کتابداران فردا

همه مشارکت کنیم

روزهای سه شنبه و چهارشنبه، همایش ارزیابی کیفی نظامهای دانشگاهی در دانشگاه تربیت مدرس برگزار شد. توفیقی بود تا به اتفاق آقای دکتر عرفان منش و خانم اعرابی در این همایش مقاله ای داشته باشیم. از صبح تا ظهر د رهمایش بودم و از سخنرانی های آقای دکتر بازرگان و دکتر حاتمی استفاده کردم. کلیات بحث این بود که همه اعضای هیات علمی برای ارتقای کیفیت دانشگاهها باید مشارکت کنند. آقای دکتر حسن زاده نیز دبیر اجرایی این همایش بود و زحمت زیادی برای این همایش کشیده بود. از شگفتی های همایش روبرو شدن با یکی از دانشجویانم در دوره کارشناسی دانشگاه شهید چمران، آقای بوستانی، بود. پسری بسیار باهوش بود ولی نمیدانم چرا دوره کارشناسی اش خیلی طول کشیده بود! به هرحال فهمیدم آنجا کارشناسی ارشد رشته سینما میخواند! عجب گردشی دارد این روزگار! چون کار داشتم سریع برگشتم دانشگاه و کارهای عقب مانده را انجام دادم و دوباره عصر برگشتم همایش. بعد از همایش یک جلسه هم اندیشی با حضور 14 نماینده دانشگاهها و پژوهشگاههای کشور برگزار شد. دکتر نیستانی از وزارت علوم نیز حضور داشت و بحثهای خوبی راجع به نقش انجمن های علمی در ارتقای کیفیت علمی دانشگاهها مطرح شد. جلسه تا ساعت نه شب طول کشید. ولی روز پرباری بود. شاید بتوان از بحثهایش در انجمن کتابداری استفاده کرد تا برای ارزیابی گروههای آموزشی رشته مان اقدام کنیم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

چقدر اهل قلم

پنج شنبه رفتم به سمت دانشگاه علم و فرهنگ که در کنفرانس وب پژوهی شرکت کنم. متاسفانه نشد در سخنرانی هایش شرکت کنم. ولی حداقل موفق شدم مقاله ای را به صورت پوستر ارائه کنم. همایش نظم و ترتیب خوبی داشت. این را می شد از پیگیریهای دبیرخانه به خوبی درک کرد. تا به حال آنجا نرفته بودم. پرسان پرسان پیدایش کردم! خسته و عرق ریزان، صلات ظهر رسیدم! بسته همایش را دریافت کردم و رفتم داخل سالن که آخرین سخنرانی در حال ارائه بود. خواستم بیرون بیایم که یک نفر به اسم صدایم زد و احوالپرسی کرد. نمی شناختمشان. البته چهره اش خیلی برایم آشنا بود و خاطرم آمد در همایش فرهنگ مطالعه در دانشگاه علامه ایشان را دیده بودم. خلاصه ایشان آقای احمدی مدیر کتابخانه دانشگاه علم و فرهنگ بودند. درباره همایش و محتوای مقالات ارائه شده صحبت کردیم. بسیار با شور و هیجان، ساختمان جدید کتابخانه شان و بعد هم قابلیتهای نرم افزارشان را نشانم داد و تا بعد از ناهار حسابی گپ و گفت داشتیم. از فعال بودنش خیلی خوشم آمد. چون کارهای دیگری هم داشتم خداحافظی کردم و رفتم به سوی سرای اهل قلم که بنهای کتاب را دریافت کنم. گویا امسال بن کتاب اهل قلم در نمایشگاه توزیع نمیشود. تا ساعت 16 بیشتر وقت نداشتم. وقتی رسیدم ساعت 15.20 بود. به زحمت جای توقف حوالی اتش نشانی یافتم و سریع رفتم داخل که دیدم عجب جمعیتی!

همه اهل قلم! از نگهبان شماره ای گرفتم. 425. شماره چند را خوانده بودند؟ 410. چاره ای نبود باید می ایستادم. خوشحال بودم که این همه اهل قلم و نویسنده و مترجم هستند و آنقدر بهشان بها داده شده که به رایگان بن کتاب دریافت کنند. تقریبا یک ساعت بعد نوبتم شد. کمتر از دو دقیقه کارم انجام شد و برگشتم منزل. بین راه کمی وسایل برای ماشین خریدم که باز این روزها اذیتم میکند. جوش آوردن و غیره روز بسیار سخت و گرمی را طی کرده بودم و گرما حسابی کلافه و خسته ام کرده بود. رسیدم منزل دیگر بی حال بودم. سعید هم امشب نمی آید. باید استراحت کنم. کمی خوابیدم و از نیمه شب روی کارهای دانشگاه تمرکز کردم و تا پاسی از شب و دمدمای صبح بیدار بودم. اردیبهشت ماه پرکاری است!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:۱۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

آخرین کتاب جهان چه کتابی خواهد بود؟

تعطیلات نوروز فرصتی مناسب برای مطالعه بود. بی دغدغه و بی هیچ تشویش. در این مدت، دو کتاب مشت خدا و دیگری آخرین کتاب جهان. کتاب مشت خدا، نوشته فردریک فورسایت و ترجمه محمد قصاع بود و موضوع آن به حمله عراق به کویت در سال 1991 بود. البته بحث راجع به کتاب مشت خدا را در این جا مطرح نمیکنم. میخواهم بپردازم به کتاب آخرین کتاب جهان. این کتاب، اثر رودمن فیلبریک و ترجمه سمیه کرمی بود که کتابسرای تندیس آن را منتشر کرده است. رودمن فیلبریک رمان نویس امریکایی و اهل نیوانگلند قبلاً شغلش کارگر لنگرگاه ساختن قایق بود سالها رمانهای اسرارآمیزی برای بزرگسالان نوشته است. خیلی غیر منتظره در یک کتابفروشی چشمم به این کتاب افتاد و عنوان و طرح روی جلدش نظرم را جلب کرد. کمی که کتاب را ورق زدم بیشتر مشتاق شدم بخوانمش. پس فی الفور ابتیاع شد! این کتاب خیلی خاص نوشته شده. یعنی اگر میخواهید وارد دنیای نویسنده و درک ذهنیاتش در این کتاب شوید، باید کاملاً متمرکز باشید. چون خیلی آرام آرام شما را به یک دنیای تخیلی می برد که در نهایت یک تلنگر اساسی به ذهنتان خواهد زد. موضوع کتاب مربوط به صدها سال بعد است. کتاب چنان به زمان آینده رفته که دوران کنونی ما را دوران باستان می­نامد. مفاهیمی مثل انسانیت، محبت، معرفت، شعور، طبیعت، حیات، لذت از با هم بودن چیزی جز خاطرات فراموش شده گذشته نیست. آدمها به دو گروه معمولی ها و اصلاحی ها تقسیم شده اند. معمولی ها درجه پست آدمها هستند که باید همیشه برده باشند، حق خروج از محدوده زندگی شان را ندارند و همیشه باید غارت شوند، اصلاحی ها کسانی هستند که نژادشان تغییر کرده و اصلاح شده هستند و همیشه بهترین ها را در اختیار دارند. اکثر پدیده های طبیعی به صورت هولوگرام است و تعداد معدودی از اصلاحی ها حق دارند از طبیعت واقعی استفاده کنند.

کتاب از زبان پسر بچه ای اسم که چون بیماری صرع دارد اطرافیانش به او غشی می گویند. غشی، کارش غارت خانه های افراد است. او را مجبور کردند که این کار را انجام دهد. فقط او نیست خیلی های دیگر هستند. معمولی ها فکر نمیکنند. در ذهنشان، سوزنهایی فرو می کنند که اسمش ذهن نما یا کاوشگر مغز است و بر اساس این وسیله، کارهایشان انجام می شود. در یکی از شبها که بچه غشی به غارت یکی از خانه ها می رود، خانه پیرمردی به نام رایتر که نویسنده است و به او عمو لثه­ای می گفتند. وقتی غشی میخواست همه چیز رایتر را غارت کند قفسه کتابهای او را می بیند. این بخش از کتاب را عیناً می نویسم. ((می پرسم: اونا چیه! تظاهر به خمیازه می کند و میگوید: چیز با ارزشی نیست. کتابه. همه ش همینه. همان موقع می فهمم که دارد دروغ میگوید. غشی میگوید: دروغگو! جای کتاب توی کتابخانه است یا قبلا بوده. رایتر میگوید: جالبه! تو میدونی کتابخانه چیه. مال خیلی قبل از به دنیا اومدن توئه. حالا دیگه چنین چیزی نیست. هر چی بشنوی باید یادت بمونه.بیشتر مردم، ذهنشون را با کاوشگرهای سوزنی داغون کردن و مغزشون چیز دیگه­ای نگه نمیداره. حافظه بلند مدت مال گذشته هاست. فقط پیرمردهایی مثل من یادشونه.)) در بخش دیگری از کتاب رایتر می گوید: اگر درک را از مردم بگیری، آنها به رفتار حیوونی رو میارن و بعد راحت میشه حیوونا را منقرض کرد. رایتر یا عمو لثه­ای که عرض کردم خودش نویسنده است میگوید من وقتی بمیرم واقعاً نمرده ام چون اثری از من در دنیا باقی خواهد بود که همین برایم بس است و جاودانه خواهم بود. اگر بخواهم کل ماجرای کتاب را تعریف کنم لطفش و لذت مطالعه اش تهی خواهد شد. فقط همین نکته را بگویم که در این کتاب اشاره شده است که اگر روزگاری مردم دیگر حوصله کتاب خواندن نداشته باشند و فقط از وسائل ارتباطی الکترونیکی استفاده کنند (مثل بسیاری از مردم روزگار ما) و ترجیح دهند فقط بازی کنند یا فیلم ببینند چه بلایی سر مغزهایشان می آید؟ همانطور که گفتم شاید کتاب تلنگری برای ماست و شاید برای  نسل آینده! تا فراموش نکنم این نکته را عرض کنم که فیلم این کتاب هم ساخته شده که میتوانید از دیدنش لذت ببرید.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٥:٥٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

چرا قطع کردید؟!

در تمرکز بسیار بودم و مشغول آماده کردن مطالب کلاس مدیریت اسناد. تلفن زنگ زد و خانمی پرسید: خانم ...کجا هستند؟! گفتم همچین فردی نداریم. گفتم کتابخانه دانشکده ...را گرفتم؟! گفتم خیر اشتباه است. با درماندگی پرسید: حالا چکار کنم؟! کار فوری دارم باهاشون! شماره شون چنده؟! با کمی مکث گفتم: نمیدانم. ولی شاید بتوانم پیدا کنم. از روی سایت دانشگاه شماره را برایش پیدا کردم و قرار شد به آن شماره زنگ بزند. چند ثانیه بعد دوباره زنگ زد و برافروخته پرسید: چرا قطع کردید آقا؟! تلفن را وصل کنید به کتابخانه...! سعی کردم با خونسردی بگویم من اپراتور نیستم و تا اینجا در حد ارائه یک شماره میتوانم به شما کمک کنم نه بیشتر! با لحنی که به نظر می رسید هنوز متوجه نشده که با شماره مستقیم میتواند با جایی که میخواهد صحبت کند، قطع کرد! کمی شگفت زده شدم! چند ثانیه بعد دوباره مشغول کار روی مطالب کلاسی بودم...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

آخر هفته آرشیوی

چهارشنبه هفته گذشته دانشجوهای درس مدیریت اسناد را بردیم برای بازدید یک مرکز آرشیوی. موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران. متاسفانه گویا آقای فراستی دیگر بازنشسته شده ولی خانم میری آنجا بودند و با خوشرویی به معرفی فعالیتهای موسسه پرداختند. یاد روزهای نگارش پایان نامه ام افتادم. روزهایی که وقت و بی وقت مسیر سر پایینی خیابان فرشته را طی می کردم تا از آقای فراستی مشورت بگیرم. حالا دانشجویانم را آورده بودم که با یک آرشیو واقعی از نزدیک آشنا شوند. خانم میری راجع به فهرست نویسی سندها و عکسها توضیحاتی داد و پس از پذیرایی مختصری از کتابخانه آنجا هم دیدن کردیم. بزرگی این موسسه دانشجویان را به شگفتی واداشته بود. سر آخر هم از موزه مناسبتها که از عصر مشروطه تا دوران پهلوی را شامل می شد دیدن کردیم. عکسها را روی تابلو فرش تهیه کرده بودند. به هرحال، یک مرکز آرشیوی فعال یعنی همین. یعنی اینکه بتوان عملکرد یک سازمان را منعکس کرد. فکر میکنم بعد ازظهر خوبی بود. هر چند پیاده روی مبسوطی داشتیم. چون ماشین را تقریبا در زعفرانیه پارک کرده بودیم! عصر برگشتم به دانشگاه و تا ساعت هشت و نیم آنجا بودم و بعد هم رفتم دنبال سعید که بیاورمش منزل خودمان. هفته پرکاری بود خیلی خسته شده بودم. سعی کتاب بقیه کتاب افغان اثر فردریک فورسایت را بخوانم. چشمانم گرم شد و خوابم برد. روز بعد، همراه دوستان به باغ گیاهشناسی ملی رفتیم. فضایی بسیار زیبا و سرسبز دور از تهران و نزدیک چیتگر. هر چند فضا بسیار زیبا و طبیعی بود ولی فکر میکنم دانشجویان و محقق رشته های گیاهشناسی بهتر می توانند از این فضای زیبا لذت ببرند و اطلاعات کسب کنند. چون بیشتر وقت به جای صرف شناختن گیاهان شود صرف گرفتن عکس چه دیگری انداز و چه خویش انداز می شود! حوالی عصر بود که به منزل پدر همسر گرامی به قصد تبریک روز پدر رفتیم. تازه از کربلای معلی برگشته اند و شکر خدا صحیح و سالم بودند. آن شب، فرصتی شد تا کتاب افغان را تمام کنم. حیف شد. آخر کتاب تلخ بود. دوست نداشتم مایک مارتین کشته شود! با این حال فکر کنم مشت خدا بهتر بود. کتاب بعدی را شروع کردم. فرانکشتین بغداد اثر احمد سعداوی! دو ماه وقت دارم تمامش کنم!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٤:٤٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

بهار بارانی

هفته پیش، موقعیتی به وجود آمد تا در نشست کتابخانه حسینیه ارشاد شرکت کنم. موضوع نشست راجع به توضیح محتوای صوتی بود. سعی کردم تا بیشتر روی بهره گیری کتابخانه ها از منابع صوتی به خصوص پادکستها تمرکز کنم. حدود ده دقیقه مانده به برگزاری نشست به جلسه رسیدم. چون قبلش کلاس مدیریت اسناد در دانشگاه داشتم. با هماهنگی، ماشین را آوردم داخل حیاط کتابخانه. قبل از جلسه با آقای امینی، مسئول جلسه و آقای مهندس مددی، دیگر سخنران جلسه که درباره سایت شنوتو صحبت می کرد هماهنگی ها را انجام دادیم. قرار شد ابتدا من شروع کنم. جمعیت نسبتاً خوبی آمده بود. حدود 25 نفر را شمردم. بنده خدا پیروز هم مرتب عکاسی می کرد. خیلی پسر دوست داشتنی و زحمت کشی هست. شخصاٌ از این نشست توانستم خیلی استفاده کنم. مخصوصاً از صحبتهای آقای مهندس مددی که باعث شد برای کتابخانه یک پایگاه پادکست در وب سایت شنوتو درست کنیم که مورد استقبال خیلی­ها قرار گرفت. آقایی در آن جمع که کار گویاسازی کتاب را انجام میداد از تجربیاتش می گفت که مثلاً نباید حتماً از یک صدای برجسته و معروف در کتاب گویا استفاده شود. چون مردم کتاب را به خاطر صدایش می خرند نه به خاطر کتاب! حرفش قابل توجه و تأمل بود. بعد از جلسه صحبتهای مفصلی با خانم خراسانچی داشتیم. درباره نشستها، زحماتی که حسینیه ارشاد می کشد، مقاله ایفلا و خلاصه مذاکرات خوب و سازنده ای بود.

پنجشنبه را مشغول انجام کارهای عقب افتاده بودیم و جمعه هم منزل پدر همسر گرامی بودیم. قرار بود سه شنبه راهی عتبات عالیات شوند. خلاصه راهیشان کردیم و شب برگشتیم منزل.

شنبه، جلسه شورای دانشکده داشتیم و مسائل مربوط به پژوهش و آموزش مطرح شد. ساعت یک هم جلسه ای درباره یک نرم افزار علمی دانشگاهی داشتیم که مذاکرات خوب و جامعی در این زمینه رد و بدل شد. عصر هم که طبق معمول هر شنبه، فوتسال داشتیم. دوساعت فارغ از هر گونه فکر و خیال و فقط دویدن و عرق کردن. هر چند بدجوری باختیم و من هم گلر بودم ولی باز خوب بود. در هفته ای که گذشت جلسه شورای فرهنگی هم داشتیم که یک جور هم افزایی بین استادان مشاور انجمن های علمی بود. چهارشنبه ها فشار سنگینی رویم هست. چون دو کلاس سنگین دارم. ولی شکر خدا زندگی همین است تحرک و کوشش. نمیتوانید توقع داشته باشید پشتکار و تلاش نداشته باشید ولی همه چیز برای شما مهیا باشد. لذت رسیدن به خیلی چیزها در سختی کشیدن و تلاش است. مثل یک کوهنورد که با سختی به قله می رسند ولی بسیار حس خوبی پیدا خواهند کرد. چند روزی هست که تهران بارانی است. بارانی بسیار زیبا و ریز و شدید. طبیعت زیباست و بهاری و لبخند می زند. پنجشنبه هم سعید را بردم مدرسه که آزمون ریاضی بدهد. تا امتحانش تمام شود رفتم تره بار گیشا و کمی خوراکی گرفتم که وقتی برگشت انرژی تحلیل شده اش را برگرداند. باران دیگر بند آمده بود و کمی در آفتاب در خیابانی نزدیک به شهرک آزمایش قدم زدم. محوطه فضای سبز زیبایی آنجا بود که درختان زیتون زیادی را آنجا کاشته بودند. بالاخره دو ساعت بعد سعید آمد. امتحانش خوب شده بود. ریاضی اش خیلی خوب هست. برعکس دروس حفظ کردنی که بدک نیست. در طول راه میخواستم از تونل نیایش برویم منزل که گفت برویم کتاب بخریم. مسیر را عوض کردم ولی اتوبان چمران خیلی شلوع بود. حسابی گرسنه مان شده بود. رفتیم منزل و قرار شد عصر برویم خرید. شب، حرکت کردیم به سمت شهر کتاب فرشته. جای مناسبی پیدا و ماشین را پارک کردم. فضای شهر کتاب فرشته بسیار آرامش بخش هست و آرزو کردیم ای کاش کتابخانه ها هم به جای تلنبار کردن کتاب، فضای دل انگیز و روحش بخش با قفسه های فانتزی تر و جالب تر درست می کردند. سعید کتابهایش را خرید. دو کتاب از فردریک دورنمارت و یک سرکلیدی با عروسک کوچولوی کاپیتاک هدوک. منزل که رسیدیم مشغول خواندن کتاب شد و بعد خوابش برد.

خیلی خوشحال بودم که تغییر کرده. تا قبل از خواب، رفتم به زیر زمین منزل، و با یک قفسه کوچک کتابخانه مجتمع آپارتمانی مان را راه انداختم. چندان بزرگ نیست. دو تا قفسه دارد ولی برای شش واحد بس است. به همسایه ها هم خبر دادم. قرار شد مثل ما کتابهایشان را به اشتراک بگذارند. هفته دیگر هم انتخابات انجمن کتابداری ایران است، انشاله همه چیز به نفع انجمن تمام شود و خیر باشد.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:٠۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

درخواست یک خواننده وبلاگ

این پیام به درخواست یکی از خوانندگان محترم وبلاگ کتابداران فردا منتشر می شود:
سلام وقت شما بخیر من یک تعداد کتاب مربوط به رشته کتابداری دارم و می خواستم بفروشم البته کار کرده هستند آیا شما کسی را می شناسید که آنها را بخرد یا از طریق وبلاگتان اطلاع رسانی کنید 09184404501 کریمی وکیل
نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:٢٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

زمانه در گذر است خواهی یا نخواهی

سال دیگری هم شروع شد. یک سال جدید. چقدر خوب است که آغاز سال تازه ما ایرانیان قرین است با آغاز فصل و تحول در زمین. یک تقویم دقیق و حساب شده. سال جدید از ابتدای صبح تحویل شد و این نوید یک سال سرشار از تلاش را میدهد. چاند روزیست که به رسم سالیان قبل، به شیراز آمده ایم. آمدنمان اما این بار کمی فرق دارد. پدر عمل جراحی قلب کرده و باید بیشتر حواسم به او باشد. باید خوشحال باشیم تا چهره شیرینش به خنده شیرین تر شود و سختی عمل را فراموش کند. خدای را شاکرم که رو به بهبود است و دوران نقاهتش را طی می کند. یکی دو روز اول هوای شیراز بارانی بود ولی چند روزیست آفتاب دلچسبی پوست را نوازش می کند. این روزها به رتق و فتق امور منزل پذری مشغولیم. از کاشتن بنفشه در باغچه تا نظافت حیاط و دور ریختن اشیای زیادی و به درد نخور. شبها هم مطالعه میکنیم. من کتاب مشت خدا و همسرم هم کتاب خاطرات خانم نجم السلطنه. امروز با یکی از اقوام که خیلی اهل مطالعه است صحبت میکردیم. میگفت ای کاش خوانندگان کتابها از هر کتابی که خوششان می آمد مبلغی را به حساب نویسنده واریز میکردند تا انگیزه بیشتری برایی کارهای بعدی اش داشته باشد. بهتر از این است که پول زبان بسته را خرج خوراکی کنیم که دوامی هم ندارد. وقتی برایش از طرح عیدانه گفتم گفت طرح بدی نیست ولی بدون تخفیف هم باید سعی کنیم چراغ کتابفروشی ها و نشر را روشن نگاه داریم و به امید یک تخفیف نباشیم. دیدم بیراه نمیگوید. این هم فکری هست. این تنها دیدار نوروزی ما بود که حاصلش نوشته های مختصر سال جدید بود. امشب کتاب مشت خدا نوشته فردریک فورسایت را تمام کردم. مطالعه شماره ویژه استاد کامران فانی از مجله بخارا را شروع میکنم. راستی نوروزتان مبارک و به قول تاجیکها بزمتان کلان!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٧:۳۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

ای سر انگشت تو آغاز گل افشانی ها

یک سال دیگر هم گذشت. البته هنوز از روزهای رسمی سال چند صبحی مانده ولی رسماً امروز آخرین روز اداری سال 1394 است. مثل همیشه آن حس غریب آخر سال سراغم می آید. حسی که نمیشود توصیفش کرد. حس کهنگی و بعد دوباره نو شدن. حس تغییر اجباری که گریزی از آن نیست. چند روزی هست سعیدخان با من می آید دانشکده و مشغول کارهایش می شود. جز در موقع ناهار کاری به کار هم نداریم! هر کی سی خودش. به قول معروف کسی بهش گیر نمیدهد! این چند روزه چند کار عقب مانده داشتم که انجام دادم که به سال دیگر کشیده نشود. دیروز هم زود دانشگاه را ترک کردیم که به جنگ افروزان چهارشنبه سوری نخوریم! هر چند تا پاسی از شب صداهای انفجار مهیب و عجیب ما را یاد دوران جنگ می انداخت! دیروز ویژه نامه داستان همشهری را خریدم و مشغول مطالعه شدم. افکار کمی مغشوش است و تمرکز چندانی برای مطالعه ندارم. گاهی تغییراتی رخ میدهد که دست آدم نیست و ذهنش را حسابی درگیر میکند. فعلا در آن حالتم!

امروز هم روز آخر اداری هست. گزارش عملکرد کتابخانه را نوشتم و برای معاون پژوهشی ارسال کردم. شاید آخرین نامه امسال باشد! بین گروهها فقط چراغ اتاق گروه ما روشن است! بقیه کارمندان هم کم کم دارند می روند. پارسال هم تا ساعت 15 دانشکده بودم با دکتر زین العابدینی. امسال خودم هستم و سعید! کار دیگری نیست جز تکمیل گردآوری داده های یک مقاله. باید کم  کم به فکر پدر باشیم که بعد از یک عمل جراحی سخت در منزل استراحت میکند. نمیدانم چرا این حس عجیب را دارم در این دقایق..بگذریم. بهتر است دیگر پرونده امسال را ببندم. پرونده ای که بخشی از آن سیاه است و بخشی سفید. این وبلاگ هم که وارد 13 سالگی اش میشود کم کم. باورم نمیشود 13 سال از نوشتن وبلاگ گذشته و هنوز دلبسته اش هستم. باری. انشاله برای همه شما سال جدید سرشار از برکت و سلامتی و سعادت باشد. فعلا تا ساعت 16 دانشکده ام!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٧:٠۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

بدون طعم مطالعه

دیشب در راه بازگشت به منزل در خلوتی اتوبان شهید باقری، در افکار خودم غوطه ور بودم. رادیو فلان (!) روشن بود و مجری آنونس برنامه را اعلام کرد: طعم مطالعه. حواسم جمع شد. گفتم چه جالب. حتما از کتابداران مهمان برنامه هستند. کمی که گذشت دیدم که نخیر نه تنها خبری از کتابدار و کتابخانه و اصول مطالعه و شیوه استفاده از محیط کتابخانه نیست بلکه اساساً عنوان یک چیز است و محتوا چیز دیگر! کل بحث راجع به شیوه تست زنی بود و تبلیغ فلان مشاور و فلان مدرس و فلان جزوه و فلان لوح فشرده! دریغ از اینکه یک بار دانش آموزان تشویق بشوند به استفاده از کتابخانه یا حتی تقویت مهارتهای سواد اطلاعاتی. با خود گفتم بحث الان طوری میرود جلو که اصلا ریشه کتابخانه هم زده میشود. به صورت مبسوط حرص خوردم! منتظر بودم مجری یک تلفنی شماره پیامکی چیزی اعلام کند تا بشود این نکته را مطرح کرد ولی دریغ! اصلا به قول معروف وقعی ننهاد! فکر میکردم شاید لازم است ما خودمان به عنوان کتابدار، فعالانه وارد این عرصه هم بشویم. مثلاً مشاوره برنامه ریزی درسی، مشاوره در زمینه سواد اطلاعاتی، مشاوره در زمینه انتخاب رشته دانش آموزان. یعنی جامعه مان به دانشگاهیان محدود نباشد. راهی نداریم جز تعاملات بیشتر با جامعه. هنوز هم فکر میکنم با جامعه تعامل چندانی نداریم و کتابداری اجتماعی خودمان را پیاده نمیکنیم. دیر یا زود کم کم باید مسیرمان را به این سو ببریم و گریزی هم از آن نیست.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٤:۳۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

روزی که همه کتک خوردیم

نمیدانم چرا امروز یاد دبیر زبان دوره راهنمایی مان افتادم! آهان یادم آمد! داشتم به یکی میگفتم عربها به گوجه فرنگی می گویند تماته که همان توماتو باشد. خاطرم آمد که یک روز دبیر زبان سوم راهنمایی، اول صبح که کلاسی با او داشتیم ناغافل شروع کرد به درس پرسیدن! از این عادتها نداشت و کسی هم خیلی درس نخوانده بود. همه تقریبا غافلگیر شدیم.از هر که لغت می پرسید و معنی اش را نمیدانست میگفت کف دستت را بیار جلو و شترق! می کوبید با تسبیحش کف دست هر کسی که بلد نبود. چهار بار از همه لغت پرسید و هرکس بلد نبود محکم تر از دفعه قبل می زد. با اینکه لغات را بلد بودم ولی خیلی ترسیده بودم و یکی از واژه ها یادم رفت. مثلا ما خیر سرمان، شاگرد اول بودیم! بدون هیچ تعارفی گفت دستت را بگیر! با تردید نگاهش کردم. دیدم خیلی جدی است و آهسته دستم را جلو بردم. نامردی نکرد و محکم کف دستم زد! دردی در دلم پیچید و بعد بغض کردم و زدم به گریه! سری های بعد حواسم را جمع کردم و دیگر پاسخ صحیح را دادم. خلاصه آن روز به پرسیدن لغت و کتک خوردن گذشت. دیگر در خاطر همه ماند که حتماً درسشان را به موقع بخوانند وگرنه عواقب خوشی در انتظارشان نیست! خدا رحمت دبیرمان آقای حقیقی را. چند سال پیش عمرش را داد به شما...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٥:٢٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

عشق و شباب و رندی مجموعه مراد است

فکر میکنم تا همینجا خاطره بازی بس باشد! هر چند که دلم نمی آید یاد آن روزها را که با دیدن پل پنجم، پل سیاه، ملی راه و خیلی جاهای دیگر در اهواز به خاطرم می آمد به گوشه ذهنم به امانت بگذارم. یاد روزهایی می افتادم که در گرمای مرداد ماه از میدان پنج نخل پیاده به سمت محل اقامتم در ملی راه می رفتم. یاد روزی که مجله چلچراغ را خریده بودم و هنگام عبور از اتوبان از دستم افتاد، خم شدم تا برش دارم که یک پیکان غرش کنان از کنارم گذشت! شبهایی که پیاده از روی پل پنجم تا کیانپارس می رفتم و برمی گشتم ملی راه. بگذریم مرور آن روزها شاید برای خودم قشنگ باشد و برای خوانندگان این سطور کسل بار! بعد از نهار روز اول همایش، کارگاه آموزشی داشتم. سعی کردم که بیشتر حالت کارگاهی و نه آموزشی داشته باشد و همه مخاطبان مشارکت داشته باشند. اتاق کنفرانس بزرگ بود و  مجبور بودم مرتب از ابتدای اتاق به انتها بروم تا با همه مخاطبان ارتباط بگیرم. به نظرم تعامل خوبی آمد. هر چند که به دلیل اینکه وقت تمام شده بود یکی یکی مخاطبان کم می شدند! تا جایی که نزدیک ساعت شش عصر فقط چهار پنج نفر ماندند. حالا یا واقعاً مطالب کسل کننده بود یا دیرشان شده بود! دیگر انرژی چندانی بعد از کارگاه نداشتم. از کتابخانه بیرون آمدیم و روی پله های درب ورودی کتابخانه نشستم تا کمی خستگی در کنم. کمی بعد به اتفاق آقای بهبهانی، رئیس کتابخانه مرکزی به سمت بلوار گلستان رفتیم و کمی باز خاطرات آن سالها برایم مرور شد! آن شب به شدت خسته بودیم و بعد از یک روز پر کار و پر هیجان خیلی زود به خواب رفتیم.

روز بعد همراه با دکتر فتاحی و دکتر زین العابدینی سر میز صبحانه گپ می زدیم از مسائل مختلف روز. کمی بعد دکتر دیانی و همسرشان به ما پیوستند. بعد از صرف صبحانه رهسپار محل همایش شدیم. نمیدانم چه عادتی است که معمولاً در یک جمع تا موقعیتش پیش نیاید حرفی نمیزنم! در دو روز همایش هم موقعیتی پیش نیامد که بحثی در گیرد که در آن مشارکت کنم نه علمی، و نه ژوژولیستی که واقعاً از این آخری بیزارم. اینکه گفته شود همه چیز بد است، همه مقالات ضعیف است، فلان، بهمان و چه و چه و چه! دکتر دیانی هم یواشکی و در گوشی گفت که آخرش ما صدای شما را نشنیدیم و خندیدیم! خلاصه روز دوم همایش هم شروع شد. یکی از دانشجویانم آقای رستمی، مقاله ای از رساله کارشناسی ارشدش تهیه کرده بود و آنجا ارائه می کرد. خوشحال بودم که در یک موقعیت جدی محک می خورد تا ترس کاذبی که از ارائه دارد بریزد. خوشبختانه خوب و بدون استرس هم ارائه کرد. از مقاله آقای دکتر حیدری هم لذت بردم هر چند به قول دکتر کوکبی ای کاش زمان را بهتر مدیریت می کرد تا سخن آخرش ابتر نماند. سخنرانی های عصر با عجله بیشتری انجام شد تا مراسم اختتامیه زودتر برگزار شود. قبل از مراسم اختتامیه، برنامه بزرگداشت دکتر کوکبی برگزار شد. هر یک از اساتید و دانشجویان درباره ویژگی های شخصیتی ایشان سخن گفت. دوست داشتم فرصتی پیدا میکردم تا چند کلمه ای ارادت قلبی ام را به استادم مطرح می کردم ولی افسار موقعیت در اختیارم نبود و از طرفی زمان به سرعت می تاخت! دوست داشتم بگویم منشش و روشش را خیلی دوست داشتم، نظم و دقتش را، سلیم النفس بودنش را، خنده های امیدبخشش را، حمایت و تشویق هایش را ولی همه چیز فقط در ذهنم می چرخید و نمیشد آنجا بیانش کرد. در انتهای مراسم شاید چند دقیقه در آغوش کشیدنش بارم را سبک میکرد.

به هرحال این همایش هم به پایان رسید و مجبور بودیم به سرعت با دوستان خداحافظی کنیم و رهسپار هتل و بعد فرودگاه شویم. خوشبختانه به موقع به فرودگاه رسیدیم. دوستان دیگر هم به ما پیوستند. پروازی با 12 کتابدار! در طول پرواز مجال خواب نبود با آقایان یوسف عابدی و سیامک محبوب در باره اولویتهای پژوهشی نهاد صبحت می کردیم. هواپیما با تأخیر کوتاه 15 دقیقه­ای پرواز کرد ولی بسیار خوب و عالی ساعتی بعد در فرودگاه مهر آباد بر زمین نشست. پس از تحویل گرفتن چمدانها از یکدیگر جدا شدیم. تا آن زمان نمیدانستم پدرم در چه موقعیت خطرناکی قرار گرفته و بعد فهمیدم که به خاطر عارضه قلبی او را به بیمارستان برده و فوراً هم عمل جراحی قلب باز رویش انجام دادند. خیلی ناراحت شدم که در این شرایط سخت چرا پیشش نبودم و خدا را شاکر بودم که عمل موفقیت آمیز بود. بعد از یک هفته امروز ایشان از بیمارستان مرخص شده و در منزل استراحت می کند. برایش دعا می کنم و تا ابد دستبوسش هستم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

اهواز، بعد از 4 سال

سه شنبه هفته پیش به اتفاق همسرم و آقای دکتر زین العابدینی رهسپار فرودگاه مهرآباد برای شرکت در همایش کتابخانه های عمومی در شهر اهواز شدیم. ساعت پرواز 19.40 بود و ما ساعت 18 از دانشگاه راه افتادیم. مسیر به قدری شلوغ بود که حتم داشتیم به پرواز نمیرسیم. وقتی به فرودگاه رسیدیم زمان پرواز رسیده بود. بعد از پارک کردن ماشین در پارینگ طبقاتی فرودگاه، سریع رهسپار کانتر شدیم که دیدیم عجب! پرواز تاخیر دارد. خوشبختانه از پرواز جا نماندیم و این بار قسر در رفتیم! مشغول مطالعه بودیم و بعد مدت زمانی که گذشت برای گرفتن سهیمه غذا به سالن ترانزیت رفتیم. بعد از صرف شام، با اساتیدمان دکتر کوکبی، دکتر انصاری و دکتر وزیرپور مواجه شدیم. تا زمان پرواز قطعی که 23.30 دقیقه بود فرصتی شد برای گپ زدن و گذر زمان. در طول پرواز، هواپیما به خاطر اینکه در ابرها بود تکانهای بسیار شدیدی داشت که خوشبختانه به خیر گذشت و اتفاقا بسیار نرم و راحت روی باند فرود آمد. هنگام خروج از پلکان هواپیما بوی شرجی اهواز به مشامم خورد و تمام خاطرات گذشته برایم زنده گشت.

وارد سالن ورودی که شدیم دوستان به استقبال ما آمده بودند. خاطرم نیست که در این چند سال که اهواز بودم کسی به استقبالم آمده باشد و همیشه سرم را می انداختم پایین و مثل بچه های خوب، ماشین می گرفتم و میرفتم خوابگاه! با یک مینی بوس همگی عازم مهمانسرای نفت شدیم. در طول مسیر از خیابانهای خلوت که می گذتشیم روزهای دانشجویی به یادم آمد. مخصوصا سمت ملی راه که محل اقامتم در دانشگاه علوم پزشکی اهواز بود. چه روزهای دوست داشتنی را داشتم آن روزها.

صبح در محل صرف صبحانه با آقایان دکتر رضایی شریف آبادی،  دکتر دیانی دکتر فتاحی و دکتر فدایی گفتگو می کردیم و بعد همگی با هم رهسپار محل کنفرانس شدیم. هوای اهواز بسیار عالی، تمیز، خنک و بهاری بود. دلچسب و دوست داشتنی. حدود ساعت نه صبح به محل برگزاری همایش که در کتابخانه عمومی مرکزی استان خوزستان نزدیک کارون و جاده ساحلی بود رسیدیم. ساختمانی که همیشه از راه دور دیده بودم ولی این بار درونش محل یک گردهمایی ملی کتابدارانه بود. رئیس کتابخانه از دانشجویانم در دوران کارشناسی اش بود. آقای بهبهانی. این چند روز خیلی زحمت کشید و حتی همه جای کتابخانه را نشانم داد. میگفت کتابخانه مرکزی اهواز یک شاخص ادرس دهی شده. هر کسی در این حوالی میخواهد نشانی بدهد میگوید: نزدیک کتابخانه مرکزی، صد متر مانده به کتابخانه مرکزی! خلاصه نماد فرهنگی جالبی شده! محیط اطرافش هم دلباز است و عاری از سروصدا. یک بوستان بزرگ و زیبا و منظره دلپذیر کارون پر اب.

کتابخانه سه طبقه داشت. طبقه همکف که مخزن و محل جستجو، کافی شاپ و سالن برگزاری همایشها بود. طبقه دوم سالن مطالعه و بخش نشریات و طبقه آخر که سالن کنفرانسهای کوچک، نمازخانه، سالن مدیریت، سایت، مشاوره کتاب و بخش کودکان بود. سقف کتابخانه گنبدی بود که طبق گفته رئیس کتابخانه، هر چند زیباست ولی تابستانها حرارت بسیار زیادی را به داخل کتابخانه منتقل می کند. کتابخانه زوج و فرد و شبانه روزی نیست ولی تا ساعت 20 فعال است. از بحث خارج نشویم! به هرحال، همایش با سخنرانی های افتتاحیه آغاز شد. دیدن دوستان و دانشجویان قدیم، و اساتیدم بعد از 4 سال بسیار شیرین بود و حس خوبی داشت. بخشی از برنامه، شاهنامه خوانی یک دختر کوچولوی 7 ساله بود که همه را به هیجان آورد. او دختر یکی از کتابداران استان خوزستان بود و بسیار هنرمندانه بخشی از شاهنامه را اجرا کرد.

ادامه دارد...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۸ اسفند ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

اینجا جای پیرمردهاست!

پنجشنبه برای انجام کارهای عقب مانده ام آمدم دانشگاه. سعید خان هم با من آمد. مشغول تنظیم اسلایدها برای کلاسهای یکشنبه، ضبط کلاس درس آرشیو برای آرموک و ارسال چند نامه اداری بودم که تا ساعت چهار عصر طول کشید. در این بین سعید خان مرتب اصرار داشت که یک بازی رایانه ای را تهیه کند. فهرستی از گیم نتهای نزدیک به دانشگاه را جستجو کردیم تا ببینیم کجا این بازی را دارند. بالاخره یک مورد را پیدا کردیم. بیست دقیقه بعد رسیدیم به گیم نت. سعید خان رفت تا بازی را از متصدی بگیرد. کمی به فضای گیم نت نگاه کردم. دیدم نزدیک به 20 تا نوجوان با شور و حرارت مشغول بازی هستند. بوی سیگار هم می آمد که خیلی آزار دهنده بود آمدم داخل پیاده رو. با خودم فکر کردم این ساعت از شب، که حول و حوش ساعت 19 بود چرا یک کتابخانه نباید این بچه ها را به سمت خودش بکشاند؟ کجای کار ما کتابداران نقص دارد؟ چرا همین هیجان را به کتابخانه نمی کشانیم؟ در این فکر بودم که سعید آمد. از جلوی یک شعبه شهر کتاب رد شدیم. گفتم اینجا خیلی قشنگه بریم چند تا کتاب بخریم؟ گفت نه اصلا! حوصله اش رو ندارم. سوالم را از سعید خان پرسیدم. گفتم فکر نمیکنی کتابخانه بهتر از گیم نت باشه؟ جواب داد: نه! کتابخانه مال پیرمردهایی است که میخواهند بنشینند و بی صدا باشند! گفتم چه اشکالی دارد گیم نت در کتابخانه باشد تا به هوای آن بچه ها به کتابخانه بیایند؟! جواب داد: فقط میخواهید کتابخانه پر بشه؟! گفتم نه. یکی از جنبه های کارکردی کتابخانه همین باشه. چیزی نگفت. من هم دیگر ادامه ندادم. رسیدیم منزل. سریع رفت بازی را نصب کرد. امشب که میخواست برود منزلشان آهسته گفت راستی! بازی را پاک کردم! دیگر نمیخواستمش!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:٤٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱ اسفند ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

فقط یک جمله کافی بود

دو روز پیش در محل کتابخانه مرکزی دانشگاه، نشستی برگزار شد که بزرگوارانی از شورای کتاب کودک و کتابخانه حسینیه ارشاد بانی اش بودند که در آن به موضوع کتابخانه های زندان و روستایی پرداخته شده بود. نشست خیلی قابل تاملی بود. به خصوص تصاویری که از کتابخانه های زندان و چشمان مشتاق کودکان کانون اصلاح و تربیت به نمایش گذاشته شد که چقدر دردآور است وقتی خانواده ها و جامعه نقش کتابخانه را ندیده بگیرند و حالا کتابخانه باید درون زندان بیاید تا کمکی به اصلاح و بیداری افراد بکند. در انتهای نشست، خانم اخوت حرف زیبایی زد و اینکه: همه چیز در وب خلاصه نمیشود، فکر نکنید همه جا دانشگاه هست و همه مخاطبان دانشگاهی. هستند کسانی که به تعامل کتابدار نیاز دارند لازم است کتابدار بینشان برود و تلنگری به آنها بزند. باید با همه جامعه ارتباط داشت و به دل و فکر آنها پل زد. حرف حساب جواب نداشت! چه بگویم!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:۱٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد