کتابداران فردا

یک کارآموز واقعی

چند شب پیش تا سحر مشغول مطالعه برای نقد یک کتاب و تایپ آن بودم. در حین مطالعه باید رادیو یا تلویزیون روشن باشد تا ذهنی متمرکز داشته باشم! این عادت از بچگی با من همراه است. شبکه تماشا را گرفتم و مشغول کارهایم شدم. کمی که گذشت احساس کردم دیالوگهای فیلم برایم جالب است. نگاهم را به صفحه تلویزیون دوختم. این چه فیلمی است؟ کارآموز با بازی رابرت دنیرو با صدای سحرآمیز منوچهر اسماعیلی. انگیزه بن ویتاکر به عنوان یک پیرمد بازنشسته برای کار در یک شرکت خصوصی به عنوان کارآموز برایم خیلی جالب بود. اینکه هرروز با انگیزه به شرکت می رود که فقط یک سری کارهای سطح پایین انجام دهد. با خودم فکر کردم دوران بازنشستگی ام چه خواهد بود؟ باید بنشینم و هرروز قرصهای رنگارنگ بخورم؟ در منزل بمانم؟ به پارک بروم و مرتب به این و آن غر بزنم؟ واقعا چند دقیقه به دنیای دیگر رفتم که اگر ۳۰ سال دیگر زنده باشم چه گونه خواهم بود. آیا مث بن سرحال و با انگیزه ام یا اینکه نه از درد پا و کمر و قلب و فشار خون و قند می نالم؟ نکته دیگر فیلم کار گروهی در شرکت بود و انگیزه دادن رییس به کارکنان. مثلا وقتی شرکت در فضای مجازی 2500 مین لایک خودر ا گرفت زنگ بزرگی در شرکت به صدا درآمد و همه بلند شدند و با دست زدن خوشحالی خود را نشان دادند. در صحنه ای دیگر بن به خاطر تلاشش تشویق شد. زنگ خوشحالی به صدا درآمد و همه به خاطر انجام یک کار خوب در شرکت خوشحال شدند و بن را تشویق کردند. با خودم فکر کردم واقعا چنین کار و روحیه ای میتواند از فرسودگی شغلی کتابداران بکاهد. اگر کتابدار کتابخانه ما یک کار خوب انجام میدهد که درون آن خلاقیت است یا باعث میشود در مقایسه با ماه گذشته مراجعان بیشتری داشته باشیم یا رضایتمندی از عملکرد کتابخانه بیشتر شود او را جلوی بقیه کارکنان تشویق کنیم و این فرهنگ را جا بیندازیم که در محیط کار رقیب هم نباشیم رفیقی باشیم برای پیشبرد اهداف کتابخانه. شاید این حداقل کاری باشد که بتوانیم برای کتابداران کتابخانه و انگیزه بخشی به آنها انجام دهیم. پیشنهاد میکنم این فیلم را حتما ببینید. مخصوصا برخوردی که در این شرکت با کارآموزان می شد. همه سعی داشتند با علاقه به آنها کار یاد دهند نه اینکه از آنها برای انجام کارهای خودشان سو استفاده کنند یا از آنها بیگاری بکشند!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:۳۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

ایفلایی باشید

این روزها خانم دکتر شیما مرادی در کلمبوس امریکا برای حضور در کنگره ایفلا2016 به سر می برد. گاهی تصاویری از نشستها و غرفه ها می فرستند و ما را در جریان کنگره قرار میدهند. زحمت ارائه پوستر مشترکمان را هم به ایشان دادیم. انشاله وقتی برگشتند حسابی در یک جلسه علمی از تجربیاتشان استفاده میکنیم. برای کسانی که تجربه رفتن به ایفلا را دارند ایفلا مانند یک المپیک است که حسابی می توان از آن آموخت و آموخت و آموخت. فراتر از کول نت و هر همایش دیگر. واقعا توصیه میکنم ایفلا را بروید. حتما تجربه های خوبی کسب خواهید کرد. ما که هنوز از یافته ها و تجربیات ایفلا2013 داریم استفاده میکنیم. برای خانم دکتر مرادی ارزوی توفیق دارم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

آدمی یعنی آه و دم

آخر هفته ها مخصوصا پنجشنبه صبح ها جان میدهد برای کتاب گرفتن از کتابخانه عمومی. مخصوصاَ اگر در طول هفته حسابی کار کرده باشی و دلت بخواهد بخوابی و فقط کتاب بخوانی. هفته قبل هم مانند هفته های قبل ترش به کتابخانه عمومی پارک ارغوان رفتم و سه کتاب امانت گرفتم. یکی موشها و آدمها از جان اشتان بک و دیگری کتابی از جان گریشام و سومی هم یادم نیست چی بود! این هم از اثرات میانسالی است دیگر! تقریبا همه روز را مشغول کتابخواندن بودم. شب به اتفاق همسر گرامی و سعید خان به شهر کتاب فرشته رفتیم و بار فرهنگی خود را افزایش دادیم! شب که منزل برگشتم از طریق پیام یکی از دوستان متوجه شدم برای همکار عزیزمان در دانشکده آقای دکتر خانبانی تصادف تلخ و ناگواری رخ داده. شب ناآرامی را گذراندم. چهره جوان و خندانش از جلوی چشمانم کنار نمی رفت. رفتم به پشت بام و قدم زدم و به او فکر کردم. امیدوارم خداوند به جوانی اش تفضلی کند و شفا یابد. زندگی همین است. آدمی یعنی که یک آه و دم است پشت شادی ها نمیداند غم است.بگذریم.

مرداد هم کم کم به انتهای خود می رسد و از گرمای هوا کاسته شده. کم کم بوی پاییز و مهر و درس و کلاس می آید. ما که تابستان را در دانشگاه سپری کردیم و به کارهای عقب افتاده رسیدیم. دو سه هفته دیگر دانشگاهها به استقبال دانشجوها می روند و دیگر آموزش و کار شروع میشود. راستی یک تجربه هم در زمینه دوره های متفرقه و بیرون از دانشگاه کسب کردم. فهمیدم من بعد اگر قرار شد جایی دوره ای کارگاهی یا نظایر آن را تدریس کنم اول یک قرارداد مکتوب و سفت و سخت بین طرفین امضا شود و بعد وقت و انرژی ام را صرف کنم. تجربه همکاری کوتاه در سال گذشته با یک موسسه ظاهرا علمی ولی کاملا غیر حرفه ای نشان داد که نباید به گفتار و حتی لبخند طرف مقابل اعتماد کنم. تا نباشد سند مکتوبی کار را نباید شروع کرد. به هرحال اگر خواستید دوره ای برگزار کنید اول سر مسائل کاری و مالی به تفاهم برسید تا اینطور مثل بنده سرتان کلاه نرود! خلاصه تجربه ای بود دیگر.

راستی چند روز پیش تولد وبلاگ گروهی کتابداران ایران بود. یادش بخیر. سالها در این وبلاگ می نوشتیم و عکس می گذاشتیم و خبر رسانی می کردیم بی مزد و بی منت! بی اسپانسر مالی بدون چشمداشت...درود به خانم طاهره کرمی که سال 1384 این وبلاگ را راه اندازی کرد و صدایی شد برای کتابداران در کهکشان رسانه.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:٥٢ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

آخر هفته کتابی

آخر هفته مان خیلی فرهنگی به پایان رسید. چهارشنبه شب که رفتیم به شبهای بخارا که شب همایون صنعتی بود. آدم عجیبی بوده این صنعتی که صنعتی زاده اسم کاملش هست. بدون اینکه دانشگاه برود، مدیر انتشارات فرانکلین بوده و بعد هم کلی کارهای دیگر داشته که یکی از آنها ساختن یک مزرعه گل سرخ برای گلاب گیری بوده است. خلاصه حیرت زده شدم از این همه پشتکار. بعد از جلسه به شهرکتاب خیابان فرشته رفتیم و کمی بار فرهنگی خود را افزودیم! شب هم مثل سنت هر هفته سعید خان منزل ما بود. چند وقتی کتاب برادران کاراموزف را شروع کرده به خواندن. خودم کتاب نون نوشتن محمود دولت آبادی را شروع کردم. هرکسی یک گوشه مشغول خواندن بود. گاهی سوالات سعید خان، سکوت را می شکست: رهبانی یعنی چی؟ طفیلی چیه؟ سفیه به کی میگن؟ مفری یعنی چی؟ خوشحال بودم که حداقل اگر در ریاضی و فیزیک اندک استعدادی ندارم که در درسهایش کمکش کنم، حداقل در معنی لغات میتوانم یک کم کمکش باشم! و خوشحال تر بودم که میتواند دامنه لغاتش را بیشتر کند. آنهم با خواندن ترجمه ای سنگین از این کتاب داستایوفسکی!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٤:٤۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٩ امرداد ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

آخر قصه

مشاهده یادداشت خصوصی

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٩ امرداد ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

وب سایتهای بی روح

برای یک تحقیقاتی در حال بررسی وب سایتهای کتابخانه های ... هستم! واقعا برایم عجیب بود با وجود این همه منبع درباره نحوه طراحی وب سایت کتابخانه ای، ذره ای خلاقیت و سلیقه به کار برده نشده! یا صفحه خالی هست یا فقط لیست کتابهای موجود یا کپی برداری از همدیگر یا استفاده از یکی دو پرتال خاص! مانده ام کتابداران این کتابخانه ها چه میکنند؟

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱:٥۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

چند صباحی در دیار رانگاناتان

قبل از شروع: این متن را برای یکی دو جا فرستادم و برای چاپلودش اقدامی نشد. حالا یا جالب نبود یا هر دلیل دیگر. بنابراین، به نظرم رسید این دل نوشته را که حاصل تجربیات و مشاهداتم هست در وبلاگ شخصی ام به اشتراک بگذارم. بعضی وقتها برخی مطالب دلی نیازی به داوری ندارند!

بعد از هشت سال موقعیتی فراهم شد تا کول نت (همایش تخصصی در حوزه علم سنجی) را از نزدیک تجربه کنم. اولین بار در سال 2006 بود که شانس خود را برای ارائه مقاله در کول نت نانسی فرانسه امتحان کردم و این روند تا سال 2015 ادامه یافت. ولی غیر از امسال در هیچ سالی نتوانستم در کول نتهای فرانسه، آلمان، چین، استونی، هند شرکت کنم. کول نت تاریخچه جالبی دارد. از سال 2000 سه دانشمند از کشورهای هند، آلمان و چین تصمیم گرفتند پایه گذار همایشی در حوزه علم سنجی، وب سنجی و اطلاع سنجی به نام کول نت باشند. پایه اصلی و هدایت کننده بنیادین کول نت، خانم دکتر هیلدران کرشمر از کشور آلمان است که همه ساله در همه کول نتها حضور فعال دارد. از سال 2003 به بعد فکر میکنم که تقریبا همه ساله ایرانیان حضور فعال در کول نت داشته اند و درصد بالایی از مقالات شفاهی و پوستر به ایرانیان تعلق داشته است. در سخنرانی افتتاحیه آقای دکتر رائو سردبیر مجله کول نت، حرف جالبی را زد که نشان میداد این نکته افزون بر کشور ما دغدغه سایر کشورهایی که در حوزه علم سنجی فعالیت میکنند نیز شده است. وی بیان کرد که ما در حوزه علم سنجی به بلایی شمردن استنادها و کمیت آثار مبتلا شده ایم و نمیتوانیم مفاهیم را بسنجیم. برای تحلیل دانش نمیتوان تنها به شاخص هرش یا دیگر شاخصهای کمی اکتفا کرد. باید روی محتوا و کیفیت اثار بیشتر تمرکز کنیم و سعی کنیم ارتباط بین صنعت و علم را بیشتر کنیم و پژوهش ها انتزاعی نباشد. خب این حرف نشان میداد اراده بزرگی برای توسعه روشهای علم سنجی وجود دارد. باید به سمت اثربخشی پژوهش ها روی متن جامعه حرکت کرد. بعد از سخنرانی های افتتاحیه، نشستهای تخصصی آغاز شد و افراد به ارائه مقالات پرداختند. نکته قابل توجه فعال بودن پنل علمی و نیز حاضران بود که برای همه سخنرانی ها بحث و سوال و جواب می شد. از ایران نیز مقالاتی زیاد ارائه شده بود ولی در نهایت ما 4 نفر یعنی من، خانم پاکدامن، آقای دکتر زین العابدینی و اقای دکتر قاضی زاده موفق شدیم که در این همایش حاضر شویم و مقالاتمان را ارائه کنیم. محل برگزاری همایش نیز در موسسه توسعه اقتصادی که خودشان به آن IEG می گفتند بود. فیلم همه نشستها نیز در یوتیوب آپلود می شد که کاربران میتوانستند آن را بارگذاری کنند. بعد از سه روز فشرده از صبح تا بعدازظهر که مقالات ارائه می شد فراعتی پیدا کردیم که از برخی اماکن تاریخی نظیردروازه هند، تاج محل، همایون تمب و آکشارداهام دیدن کنیم که هرکدام شکوهمند تر از دیگری بود. ولی امان از فروشندگان دوره گرد که تا قیمت یک جنس را می پرسیدی تا آن را نمی فروختند رهایتان نمی کردند! یک روز هم به بازدید آرشیو ملی هند رفتیم، آنهم بدون هیچ تشریفات و معرفی نامه ای. خیلی هم از ما استقبال شد و بعد از بخشهای مختلف آن دیدار کردیم. تازه آنجا بود که فهمیدیم دهلی دارای یک دانشکده مطالعات آرشیوی هست. یکی دیگر از مکانهایی که از دیدن کردیم کتابخانه مرکزی دانشگاه دهلی بود. این کتابخانه را شیالی رانگاناتان پایه ریزی کرده بود و تنها کتابخانه ای بود که رده بندی کولن رانگاناتان را به کار می برد. یک ارزش افزوده این سفر آشنایی با آقای پرفسور کیم ولتمن بود. یک دانشمند حوزه تاریخ که تقریبا هر روز را با او می گذراندیم. اطلاعات بسیار دقیقی راجع به تاریخ ملل مختلف داشت و راجع به آن ساعتها صحبت میکرد. یک شب کارتهای عضویت کتابخانه هایی که در آنجا تحقیق کرده بود نشان داد. ایتالیا، واتیکان، انگلستان، هلند، کانادا، امریکا، اسپانیا، پرتغال.... واقعاً از خودم شرمنده شدم وقتی فهمیدم او اکثر کتابخانه های دنیا را دیده، آنجا عضو شده و پژوهش های عمیقی هم در آنجا انجام داده. در طول راه مرتب کتابخانه های معروف دنیا را به من معرفی می کرد و تأکید داشت حتماً آنجاها را ببینم! به هر صورت آشنایی با این دانشمند متواضع فرصت بسیار خوبی بود تا با خیلی مسائل علمی و تاریخی آشنا شویم. وقتی فهمیدم او به مولوی که میگفت رومی، علاقه دارد نمیدانید با چه مصیبتی ماجرای طوطی و بازرگان را برایش گفتم!

اما درباره فرهنگ مردم دهلی. وقتی با تور مسافرتی سفر میکنید نمیتوان فرهنگ و خلق و خوی آدمها را لمس کرد. ولی وقتی به دل مردمان می روی، پیاده، با اتوبوس یا مترو آن وقت میفهمی مردمی که به دیارشان سفر کرده ای چه خلق و خویی دارند. چطور به تو نگاه می کنند، آیا امنیت در شهرشان هست یا نه. حداقل از دید من، از مردمان دهلی دو نکته اصلی را میتوان آموخت. یکی صبوری، دیگری قناعت. اینکه ساعتها اتومبیلها بوق بزنند و ذره ای اعصاب کسی به هم نریزد. اینکه کسی غرولند نکند که چرا درآمد من اینقدر است و درآمد فلانی آنقدر. اینکه راننده های ریکشا با چه مشقتی پا بزنند و خم به ابرو نیاورند. خلاصه یک همزیستی اساسی و تأمل برانگیزی را میتوانید بین همه آدمها از انواع نژادها و آیین ها ببینید و حتی این همزیستی در حیوانات نیز وجود دارد. طوطی و سنجاب و عقاب و مرغ مینا و کلاغ و سگ در شهر به وفور یافت می شوند. نه آدمیزادی به آنها سنگ پرانی می کند و نه خودشان با هم درگیری دارند. یک خلق و خوی آرام، بر عکس طعم غذاهایشان که از قاشق اول قصد دارند دل و روده شما را آتش بزنند و گویی همه این آرامش درونی را از طریق غذاها تلافی میکنند! در هر صورت، تجربه کوتاه و شیرینی بود. هرچند که با بیمار شدنم چندان نتوانستم روزهای آخر ماندن در دهلی، از زیبایی های همایون تمب و آکشارداهام بهره ببرم. به هرحال، کول نت 2016 در استراسبورگ فرانسه برگزار می شود و 2017 در روسیه. شاید بتوان امید داشت ایران میزبان کول نت در سال 2018 باشد.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:٤٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

آن مرد دلسرد نشد

مدتیست مطالعه کتاب حکایت مردی که دلسرد نشد را شروع کرده ام. کتاب اثر مارک فیشر است. ترجمه روان و سلیسی دارد. بخشی از این کتاب خیلی مورد توجهم قرار گرفت و آن تأکید بر تمرکز و تفکر است. در صفحه 9 کتاب آمده: ((وقتی خود من کارم را شروع کردم، به این راز پی بردم و فقط فکر کردم. ذهنم را پاک کردم. خودم را در دفتر کارم محبوس کردم. پریز تلفن را کشیدم و گفتم باید در عرض ده روز ده ایده جدید و بدیع داشته باشم.))

خیلی وقتهاست لازم است با خودمان خلوت کنیم یا اصلا کار جدیدی را شروع نکنیم. فکر کنیم اینترنت وجود ندارد، موبایل نداریم و هیچ وسیله ارتباط جمعی دیگری هم در اطرافمان نیست. ذهن را از هر چیزی که آن را به خودش وا می گذارد رها و خالی کنیم و فقط فکر و فکر و فکر...به ایده های جدید. به چیزهای بدیع. این که مثلا تا به حال در کتابخانه چه می کردیم.چقدر سودمند بوده. چقدر رضایت بخش بوده. در آینده چه میتوانیم عرضه کنیم که بدیع باشد. یا در مورد نوشتن! مدتی هیچ چیز ننویسیم. ذهن را مثل یک دشت بگذاریم رها باشد و کمک کنیم برای کاشتن آماده باشد. بارها این کار را تجربه کرده ام و نتیجه هم گرفته  ام. خیلی از اوقات که پشت سر هم مقالاتم رد میشد یا نمیشد در کتابخانه کار تازه ای ارائه کرد فقط نشستم و فکر کردم. یا سعی کردم ساعتها رانندگی کنم و فکر کنم. یا قدم بزنم و فقط اطرافم را ببینم. چند روز دور بودن از فضایی که ذهن را دچار روزمرگی میکند میتواند به شکل گیری ایده های جدید کمک کند. این کتاب که معرفی اش کردم، وسیله و بهانه ای است برای دلسرد نشدن و امید به آینده و کارهای بدیع و بهتر!

راستی دیروز با سعید رفتیم کتابخانه عمومی پارک ارغوان. از معدود دفعاتی بود که حاضر شد با من بیرون بیاید. رفتیم داخل قفسه و از بین داستانهای روسی، کتاب جنایت و مکافات داستایوفسکی را انتخاب کرد و نیز کتاب مکتبهای ادبی را از رده هنر برداشت. خیلی خوشحال بودم! کتاب را امانت گرفتیم و به منزل برگشتیم. از دیروز مشغول خواندن این کتاب است و گاهی سوالاتی می پرسد. مثلا مستولی یعنی چه؟یا نیروی دراکه چیست؟ خود من هم بعد از تمام کردن کتاب حکایتی مردی که دلسرد نشد کتاب فوتبال علیه دشمن نوشته سایمون کوپر و ترجمه عادل فردوسی پور را شروع کرده ام. روان ترجمه شده و سوژه هم بسیار گیراست.احتمالا تا آخر مرداد مشغول خواندنش باشم. دیروز هم مشغول برنامه ریزی برای کمیته آموزش انجمن بودم. ایده های خوبی به ذهنم رسیده. امیدوارم بتوانم آهسته و پیوسته اجرایش کنم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٢:٠۱ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

خانه دوست، همین جاست

کیارستمی هم رفت. راهی که همه باید برویم. رفتن در کار همه ماست ولیکن چگونه رفتن مهم است. خاطرم هست سالها پیش که فیلم خانه دوست کجاست بر پرده سینماها بود حدود ده ساله بودم که به اتفاق مادرم به تماشای این فیلم رفتیم. موقعی که خواستیم وارد سالن سینما شویم یک نفر به ما گفت نروید! فیلم بسیار بیخودی هست! بدون اعتنا به او فیلم را دیدیم.میدانید که فیلمهای کیارستمی بسیار معناگرا بودند ولی با وجود سن کم، فیلم خانه دوست کجاست بسیار بر رویم اثرگذاشت و بعدا وقتی فهمیدم بازیگر کودک این فیلم در زلزله رودبار به رحمت خدا رفته بسیار غمگین شدم. همیشه آوای زیبای ((ممدرضا نعمت زاده)) در گوشم بود. اینکه این پسرک با چه مشقتی رفت تا دفتر مشق دوستش را به او بدهد. با اینکه آن روز، سالن سینما را خلوت دیدم ولی فیلم بسیار برایم جذاب بود و تا مدتها با خانواده راجع به آن صحبت میکردیم. از آن موقع دوست داشتم کارهای کیارستمی را پیگیری کنم. به خصوص اینکه هر ماه ماهنامه گزارش فیلم را می گرفتیم و با برادرم با ولع می خواندیم و سعی میکردیم اطلاعات خود را در زمینه سینمایی به روز نگه داریم. خانه ما پر بود از مجلات و این هم یکی از آنها بود. وقتی خبر رفتن عباس کیارستمی را دیروز در شبکه های اجتماعی خواندم با خود گفتم عاقبت همه ما همین است. چه پرکار باشیم چه بیکار چه مشهور و چه گمنام. همانطور که گفتم چگونه رفتن ما مهم است و اینکه بعد از ما چه قضاوت کنند و چه بگویند. عباس کیارستمی این بار به خانه دوستش رفت. دوست او را طلبید...مثل عباس حری خودمان...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:۳٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

فردا؟ معلوم نیست!

هوا به قدری گرم شده که مرا یاد اهواز و خاطرات به یاد ماندنی اش می اندازد. روزهایی که آفتاب نزده از خوابگاه می رفتم به سمت دانشگاه و غروب که آفتاب کاملاَ به منزلگاهش رفت بر میگشتم تا گرما زده نشوم. این هفته ضبط فشرده درس مبانی کامپیوتر را برای دوره های مجازی داشتم. خیلی نفس گیر بود ولی به هرحال تمام شد. 16 جلسه بیست دقیقه ای باید ضبط میشد. امیدوارم خوب از آب در آمده باشد.جلسه گروه هم داشتیم که درباره یکی دو نفر از دانشجویان و وضعیت دفاع از رساله شان و نیز جذب یک نیروی جدید تصمیمات تازه ای اتخاذ کردیم. نمره برخی دانشجویان را مجدداَ بر اساس پروژه های کلاسی شان اصلاح کردم. عصرها زودتر می رفتم منزل تا افطار شود کمی استراحت کنم. ضمن اینکه یک خرج بزرگ هم این روآی ما روی دستمان گذاشت! دیسک و صفحه کلاچش تمام شد و غیر از این که سه ساعت معطل تعمیرش شدم مبلغی هم از وجه رایج ممکلت از جیب مبارکمان به هوا رفت! ولی به هرحال خیلی خوب شد و دیگر موتور ماشین در سربالایی دانشگاه بادور هفت کار نمیکند! در خبرها آمده بود که محمدرفیع ضیایی و پاگنده به رحمت خدا رفتند. کاریکاتورهای مرحوم ضیایی را از زمانی که گل آقا در ده سالگی ام میخواندم دنبال می کردم.یک هنرمند تمام عیار. سبک خاص خودش را داشت. نقش بند نوستالژی کودکانه ام...خدایش بیامرزد. یک داستان هم امروز از او خواندم در روزنامه همشهری به نام...آهان راجع به گوسفندهای زبان بسته بود. ماجرای نوه و پدربزرگی که گلهای مراسم ختم و شادی را برای گوسفندها می بردند. آخر سر هم گلهای مراسم پدربزرگ نسیم گوسفندان میشود. راستی اسپنسر هم فوت کرد. بازیگر هیکلی امریکایی معروف به پاگنده که با ترینیتی بازی میکرد و یک زوج کمدی را در سینما داشتند. یادش بخیر. آنهم خاطره بازی کودکانه ا م بود. از یکی دو هفته دیگر تعطیلات دانشگاه شروع میشود ولی فکر نکنم به تعطیلات بروم. باید کمی از کارها را جلو ببرم. پاییز شلوغ و سختی را پیش رو دارم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

جمعه های رنگی و خواندنی

این هفته، ساعتهای زیادی را برای تولید محتوای دروس ترم آینده گذاشتم. در این هوای گرم، نشستن روبروی مانیتور و یکریز حرف زدن! نفس بر است و خسته کننده. حسابی انرژی ام تحلیل رفت. غیر از کارهای روزانه که یا باید فسفر مغز مصرف می شد یا انرژی جان و جسم! به هرحال، آخر هفته را با دوستان برای افطاری دور هم جمع شدیم و بعد از مدتها تجدید خاطراتی با دوستان و دانشجویان سابق شد. آقای علی اکبری را بعد از سالها(البته بعد از مراسم خاکسپاری زنده یاد دکتر حری) دیده بودم. همچنان با پشتکار و کوشا. آقای روشناس را فکر کنم دیگر از زمان دانش آموختگی اش..نه شاید هم تابستان پارسال بودم ندیده بودم. خیلی خوشحال شدم وقتی میگفت از مهارتهای کتابدارانه اش در شغلش بهره می گیرد و همه در محل کارش روی او حساب می کنند. میگفت شما در کلاس سازماندهی یک حرفی زدید که هنوز فراموشم نشده و خیلی اثرگذار بود! هرچی فکر کردم خاطرم نیامد. گویا این جمله بوده، شما دانشجویان هر جا بروید آخرش یک فهرست نویس هستید. بالاخره این مهارت به کارتان می آید. گفتم عجب جمله قصاری بود! خودم خیلی تحت تأثیر قرار گرفتم! حس خوبی بهم دست داد که توانسته در کارش با مهارتهای رشته اش موفق باشد. از نرم افزار ساده ای گفت که برای یک مدرسه نوشته بود و در کتابخانه مدرسه از آن بهره گرفته بودند و توانسته بود به آنها بفروشدش! خلاصه شب به یاد ماندنی شد. جمعه را هم به طور کامل همچون گیاهی زنده زمان را با خواندن کتاب کودکی ناتمام از کیومرث پوراحمد و مجله شهر کتاب سپری کردم. این کتاب راجع به تجربیات و زندگی هنری این کارگردان نامی کشور است. راجع به فیلمهایش از فیلمهایی که برای کانون پرورشی فکری کودکان و نوجوانان ساخته تا بی بی چلچله، لنگرگاه، آلبوم تمبر، گاویار، قصه های مجید و...از بی بی چلچله تنها چهره داود رشیدی در خاطرم بود. لنگرگاه، جمعه های خاکستری دوران دبستان را در نظرم زنده کرد. آلبوم تمبر، یک روز بارانی کلاس دوم دبستان را یادم آورد که این فیلم را از تلویزیون سیاه و سفید 14 اینچ پاناسونیکمان می دیدیم و برایم فقط ((عسک، عسک)) گفتن مراد علی جذاب بود. گاویار، دویدنهای مکرر یک پسرک که میخواست راننده ای را بیابد که گاوش را زیر گرفته بود و سرانجام پیدایش می کرد و قصه های مجید...ظهرهای جمعه! برای هر یک از فیلمهایش، جزئیات را نوشته بود. شکستهای فیلمهایش و موفقیتهایش. ولی با وجود برخی شکستها دست از طلب و تلاش برنداشته بود. در همین اثنا تصمیم گرفتم ایمیلهایم را چک کنم. دیدم دو مقاله دیگرم رد شد! با خنده ای تلخ، ادامه کتاب را مطالعه کردم. سعید هم امروز صدایش در نمی آمد. نه اینترنت میخواست نه میگفت حوصله اش سر رفته. در کنجی بالشی زیر سرش گذاشته بود و گوژپشت نتردامنش را میخواند. این جمعه های ساکت و آرام را خیلی دوست دارم. خرید میوه جات (!)و نظافت منزل هم امروز با من بود. در خلال کتاب خواندنها انجام دادم البته داوطلبانه. با علاقه تمام. شستن ظرفها و انداختن لباسها به ماشین لباسشویی و بعد آویزان کردنشان به بند، فرصتی زیباست برای فکر کردن. همان حسی را دارد که بعداز یک کوهنوردی میتوانی در اوج قله، زیر پایت را ببینی...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:۱٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٥ تیر ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

رفتار اطلاعاتی در خرید

گاهی چه اتفاقات برعکسی می افتد. گاهی پیگیر یک موردی میشوی و اصلاَ به آن نمیرسی و گاهی چیزی را دیگر فراموش میکنی ولی ناگهان می بینی که درست شد و رفت پی کارش! ولی باز نمیشود بی خیال چیزی شد و پیگیری نکرد. از قدیم هم گفته اند کوشش بسیار به از خفتگی. راستش را بخواهید اعتقادی به کوشش ((بیهوده)) ندارم. کوشش بیهوده نمیشود.نمونه اش داوری مقاله! هروقت برایم مقاله ای آمد فوراَ سعی کردم داوری اش کنم چون خودم را جای نویسنده اش گذاشتم و حتی اگر فراموش کرده باشم و یادآوری کنند سریع کار را انجام می دهم. اما نوبت خودم که می رسد با شش-هفت-ده مال منتظر باشم تا بلکه اتفاقی- اعجازی چیزی رخ دهد بلکه مقاله رد گردد یا برعکس! از این مدل اتفاقات کم ندیدیم! مثل وقتی که به موقع به فرودگاه می رسیم و با چهار ساعت تاخیر مواجه می شویم یا فقط دو دقیقه دیر می رسیم و پرواز رفته. اسمش را قانون مورفی بگذاریم یا هرچیزی به هر حال وجود دارد و شاید هم با این شعر حافظ جام می و خون دل به هرکس دادند در دایره قسمت اوضاع چنین باشد سنخیت داشته باشد. بگذریم. چند روزی هست که وقتی می روم به خرید مایحتاج زندگی از میدان تره بار رفتار دقت میکنم به رفتار مردم و فکر میکنم در این مکانها میتوان رفتار اطلاع یابی افراد را بررسی کرد. آنهم نه با پرسشنامه ای که روی آن آلفای کرونباخ نصب باشد. با مشاهده دقیق. آنهم رفتار اطلاع یابی در خرید. معتقدم مستندسازی باید در هر کاری وجود داشته باشد. حتی خرید کردن. خیلی از این نوع خریدهایی که به مغازه یا بازاری برویم و بعد تازه تصمیم بگیریم چه میخواهیم بیزارم. چون این کار یک آشفتگی اطلاعاتی را ایجاد می کند. هم در انتخاب نوع مقوله و هم زمان خرید. اگر فهرست کاملی از اقلام داشته باشیم بهتر میتوانیم زمان را مدیریت کنیم. گاهی می بینم خیلی از افراد این نوع مستندسازی را ندارند و همین عامل هم باعث اتلاف وقت خود می شوند و هم دیگران را به دردسر می اندازند. صبور نبودن هم میتواند به این مشکلات بیفزاید. بسیار دیده ام وقتی برخی افراد در صف ایستاده اند تا اجناس خود را حساب کنند وسط صف چشمشان به جنس دیگری می افتد می روند آن را هم بخرند و این مورد شاید چندین بار تکرار شود و بعد صدای غرولند بقیه مشتری ها هم در می آید:

- کل مغازه را خریدی!

-ببین نصفه پیرزن همه را معطل کرده ها!

-آقا زودتر کارمون رو راه بنداز!

-...!

-بوق!

و از این دست بحثها. گاهی وضع طور دیگری هست. باید صبر کرد نفر مقابل شما کارش تمام شود بعد کالای مورد نظر را از صاحب مغازه بخواهی. هنوز کار نفر قبلی تمام نشده یا پول به سمت صاحب مغازه دراز است یا صدا در گلو می افتد که ما هم کار داریما! مثلا جالب بود که دیروز وقتی منتظر بودم خرید نفر مقابلم تمام شود نفر پشت سری که گویی دانشمندی بود که خیلی عجله داشت که به پروژه تحقیقاتی مهمش برسد بلند گفت آقا شما برای خرید آمدی؟! با خنده گفتم که خیر! آمده ام ببینم استخدامم می کنند یا نه که دیگر چیزی نگفت! به نظر می رسد این جور موارد خیلی ساده و پیش پا افتاده سوژه های نابی برای مطالعه باشد. آنهم مطالعه رفتار اطلاع یابی افراد در خرید کردن در اماکن عمومی. فکرش را بکنید دیگر به قول دوستان به اس پی فس فس هم نیاز ندارید!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٧:٢٢ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۸ خرداد ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

رمضانی دیگر...

این هفته هم با کارهای جور و واجور به پایان رسید. تصحیح اوراق امتحانی-موضوع بررسی پرونده تبدیل وضعیتم-برخی کارهای گروه-سروسامان دادن به کارهای خودم مثل مقالات و این چیزها. بخشی از کارهای این هفته بود. امروز هم بعد از ماهها موفق شدم که بروم کتابخانه عمومی ارغوان و کتابهایی را که پیشم مانده بودم تحویل بدهم. صدای فواره ها و باد خنکی که نم نمک بوی تابستان می داد خیلی خوشایند بود. وارد کتابخانه شدم و کتابها را تحویل دادم. چند کتاب هم بردم که به کتابخانه هدیه بدهم. تا کتابدار کتابخانه بخواهد کتابها را از نامم خارج کند نیم نگاهی به اطرافم کردم. چهار پنج آقای سالمند مشغول مطالعه روزنامه بودند و هر سری یکی میرفت بیرون بلافاصله یکی جایش را میگرفت. خیلی خوشم آمد که مردم هنوز بخشی از وقت خود را در کتابخانه می گذرانند. حتی شده برای مطالعه چند برگ روزنامه. انصافاَ برخورد کتابداران هم خیلی خوب بود. البته امروز خانم صبایی و همکارانشان نبودند ولی دو تا آقایی که متاسفانه نامشان را نمیدانستم هم کتابداران خوش برخوردی بودند. از کتابخانه بیرون آمدم و دیدم پیرمردی حدوداَ هشتاد ساله لرزان لرزان چند کتاب را که امانت گرفته با خود می برد. در دلم احسنت به این نسل گفتم که هنوز کتاب میخواند. هنوز هم دود از کنده بلند می شود. در راه رفتم به سمت بازار تره بار که مایحتاج زندگی را تهیه کنم! رمضانی گرم و طولانی ولی مثل همیشه با برکت و نعمت در پیش روست.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:٤٢ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۱ خرداد ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

کتابفروشی ها را فراموش نکنیم

هفته پرکاری بود. از تکمیل پرونده ام برای ارتقا تا برگزاری کارگاه مشترک با همکاران گروه علوم تربیتی برای اعضای هیات علمی دانشگاه. پنجشنبه هم تا عصر دانشگاه بودم. شکر خدا هفته پرکاری بود. صبح زود احساس کردم خستگی هایم رفع شده و روزنامه ها را برداشتم و رفتم بوستان نزدیک منزل. کسی داخل بوستان نبود. پشت میز نشستم و مشغول مطالعه روزنامه شدم. راهنمای موزه ها را می دیدم و علامت می زدم تا اگر شد بتوانیم برویم. در صفحه ای دیگر کتابهای پرفروش هفته را فهرست کرده بودند. به این فکر افتادم خیلی وقت کتابفروشی نرفته ام. به نظرم در طول نمایشگاه کتابفروشی ها را مورد بی مهری قرار داده ایم و فراموش کرده ایم آنها را. حیف است کتابفروشی ها کم رونق شوند. این هفته سعی خواهم کرد حتماَ کتابفروشی های مورد نظرم را بگردم. هرچند خیلی از کتابهایم را از نمایشگاه با شکوه امسال گرفته ام ولی یکی دو کتابی که در فهرست کتابهای پرفروش هفته دیده ام مثل پستجی یا بنی آدم را حتماَ باید تهیه کنم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٤ خرداد ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

داوینچی نویسنده

نمیدانستم لئوناردو داوینچی غیر از کارهای علمی که انجام داده مجموعه نوشتاری هم دارد که بیشتر داستانک های پند آموز است. کتابی به اسم قصه ها و افسانه ها از او خریده بودم و امروز که فرصتی دست داد تا سری به بوستان یاس فاطمی بزنیم و هوایی تازه کنیم بعد از صرف ناهار شروع کردم به مطالعه این کتاب. به نظرم رسید خیلی از مطالبی که نوشته هر چند زیباست ولی نکاتی است که در گلستان و بوستان سعدی خودمان خیلی نغزتر از آن یافت می شود.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:٤٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۸ خرداد ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد