کتابداران فردا

پرنده سحری

پرنده ای هست که نمی دانم اسمش چیست. هر چقدر تلاش کردم ببینمش نشد. در باغ روبروی منزلمان هست انگار. فقط هم صبحها می خواند. درست زمانی که اذان صبح را می گویند آن هم به صدا می اید و گویی تسبیح پروردگار را میکند و به هشدار می دهد صبح را طوری شروع کنید که شب آسوده وجدانی داشته باشید و راحت سر بر بالین بگذارید.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:٥۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

چرا از کتابخانه کمتر استفاده می کنیم؟

خیلی وقت است ذهنم به این مساله مشغولیت دارد که چرا دانشجویان اینقدر کم از کتابخانه استفاده می کنند؟ پاسخ قطعی را برای این سوال نمی یافتم. از دانشجویانم خواستم که کمک کنند و نظراتشان را بگویند. هرکسی نظرات خود را گفت و انصافا خوب و عالی تحلیل میکردند. یکی از دانشجویان دوره مجازی به نام خانم قدسی به صورت شخصی پیامی را فرستاد که میخواهم آن پیام را با شما قسمت کنم. پیام ایشان بدون دخل و تصرف به این شرح است:

من روزهای اول که کتابخانه ملی اومدم خواجه نصیر محیط دانشگاه با ملی مراجعه کننده خیلی فرق داشت اونجا کتابدار مرجع بودم اینجا باید از صفر یه کتابخانه رو درست می کردم.
اولش قدسی جدی و رسمی بودم و فقط سفارش و درخواست تجهیزات میدادم و با دانشجوها مثل اقایون مهندس برخورد می کردم. یاد دوران دانشجوی خودم افتادم که از کتابخانه دانشکده متنفر بودم بخاطر برخورد کتابدار.دیگه با دانشجو دوست شدم جوری که اگه یکیشون دو هفته نمی اومد نگرانش میشم .نمایشگاه با تیم دانشجوها میرم خرید،انقلاب با دانشجوها میرم تیم ثابت ندارم با همه سعی کردم دوست باشم. در ابدارخونه کتابخانه همیشه بازه یه وقتایی کافه کتاب دارم بیشتر چای. هر مشکلی داشته باشن میان پیشم با اینکه کتابخانه اخر دانشکدس کتابم نخوان میان فقط سر بزنن. ازتمیزی کتابخانه همیشه تعریف می کنن مراسم دانشجویی باشه تو جشنهاشون کمکشون می کنم. مثل صندوق امانت هستم براشون چیزی قرار کسی بگیره ازشون به من می سپرن. شاید همکارام باشن بگن مگه خدماتیم. کتاب بخوان تا از امانت برگرد زنگ می زنم بهشون کتابی که می خواستید برگشته.
خلاصه فقط با مهربونی وحس مسولیت به کارا و اینکه ببین هر روز تو کار داری خلاقیت به خرج میدی مشتاق میشن. وقتی می بینن کتابهای رشته اونها رو بهتر خودشون میشناسم علاقه مند میشن بیان قدمی بزنن تو مخزن. یه روزهای توکتابخانه فیلم هوافضا پخش می کنم. خودمو همیشه باهاشون دانشجو دیدم. اول به خودم حس خوب میده. اینا رو خدا می دونه نگفتم از خودم تعریف کرده باشم فقط محیط یا کتاب به روز مهم نیست باید خود کتابدار عاشق محیط کارش باشه باقیش هر روز خوب پیش میره.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٧:٤۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

کتاب شیرین کن

هفته ای که گذشت تقریبا هفته آخر کلاسها بود. این هفته، یک کلاس جبرانی و تمرین برای درس اس پی اس اس داشتم. این کلاس خیلی سنگین بود برای این ترم. به خاطر اینکه هم تعداد دانشجویان زیاد بود و هم خوشبختانه و ماشاله خیلی اهل سوال کردن بودند. خیلی خوشم می آید که دانشجویان انقدر پیگیر مطالب هستند و هر جلسه سوال می کنند و همین کمک میکند که کلاس فعال و پویا باشد. ولی یک چالشی هم داشت که گاهی از جمع 28 نفر یک دفعه 20 نفر سوال داشتند و باید به همه شان می رسیدی.

ولی در کل از این کلاس خیلی راضی بودم چون دانشجویان خیلی باهوشی بودند. از طرفی این هفته دانشجویان خودمان را برای درس مدیریت اسناد بردم به موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران. در آنجا خانم میری مسئول کتابخانه درباره سازماندهی عکسها صحبت کردند و اینکه چطور آرشیو را در این مرکز ایجاد و سازماندهی کردند. بازدیدی هم از موزه آنجا کردیم. بازدید از این مرکز مرا یاد روزهای دانشجویی می انداخت که چقدر می آمدم نزد آقای فراستی برای کارهای مشاوره تز دکتری ام. تمام مسیر خیابان فرشته را پیاده می آمدم پایین و بر میگشتم و بعد سوار اتوبوسهای میدان تجریش-انقلاب می شدم و از خنکی هوای بیرون اتوبوس، نفسی می کشیدم و به روزهای مبهم آینده فکر میکردم. آن زمان هنوز اتوبوسهای بی آر تی راه اندازی نشده بودند و این اتوبوس همه جا نگه می داشت! القصه. سه شنبه هم از دانشجوها آزمون اس پی اس اس گرفتم. خیلی کار سختی بود. از ساعت 13 شروع شد و ساعت 18 به پایان رسید! چهارشنبه هم از صبح یک گرفتاری اداری داشتم و تا ساعت 12 بیرون از دانشگاه بودم ولی ساعت 14 به کتابخانه مرکزی رفتم برای شرکت در یک نشست که میزبانش خودمان بودیم. نشست فعال سازی کتابخانه های زندان با حضور آقای درودگر و خانم اخوت.  هر دو درباره چالشهای کتابخانه های زندان صحبت می کردند ولی خانم اخوت، تجربه ای سخت تر داشت و آن راه اندازی کتابخانه در ندامتگاههای نوجوانان در نقاط محروم و دوردست کشور بود. سخنرانی ایشان به صورت ارائه عکسهای مستند سفرهایش به نقاط مرزی کشور برای راه اندازی کتابخانه در زندانهای آن مناطق بود. تجربه ای بود سخت گرانبها و صحبتهایشان بسیار شیرین بود. ایشان میگفت که در آن کتابخانه ها برای بچه ها شاهنامه خوانی هم می کرده و سعی می کرده طوری قسمت به قسمت شاهنامه را بخواند که آن بچه ها برای شنیدن ادامه ماجرا یا به کتاب شاهنامه مراجعه کنند یا تمرین بردباری داشته باشند و صبر کنند جلسه بعدی ماجرا را بشنوند. خانم اخوت، ماجرای جالبی را هم به نقل از یکی از استادانشان تعریف کرد. ایشان می گفت کتاب برای ماست ما برای کتاب نیستیم. کتاب باید کتاب شیرین کن هم داشته باشد. یعنی کسی که بتواند کتاب را با حلاوت خاصی برای دیگران تعریف کند و خودش طعم شیرینی کتاب را چشیده باشد. آن روز خانم دکتر سالمی زحمت میزبانی و مدیریت جلسه را کشید و خیلی از ایشان ممنونم. دکتر عرفان منش هم آن روز آمده بود تهران. ده دقیقه ای با هم اختلاط کردیم. زیاد دکتر را ندیدم چون بعدش رفتند دانشگاه علوم پزشکی زنجان. بعد از نشست، برگشتم اتاقم و مشغول کارهایم شدم. باید فرم مخصوص گرنت را تکمیل میکردم. میخواستم راجع به کار آقای رحمانی صحبت کنم که فرصت نشد. آخر هفته هم به امورات رسیدگی به خانواده و رتق و فتق کارهای عقب افتاده خانه گذشت. تابستان گرم، کم کم خودنمایی میکند!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٥:٠۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ خرداد ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

مفهوم فن

هفته پیش که نشستی در نمایشگاه بین المللی کتاب تهران داشتیم از بین جمع می دیدم که آقایی مسن، با دقت به حرفها گوش میدهد و گاهی یادداشتی می نویسد. اواسط صحبتها آمد جلو و برگه ای را جلویم گذاشت و رفت. من این نوشته ایشان را با شما قسمت می کنم که به نظرم جالب آمد.

((فن در زبان عربی به معنی هنر است و عربی است که معادل آن هنرآوری است. فناوری را شما معادل تکنولوژی ذکر کردید. تکنولوژی یعنی استفاده از دانش علمی به منظور بهتر کردن کوششهای عملی. مثلا اگر میخواهید میخی را در دیوار فرو کنید با استفاده از دانش عملی، دریل را اختراع میکنید. بنابراین صحیح این است که فن آوری را بهتر کوشایی یا بهتر انجامی نام ببرید.)) البته چون ایشان رفته بودند دیگر فرصت بحث کردن بر سر ریشه واژه تکنولوژی که اساساً یک واژه یونانی است و کاربردهای مختلف و مصوب شدن معادلش نبود. به هرحال این هم نظری از مخاطبان آن روز بود دیگر.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

خیلی باحال

سه شنبه ها که کلاس اس پی اس اس دارم واقعا انرژی زیادی می گذارم. چون کار عملی است و باید سوالاتی را برای دانشجوها آماده کنم یا مطالب کلاسی را حاضر کنم. یا اینکه در کلاس به تک تک بچه ها سر بزنم و اشکالاتشان را رفع کنم. خلاصه بعد از کلاس حسابی خسته و لهیده می شوم! امروز اما اتفاق جالبی در کلاس افتاد. در حین صحبت کردن دیدم صدای زمزمه ای می آید و دیدم یکی از دانشجوها پسر کوجولویش را آورده و او دارد با خودش صحبت میکند و بازی میکند. بلند گفتم به به دانشجوی کوچولوی ما! خوش آمدی! دیدم چهره اش خیلی خسته است! گفتم خسته ته؟! گفت آره! حوصله م سررفت! بعد کمی نگاهم کرد و امد سمتم و گفتم این که دستته ریموته؟ گفتم بله! گفت میشه ببینم؟! گفتم بفرمایید. گرفت و نگاهی کرد و گفت خیلی باحال بود!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٢:۳٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

و حالا نمایشگاه سی ام

هفته قبل بعد از فوتبال هفتگی احساس درد عجیبی در انگشتهای دست راستم میکردم. به خاطر ضربه محکمی بود که بر اثر شوت کردن توپ به دستانم خورده بود. همیشه سعی میکنم در دروازه خودم را به خطر نیندازم و برای گرفتن توپ ریسک نمیکنم چون بازی فقط دوستانه است ولی این بار توپ تصادفا برخورد کرد و باعث شد ورم وحشتناکی بکند و کبود بشود. تقریبا یک هفته دستم را بسته بودم و عملا با دست راست کاری نمیشد انجام داد. یکی دو روزی را زود می آمدم منزل تا هم به دستم استراحت بدهم و هم همسرم بتواند برود روی تزش کار کند. بنابراین باید مراقب ملیکا فسقلی هم می بودم. زوایای بسیار پیچیده و پنهان دارد و هر لحظه یک چیزی را کشف میکند و سعی دارد به همه نمایشش بدهد! مثل هفته پیش که وسط کارم در حین نگارش یک مطلب سینه خیز به سمت کاغذهایم آمد و تا آمدم به خودم بجنبم از زیر دستم کشید و مچاله اش کرد و بعد برد به سمت دهانش که بخوردش! جلویش را نگرفته بودم بلانسبت خودش و شما مثل یک بزبزی کاغذ را میخورد! خلاصه اثری ازش باقی نگذاشت فسقلی.

این روزها هم خیلی هوا عالیست. بارانهای زیبای بهاری و شدید که هوا را لطیف و روح را نوازش می کند. مثل همین امروز صبح که بارانی بسیار زیبا در تهران بارید و الان از پنجره اتاقم قله دماوند پیداست. به خاطر پاکی بسیار زیاد هوا. دوست ندارم این هفته ها هفته های آخر باشد. تازه زندگی لذت بخش شده...

باید برای این هفته برنامه ریزی ترم آینده را انجام بدهم. کار سختی هست ولی به هرحال جزوکارهای معمول گروه باید باشد. ترم بعدی دو ورودی داریم و خیالمان از بابت تکمیل واحدها راحت است. امروز باید با افراد مورد نظر ترم دیگر صحبت و روزها را مشخص کنم. راستی هفته پیش پنجشنبه به قم رفتم برای یک کارگاه آموزشی که با مشارکت انجمن کتابداری شاخه قم و بنیاد نخبگان استان قم برگزار شد. راننده ساعت شش و نیم آمد دنبالم و حدود ساعت یک ربع به نه به قم رسیدیم. راننده بسیار خوش مشربی بود و کار بلد. کارگاه به خوبی برگزار شد و پرسش و پاسخهای خوبی هم با مخاطبان داشتیم. بعد از کارگاه، با آقای محمدی به حرم حضرت معصومه (س) رفتیم برای نماز و زیارت. حرم خلوت بود و موفق شدیم با فراغ بال زیارت کنیم. بلافاصله بعد از زیارت به کتابخانه آیت ا...بروجردی برای بازدید رفتیم. با آقای رهنورد رییس این کتابخانه دیداری داشتیم که درباره کتابخانه شان توضیح دادند. دیدار از این کتابخانه برایم خیلی ارزشمند بود. مخصوصا اسناد آرشیوی این کتابخانه. از عکسهای قدیمی آیت ا..بگیرید تا سندهای شخصی و دفاتر ثبت وجوهات شرعی، کتابهای اهدایی و خیلی موارد دیگر. برای ایجاد و سازماندهی کتابخانه خیلی زحمت کشیده شده بود. به نظرم میاید که دانشجویان و اساتید رشته حتما باید این کتابخانه را ببینند. شاید از طرف انجمن یا ادکا یک تور بازدید از این کتابخانه گذاشتیم. اتحاد و یکپارچگی کتابخانه های قم برایم جالب بود و نیز استقبالی که از این کتابخانه ها میشد. مثلا آن روز ساعت 4 عصر، سالن مطالعه پژوهشگران این کتابخانه که از آن بازدید کردیم خیلی شلوغ بود. یک قسمت دیگر که نظرم را جلب کرد آرشیو کتابهای درسی بود که توسط حاج محمود رمضانی با خون دل جمع اوری شده بود. خیلی ارزشمند است این کار. جان میدهد برای پژوهشهای سندی و آرشیوی. ساعت چهار با دوستان خداحافظی کردیم و به سمت تهران برگشتیم. مسیر اتوبان خلوت و هوا عالی بود. لیکن ورودی تهران بسیار شلوع بود و از اتوبان یادگار امام به سمت دیباجی رفتیم. ساعت 5 و نیم خسته و کوفته رسیدم منزل! آخر هفته هم با دوستانمان در منزل جمع بودیم و بحثهای خوبی داشتیم. روز شنبه جلسه کاربردی خوبی در وزارت علوم بود که به موقع رسیدم. کلا روز شنبه خیلی شلوغ و پرکار بود. از وزارت علوم به شورای دانشکده و از شورای دانشکده به نمایشگاه رفتم. حدود 40 دقیقه طول کشید با خودرو از ولنجک برسم به شهر آفتاب. هنوز تا زمان برگزاری نشستمان وقت زیادی بود. به باجه بانک شهر رفتیم و بن کارتمان را که برای اهل قلم بود گرفتیم. از آنجا هم به سرای اهل قلم رفتیم که کم کم زمان شروع شدن نشستمان بود. دکتر زین العابدینی هم رسید و نشست فناوری های همراه در کتابخانه ها را شروع کردیم. به نظرم نشست خیلی خوبی بود و بحثهای جدید شد. هر چند بیشتر مخاطبان ما خبرنگاران بودند! بعد از نشست به غرفه ادکا در بخش رسانه های دیجیتال رفتیم که به طور مشترک با پیام حنان غرفه داشتند و از آنجا به غرفه های نشر کتابدار و چاپار سری زدیم. کتابهای جدید را از آنجا گرفتیم. اقای محسنی نشر کتابدار از وضعیت کتاب نخوانی و تیراژ پایین گلایه داشت و تاکید کرد حتماً روی کتابها نقد داشته باشیم. حسابی خسته شده بودیم و کم کم ساعت شش  و نیم برگشتیم منزل. فضای نمایشگاه کتاب را همیشه دوست دارم. همین که یک رویداد فرهنگی است که ده روز کتاب در اوج تیترهای خبری قرار می گیرد و مردم به هر بهانه ای هم شده به نمایشگاه می آیند برایم جذاب است. بهترین مکان برای هم افزایی اهل قلم و مردم و پیوندی دوباره یا یار مهربان و دانا و خوش بیان! 

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٥:٥٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

تابع گلستان!

روزهای شنبه برایم خاطرات دوران مدرسه را دارد. روزهایی که زنگ ورزش داشتیم و آن روز را با هیجان شروع می کردیم. لذت یک ساعت دویدن و لگد زیر توپ زدن با همکلاسیها و فارغ از هرچه مشق و درس است. روزهایی که وقتی هوا بارانی یا برفی می شد ورزش هم تعطیل بود و محکوم بودیم در کلاس بنشینیم و اسم و فامیل بازی یا به حرفها و نصایح معلم ورزشممان گوش کنیم. هنوز هم شنبه های این دو سال اخیر، حس آن روزها را دارد. ساعت سه و نیم عصر، سالن ورزش دانشگاه، جمع شدن همکاران و تا ساعت شش عصر یک سره بازی فوتبال. هر چقدر هم هر هفته با سر و پای مصدوم به منزل می روم بازهم عادت به دویدن و ورزش کردن هفتگی از سرم نمی رود و اگر شنبه ای تعطیل باشد و به هر دلیلی نتوانم سالن را بروم آن روزم خراب است! دیروز هم مثل همه شنبه های دیگر به سالن ورزش رفتیم برای ساعاتی فوتبال بازی کردن با همکاران. ناگفته نماند که دروازه بانی هستم چهاردانگ! چون گاهی گلهای صددرصد را مهار میکنم و گاهی توپهایی وارد دروازه ام می شود که باور کردنی نیست. یک ضربه آرام ساده! خلاصه دیروز با همکاران هر چه صبر کردیم بازی دانشجویان تمام شود کارشان ادامه داشت. صدایشان کردیم و گفتیم بچه ها وقتتان تمام هست. کم کم زمین بازی را تحویل دهید. دیدم که فریاد گلستان گلستانشان به هوا بلند شد! اولش فکر کردم نماینده شان فردی به نام گلستان است یا اینکه به ما میگویند به گلستان سعدی سری بزنید تا نکته ای درباره ورزش دریابید! ولی فهمیدیم می گویند طبق سیستم آموزشی گلستان، ما تا ساعت 4 عصر ورزش داریم و باید تا پایان کلاس در زمین باشیم. ساعت را دیدم حدود سه و نیم بود. ازشان پرسیدیم خداوکیلی سر بقیه کلاسها هم تا آخر می نشینید یا یک ساعت که می گذرد فریاد و نوای خسته نباشیدتان به کهکشان راه شیری بلند است؟! گفتند نمیدانیم! ما طبق سامانه آموزشی گلستان باید تا ساعت 4 ورزش کنیم. من و همکاران، به هم نگاهی کردیم لبخندی زدیم و بعد به بچه ها گفتیم باشد بازی تان را ادامه دهید. روز معلم بر همه استادان و معلمان مبارک!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

به بهانه بازدید از موزه پرفسور حسابی

مدتها بود در جستجوی فرصتی برای بازدید از موزه پرفسور حسابی می گشتم که این موقعیت در تعطیلات نوروز امسال فراهم شد. نام پرفسور محمود حسابی را اولین بار درسال 1371 شنیدم. زمانی که پسربچه ای 12 ساله بودم و ایشان در آن موقع تازه دار فانی را وداع گفته بودم. از طریق مجله اطلاعات هفتگی با بخشهایی از زندگی ایشان آشنا شدم و همیشه برایم نام پرفسور حسابی، معادل بود با یک دانشمند بزرگ و نامی بود به وسعت ایران زمین. تا اینکه در سال 1384 هنگامی که کار خود را در دانشگاه شروع کرده بودم، یکی از دانشجویان درس مرجع شناسی لاتین، در پایان ترم کتابی را به نام استاد عشق را به من هدیه کرد که حتماً بسیاری از ایرانیان آن را مطالعه کرده اند. کتاب را با اشتیاق خواندم و باعث شد که جزئیات بیشتری از زندگی این استاد بزرگ را بدانم و به خیلی از دوستان و آشنایان مطالعه این کتاب را توصیه کنم. هر چند اساساً حوزه تخصصی و مطالعاتی اصلی پرفسور حسابی علوم فنی و مهندسی بود لیکن چارچوب تفکر ایشان، صفر و یکی نبوده است و به خوبی حوزه های علوم اجتماعی و انسانی را می شناختند. دیدگاه وسیعی نسبت به این علوم داشته اند و خود را جدا از آنها نمی دانستند. وی یک شبه پرفسور حسابی نشد و پرفسور شدنش نیز مبتنی بر آیین نامه های ارتقاء نبوده است. یک پرفسور حقیقی که با مشقت فراوان به آنچه خود میل داشت و با پشتکار فراوان می رسید.

به عنوان یک مدرس کوچک حوزه علم اطلاعات و دانش شناسی، پرفسور حسابی را یک کتابخانه بسیار بزرگ می دانم که از هر علمی توانسته به قدر توانایی خود معرفت کسب کند و بعد این معرفت را در اختیار جامعه تشنه علم و توسعه بگذارد. او را مانند یک کتابدار حقیقی میدانم که خود را محدود به مجموعه اش نمی کند و با ذهن پر تلاش خود دست از مجاهدت در جهت دریافت و گردش علم برنداشته است حتی تا واپسین لحظه عمرش که بنا به عهدی که با خود بسته بود به خودآموزی زبان آلمانی می پرداخت. وقتی کتاب استاد عشق را مطالعه می کنید با خود فکر میکنید حًتما یک انسان آنقدر توانایی دارد که بتواند از همه آنها بسیار بهره بگیرد. پرفسور حسابی تازه یک نمونه آن است که تلاش کرد که هرگز خود را محدود به یک زمینه نکند و از علوم پایه و فنی تا موسیقی را فراگیرد. نسل جدید جوانان و نوجوانان ایران زمین حتماً باید این کتاب را بخوانند و حتماً لازم است موزه پرفسور حسابی را ببینند و به این مسئله بیندیشند که برای پیشرفت، لازم نیست که همه چیز را در اختیار داشته باشید. فقط کافی است توکل به خدا کنید و با انگیزه و پشتکار خود به سمت آن هدف یا اهدافی که فکر میکنید حرکت کنید. یکی از قسمتهای موزه پرفسور حسابی جلب توجه می کرد و آن شیوه مطالعه و نسخه برداری استاد بود. وی با یک قلم قرمز به اصلاح کتاب یا حاشیه نویسی بر کتابهایی که مطالعه می کرد مشغول می شده و با دستخط زیبای خود بدون خط خوردگی در خود متن کتاب، به حاشیه نویسی می پرداخته که این روش میتواند الگویی برای اهالی مطالعه باشند که در عین حال که به نکته برداری از کتاب می پردازند به آن آسیبی نرسانند. در نهایت، مایلم تا جمله­ای زیبا را از پرفسور حسابی که در موزه ایشان نیز در قاب دیوار بود نقل کنم:

((راه پیشرفت، ارزش نهادن به علم و تحقیق، احترام به معلمان، استادان، دانش آموزان و دانشجویان است.))

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

تفاوت ها

مشاهده یادداشت خصوصی

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٢:۳٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

فدای تو تهران!

ادامه سفرنامه هند...

بالاخره یک جایی طاقتم طاق شد و از راننده پرسیدم آخه کی میرسیم؟! چقدر توقف میکنی؟ مگر حالا این سی ان جی چه مشکلی داره؟ منفجر میشیم؟ خطرناک هست؟! گفت نه! همینطوری خواستم درستش کنم. از خستگی کلافه بودم. کوله پشتی سنگین روی پایم بود و کنارم چمدان. ماشین هم تنگ. سه چهار تا عوارضی سر راهمان بود. یک جا برای استراحت نگاه داشت و کمی چای نوشیدیم و استراحت کردیم و  دوباره به حرکت ادامه داد. یک ساعت دیگر دهلی بودیم. کمی جلوتر با ترافیک سنگینی مواجه شدیم. گله ای گاو از اتوبان رد میشد و پلیس ماشین ها را نگه داشت تا حیوانات عبور کنند. در راه به ساختمانهای کنار اتوبان نگاه میکردم. اکثرا یا مدرسه های بزرگ بودند یا دانشگاه! مثلا مدرسه بزرگ خلاقیت. یا شهرک دانشگاهی گاندی. برایم جالب بود. داشت چرتم می برد که راننده دوباره توقف کرد. یک کارت شناسایی نشان داد و مامور دریافت هزینه عوارضی پولی نگرفت. بعد هر سه نفرشان بلند خندیدند! کمی بعد، دوباره به یک عوارضی رسیدیم. این بار کلکشان نگرفت و غر غر کنان عوارض را دادند. نیم ساعت بعد راننده گفت ولکام تو دلهی! از ترافیک سنگین و بوقهای ممتد فهمیدم که رسیدیم دهلی. خدا روشکر کردم به سلامت رسیدیم. کمی بعد یکی از سرنشینها گفت برای شما تا فرودگاه تاکسی می گیریم. بعد تماس گرفت با جایی مثل اسنپ در ایران که بهش می گفتند اولا (OLA). گفت چند دقیقه دیگر جلو فلان ایستگاه هست. دقایقی بعد به محل مورد نظر رسیدیم. گفتند که اگر مشکلی پیش آمد با دکتر جین تماس بگیرم. راننده تاکسی که بهش برخورده بود گفت هیچ مشکلی رخ نمیدهد! خداحافظی با این دوستان که زحمت کشیدند کردم و گفتم انشاله بیایید ایران زحمتتان را جبران کنیم. سوار تاکسی شدم. سعی کردم با او صحبت کنم که کمی وقت بگذرد. یک ساعت دیگر به فرودگاه می رسیدیم. راننده خیلی یواش می رفت و خونسرد بود و البته انگلیسی بلد نبود. پس ترجیح دادم سکوت کنم. دل ضعفه عجیبی داشتم. از ظهر دیگر هیچ نخورده بودم. در منطقه دهلی کهنه بودیم که در ترافیک وحشتناکی گیر کردیم. بوووووق.. بوووق. سرم دیگر داشت درد می گرفت.

فقط صدای بوق. انگار با بوق باید حرکت کرد. با بوق چرخید. با بوق سلام کرد. آبنباتی را از جیبم در آوردم و مکیدم. کمی قندم بالا آمد. بالاخره ترافیک را رد کردیم. به ایندین گیت رسیدیم. کمی هوا بهتر شد. به راننده فهماندم دیرم شده و کمی سریعتر برود. دیگر گازش را گرفت و دقایقی بعد فرودگاه بودیم. البته چون مسیر را بلد نبود از روی نرم افزار Waze مسیر را پیدا می کرد. نگران بودم حالا چقدری میخواهد بگیره؟! حدود سی کیلومتر رانندگی کرده بود ولی مبلغی که گفت حدود 360 روپیه بود. پول را دادم، یک گاری برداشتم چمدانم را رویش گذاشتم و رفتم داخل بخش خروجی فرودگاه. اول مانیتورها را برای بررسی پرواز نگاه کردم. هنوز نوبت چک این ما نبود. خیلی گرسنه بودم. رفتم سراغ یک غرفه ساندویچی و یک همبرگر سبزیجات و یک نوشابه خوردم. حالم خیلی بهتر شد. دیگر سرگیجه نداشتم. ولی هنوز دو ساعت تا پرواز مانده بود. با خود گفتم ای کاش دیروز چک این را آنلاین انجام داده بودم فراموشم شده بود. در سالن فرودگاه گشتم و دیدم کانتر بی برای ایرلاین ماهان است. رفتم گوشه ای نشستم و یادداشتهایم را نوشتم. کمی بعد رفتم به سمت کانتر. دیدم جمعی از ایرانیان صف کشیدند. من هم داخل صف رفتم. کم کم خدمه های کانتر امدند. نفر چهارم بودم. یک نفر اول پاسپورتها را و بلیط را چک میکرد. خوب شد از بلیط پرینت گرفتم! یک نفر هم برچسب برای کوله پشتی میداد. جمعیت مسافران تهران کم بود. چمدان را که گذاشتم کارمند بخش مربوطه گفت پرواز ساعت دو صبح است به جای دو و چهل دقیقه. زودتر باید بروید. گیت خروجی هم ده است. کارت پرواز را گرفتم و رفتم به سمت بازرسی. دوباره پاسپورتها چک شد و از صف طولانی که همه ملل در آن صف بودند گذشتم. مرحله بعد یک بازرسی دیگر بود و باز وارسی گذرنامه ها. باید لپ تاپ را در می اوردم و از گیت رد میشدم. مشکلی نبود. دیگر بازرسی ها تمام شد. رفتم به فری شاپ تا کمی سوغات بگیرم. در طول همایش فرصت نکردم چیزی بگیرم. کمی شکلات، سرسویچی، مگنت نماد دهلی و چند جعبه کوچولوی شیرینی گرفتم. فروشنده فکر کرده بود سرمایه دارم و هی میخواست جنس قالب کند! زیر بار نرفتم. خریدها تمام شد و رفتم به سمت گیت. از روی مانیتورها فهمیدم گیت ما تغییر کرده. تشنه ام شده بود. یک آب معدنی گرفتم. کم کم ایرانیان جمع شدند و بعد نوبت به سوار شدن ماشد. باز هم بررسی گذرنامه و کارت پرواز! صندلی من 22 بود و یک هندی هم کنارم نشسته بود که میگفت کارمند پالایشگاهی در ایران بوده قبلا. احساس کردم حالم  دارد به هم میخورد. کم کم هواپیما پرواز کرد. خلبان گفت چهار ساعت تا تهران پرواز طول می کشد. کمی خوابیدم. نوبت شام شد که چلو مرغ بود. کمی که غذا را خوردم احساس کردم حال تهوع دارم. صندلی ام را عوض کردم و کنار دستشویی رفتم. نیم ساعتی سر پا بودم که اگر مشکلی پیش آمد سریع به دستشویی بروم. سرگیجه شدید ناشی از فشار چند روزه همایش و سفر با ماشین را داشتم. سرانجام خوابم برد و وقتی بیدار شدم روی آسمان تهران بودیم. هواپیما به نرمی نشست و خدا را شاکر بودم به سلامت رسیدیم. هوای خنک تهران روحیه ام را عوض کرد. چمدان را تحویل گرفتم و بعد به پارکینگ رفتم و با روآی نوک مدادی مان به سمت منزل حرکت کردم. واقعا فدای ایران و فدای تهران! آن روز را به دانشگاه رفتم و کلاسم را برگزار کردم ولی از فرط خستگی ظهر به منزل برگشتم و دیگر استراحت کردم تا فردا. چه سفری بود حسابی خسته شدم. ولی نه باید دوباره تلاش کنم. از فردا کوشش بسیار به از خفتگی شروع می شود! 

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:۱٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

کتابخانه­ های بهاری، کتابداران نوروزی

توضیح: این یادداشت را برای یک جایی فرستاده بودم اما نمیدانم چرا منتشرش نکردند. با توجه به اینکه دیگر بعید میدانم این کار را بکنند تصمیم گرفتم در وبلاگ شخصی ام قرارش بدهم بلکه شاید دیگران استفاده کردند:

اسفند ماه همیشه ماهی است که در آن دیگر سال را تمام شده فرض می کنیم. همه چیز به سرعت می گذرد. گویی اغلب ما همه کارهایمان را در طول سال فراموش کردیم و در این یک ماه با سرعت هر چه تمام تر و شتاب وصف ناپذیری می دویم، می خریم، دور می ریزیم تا به لحظه حول حالنا برسیم. همه چیز برای آن چند ثانیه تحویل سال و بعد، دوباره چرخه تکرار می شود. اگر اهل برنامه ریزی باشیم از ابتدای سال میدانیم در طول 365 روز باقی مانده چه می خواهیم. وگرنه دوباره همه کارها به اسفند ماه واگذار می شود و گویی قرار است کمر این ماه زیر بار دوندگی ها و فشار کارهای ما خم شود. شاید بسیاری از ما آنقدر درگیر امورات اداری، نظافت منزل، خرید پوشاک نو و تنقلات نوروز باشیم که یک ماه به طور کامل بی خبر از کتابهایی هستیم که بی سروصدا در کنار هم در قفسه های کتابخانه نشسته اند. حاصل ساعتها فکر و کلنجار رفتن با واژه ها در قالب کتابهایی در آمده که می تواند یک عمر ما را از هر گونه جهل محنت زایی دور کند.

 شاید از نظر بسیاری فکر کردن به این نکته که در این یک ماه و حتی تعطیلات نوروز کتابخانه ها غریب می مانند اهمیت نداشته باشد. ولی واقعیت این است که بهار، و به خصوص نوروز، بهترین زمان برای تفکر است. تفکر برای تحول، دگرگونی و بهتر بودن. این را از بهار باید آموخت و از نوروز باید یاد گرفت. کجا بهتر از یک کتابخانه سرشار از منابع گوناگون و دنج که بتوانیم ساعاتی را دور از همه مشغله ها، تفریحات روزمره در تعطیلات، و شلوغی ها با خود و کتابهایتان خلوت و فکر کنیم. فکر برای زندگی بهتر، برنامه ریزی برای آینده، انجام دقیق تر کارها و پخته تر عمل کردن. شاید ادارات در روزهای بهاری نوروز زیبا تعطیل باشند اما کتابخانه که همواره معادل واژه هایی مثل تفکر، تحمل، مدارا، صبوری و یادگیری شمرده می­شود تعطیلی را نمی شناسد. به عبارت دیگر، یادگرفتن و تفکر فرایندی است که هرگز روز تعطیل و غیر تعطیل نمی­شناسد. به عنوان یک کتابدار و یک معلم حوزه علم اطلاعات و دانش شناسی، به همه هم میهن های عزیز پیشنهاد می کنم در نوروز کتابخانه ها را فراموش نکنند، همانطور که امسال نیز مانند سال گذشته به یکدیگر کتاب عیدی می دهیم، می توانیم به عنوان یک عیدی دیگر، دوستان و اقوام را عضو کتابخانه کنیم و به آنها کارت عضویت کتابخانه هدیه دهیم تا در روزهای زیبای بهاری خانوادگی به کتابخانه برویم، بخوانیم، بدانیم، فکر کنیم و عمل کنیم. کتابخانه ها و کتابداران در سال جدید، بهاری و نوروزی اند و در تعامل با جامعه، آماده خدمت به جامعه ای هستند که تشنه دانستن و آگاهی است. امیدوارم کتابخانه ها، کتابداران و مردم جامعه همواره بهاری باشند. نرم نرمک می رسد اینک بهار...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:۳٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

هرکسی طاووس خواهد...

خانم دکتر همه طبقات کتابخانه را به ما نشان داد و گفت که کتابخانه تا ساعت دو صبح باز است و دانشجویان می توانند بیایند استفاده کنند. وقتی پرسیدیم که آیا واقعا از اتاقهای بحث استفاده می شود؟ جواب مثبت بود. در کتابخانه سعی شده بود از نور طبیعی استفاده شود تا انرژی هدر نرود. روی حفاظت از انرژی و نیز نگهداری محیط زیست خیلی کار کرده بودند و خیلی فرهنگ سازی شده بود. کتابخانه بسیار شکوهمند-بزرگ و شگفت انگیزی بود. این امر نشان میدهد که حتی در کشوری به ظاهر جهان سومی که البته از نظر زیرساختهای فناوری های ارتباطی بسیار توسعه یافته است کتابخانه به عنوان مکانی برای آموزش و پژوهش حرف نخست را دارد و هنوز به عنوان یک مکان مدیریت دانش مکتوب بشری ارزش و اعتبار دارد. ساعت دوازده بود که پیاده به سمت هتل بر می گشتیم. صدای طاووس ها هنوز می آمد. انگار این موجودات خواب و استراحت نداشتند. وقتی رسیدم هتل تازه مشغول تهیه اسلایدهایم شدم و حدود ساعت 4 صبح خوابیدم. ساعت شش صبح به بیرون از هتل رفتم و حسابی مشغول دویدن و ورزش کردن شدم. میخواستم برای ارائه امروز تمرکز بگیرم. در راه اجتماع طاووس ها را می دیدم که با هم یا قدم می زدند یا پرواز می کردند. اولین بار بود که می دیدم طاووس پرواز هم می کند! آن هم با این جثه بزرگ! انگار در این گوشه از دنیا همه حیوانات با هم زندگی مسالمت آمیز دارند و حتی انسانها هم کاری به کارشان ندارند. بعد از ورزش به اتاقم رفتم و بعد از یک دوش صبحگاهی برای صرف صبحانه رفتم به رستوران. بعد از مدتها تخم مرغ آب پز خوردم. یک صبحانه حسابی. کم کم ادیش و دکتر مگنونی هم آمدند. بعد از صبحانه پیاده رفتم تا محل برگزاری همایش. هنوز نوبت من نشده بود. سخنرانی دکتر لبیبه بود درباره فناوری های جدید در کتابخانه ها. بعد از این سشن پذیرایی بود و بعد سخنرانی من. خودم را برای یک ارائه خوب حاضر کردم. فکر میکنم سر ساعت مقرر یعنی 20 دقیقه تمام شد ولی فشار سنگینی را تحمل کردم که بتوانم مطلبی را که هنوز اشراف رویش نداشتم ارائه کنم! بعد از سخنرانی به پنل رفتم تا ارائه دهندگان مقالات کار خود را ارائه کنند. یک ساعتی در پنل بودیم و خیلی از افراد هم نیامده بودند تا کارشان ارائه شود. یواشکی با پی کی جین درباره کول نت صحبت کردیم و قرار شد بعدا مفصل راجع به آن بحث کنیم. همه نشستها تمام شد و مورد خاصی هم نبود. رفتیم به سمت ناهار. بعد از ناهار مراسم تقدیر از حامیان همایش و نیز دست اندرکاران آن یعنی بخش دست و هورا بود که باید جوایزشان را اهدا می کردیم. یک جور قدرشناسی از زحمات افراد پشت پرده همایش. بعد  از پایان همایش و گرفتن عکس یادگاری به هتل رفتم تا وسائلم را جمع کنم از بیشتر رفقا خداحافظی کردم. حدود ساعت دو و نیم بود که چک اوت کردم و منتظر شدم ماشین بیاید دنبالم. ساعت سه بود که رسما با یک مینی کوپر کوچولو و سه مسافر دیگر عازم شدیم. چمدان را وسط گذاشتم و کوله پشتی را روی پایم. در طول راه چندین بار راننده جوان نگه می داشت و از مکانیکی ها چیزی می پرسید. وقتی پرس و جو کردم فهمیدم که ای بابا! لوله سی ان جی ماشین خراب است و می خواهد تعمیرش کند!

ادامه دارد...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

باغی از سنگ

امروز دیگر کسل بودم و کمی هم معده ام درد میکرد. بنابراین برای ورزش به بیرون نرفتم و صبحانه هم ترجیح دادم حلوا ارده ای را بخورم که با خودم آورده بودم. دکتر زین العابدینی امروز ارائه داشت و بنابراین با هم به سالن همایش رفتیم. قبل از شروع سخنرانی از ایشان و بقیه اعضای پنل با دسته گلی تقدیر شد. سخنرانی خوبی را راجع به ار دی ای ارائه کرد که مورد استقبال حاضران واقع شد. خانم دکتر یون ا زچین هم سخنرانی جالبی را راجع اثربخشی مجلات کتابداری در سپردنگاهها بر اساس شاخص های علم سنجی ارائه کرد. لیکن به قول خودش در یک جمع لیسنینگش ضعیف بود و گفت بعدا با کسانی که سوال دارند به صورت رو در رو صحبت خواهد کرد. ماراتن ارائه ها قبل از ناهار تمام شد ودر موقع استراحت بین دو نشست تصمیم گرفتیم کمی در شهر گردش کنیم. این شد که به هتل رفتیم و لباسی عوض کردیم و با ماشینی که برایمان گرفته بودند به سکتور 17 شهر چندیگر رفتیم. شهر چندیگر بر خلاف دهلی بسیار تمیزتر و خوش آب و هواتر بود و خیابانهای عریض تری داشت. چندین میدان بزرگ در این شهر بود که هر قسمت شهر را به سکتورها یا بخشهایی تقسیم می کرد که فکر میکنم بالای 90 سکتور در این شهر بود. راننده ما را به سکتور 17 برد! جایی که اکثر مغازه ها برند بودند. آدیداس- ریبوک-میله- و...آقا پدرت خوب! اینجا کجاست ما آوردی؟! اصلا نمیشود به جنسها نگاه کرد! خلاصه در گشت و گذار یک کتابفروشی پیدا کردیم و آنجا برای ملیکا کوچولو چند کتاب آموزش زبان انگلیسی مناسب سنش خریدم به 175 روپیه. دکتر و همسرشان هم از مغازه های دیگر خریدهایی کردند و بعد رهسپار جایی شدیم که بتوانیم چیزی بخوریم. پیاده روی مبسوط و هوای شرجی گرسنه مان کرده بود. از یک ایستگاه اتوبوس رد شدیم که مملو از جمعیت بود و روی دیوارش نوشته بود اینجا مراقب جیبهای خود باشید! جالب اینجا بود که قیمت اجناس دستفروشی بر خلاف دهلی بسیار گران بود! نالان و گرسنه خود را به یک رستوران رساندیم و ساندویچی خوردیم. بعد از اینکه جان گرفتیم تصمیم بر این شد که برگردیم به دانشگاه. چون قرار بود عصر ما را به راکی گاردن ببرند. سر راه فروشگاهی دیدیم که مثل فروشگاههای زنجیره ای در ایران بود. کمی عود و چای از آنجا خریدم و بعد یک ریکشا کرایه کردیم تا دانشگاه. ریکشا سواری لذتی داشت. با هر افتادن در چاله ها سرمان به سقف می خورد و دل و روده هایمان به هم می پیچید! راننده ریکشا مردی لاغراندام و سبزه رو و با دندانهایی به شدت پوسیده بود و چندباری مسیر را گم کرد تا بالاخره پیدا شد و مسیر 20 کیلومتری به سرانجام رسید. موقع ورود به دانشگاه نگهبانی اسم ما را در لیستش چک کرد و بعد گذاشت تا داخل شویم. موقعی که رسیدیم جماعت داشتند به سمت اتوبوس اعزامی به راکی گاردن می رفتند. سوار اتوبوس شدیم. اتوبوس جالبی بود. اول اینکه بالای سر هر صندلی یک پنکه بود و بعد اینکه قسمت راننده کاملا جدا از بخش مسافران بود. اتاقکی مجزا که در مخصوص داشت. در طول راه با پسرکی که ادیش نام داشت صحبت میکردم. از آب و هوا هند و ایران و میوه هایی که دو کشور دارند و این چیزها. باغ سنگی در منطقه ای خوش آب و هوا و نزدیک دریاچه ای زیبا بود. یک زمین گلف هم در مجاورت آن قرار داشت. بر خلاف تاج محل که بسیار شلوغ بود اینجا خیلی آرام و سرسبز بود. بلیط ورودی اش هم فکر میکنم 30 روپیه بود بر خلاف تاج محل که 750 روپیه بود.

یک باغ شگفت انگیز ساخته شده از سنگ و اشیای سنگی و شکستنگی مثل لیوان یا بشقاب. اثری دست ساز بشر ولی خلاقانه. این باغ در سال 1957 ساخته شده و روزانه 5 هزار نفر از آن بازدید می کنند. رفتن به این باغ فرصتی بود تا با بقیه شرکت کنندگان کنفرانس آشنا شویم. آنها خیلی مایل بودند با ما صحبت کنند یا عکس یادگاری بگیرند. شاید به خاطر نزدیکی فرهنگ دو کشور بوده است. حوالی ساعت هشت بود که به هتل برگشتیم و بعد از کمی استراحت و شام به دعوت رئیس کتابخانه موسسه آی آی سر به این کتابخانه رفتیم. در ساعت 11 شب. من و دکتر زین العابدینی و دکتر یون تنها بازدیدکنندگان این کتابخانه در آن ساعت از شب بودیم! در ساعتی از شبانه روز که انتظار می رود همه مشغول استراحت باشند دانشگاه زنده بود. دانشجویان مشغول ورزش- قدم زدن و جنب و جوش بودند. محیط کاملا فعال و زنده. خانم دکتر ویساخی رئیس کتابخانه مشتاقانه برای ما راجع به کتابخانه توضیح میداد و صحبت میکرد. کتابخانه هشت طبقه بود و در هر طبقه ای دو اتاق بحث و جلسات برای دانشجویان و اساتید وجود داشت. هر طبقه را با رنگی تزیین کرده بودند و در بدو ورود به کتابخانه چند چیز خودنمایی میکرد. یکی خوشامد گویی و جملات قصار به انواع زبانهای رایج در هندوستان و جهان- دوم 5 قانون رانگاناتان-سوم نمایش تازه های کتابخانه در یک ال سی دی- چهارم مقالات منتشر شده اعضای کتابخانه...

ادامه دارد...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٥:۱٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

روز اول همایش در چندیگر

صبح زود بعد از نماز، به بیرون رفتم برای ورزش. هوا بسیار عالی بود. برای اینکه سگها مزاحمتی ایجاد نکنند چند تکه نان همراه خودم بردم. در هوای مطبوع صبحگاهی دویدم و نرمش کردم. سگی به من نزدیک شد نان را برایش انداختم و مشغول خوردن شد. کمی بعد سگ دیگری آمد و با نشان دادن دندانشهایش به من فهماند که بزنم به چاک! آرام و بی صدا از کنارشان رد شدم. دکتر گنگولی هم مشغول ورزش بود. حال و احوالی کردیم و بعد برگشتم اتاقم. دوشی گرفتم و خوابیدم. بیدار که شدم وقت صبحانه گذشته بود! سریع حاضر شدم و رفتم به سمت محل کنفرانس. یک مینی بوس برای اینکار در نظر گرفته بودند. دکتر مارک و دکتر مگنونی هم با ما آمدند. در محل کنفرانس، ثبت نام انجام شد و یک کوله پشتی و گردن آویزی که اسم ما روی آن درج شده بود دریافت کردیم. وارد سالن شدیم. میز اعضای پنل را با گلهای زیبا تزیین کرده بودند. کم کم مسئولان همایش و سخنرانان افتتاحیه آمدند. مراسم با روشن کردن شمع و آیین مذهبی هندوها آغاز شد و بعد سخنرانی های علمی. رئیس همایش، دکتر جین و بعد دکتر مگنونی و بعد هم دکتر مارک. بحثها راجع به برنامه ریزی در کتابخانه ها و شکل دادن آینده و نیز به کار وب معنایی در فضای بازیابی اطلاعات. در هر پنل سه سخنران مدعو صحبت می کردند و بعد ده سخنرانی ارائه می شد. هر سخنران مدعو بیست دقیقه وقت داشت و کل سخنرانی های دیگر هر کدام هفت دقیقه. یک تایمر هم روی سن بود که ثانیه شمار معکوس داشت و سر پایان زمان سخنرانی باید ارائه تمام می شد. در کل نظم و قاعده خوبی بر کنفرانس حاکم بود. به شدت گرسنه بودم و ناهار را که شامل برنج و خورشتهای تند و فلفلی بود بلعیدم. ارائه های عصر کسل کننده بود ولی به هرحال جالب بود که اکثرا راجع به مسائل جدید رشته صحبت می کردند. شب خسته به محل اقامت برگشتیم و منتظر شدیم شام بزرگ که شامل غذایی به اسم منچوری یک نوع کوفته و جوجه کباب بود به ما بدهند! بعد از شام پیاده روی مبسوطی کردیم. ساعت یازده شب بود که به اتاقم رفتم. خدای من! لپ تابم بالا نمی آید. ویندوزش مشکل دارد. دو ساعتی با آن کلنجار رفتم که درست شود که شد. از ظهر از منزل خبری نداشتم. مثل اینکه اینترنت آنها قطع بود. دمغ و کسل خوابیدم. این هم از روز اول همایش...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

دهلی به سمت چندیگر

نشد که نشد! نشد که بخوابم. دو هم اتاقی داشتم که اجازه ندادند. ییشان مارمولک یا بهتر بگویم یک سمندر بزرگ و دیگری یک زنبور قرمز! مجبور شدم بیدار بمانم تا ساعت هفت که وقت صبحانه بود.البته گویا در برنامه مهمانسرا یک چیزی به اسم Tea Bed بود که برایم ساعت هفت آوردند. کمی ته دلم را گرفت. نیم ساعت بعد به رستوران رفتم برای صرف صبحانه که شامل چای و تخم مرغ بود. حدود ساعت نه و نیم راننده آقای پی کی جین آمد که ما را به IEG  که محل پیش نشست همایش بود ببرد. هنگام خروج از مهمانسرا خانم دکتر زین لبیبه از اندونزی را دیدم و سلام و حال و احوال پرسی کردیم. احوال خانمم را پرسید. در محل پیش نشست با خانم مگنونی و همسرش که رییس انجمن کتابخانه های تخصصی بود آشنا شدم. نشست درباره تحولات درکتابخانه ها بود و از برنامه ریزی در کتابخانه ها و بهره گیری از وب معنایی در کتابخانه ها صحبت شد. بعد از سخنرانی های این نشست دو ساعته به قصد نهار رفتیم که شامل خورشتهای تند کلم و سیب زمینی-کمی برنج- نان و بعد هم بستنی بود. آنگاه از مهمانسرا چک اوت کردیم و با ماشین رهسپار چندیگر شدیم. در حالیکه چمدان ها روی سقف ماشین بسته شده بود. در راه با دکتر زین العابدینی و همسرشان و خانمها شرلی- زین و چن همسفر بودیم. مسیر طولانی و 5 ساعته بود و کم کم خسته و گرسنه بودیم! بالاخره حدود ساعت هشت شب رسیدیم به هاستل در موهالی رسیدیم. موسسه آی سر میزبان ما بود. این هتل بسیار فرق می کرد. تمیز- بزرگ و زیبا بود. بعد از شام باران شدیدی بارید و هوا بسیار زیبا و خنک شد. پیاده روی بعد از شام می چسبید. بعد از آن روز جهنمی در دهلی الان وضعیت خیلی خوب بود و آرامش بیشتری داشتیم.  به اتاق برگشتم و تا نیمه های شب مشغول مطالعه و نوشتن بودم. حوالی ساعت سه بامداد بود که خوابیدم. باید می خوابیدم که به مراسم آغازین همایش برسم و آنجا سرحال باشم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٤:٥۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد