نه اینکه از آنها برای انجام کارهای خودشان سو استفاده کنند یا از آنها بیگاری بکشند!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:۳۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

ایفلایی باشید

این روزها خانم دکتر شیما مرادی در کلمبوس امریکا برای حضور در کنگره ایفلا2016 به سر می برد. گاهی تصاویری از نشستها و غرفه ها می فرستند و ما را در جریان کنگره قرار میدهند. زحمت ارائه پوستر مشترکمان را هم به ایشان دادیم. انشاله وقتی برگشتند حسابی در یک جلسه علمی از تجربیاتشان استفاده میکنیم. برای کسانی که تجربه رفتن به ایفلا را دارند ایفلا مانند یک المپیک است که حسابی می توان از آن آموخت و آموخت و آموخت. فراتر از کول نت و هر همایش دیگر. واقعا توصیه میکنم ایفلا را بروید. حتما تجربه های خوبی کسب خواهید کرد. ما که هنوز از یافته ها و تجربیات ایفلا2013 داریم استفاده میکنیم. برای خانم دکتر مرادی ارزوی توفیق دارم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

آدمی یعنی آه و دم

آخر هفته ها مخصوصا پنجشنبه صبح ها جان میدهد برای کتاب گرفتن از کتابخانه عمومی. مخصوصاَ اگر در طول هفته حسابی کار کرده باشی و دلت بخواهد بخوابی و فقط کتاب بخوانی. هفته قبل هم مانند هفته های قبل ترش به کتابخانه عمومی پارک ارغوان رفتم و سه کتاب امانت گرفتم. یکی موشها و آدمها از جان اشتان بک و دیگری کتابی از جان گریشام و سومی هم یادم نیست چی بود! این هم از اثرات میانسالی است دیگر! تقریبا همه روز را مشغول کتابخواندن بودم. شب به اتفاق همسر گرامی و سعید خان به شهر کتاب فرشته رفتیم و بار فرهنگی خود را افزایش دادیم! شب که منزل برگشتم از طریق پیام یکی از دوستان متوجه شدم برای همکار عزیزمان در دانشکده آقای دکتر خانبانی تصادف تلخ و ناگواری رخ داده. شب ناآرامی را گذراندم. چهره جوان و خندانش از جلوی چشمانم کنار نمی رفت. رفتم به پشت بام و قدم زدم و به او فکر کردم. امیدوارم خداوند به جوانی اش تفضلی کند و شفا یابد. زندگی همین است. آدمی یعنی که یک آه و دم است پشت شادی ها نمیداند غم است.بگذریم.

مرداد هم کم کم به انتهای خود می رسد و از گرمای هوا کاسته شده. کم کم بوی پاییز و مهر و درس و کلاس می آید. ما که تابستان را در دانشگاه سپری کردیم و به کارهای عقب افتاده رسیدیم. دو سه هفته دیگر دانشگاهها به استقبال دانشجوها می روند و دیگر آموزش و کار شروع میشود. راستی یک تجربه هم در زمینه دوره های متفرقه و بیرون از دانشگاه کسب کردم. فهمیدم من بعد اگر قرار شد جایی دوره ای کارگاهی یا نظایر آن را تدریس کنم اول یک قرارداد مکتوب و سفت و سخت بین طرفین امضا شود و بعد وقت و انرژی ام را صرف کنم. تجربه همکاری کوتاه در سال گذشته با یک موسسه ظاهرا علمی ولی کاملا غیر حرفه ای نشان داد که نباید به گفتار و حتی لبخند طرف مقابل اعتماد کنم. تا نباشد سند مکتوبی کار را نباید شروع کرد. به هرحال اگر خواستید دوره ای برگزار کنید اول سر مسائل کاری و مالی به تفاهم برسید تا اینطور مثل بنده سرتان کلاه نرود! خلاصه تجربه ای بود دیگر.

راستی چند روز پیش تولد وبلاگ گروهی کتابداران ایران بود. یادش بخیر. سالها در این وبلاگ می نوشتیم و عکس می گذاشتیم و خبر رسانی می کردیم بی مزد و بی منت! بی اسپانسر مالی بدون چشمداشت...درود به خانم طاهره کرمی که سال 1384 این وبلاگ را راه اندازی کرد و صدایی شد برای کتابداران در کهکشان رسانه.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:٥٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

آخر هفته کتابی

آخر هفته مان خیلی فرهنگی به پایان رسید. چهارشنبه شب که رفتیم به شبهای بخارا که شب همایون صنعتی بود. آدم عجیبی بوده این صنعتی که صنعتی زاده اسم کاملش هست. بدون اینکه دانشگاه برود، مدیر انتشارات فرانکلین بوده و بعد هم کلی کارهای دیگر داشته که یکی از آنها ساختن یک مزرعه گل سرخ برای گلاب گیری بوده است. خلاصه حیرت زده شدم از این همه پشتکار. بعد از جلسه به شهرکتاب خیابان فرشته رفتیم و کمی بار فرهنگی خود را افزودیم! شب هم مثل سنت هر هفته سعید خان منزل ما بود. چند وقتی کتاب برادران کاراموزف را شروع کرده به خواندن. خودم کتاب نون نوشتن محمود دولت آبادی را شروع کردم. هرکسی یک گوشه مشغول خواندن بود. گاهی سوالات سعید خان، سکوت را می شکست: رهبانی یعنی چی؟ طفیلی چیه؟ سفیه به کی میگن؟ مفری یعنی چی؟ خوشحال بودم که حداقل اگر در ریاضی و فیزیک اندک استعدادی ندارم که در درسهایش کمکش کنم، حداقل در معنی لغات میتوانم یک کم کمکش باشم! و خوشحال تر بودم که میتواند دامنه لغاتش را بیشتر کند. آنهم با خواندن ترجمه ای سنگین از این کتاب داستایوفسکی!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٤:٤۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٩ امرداد ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد