کتابداران فردا

آخر هفته در جمع پژوهشگران و کتابداران قزوین

مدتها پیش به یکی از کتابداران دانشگاه بین المللی امام خمینی یعنی خانم عابدی قول برگزاری یک کارگاه را داده بودم و امروز روز موعد بود. صبح زود تقریبا ساعت شش بود که از تهران به سمت قزوین حرکت کردیم. هر چند خیلی خوابم می آمد سعی کردم با راننده صحبت کنم که حداقل او خوابش نبرد! از آنجایی که تا این زمان به قزوین نرفته بودم با کنجکاوی اطرافم را می دیدم. اتوبان خلوت و راحت بود. هوای بیرون به شدت سرد به نظر می رسید چون شیشه های اتومبیل کاملا یخ زده بودند. بعد از دانشگاه آزاد قزوین به دانشگاه بین المللی امام خمینی رسیدیم. صبحانه را در سازمان مرکزی صرف کردیم و بعد برای برگزاری کارگاه به دانشکده مهندسی رفتیم. سایت بسیار مجهزی بود و واقعا از امکاناتش لذت بردم. هر چه در چنته داشتم سعی کردم در کارگاه هشت ساعته امروز عرضه کنم. دوست داشتم کتابخانه مرکزی را هم ببینم ولی دیگر زمانی نبود. ساعت سه بود که برگشتیم تهران. مسیر تهران کرج به شدت شلوغ بود ولی مسیر به سمت تهران روان بود. در طول راه با راننده درباره حادثه ساختمان پلاسکو صحبت می کردیم. خیلی دلخراش بود...این آتش نشان های فداکار...دل شیر می خواهد رفتن به میان آتش...خلاصه ساعت 5 و نیم بود که رسیدم منزل. ملیکا فسقلی مشغول بازی با بابابزرگ و مادربزرگش بود. مادر ملیکا هم رفته بود روی تزش کار کند. سعید خان هم کم کم به جمع ما اضافه شد. از فرط خستگی گوشه هال خوابم برد. روزی دیگر هم تمام شد...راستی برای برادر پیروزخان جعفری هم دعا کنیم. وضعیت تعریف کننده ای ندارد. خداوند به همه بندگانش رحم کند و همه بیماران را شفا دهد.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٧:٤٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۱ بهمن ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

این بچه های خلاق دهه 1390

این چند روزه چیزهای عجیبی از بچه ها می بینم. دیروز که می دیدم بچه های همکاران با صداهای عجیب و غریب می گفتند ما زامبی هستیم! میخوریمتان! هوووو هوووو! تازه من در سی سالگی فهمیدم زامبی یعنی چه ماشاله بچه های امروزی اطلاعات وسیعی دارند. چند روز پیش پسر کوچولوی همسایه که با خانواده شان منزل یکی از اقوام آمده بود به جای اینکه بگوید رمز وای فای شما چنده یا چرا اسباب بازی ندارید سریع برای خودش یک بازی خلاقانه درست کرد. کوسن ها را کف سالن پهن کرد و گفت اینها جزیره های من در اقیانوس اطلس هستند. یک موکت کوچولو را تا کرد و شبیه کتابش کرد و گفت این کتاب راهنما و کدهای من در این اقیانوس هست! خلاصه حیرت زده این بچه را نگاه می کردیم و در شگفت بودیم که این بچه های دهه نودی چی میشوند که این قدر خلاق و باهوشند! بگذریم. از دیشب تا امروز مشغول تصحیح اوراق امتحانی بودم. حجم برگه ها خیلی زیاد هست و گاهی پشیمان میشوم که چرا سوال تستی نمیدهم که کارم راحت تر باشد!‌ولی باز آخر ترم سوال تشریحی را ترجیح میدهم. آنقدر دیروز خسته بودم که دیگر ترجیح دادم با ماشین به منزل برنگردم. قدم زنان تا ایستگاه اتوبوس ولنجک رفتم و بعد حدود یک ساعت دیگر رسیدم منزل. امروز صبح هم غیر از نامه های اداری-راه انداختن کار چند تا از دانشجوها-کار کردن روی مقاله ها-برگه ها را صحیح و وارد سیستم کردم. ظهر ناهار با دکتر زین العابدینی صرف کردیم و درباره مسائل گروه هم به گفتگو نشستیم. قرار بود جلسه ای هم راجع به مرکز اسناد فلان دانشکده داشته باشیم که من کار زیاد داشتم و فرصت نشد بروم. گرفتار بودم. تقریبا ساعت سه و نیم بود که کارم تمام شد و برگشتم منزل. سر راه رفتم به میدان تره بار اختیاریه. اولین چیزی که توجهم را جلب کرد یک قفسه بزرگ کتاب بود و تابلویی که بالایش نصب کرده بودند: کتاب نیاز نداری بیار و نیاز داری بردار! با کنجکاوی جلو رفتم  و مشغول ورق زدن کتابها شدم. خدای من چه کتابهایی! همه از چاپهای اولیه. از کتابهای صمد بهرنگی بگیرید تا اوریانا فالاچی و دیگر نویسندگان بزرگ داخل و خارج. اصلا فراموش کردم برای خرید میوه به تره بار آمده ام. نشستم و مشغول ورق زدن و  انتخاب کتابها شدم. چیزی نگذشت که جماعتی دورم جمع شدند و هر یک شروع کرد به باز کردن کتابی! آخر سر دو کتاب را که بیشتر پسندیدم برداشتم. یکی دو نفر هم کتابهایی را برداشتند. دل کندن از قفسه ها برایم سخت بود ولی کارهایی دیگری هم داشتم. این بار راضی تر از همیشه از تره بار خارج شدم. کار بسیار خوبی بود در جهت ترغیب مردم به کتابخوانی. به هرحال برای کتابخوانی هر کاری کنیم باز هم کم است.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٥:٥٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

روزانه های زمستانه

شنبه دو جلسه سنگین داشتم که هر دو برای کار تحقیقاتی که در حال انجامش هستیم مفید بود. داده های خوبی به دست آمد که باید نشست و روی آنها تحلیل کرد. شنبه ها که میشود به خصوص بعد از ساعت دو دست و دلم می لرزد! هر جا باشد باید خودم را برسانم به سالن ورزش و دو ساعتی فوتبال بازی کنم. این برنامه شنبه هایم هست که تحت هیچ شرایطی دوست ندارم بهمش بزنم. بعد از جلسه شنبه از وزارت علوم خودم را رساندم به سالن ورزش دانشگاه و دوساعت فارغ از همه چیز با دوستان مشغول بودیم. بعد از فوتبال برگشتم دانشکده و روی کتابی که در دست ترجمه دارم کار کردم. یک فصلش مانده ولی این فصل آنقدر سرشار از مطلب است که نمیدانم آیا تا یک ماه دیگر هم تمام میشود یا نه! روزی چند صفحه را کار میکنم ولی هر چه جلوتر میروم دیرتر کار جلو میرود. چند داوری مقاله داشتم از مجلات مختلف داخلی که سعی کردم سرفرصت انجامشان بدهم. میدانم نویسنده چه حالی دارد وقتی مقاله ای سابمیت میکند و دوست ندارم مثل خودم برای برخی مجلات که معطلم میکنند و آخرش هم مقاله رد میشود کار داوری را طول بدهم. جالب است که یکی از مقالاتم را هنوز حتی سردبیر فلان مجله ندیده! بگذریم. تقریبا ساعت هشت بود که تصمیم گرفتم بروم منزل. بچه ها منزل پدرخانم بودند. حوصله راندن ماشین را نداشتم. پیاده آمدم تا ایستگاه اتوبوس ولنجک. یک ربع بعد رسیدم پارک وی. سوار اتوبوسهای پایانه لاله شدم و تا اتوبوس برسد شد ساعت یک ربع به نه شب. از فرط خستگی دیگر تواستم بخوابم. فردا صبحش آزمون داشتم. سوالات آماده بود. صبح زود راه افتادم حدود ساعت هفت دانشگاه بودم. تا کمی نشستم برنامه های روزانه را نوشتم ساعت هشت شد و باید می رفتم جلسه امتحان. بعد از امتحان بچه ها پروژه کلاسی شان را می آوردند و چک میکردم. با اینکه فقط یک ترم روی اپلکیشین ها کار کرده بودیم ولی کارهای خلاقانه ای درست کرده بودند. چند تا از دانشجوهای روانشناسی فایل صوتی جورنال کلاب هایشان را آورده بودند. پادکستشان کردم. تعداد پادکست ها شد 43. فعال ترین پادکست کتابخانه دانشگاه را داریم خدا را شکر. یک مقاله نیمه تمام داشتم که تمام شد. درباره شبکه های اجتماعی بود. ایمیلی هم دریافت کردم که مقاله مشترکمان با دکتر عرفان منش و خانم پاکدامن برای همایش کیش (تعامل بازیابی اطلاعات) به عنوان پوستر پذیرفته شده. شاید برویم. اسفند ماه هست همایش. برای همایش اصفهان که راجع به ارزیابی علم هست فقط یک دعوتنامه آمد که اگر خواستیم شرکت کنیم. خب همینقدر که به یادمان بودند کافیست!

بعد از ظهر کمی زودتر رفتم منزل پدر خانم. ملیکا فسقلی دیگر بزرگتر شده و بی تابی نمیکنه. دوست دارد حرف بزند ولی فقط صدا در می آورد! دوشنبه هم سرشار بود از کارهای اداری. امضای گزارشهای پیشرف دانشجویان- تنظیم صورت جلسه گروه-گفتگو با دانشجویان راجع به پایان نامه-کار روی ترجمه کتاب-آخرین لحظه ها بود که از طریق گفتگو با خانم دکتر مرادی فهمیدیم که مقاله مشترک چهار نفره مان هنوز ساب میت نشده. برای یکی از مجلات امرالدی اقدام کردم. هنوز سوالات آزمون آمار را حاضر نکرده ام شاید امروز کمی بتوان روی آن وقت گذاشت. دیروز یک کار جدید هم کردم و آن ترجمه گواهی کارگاههای انجمن بود. دکتر طاهری عزیز که در روسیه کارگاه داشتند میخواستند برای شرکت کننده های کارگاه از طرف انجمن گواهی بگیرند که دیروز وقت گذاشتم برای ترجمه اش. الان هم با ملیکا فسقلی تنها هستم تا وقتی که خواب هست خانمم بتواند روی تزش کار کند. ملیکا فسقلی بزرگ بشود و راه برود دیگر نمیشود کنترلش کرد و کل پایان نامه همسر گرامی میرود روی هوا!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

زمستان واقعی

زمستان دوست داشتنی است حداقل از نظر حقیر! شبهای طولانی که میتوانید با فراغ دل کتاب بخوانید و روی مقالات کار کنید هوای مطبوع هر چند سرد که واقعا ذهن را باز می کند منظره های دیدنی برف و باران و طبیعت زیبا. این ها زمستان را خواستنی می کند. خیلی وقت بود که دست به کیبورد نشده بودم. واقعا فرصت نمی شود. آنقدر کار هست که نمیتوان تمرکز کرد برای یک یادداشت وبلاگی. اتفاقات و رویدادهای متعددی گذشت در طول یکی دو هفته اخیر که نرسیدم قلمی اش کنم. مثلا برگزاری دو تا وبینار از دوستانم دکتر طاهری و دکتر قاضی زاده که هر دو با استقبال مخاطبان مواجه شده بود. به نظرم رسید دیگر روی کارگاههای حضوری انجمن سرمایه گذاری نکنم حداقل تا آخر سال. بحث پیدا کردن یک سالن و رفت و آمد افراد و بعد هزینه پذیرایی و آخر سر هم گلایه افراد خارج از تهران که چرا کارگاه برای ما برگزار نمیشود. این است که فعلا برنامه ریزی ما روی وبینارهاست و الحق و الانصاف که آقای مهندس هرندی پور هم برای ما سنگ تمام گذاشته و ازشان ممنونم.

هفته پیش دهمین سالگرد تاسیس ادکادر دانشگاه ما برگزار شد. باور کردنی نیست که ده سال از عمر ادکا با همه فراز و نشیبهایش گذشته باشد. چقدر در دبیرخانه ادکادر دوره دانشجویی با هم بحث می کردیم و خیلی جدی و علمی روی همایش ها و کارگاهها و برنامه های دیگرمان تمرکز داشتیم. خلاصه این ده سال مثل برق و باد گذشت. ادکا گاهی دوست داشتنی نبود و گاهی هم بود! گاهی رقیب بود و گاهی رفیق. ولی به هرحال تلاش دانشجویان در این نهاد علمی دانشجویی ستودنی است و امیدوارم صد ساله شود و دانشجویان آینده هم این راه را ادامه دهند. به هرحال به مراسم رفتیم و یادی از ده سال پیش در باشگاه دانش پژوهان جوان در دانشگاه تهران کردیم که ادکا داشت متولد می شد. سفرهایی که به شیراز و کرمانشاه و اهواز و یزد و کرمان داشتیم تا ادکا را معرفی کنیم و انجمن های علمی دانشجویی شان را احیا نماییم.

امتحانات شروع شده. دقیقا میدانم دانشجویان چه حسی دارند! شب زنده داری و گاهی بد و بیراه گفتن به هر چه جزوه و کلاس است! مخصوصا روز امتحان که عمداَ می روم بالای سرکسانی که پچ پچ می کنند و قصد تبادل اطلاعات را دارند! معلوم است کفرشان در می آید! کار سخت تر تصحیح برگه هاست. آنهم با این حجم کاری که سرم ریخته. هرسال سعی کردم نمرات را به موقع ارائه دهم. امیدوارم امسال نیز توانش را داشته باشم.صبحها به خاطر ملیکا خانم کوچولوی 45 روزه باید کمی دیرتر بروم دانشگاه. بنابراین زمانم کمتر شده و باید خیلی سریعتر کارهایم را مدیریت کنم. به خصوص مدیریت زمان که باید خیلی بیشتر در نظر بگیرم. بعد از سالها یکی از دوستانم را چند روز پیش دیدم. توقعاتی داشت که بخشی در اختیارم بود و بخشی نه! امیدوارم درک کند. فکر کنم این بار هم باید چند سال دیگر ببینمش! انشاله آخر و عاقبتش به خیر شود.

ملیکا فسقلی خیلی باهوش و بازیگوش شده! فکر کنم چون از بدو تولد برایش کتاب خوانده ام سطح هوشیاری ش بالا رفته. گاهی لغات انگلیسی باهاش تمرین میکنیم که بیشتر به کار خودم می آید. ولی در کل ساعات استراحتم به شدت کم شده که باعث شده گاهی زودرنج بشوم! به هر حال زندگی همین است. تغییر و تغییر تغییر!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:۳٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٧ دی ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

صبح صادق

ترم رو به انتهاست. فشار کارها بیشتر و خستگی بیشتر مستولی می شود. گاهی شبها تا هشت و نیم شب می مانم دانشکده به کارهایم برسم. دست تنها نمی شود کار کرد. فعلا چند صباحی است روزهای سال 90 و 91 را تجربه می کنم. مثل یک یاخته تک سلولی در گروه! چه کنیم این نیز می گذرد دیگر. عادت میکنیم! شنبه در فوتبال هفتگی پایم بدجوری آسیب دید. فکر کردم شکسته. ولی میتوانم راه بروم ولی شبها درد قوزک پا طافت فرساست! این هفته یک کارگاه در دانشکده الهیات داشتم که خوب بود با موضوع شاخصهای علم سنجی. بعد از مدتها در جلسه ای آقای دکتر نوروزی چاکلی را دیدم و تقریبا دو ساعتی را با هم گذراندیم. تجربه خیلی خوبی بود. آقای رحمانی هم هفته پیش دفاع کرد و نمره ش شد 19.94. چیزی تا بیست فاصله نداشت اما به هرحال ایرادهایی در کارش بود که نمیشد زیرسبیلی ردش کرد. تجدید خاطره ای هم با آقای دکتر نورمحمدی شد. داور خارجی آقای رحمانی بود. دکتر عرفان منش هم آمده بود دلم نمی آمد بگویم همکار سابق. اما به هرحال، فعلا همین است. انشاله آنجا هم موفق باشند که هستند. دیروز و امروز هم روزهای فشرده ای بودند و کلاس پشت کلاس، سخنرانی علمی گروه، آماده کردن پادکست دانشکده و غیره و غیره. حتی این دوشب نرسیدم به کتابخانه عمومی ارغوان بروم. شاید امشب بروم و یکی دو تا کتاب بگیرم. تشنه یک خواب طولانی و بی دغدغه ام تا بعد پرانرژی برخیزم و بگویم صبح صادق نورخالق...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٢:۱٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٥ آذر ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

نخستین برف پاییزی

بعد از مدتها بالاخره چشممان به جمال برف روشن شد آنهم در آذرماه. ساعت هشت صبح جایی جلسه مهمی داشتم بنابراین باید می جنبیدم. در اوج بارش برف به سختی حرکت کردم و همه اش نگران سر خوردن ماشین بودم. تصمیم گرفتم از زیر پل صدر حرکت کنم تا حداقل با برف کمتری مواجه باشم. مسیرم از تونل نیایش بود و خوشبختانه توانستم قبل از ساعت هفت به تونل برسم. تونل بسیار شلوغ بود ولی حدود بیست دقیقه بعد توانستم به آن سوی  تونل برسم و در ترافیک اتوبان کردستان گیر کنم! بارش برف کاملا قطع شده بود و آسمان داشت باز میشد. ساعت هشت و ربع به قرار جلسه رسیدم و تقریباَ تا ساعت ده بحثهایمان را ادامه دادیم. هر چه کردم موفق نشدم به کلاس ساعت ده برسم و در نتیجه برگشتم منزل. بعد از کمی استراحت به بیمارستان فرمانیه رفتم تا گواهی ولادت ملیکا خانم را بگیرم. کارم کمی طول کشید و نشد دیگر به ثبت احوال بروم. برگشتم منزل برای صرف نهار. بعد از آن هم دوباره به بیمارستان فرمانیه رفتیم تا پزشک نوزادان ملیکا خانم را معاینه کند. شکر خدا از نظر شنوایی و بینایی مشکلی نداشت و زردی هم که هیچی. بعد از اینکه همه را رساندم به منزل رفتم برای کمی خرید که دوباره با بارش سنگین برف مواجه شدم. خیلی سخت و دشوار توانستم حرکت کنم. باید می رفتم کتابخانه پارک ارغوان.کتابهایم را تحویل دادم و کتاب جدید گرفتم. این کتابخانه تا ساعت 21 شب باز است و این یعنی وجود امنیت در پارک و نیز تامین نیازهای کاربرانی که میخواستند بیشتر از کتابخانه استفاده کنند. استقبال خوبی هم از این ایده شده بود. خانمها و آقایان پیری که روزنامه و مجله می خواندند بچه هایی که با والدین خودشان برای کتاب خواندن آماده بودند. خیلی خوشحال بودم که در دل تاریک پارک کتابخانه می تپد و زنده است. برای کتابدارش آرزوی موفقیت کردم که تا آن موقع شب می ماند و جامعه را از عطش دانستن سیراب می کند. دیگر برف بند آمده بود. برگشتم منزل. یک لیوان شیرکاکائوی داغ خیلی چسبید.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

تغییری جدید

هفته پیش هم هفته پرکار و سرشار از کم خوابی بود. تکمیل چند مقاله نصفه و نیمه و ارسال آن، فوتبال سنگین شنبه ها، یکی دو جلسه در مرکز سیاستهای علمی کشور، از دست دادن نشست استانداردهای گروه های کتابداری در خانه کتاب، فراموش کردن سخنرانی خانم دکتر سالمی و پوووف عجب سخت است مدیریت زمان! در عوض سخنرانی خانم دکتر مرادی درباره یافتن کار از طریق سنجه های جدید علم سنجی هم برای من و هم برای دانشجویان جذاب و عالی بود. افق های زیادی را برایم باز کرد و همینطور ایده های خوبی به دانشجویان داد. آخر هفته با پدر همسرگرامی رفتیم به کتاب گردی! اول که ایشان را در کتابخانه عمومی پارک ارغوان عضو کردم. بعد شب رفتیم به شهر کتاب فرشته. اول پدر همسرم ترافیک سنگین پنجشنبه شب را بهانه کرد و گفتند نمی آیند! ولی با ترفندی ایشان را بردم و اتفاقا چند کتاب خوب هم خریدند که تمام شب مشغول خواندنش بود! ولی شاید بزرگترین واقعه این چند سال زندگی ما دیروز رخ داد. ورود یک هوای تازه به زندگی. تولد ملیکا دختر کوچولویی که قرار است یک کتابخوان فرهیخته باشد و عصای پیری ما! روز سختی بود ولی اخرش شیرین شد. فعلا من دانشگاهم و مادر و دختر کنار هم. حتما همین هفته عضو کتابخانه اش خواهم کرد. از همین سن باید با کتاب و کتابخانه و نوشتن آشنا باشد!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:٥۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

زمان منتظر ما نیست

تابستان سال 1387 با یکی از دوستان خسته از دانشگاه شهید چمران اهواز بر میگشتیم. به میدان ساعت رفتیم و مشغول صرف ناهار در یکی از رستورانهای اطراف میدان شدیم. در حین ناهار تلفن همراهم زنگ خورد. دکتر جلالی استاد دانشگاه علامه طباطبایی بود. گفت برای ترم جدید درس مجموعه سازی را برایم گذاشته است. آزمون جامع را داده بودم و دیگر اهواز کاری نداشتم. باید دیگر روی تزم کار میکردم. قبول کردم که بروم. در طول برگشت به فرودگاه به سرفصل هایی که باید تنظیم کنم فکر میکردم و روزهای مبهم پیش رو. کم کم روزهایی جدید در زندگی ام شروع شد. صبح های زودی که باید با مترو به ایستگاه صادقیه می رفتم و از آنجا با اتوبوس به دانشگاه علامه طباطبایی. نزدیک به دو سال این همکاری را ادامه دادم. درسهای ماشین نویسی فارسی و لاتین-بانکهای اطلاعاتی. خاطرم هست که یک بار هم با مرحوم اسماعیل حبیبی از دانشگاه علامه طباطبایی تا سالن همایش های صدا و سیما همراه بودم. خدارحمتش کند. قرار بود با هم برنامه ای را در انجمن داشته باشیم راجع به کاربرد فناوری های جدید در خدمات مرجع. حیف اجل مهلتش نداد...باری. امروز که بعد از شش سال دوباره پا به دانشگاه علامه طباطبایی گذاشتم برای نهمین همایش ادکا همه خاطرات شیرین تجربه های خوب و خستگی های مسیر برگشت- سروصدای مسافران در ایستگاه مترو صادقیه و خوابیدن تا مقصد از جلو چشمم رد شد. چقدر روزها زود می گذرند و ما چقدر زود پیر می شویم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:٥۱ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۱ آبان ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

یادداشت های پاییزی

اول: چند روز پیش جلسه ای مشترک داشتیم با مسئولان کتابخانه امیرالمومنین (ع) نجف در دانشکده الهیات. جلسه خوبی بود. اولین بار بود با این کتابخانه آشنا می شدم. آقای دکتر طالعی هم در جلسه بودند و توضیحاتی جامع درباره این کتابخانه دادند و توصیه کردند که حتما از این کتابخانه بازدید کنیم. آخر جلسه ما هم گفتیم که میتوانیم در زمینه سازماندهی منابع اطلاعاتی و تبلیغات برای کتابخانه کمک  کنیم. قرار شد جلسه ای دیگر هم با یکدیگر داشته باشیم شاید قسمت شد در نجف.

دوم: کنگره انجمن هم به سلامتی برگزار شد. دوستان خیلی زحمت کشیده بودند برای آن. کنگره سرشار از بحث بود و محملی شد برای به اشتراک گذاری تجربیات. ولی هنوز فکر میکنم همایشی به پای همایش سازماندهی اطلاعات در سال 1385 نرسیده. خیلی منسجم بود و ایده های خیلی نابی مطرح شد. یادش بخیر. چقدر برای آن همایش با دکتر زین العابدینی و سایر دوستان کار کردیم و بی هیچ منتی...

سوم: آقای دکتر بهزادی گفت که داستانم در داستان همشهری شماره بعدی منتشر می شود. شاید فصل تازه ای شد برای نوشتن...

چهارم: امروز همایش ادکادر دانشگاه علامه طباطبایی برگزار شد. نهمین همایش ادکا. نه سال گذشت از یک نهال دانشجویی که کاشته شد و رشد کرد و پخته تر شد و برگ داد. خیلی ها آمدند ادکا کار یاد گرفتند و رفتند. بعضی هم ماندند تا آخر. تنها حرکت علمی دانشجویی رشته مان که کشوری هست و بارقه های امیدی را برای تلاش دانشجویان روشن کرده است. چه بخواهیم و چه نخواهیم این نهاد هست و دانشجویان دوست دارند در آن یاد بگیرند و اشتباه کنند و هیجان داشته باشند و پخته شوند. آینده رشته مال آنهاست.

پنجم: دوست عزیزم دکتر زین العابدینی در غم از دست دادن پدر همسرش است. به ایشان تسلیت می گویم و برای آن مرحوم آرزوی غفران الهی را دارم.

ششم: توران میرهادی رفت. بانوی اول آموزش و تعلیم و تربیت در ایران. درست در روزهایی که به یاد سالگرد رفتن پوری سلطانی عزیز غم داشتیم او هم رفت. بعید است دیگر خانم معلمی مثل او روی زمین پیدا شود.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:٢٩ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۱ آبان ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

آبان من

آبان از راه رسید. ماه معتدل پاییز مثل اردیبهشت بهار.دوشنبه ها و سه شنبه های سنگین پشت سر هم می رسند. بی خوابی ها و خستگی ها! رد شدن مقاله ها قبل از داوری و به قول یکی از دوستان مغضوب شدن در برخی مجلات! گویی تا اسممان را می بینند اخمی میکنند و مهر رد می زنند! یکی از همکاران میگفت مقاله ای کار کنیم که مشخص شود چند مقاله بدون داوری رد شده اند ولی کجا منتشرش کنیم! مهم نیست این همه عطش و ولع! همه رفتنی هستیم. مثل دکتر خانبانی مثل خیلی های دیگر. خودمان را هلاک کنیم بلکه ایده مان را منتشر کنند؟! بعد هم که سرمان را گذاشتیم زمین دیگر همه چیز تمام شود؟ بی خیالی طی کنیم. باران امروز را ببینیم و شاکر این رحمت باشیم. آبان را دریابیم! آبان!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٤:۱٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

خدا مهدی خانبانی را خیلی دوست داشت

تقریبا تمام هفته را ساعت شش و نیم صبح دانشگاه بودم که به کارهایم برسم. داوری های روی دست مانده-پروپوزال دانشجویان- کلاسها و خلاصه هفته پرکاری بود. گل هفته هم همایش دیروز بود. همایشی که یک سال پیش برایش برنامه ریزی شد و دیروز هم برگزار شد و رفت به تاریخ پیوست. جز در داوری برخی کارها دخالت چندانی در همایش نداشتم. همه کارها را آقای رحمانی و خانم انصاری و بقیه دوستان پیگیری کردند و فقط تماشایشان کردم. الحق و والانصاف که واقعاَ دست خالی و دست تنها گل کاشتند و یک کار ملی دیگر انجام دادند. هر چند تقریبا چهار نویسنده بدون اطلاع قبلی یا بعضاَ خیلی دیر خبر دادند نمی آیند ولی پنل ها خیلی خوب و چالشی و سرشار از بحث بود. از سخنرانی جالب آقای دکتر رضایی شریف آبادی که چند ایده پژوهشی هم دادند تا بحث بر سرناداوری در برخی مجلات و بحثهای علمی درباره مقالات ارائه شده.دوستان و همکاران منت گذاشتند و به همایش آمدند. دکترقاضی زاده-دکتر مصطفوی-دکتر شیما مرادی-دکتر نجمه سالمی-دکتر علیرضا نوروزی-دکتر مهدی شقاقی-دکتر مریم صراف زاده-خانم نرگس خالقی-دکتر عصمت مومنی اعضای پنل های همایش نشریات علمی کشور را شکل دادند که همگی به خوبی به بحثهای چالشی و علمی پرداختند. دانشجوهای ما هم کلی ذوق و شوق داشتند و با انگیزه تمام به کارهای اجرایی میپرداختند. هرکسی یک کاری را با علاقه انجام میداد. از دور تماشا می کردم. چقدر جدی-منظم-خوش فکر- خوشحال بودم که بالاخره راه را یافته اند و مثل کودکی که بزرگش کرده ای و حالا بزرگ شدنش را افتخار میکنی بهشان افتخار میکردم. به حال خودشان گذاشتمشان. یکی عکس میگرفت. یکی گواهی ها را آماده میکرد. یکی پذیرایی می کرد. خلاصه با وجود اینکه همگی دانشجوی  ارشد هستند ولی برای این همایش وقت گذاشتند. بعد از همایش با دکتر عرفان منش و مهندس حیدری در اتاقم جلسه ای مختصر داشتیم. مهندس حیدری درباره راه اندازی کتابخانه دیجیتال حرم امام حسین صحبت می کرد و اینکه چه ایده هایی برای آنجا داشته. برگشتن تا پارک وی همسفر بودیم و بعد از هم جداشدیم. ساعت نه شب بود که رسیدم منزل و دیگر رمقی نداشتم.

سر شب آمدم شبکه های اجتماعی تلفن همراه را چک کنم که دیدم عکس دکتر خانبانی ارسال شده و زیرش نوشته دکتر روحت شاد! خشکم زد فورا با چند از دوستان تماس گرفتم و بعد در وب جستجو کردم و دریافتم که ایشان بعد از یک عمل سنگین در آی سی یو به رحمت خدا رفت... جوان محجوب-دوست داشتنی-ورزشکار- با اخلاق. باور کردنی نبود. همین چند روزپیش بود که ذکر خیرش را میکردیم و حتی خوشحال بودیم که توانسته صحبت کند دستانش را تکان دهد ولی گویی خدا بیشتر او را برای خودش میخواست...خدا رحمتت کند مهدی جان!

آدمی یعنی که یک آه و دم است    پشت شادی ها نمیداند غم است

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:٤٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۳٠ مهر ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

نگران روزهای پیش رو

دوباره تنها شدم! بعد از رفتن دکتر عرفان منش این بار دکتر زین العابدینی به سفر رفته اند. یاد روزهای یکنواخت سال 90 افتادم که تک و تنها در گروه بودم. انگار این تک بودن تمامی ندارد. شاید تا تنهایی قبر! فعلا سعی میکنم مثبت فکر کنم و مفید کار کنم. منتظر پیوستن عضو جدید به گروهم و مرتب پی گیر کارهایش هستم. تقریبا صبحها قبل از ساعت هفت دانشگاهم تا هفت شب. به نیمه ترم نرسیده جانم در حال در رفتن است! دوستی چند روز پیش میگفت چقدر شکسته شدی! بهم برخورد! نه موی سپیدی دارم نه چهره چروکی! فقط فشار این چند ماهه کلافه و خسته ام کرده که باید با تدبیر و صبوری حلش کرد. هنوز روزهای سخت مانده!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

قانون، قانون است

چند شب پیش خسته از دانشگاه بر میگشتم به سمت منزل. در حین پیچیدن به داخل کوچه خودرویی در جهت خلاف آمد و راه مسدود شد. توقف کردم و اشاره به او که مسیر را خلاف آمدی باید دنده عقب بروی. ولی گوشش بدهکار نبود وصدایش را بلند کرد. دیگر چیزی نگفتم ماشین را خاموش کردم و نشستم بلکه از رو برود. فقط به او گفتم من هم مثل شما منزلم همینجاست. میتوانستم ورود ممنوع بیایم ولی چند دقیقه راهم را دور کردم تا قانون را رعایت کرده باشم. گوشش بدهکار نبود. گفت اگر خواهش کنم چه؟ گفتم خیر! نمیشود! آخر سر عقب رفت و ما هم به راه خود ادامه دادیم. با خود گفتم شاید میشد کنار بروم ولی بعد فکر کردم که به هرحال به عنوان یک معلم دانشگاه، یک شهروند و یک کتابدار باید در رعایت قانون پیشقدم باشیم.شاید توقع از ما بیشتر باشد.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٤:۳٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

صبور باش و با پشتکار

بلانسبت شما، این خودروی ما چند روزی صدای بالگردهای نظامی را از خودش بروز میداد. هرکسی صدای آن را می شنید فکر می کرد رزمایشی، چیزی هست! دنده هم که به سختی جا می رفت. این شد که پنجشنبه صبح قبل از رفتن به فرهنگستان علوم برای شرکت در همایش آسیب شناسی شاخص های علم و فناوری، سپردمش به مکانیکی و رفتم به امان خدا. در جلسه فرهنگستان، بحثهای بسیار قابل تاملی راجع به نظامهای ارزیابی علم و فناوری مطرح شد. همینطور درباره اولویتهای موجود در نقشه علمی کشور هم بحث به میان آمد. از تحلیل درباره ورودی ها بگیرید تا برسیم به خروجی سیستم و اثربخشی آنها. طی گفتگویی که با آقای مسعودی در آنجا داشتیم به این نتیجه رسیدیم برای انجمن و بخش آموزش آن نیز الگویی مشابه الگوهای ارائه شده تهیه کنیم که کار مستندی در حوزه آموزش باشد. بعد از مدتها خانم دکتر عصاره را در جلسه دیدم. درباره نخستین پایان نامه دکتری گروه علم اطلاعات دانشگاه شهید چمران که بیست شده بود، یعنی آقای رستمی صحبت کردیم. خانم دکتر شیما مرادی نیز در جلسه بودند. خلاصه اینکه افراد سرشناسی بودند از روسای دانشگاه بگیرید تا مدیران ارشد مربوط به ارزیابی شاخص های علمی. بعد از جلسه خودم را به مکانیکی مذکور رساندم ولی کماکان در حال کار کردن روی دنده ها بود. چند دقیقه ای ماندم و به تماشای کارش مشغول شدم. یکی دو تا واشر را خراب کرد. پیچها جا نمیرفت. کم کم اعصابش به هم میریخت! سیگاری گیراند و چای نوشید و دوباره کار کرد. هرکاری میکرد یک جای کار عیب داشت. ولی با حوصله دوباره قطعات را باز و سرهم می کرد. کم کم ساعت شد ده شب! هنوز در حال آزمون و خطا بود. با اینکه گفته بود 39 ساله این کاره ام ولی شکی به دلم افتاده بود که نکند وارد نیست؟! اما چهره مصممش را میدیدم که با جدیت دارد کار می کند تردیدم کمتر میشد. شاگردش هم کم کم کلافه شد و رفت اسفند دود کرد! فهمیدم که معتقد است وقتی مشتری بالای سر کار باشد چشم میخورد و نمیتواند خوب کار کند. ولی اوستای صاحب مغازه خوش مشرب بود و مرتب از حکایتها و داستانهای مولوی تعریف می کرد. حتی از صبحی مهتدی میگفت و قصه های شب. کم کم ازش خوشم آمد. مرد پخته ای بود. سر بستن یک قطعه ناگهان به شاگردش توپید! گفت چرا قیافه ات اینطوریه؟ سگرمه هات توهمه؟! اگر حوصله نداری و خسته ای برو خونه! انرژی منفی میدی! برو بیرون!

شاگرد هم رفت بیرون نشست و سیگاری گیراند. کار ما تا ساعت دو بامداد طول کشید! اوستای مکانیک میگفت تا این درست نشود من راحت نمیتوانم شب بخوابم! خلاصه پس از کلی کلنجار رفتن بالاخره درست شد. آن شب دو تا درس از اوستای مکانیکی گرفتم. یکی پشتکار زیاد، یکی صبر و تحمل. اما اگر همه اینها با نظم همراه می شد مغازه اش درهم و برهم نبود و کلی پیچ و آچار گم نمیکرد! خلاصه شب پاییزی به یاد ماندنی شد!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:٥٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

تلخ است که لبریز حقایق شده است

دیروز یکی از تلخ ترین روزهای عمرم بود که تا آخرین روز زندگی هرگز فراموشش نخواهم کرد. گاهی برای چیزی می جنگیم و عاملی دیگر آنقدر قوی است که مبارزه ما بیهوده است و فقط وقت تلف کردن است. فکر میکنم فقط وقت تلف کرده ام و آن اتفاق تلخ دیر یا زود می افتاد. تمام دیروز در یک بهت بودم و از مسیر دانشگاه تا منزل نمیفهمیدم چطور رانندگی کردم. فکر میکنم همه تلاشهای سه ساله م به باد رفت. همه شان. پودر شد و دیگر چیزی از آن نماند. فکر اینکه دوباره باید بازسازی کنم و حرکت کنم خسته ام میکند. ولی چه کنم. باید رفت به جلو. دوست می دارد یار این آشفتگی کوشش بسیار به از خفتگی. برای دوست و همکارم دکتر عرفان منش عزیز در دانشگاه اصفهان و گروه جدیدش، آرزوی توفیق دارم. این سه سال خیلی سختی کشیدید. در تنهایی و غربت. امیدوارم که در محیط جدید به خصوص در کنار خانواده محترم سربلند و شاد و سلامت باشید.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:۱۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد