کتابداران فردا

چند صباحی در دیار رانگاناتان

قبل از شروع: این متن را برای یکی دو جا فرستادم و برای چاپلودش اقدامی نشد. حالا یا جالب نبود یا هر دلیل دیگر. بنابراین، به نظرم رسید این دل نوشته را که حاصل تجربیات و مشاهداتم هست در وبلاگ شخصی ام به اشتراک بگذارم. بعضی وقتها برخی مطالب دلی نیازی به داوری ندارند!

بعد از هشت سال موقعیتی فراهم شد تا کول نت (همایش تخصصی در حوزه علم سنجی) را از نزدیک تجربه کنم. اولین بار در سال 2006 بود که شانس خود را برای ارائه مقاله در کول نت نانسی فرانسه امتحان کردم و این روند تا سال 2015 ادامه یافت. ولی غیر از امسال در هیچ سالی نتوانستم در کول نتهای فرانسه، آلمان، چین، استونی، هند شرکت کنم. کول نت تاریخچه جالبی دارد. از سال 2000 سه دانشمند از کشورهای هند، آلمان و چین تصمیم گرفتند پایه گذار همایشی در حوزه علم سنجی، وب سنجی و اطلاع سنجی به نام کول نت باشند. پایه اصلی و هدایت کننده بنیادین کول نت، خانم دکتر هیلدران کرشمر از کشور آلمان است که همه ساله در همه کول نتها حضور فعال دارد. از سال 2003 به بعد فکر میکنم که تقریبا همه ساله ایرانیان حضور فعال در کول نت داشته اند و درصد بالایی از مقالات شفاهی و پوستر به ایرانیان تعلق داشته است. در سخنرانی افتتاحیه آقای دکتر رائو سردبیر مجله کول نت، حرف جالبی را زد که نشان میداد این نکته افزون بر کشور ما دغدغه سایر کشورهایی که در حوزه علم سنجی فعالیت میکنند نیز شده است. وی بیان کرد که ما در حوزه علم سنجی به بلایی شمردن استنادها و کمیت آثار مبتلا شده ایم و نمیتوانیم مفاهیم را بسنجیم. برای تحلیل دانش نمیتوان تنها به شاخص هرش یا دیگر شاخصهای کمی اکتفا کرد. باید روی محتوا و کیفیت اثار بیشتر تمرکز کنیم و سعی کنیم ارتباط بین صنعت و علم را بیشتر کنیم و پژوهش ها انتزاعی نباشد. خب این حرف نشان میداد اراده بزرگی برای توسعه روشهای علم سنجی وجود دارد. باید به سمت اثربخشی پژوهش ها روی متن جامعه حرکت کرد. بعد از سخنرانی های افتتاحیه، نشستهای تخصصی آغاز شد و افراد به ارائه مقالات پرداختند. نکته قابل توجه فعال بودن پنل علمی و نیز حاضران بود که برای همه سخنرانی ها بحث و سوال و جواب می شد. از ایران نیز مقالاتی زیاد ارائه شده بود ولی در نهایت ما 4 نفر یعنی من، خانم پاکدامن، آقای دکتر زین العابدینی و اقای دکتر قاضی زاده موفق شدیم که در این همایش حاضر شویم و مقالاتمان را ارائه کنیم. محل برگزاری همایش نیز در موسسه توسعه اقتصادی که خودشان به آن IEG می گفتند بود. فیلم همه نشستها نیز در یوتیوب آپلود می شد که کاربران میتوانستند آن را بارگذاری کنند. بعد از سه روز فشرده از صبح تا بعدازظهر که مقالات ارائه می شد فراعتی پیدا کردیم که از برخی اماکن تاریخی نظیردروازه هند، تاج محل، همایون تمب و آکشارداهام دیدن کنیم که هرکدام شکوهمند تر از دیگری بود. ولی امان از فروشندگان دوره گرد که تا قیمت یک جنس را می پرسیدی تا آن را نمی فروختند رهایتان نمی کردند! یک روز هم به بازدید آرشیو ملی هند رفتیم، آنهم بدون هیچ تشریفات و معرفی نامه ای. خیلی هم از ما استقبال شد و بعد از بخشهای مختلف آن دیدار کردیم. تازه آنجا بود که فهمیدیم دهلی دارای یک دانشکده مطالعات آرشیوی هست. یکی دیگر از مکانهایی که از دیدن کردیم کتابخانه مرکزی دانشگاه دهلی بود. این کتابخانه را شیالی رانگاناتان پایه ریزی کرده بود و تنها کتابخانه ای بود که رده بندی کولن رانگاناتان را به کار می برد. یک ارزش افزوده این سفر آشنایی با آقای پرفسور کیم ولتمن بود. یک دانشمند حوزه تاریخ که تقریبا هر روز را با او می گذراندیم. اطلاعات بسیار دقیقی راجع به تاریخ ملل مختلف داشت و راجع به آن ساعتها صحبت میکرد. یک شب کارتهای عضویت کتابخانه هایی که در آنجا تحقیق کرده بود نشان داد. ایتالیا، واتیکان، انگلستان، هلند، کانادا، امریکا، اسپانیا، پرتغال.... واقعاً از خودم شرمنده شدم وقتی فهمیدم او اکثر کتابخانه های دنیا را دیده، آنجا عضو شده و پژوهش های عمیقی هم در آنجا انجام داده. در طول راه مرتب کتابخانه های معروف دنیا را به من معرفی می کرد و تأکید داشت حتماً آنجاها را ببینم! به هر صورت آشنایی با این دانشمند متواضع فرصت بسیار خوبی بود تا با خیلی مسائل علمی و تاریخی آشنا شویم. وقتی فهمیدم او به مولوی که میگفت رومی، علاقه دارد نمیدانید با چه مصیبتی ماجرای طوطی و بازرگان را برایش گفتم!

اما درباره فرهنگ مردم دهلی. وقتی با تور مسافرتی سفر میکنید نمیتوان فرهنگ و خلق و خوی آدمها را لمس کرد. ولی وقتی به دل مردمان می روی، پیاده، با اتوبوس یا مترو آن وقت میفهمی مردمی که به دیارشان سفر کرده ای چه خلق و خویی دارند. چطور به تو نگاه می کنند، آیا امنیت در شهرشان هست یا نه. حداقل از دید من، از مردمان دهلی دو نکته اصلی را میتوان آموخت. یکی صبوری، دیگری قناعت. اینکه ساعتها اتومبیلها بوق بزنند و ذره ای اعصاب کسی به هم نریزد. اینکه کسی غرولند نکند که چرا درآمد من اینقدر است و درآمد فلانی آنقدر. اینکه راننده های ریکشا با چه مشقتی پا بزنند و خم به ابرو نیاورند. خلاصه یک همزیستی اساسی و تأمل برانگیزی را میتوانید بین همه آدمها از انواع نژادها و آیین ها ببینید و حتی این همزیستی در حیوانات نیز وجود دارد. طوطی و سنجاب و عقاب و مرغ مینا و کلاغ و سگ در شهر به وفور یافت می شوند. نه آدمیزادی به آنها سنگ پرانی می کند و نه خودشان با هم درگیری دارند. یک خلق و خوی آرام، بر عکس طعم غذاهایشان که از قاشق اول قصد دارند دل و روده شما را آتش بزنند و گویی همه این آرامش درونی را از طریق غذاها تلافی میکنند! در هر صورت، تجربه کوتاه و شیرینی بود. هرچند که با بیمار شدنم چندان نتوانستم روزهای آخر ماندن در دهلی، از زیبایی های همایون تمب و آکشارداهام بهره ببرم. به هرحال، کول نت 2016 در استراسبورگ فرانسه برگزار می شود و 2017 در روسیه. شاید بتوان امید داشت ایران میزبان کول نت در سال 2018 باشد.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:٤٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

آن مرد دلسرد نشد

مدتیست مطالعه کتاب حکایت مردی که دلسرد نشد را شروع کرده ام. کتاب اثر مارک فیشر است. ترجمه روان و سلیسی دارد. بخشی از این کتاب خیلی مورد توجهم قرار گرفت و آن تأکید بر تمرکز و تفکر است. در صفحه 9 کتاب آمده: ((وقتی خود من کارم را شروع کردم، به این راز پی بردم و فقط فکر کردم. ذهنم را پاک کردم. خودم را در دفتر کارم محبوس کردم. پریز تلفن را کشیدم و گفتم باید در عرض ده روز ده ایده جدید و بدیع داشته باشم.))

خیلی وقتهاست لازم است با خودمان خلوت کنیم یا اصلا کار جدیدی را شروع نکنیم. فکر کنیم اینترنت وجود ندارد، موبایل نداریم و هیچ وسیله ارتباط جمعی دیگری هم در اطرافمان نیست. ذهن را از هر چیزی که آن را به خودش وا می گذارد رها و خالی کنیم و فقط فکر و فکر و فکر...به ایده های جدید. به چیزهای بدیع. این که مثلا تا به حال در کتابخانه چه می کردیم.چقدر سودمند بوده. چقدر رضایت بخش بوده. در آینده چه میتوانیم عرضه کنیم که بدیع باشد. یا در مورد نوشتن! مدتی هیچ چیز ننویسیم. ذهن را مثل یک دشت بگذاریم رها باشد و کمک کنیم برای کاشتن آماده باشد. بارها این کار را تجربه کرده ام و نتیجه هم گرفته  ام. خیلی از اوقات که پشت سر هم مقالاتم رد میشد یا نمیشد در کتابخانه کار تازه ای ارائه کرد فقط نشستم و فکر کردم. یا سعی کردم ساعتها رانندگی کنم و فکر کنم. یا قدم بزنم و فقط اطرافم را ببینم. چند روز دور بودن از فضایی که ذهن را دچار روزمرگی میکند میتواند به شکل گیری ایده های جدید کمک کند. این کتاب که معرفی اش کردم، وسیله و بهانه ای است برای دلسرد نشدن و امید به آینده و کارهای بدیع و بهتر!

راستی دیروز با سعید رفتیم کتابخانه عمومی پارک ارغوان. از معدود دفعاتی بود که حاضر شد با من بیرون بیاید. رفتیم داخل قفسه و از بین داستانهای روسی، کتاب جنایت و مکافات داستایوفسکی را انتخاب کرد و نیز کتاب مکتبهای ادبی را از رده هنر برداشت. خیلی خوشحال بودم! کتاب را امانت گرفتیم و به منزل برگشتیم. از دیروز مشغول خواندن این کتاب است و گاهی سوالاتی می پرسد. مثلا مستولی یعنی چه؟یا نیروی دراکه چیست؟ خود من هم بعد از تمام کردن کتاب حکایتی مردی که دلسرد نشد کتاب فوتبال علیه دشمن نوشته سایمون کوپر و ترجمه عادل فردوسی پور را شروع کرده ام. روان ترجمه شده و سوژه هم بسیار گیراست.احتمالا تا آخر مرداد مشغول خواندنش باشم. دیروز هم مشغول برنامه ریزی برای کمیته آموزش انجمن بودم. ایده های خوبی به ذهنم رسیده. امیدوارم بتوانم آهسته و پیوسته اجرایش کنم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٢:٠۱ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٦ تیر ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

خانه دوست، همین جاست

کیارستمی هم رفت. راهی که همه باید برویم. رفتن در کار همه ماست ولیکن چگونه رفتن مهم است. خاطرم هست سالها پیش که فیلم خانه دوست کجاست بر پرده سینماها بود حدود ده ساله بودم که به اتفاق مادرم به تماشای این فیلم رفتیم. موقعی که خواستیم وارد سالن سینما شویم یک نفر به ما گفت نروید! فیلم بسیار بیخودی هست! بدون اعتنا به او فیلم را دیدیم.میدانید که فیلمهای کیارستمی بسیار معناگرا بودند ولی با وجود سن کم، فیلم خانه دوست کجاست بسیار بر رویم اثرگذاشت و بعدا وقتی فهمیدم بازیگر کودک این فیلم در زلزله رودبار به رحمت خدا رفته بسیار غمگین شدم. همیشه آوای زیبای ((ممدرضا نعمت زاده)) در گوشم بود. اینکه این پسرک با چه مشقتی رفت تا دفتر مشق دوستش را به او بدهد. با اینکه آن روز، سالن سینما را خلوت دیدم ولی فیلم بسیار برایم جذاب بود و تا مدتها با خانواده راجع به آن صحبت میکردیم. از آن موقع دوست داشتم کارهای کیارستمی را پیگیری کنم. به خصوص اینکه هر ماه ماهنامه گزارش فیلم را می گرفتیم و با برادرم با ولع می خواندیم و سعی میکردیم اطلاعات خود را در زمینه سینمایی به روز نگه داریم. خانه ما پر بود از مجلات و این هم یکی از آنها بود. وقتی خبر رفتن عباس کیارستمی را دیروز در شبکه های اجتماعی خواندم با خود گفتم عاقبت همه ما همین است. چه پرکار باشیم چه بیکار چه مشهور و چه گمنام. همانطور که گفتم چگونه رفتن ما مهم است و اینکه بعد از ما چه قضاوت کنند و چه بگویند. عباس کیارستمی این بار به خانه دوستش رفت. دوست او را طلبید...مثل عباس حری خودمان...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:۳٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

فردا؟ معلوم نیست!

هوا به قدری گرم شده که مرا یاد اهواز و خاطرات به یاد ماندنی اش می اندازد. روزهایی که آفتاب نزده از خوابگاه می رفتم به سمت دانشگاه و غروب که آفتاب کاملاَ به منزلگاهش رفت بر میگشتم تا گرما زده نشوم. این هفته ضبط فشرده درس مبانی کامپیوتر را برای دوره های مجازی داشتم. خیلی نفس گیر بود ولی به هرحال تمام شد. 16 جلسه بیست دقیقه ای باید ضبط میشد. امیدوارم خوب از آب در آمده باشد.جلسه گروه هم داشتیم که درباره یکی دو نفر از دانشجویان و وضعیت دفاع از رساله شان و نیز جذب یک نیروی جدید تصمیمات تازه ای اتخاذ کردیم. نمره برخی دانشجویان را مجدداَ بر اساس پروژه های کلاسی شان اصلاح کردم. عصرها زودتر می رفتم منزل تا افطار شود کمی استراحت کنم. ضمن اینکه یک خرج بزرگ هم این روآی ما روی دستمان گذاشت! دیسک و صفحه کلاچش تمام شد و غیر از این که سه ساعت معطل تعمیرش شدم مبلغی هم از وجه رایج ممکلت از جیب مبارکمان به هوا رفت! ولی به هرحال خیلی خوب شد و دیگر موتور ماشین در سربالایی دانشگاه بادور هفت کار نمیکند! در خبرها آمده بود که محمدرفیع ضیایی و پاگنده به رحمت خدا رفتند. کاریکاتورهای مرحوم ضیایی را از زمانی که گل آقا در ده سالگی ام میخواندم دنبال می کردم.یک هنرمند تمام عیار. سبک خاص خودش را داشت. نقش بند نوستالژی کودکانه ام...خدایش بیامرزد. یک داستان هم امروز از او خواندم در روزنامه همشهری به نام...آهان راجع به گوسفندهای زبان بسته بود. ماجرای نوه و پدربزرگی که گلهای مراسم ختم و شادی را برای گوسفندها می بردند. آخر سر هم گلهای مراسم پدربزرگ نسیم گوسفندان میشود. راستی اسپنسر هم فوت کرد. بازیگر هیکلی امریکایی معروف به پاگنده که با ترینیتی بازی میکرد و یک زوج کمدی را در سینما داشتند. یادش بخیر. آنهم خاطره بازی کودکانه ا م بود. از یکی دو هفته دیگر تعطیلات دانشگاه شروع میشود ولی فکر نکنم به تعطیلات بروم. باید کمی از کارها را جلو ببرم. پاییز شلوغ و سختی را پیش رو دارم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

جمعه های رنگی و خواندنی

این هفته، ساعتهای زیادی را برای تولید محتوای دروس ترم آینده گذاشتم. در این هوای گرم، نشستن روبروی مانیتور و یکریز حرف زدن! نفس بر است و خسته کننده. حسابی انرژی ام تحلیل رفت. غیر از کارهای روزانه که یا باید فسفر مغز مصرف می شد یا انرژی جان و جسم! به هرحال، آخر هفته را با دوستان برای افطاری دور هم جمع شدیم و بعد از مدتها تجدید خاطراتی با دوستان و دانشجویان سابق شد. آقای علی اکبری را بعد از سالها(البته بعد از مراسم خاکسپاری زنده یاد دکتر حری) دیده بودم. همچنان با پشتکار و کوشا. آقای روشناس را فکر کنم دیگر از زمان دانش آموختگی اش..نه شاید هم تابستان پارسال بودم ندیده بودم. خیلی خوشحال شدم وقتی میگفت از مهارتهای کتابدارانه اش در شغلش بهره می گیرد و همه در محل کارش روی او حساب می کنند. میگفت شما در کلاس سازماندهی یک حرفی زدید که هنوز فراموشم نشده و خیلی اثرگذار بود! هرچی فکر کردم خاطرم نیامد. گویا این جمله بوده، شما دانشجویان هر جا بروید آخرش یک فهرست نویس هستید. بالاخره این مهارت به کارتان می آید. گفتم عجب جمله قصاری بود! خودم خیلی تحت تأثیر قرار گرفتم! حس خوبی بهم دست داد که توانسته در کارش با مهارتهای رشته اش موفق باشد. از نرم افزار ساده ای گفت که برای یک مدرسه نوشته بود و در کتابخانه مدرسه از آن بهره گرفته بودند و توانسته بود به آنها بفروشدش! خلاصه شب به یاد ماندنی شد. جمعه را هم به طور کامل همچون گیاهی زنده زمان را با خواندن کتاب کودکی ناتمام از کیومرث پوراحمد و مجله شهر کتاب سپری کردم. این کتاب راجع به تجربیات و زندگی هنری این کارگردان نامی کشور است. راجع به فیلمهایش از فیلمهایی که برای کانون پرورشی فکری کودکان و نوجوانان ساخته تا بی بی چلچله، لنگرگاه، آلبوم تمبر، گاویار، قصه های مجید و...از بی بی چلچله تنها چهره داود رشیدی در خاطرم بود. لنگرگاه، جمعه های خاکستری دوران دبستان را در نظرم زنده کرد. آلبوم تمبر، یک روز بارانی کلاس دوم دبستان را یادم آورد که این فیلم را از تلویزیون سیاه و سفید 14 اینچ پاناسونیکمان می دیدیم و برایم فقط ((عسک، عسک)) گفتن مراد علی جذاب بود. گاویار، دویدنهای مکرر یک پسرک که میخواست راننده ای را بیابد که گاوش را زیر گرفته بود و سرانجام پیدایش می کرد و قصه های مجید...ظهرهای جمعه! برای هر یک از فیلمهایش، جزئیات را نوشته بود. شکستهای فیلمهایش و موفقیتهایش. ولی با وجود برخی شکستها دست از طلب و تلاش برنداشته بود. در همین اثنا تصمیم گرفتم ایمیلهایم را چک کنم. دیدم دو مقاله دیگرم رد شد! با خنده ای تلخ، ادامه کتاب را مطالعه کردم. سعید هم امروز صدایش در نمی آمد. نه اینترنت میخواست نه میگفت حوصله اش سر رفته. در کنجی بالشی زیر سرش گذاشته بود و گوژپشت نتردامنش را میخواند. این جمعه های ساکت و آرام را خیلی دوست دارم. خرید میوه جات (!)و نظافت منزل هم امروز با من بود. در خلال کتاب خواندنها انجام دادم البته داوطلبانه. با علاقه تمام. شستن ظرفها و انداختن لباسها به ماشین لباسشویی و بعد آویزان کردنشان به بند، فرصتی زیباست برای فکر کردن. همان حسی را دارد که بعداز یک کوهنوردی میتوانی در اوج قله، زیر پایت را ببینی...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:۱٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٥ تیر ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

رفتار اطلاعاتی در خرید

گاهی چه اتفاقات برعکسی می افتد. گاهی پیگیر یک موردی میشوی و اصلاَ به آن نمیرسی و گاهی چیزی را دیگر فراموش میکنی ولی ناگهان می بینی که درست شد و رفت پی کارش! ولی باز نمیشود بی خیال چیزی شد و پیگیری نکرد. از قدیم هم گفته اند کوشش بسیار به از خفتگی. راستش را بخواهید اعتقادی به کوشش ((بیهوده)) ندارم. کوشش بیهوده نمیشود.نمونه اش داوری مقاله! هروقت برایم مقاله ای آمد فوراَ سعی کردم داوری اش کنم چون خودم را جای نویسنده اش گذاشتم و حتی اگر فراموش کرده باشم و یادآوری کنند سریع کار را انجام می دهم. اما نوبت خودم که می رسد با شش-هفت-ده مال منتظر باشم تا بلکه اتفاقی- اعجازی چیزی رخ دهد بلکه مقاله رد گردد یا برعکس! از این مدل اتفاقات کم ندیدیم! مثل وقتی که به موقع به فرودگاه می رسیم و با چهار ساعت تاخیر مواجه می شویم یا فقط دو دقیقه دیر می رسیم و پرواز رفته. اسمش را قانون مورفی بگذاریم یا هرچیزی به هر حال وجود دارد و شاید هم با این شعر حافظ جام می و خون دل به هرکس دادند در دایره قسمت اوضاع چنین باشد سنخیت داشته باشد. بگذریم. چند روزی هست که وقتی می روم به خرید مایحتاج زندگی از میدان تره بار رفتار دقت میکنم به رفتار مردم و فکر میکنم در این مکانها میتوان رفتار اطلاع یابی افراد را بررسی کرد. آنهم نه با پرسشنامه ای که روی آن آلفای کرونباخ نصب باشد. با مشاهده دقیق. آنهم رفتار اطلاع یابی در خرید. معتقدم مستندسازی باید در هر کاری وجود داشته باشد. حتی خرید کردن. خیلی از این نوع خریدهایی که به مغازه یا بازاری برویم و بعد تازه تصمیم بگیریم چه میخواهیم بیزارم. چون این کار یک آشفتگی اطلاعاتی را ایجاد می کند. هم در انتخاب نوع مقوله و هم زمان خرید. اگر فهرست کاملی از اقلام داشته باشیم بهتر میتوانیم زمان را مدیریت کنیم. گاهی می بینم خیلی از افراد این نوع مستندسازی را ندارند و همین عامل هم باعث اتلاف وقت خود می شوند و هم دیگران را به دردسر می اندازند. صبور نبودن هم میتواند به این مشکلات بیفزاید. بسیار دیده ام وقتی برخی افراد در صف ایستاده اند تا اجناس خود را حساب کنند وسط صف چشمشان به جنس دیگری می افتد می روند آن را هم بخرند و این مورد شاید چندین بار تکرار شود و بعد صدای غرولند بقیه مشتری ها هم در می آید:

- کل مغازه را خریدی!

-ببین نصفه پیرزن همه را معطل کرده ها!

-آقا زودتر کارمون رو راه بنداز!

-...!

-بوق!

و از این دست بحثها. گاهی وضع طور دیگری هست. باید صبر کرد نفر مقابل شما کارش تمام شود بعد کالای مورد نظر را از صاحب مغازه بخواهی. هنوز کار نفر قبلی تمام نشده یا پول به سمت صاحب مغازه دراز است یا صدا در گلو می افتد که ما هم کار داریما! مثلا جالب بود که دیروز وقتی منتظر بودم خرید نفر مقابلم تمام شود نفر پشت سری که گویی دانشمندی بود که خیلی عجله داشت که به پروژه تحقیقاتی مهمش برسد بلند گفت آقا شما برای خرید آمدی؟! با خنده گفتم که خیر! آمده ام ببینم استخدامم می کنند یا نه که دیگر چیزی نگفت! به نظر می رسد این جور موارد خیلی ساده و پیش پا افتاده سوژه های نابی برای مطالعه باشد. آنهم مطالعه رفتار اطلاع یابی افراد در خرید کردن در اماکن عمومی. فکرش را بکنید دیگر به قول دوستان به اس پی فس فس هم نیاز ندارید!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٧:٢٢ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۸ خرداد ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

رمضانی دیگر...

این هفته هم با کارهای جور و واجور به پایان رسید. تصحیح اوراق امتحانی-موضوع بررسی پرونده تبدیل وضعیتم-برخی کارهای گروه-سروسامان دادن به کارهای خودم مثل مقالات و این چیزها. بخشی از کارهای این هفته بود. امروز هم بعد از ماهها موفق شدم که بروم کتابخانه عمومی ارغوان و کتابهایی را که پیشم مانده بودم تحویل بدهم. صدای فواره ها و باد خنکی که نم نمک بوی تابستان می داد خیلی خوشایند بود. وارد کتابخانه شدم و کتابها را تحویل دادم. چند کتاب هم بردم که به کتابخانه هدیه بدهم. تا کتابدار کتابخانه بخواهد کتابها را از نامم خارج کند نیم نگاهی به اطرافم کردم. چهار پنج آقای سالمند مشغول مطالعه روزنامه بودند و هر سری یکی میرفت بیرون بلافاصله یکی جایش را میگرفت. خیلی خوشم آمد که مردم هنوز بخشی از وقت خود را در کتابخانه می گذرانند. حتی شده برای مطالعه چند برگ روزنامه. انصافاَ برخورد کتابداران هم خیلی خوب بود. البته امروز خانم صبایی و همکارانشان نبودند ولی دو تا آقایی که متاسفانه نامشان را نمیدانستم هم کتابداران خوش برخوردی بودند. از کتابخانه بیرون آمدم و دیدم پیرمردی حدوداَ هشتاد ساله لرزان لرزان چند کتاب را که امانت گرفته با خود می برد. در دلم احسنت به این نسل گفتم که هنوز کتاب میخواند. هنوز هم دود از کنده بلند می شود. در راه رفتم به سمت بازار تره بار که مایحتاج زندگی را تهیه کنم! رمضانی گرم و طولانی ولی مثل همیشه با برکت و نعمت در پیش روست.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:٤٢ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۱ خرداد ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

کتابفروشی ها را فراموش نکنیم

هفته پرکاری بود. از تکمیل پرونده ام برای ارتقا تا برگزاری کارگاه مشترک با همکاران گروه علوم تربیتی برای اعضای هیات علمی دانشگاه. پنجشنبه هم تا عصر دانشگاه بودم. شکر خدا هفته پرکاری بود. صبح زود احساس کردم خستگی هایم رفع شده و روزنامه ها را برداشتم و رفتم بوستان نزدیک منزل. کسی داخل بوستان نبود. پشت میز نشستم و مشغول مطالعه روزنامه شدم. راهنمای موزه ها را می دیدم و علامت می زدم تا اگر شد بتوانیم برویم. در صفحه ای دیگر کتابهای پرفروش هفته را فهرست کرده بودند. به این فکر افتادم خیلی وقت کتابفروشی نرفته ام. به نظرم در طول نمایشگاه کتابفروشی ها را مورد بی مهری قرار داده ایم و فراموش کرده ایم آنها را. حیف است کتابفروشی ها کم رونق شوند. این هفته سعی خواهم کرد حتماَ کتابفروشی های مورد نظرم را بگردم. هرچند خیلی از کتابهایم را از نمایشگاه با شکوه امسال گرفته ام ولی یکی دو کتابی که در فهرست کتابهای پرفروش هفته دیده ام مثل پستجی یا بنی آدم را حتماَ باید تهیه کنم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٤ خرداد ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

داوینچی نویسنده

نمیدانستم لئوناردو داوینچی غیر از کارهای علمی که انجام داده مجموعه نوشتاری هم دارد که بیشتر داستانک های پند آموز است. کتابی به اسم قصه ها و افسانه ها از او خریده بودم و امروز که فرصتی دست داد تا سری به بوستان یاس فاطمی بزنیم و هوایی تازه کنیم بعد از صرف ناهار شروع کردم به مطالعه این کتاب. به نظرم رسید خیلی از مطالبی که نوشته هر چند زیباست ولی نکاتی است که در گلستان و بوستان سعدی خودمان خیلی نغزتر از آن یافت می شود.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:٤٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۸ خرداد ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

نادانی خوب نادانی بد

هفته شلوغی را سپری کردم. تقریبا روزی نبود که ساعت هفت دانشگاه نباشم. ولی شکر خدا همه چیز خوب بود و جلسه ها و کارها به خوبی برگزار می شد. آخرین کار هم مربوط به کارگاه آموزشی پنجشنبه بود. توفیق داشتم که در کنار استادانی نظیر آقایان دکتر پرداختچی- د کتر فتح آبادی و دکتر قهرمانی کارگاه آموزشی بهره گیری از فناوری در آموزش داشته باشم و بخشی از تجربیات محدودم را منتقل کنم. شخصاَ از جلسه دکتر قهرمانی مطالب زیادی را یاد گرفتم. در این کارگاه فیمی ازTEDپخش شد که درباره حرکت به سوی نادانی صحبت می کرد. گوینده می گفت که نادانی با کیفیت و نادانی کیفیت داریم. میگفت گاهی لازم است درباره چیزهایی که نمیدانیم صحبت کنیم و به پرسیدن سوالات دقیق و با کیفیت بپردازیم. دانش مهم است اما نادانی مهم تر است. باید نادانی را تحمل کرد و سوالات جذاب و متفکرانه پرسید. اسم در جستجوی نادانی بود. میتوانید از ساسیت شبکه چهار یا سایت آپارت دانلودش کنید. بعد از کارگااه رهسپار کتابخانه ملی شدم برای شرکت در کنگره پیشگامان پیشرفت. با آقای دکتر عرفان منش مقاله ای داشتیم. ساعت پنج ارائه ما بود. خیلی زمان اندک برای ارائه داشتم. کمتر از ده دقیقه مقاله را ارائه کردر مراسم اختتامیه اعلام شد که مقاله ما برتر شده! به هرحال زحمت اصلی را دکتر عرفان منش کشیده بود. بعد از کتابخانه ملی هم راهی منزل اقوام شدیم. اتوبان همت و یادگار امام خیلی خلوت بود. تعطیلات است و خیابانها خلوت است و میتوان نفسی کشید.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٥:۳٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۱ خرداد ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

سنگ قبری ساده

جمعه صبح، قصد داشتیم به طور مفصل به نمایشگاه کتاب برویم و خریدهایمان را انجام دهیم. برای اینکه در ترافیک صبحگاهی اتوبان اسیر نشویم، صبح زود برای زیارت اهل قبور به بهشت زهرا رفتیم. هوای خنک صبحگاهی بعد از بارندگی شب گذشته، روح آدمیزاد را تازه می کرد. فاتحه ای بر مزار اقوام خواندیم. روی سنگها را نگاه می کردم سال تولد...سال مرگ..آفریده..آرمیده.. و با خود می گفتم جای تو هم همینجاهاست! حالا یک ثانیه دیگر، یا ده سال دیگر! خلاصه در آخرین مکان، به قطعه نام آوران رفتیم تا سری به زنده یاد دکتر حری بزنیم. روی سنگ قبرشان آب ریختم و بعد خواستم بروم دوباره سطل را پر کنم که پایم بین سنگ ایشان و یکی دیگر گیر کرد! به شوخی گفتم آقای دکتر! ولمان کنید! میخواهیم به خانم پوری سلطانی هم سری بزنیم! از دور دیدم انگار خانم شادمان و خانم صدیق بهزادی در انتهای قطعه در حال فاتحه خوانی هستند. جلو رفتیم و سلام کردیم. با تعجب نگاه کردند و گفتند ما شماها رو می شناسیم؟! همسرم پاسخ داد که شما خیر! ولی ما شاگرد شاگرد شاگرد شماییم! خلاصه گپ و گفتی با هم داشتیم. آنجا خانم صدیق بهزادی گفتند ببینید چقدر جالب است! هر سنگ قبری در این قطعه یک بیوگرافی هم دارد. مثلا این یکی مادر کتابداری نوین ایران، آن یکی کتابشناس نسخه های خطی، دیگری حقوقدان برجسته. هر کسی وابستگی سازمانی و رشته ای اش مشخص است و آدم می داند این طرف چکاره بوده. بعد بحثمان به اینجا رسید که ای کاش اینجا هم مثل کتابخانه طبقه بندی موضوعی داشت! یکی دو سنگ قبر هم بود که فقط امضای یک نفر رویش بود بدون ذکر رزومه کاری. به قول خانم شادمان این درسته و آدمیزاد دیگر رزومه را با خودش به آن طرف نمی برد. در لابلای گفتگوها خانم صدیق بهزادی گفتند که شما آقای امیر اصنافی را می شناسید؟! مثل اینکه همکار دکتر زین العابدینی در دانشگاه شهید بهشتی هستند. با خنده گفتم خودمم! گفتند مرد حسابی! میدونی چند بار ایمیل زدم که چکیده پایان نامه ات رو بفرست؟! گفتم باور کنید فرستادم! گفتند پس شانس آوردی اینجا راجع به این قضیه صحبت کردیم! وگرنه دیگر یادمان می رفت و بعد با خنده گفتند ای کاش یک قرار می گذاشتیم همه دوستانی که چکیده پایان نامه شان را نفرستادند بیایند قطعه نام آوران بهشون یادآوری کنیم! از ایشان خداحافظی کردیم و عازم نمایشگاه کتاب شدیم. روز بسیار پرکاری پیش رو بود. چون قرار بود برایمان مهمان هم برسد و با مهمان، در خروجی نمایشگاه قرار گذاشته بودیم!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:۱٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

سینی موبایل جمع کنی مادر بزرگ

امروز توفیق شرکت در کنگره ملی آسیب شناسی خانواده را در تالار ابوریحان دانشگاه شهید بهشتی داشتم به عنوان یک سخنران. البته سخنرانی راجع به تحلیل موضوعی مقالات کنگره در شش دوره قبل بود و ارائه راهکارهایی برای بهتر شدن موضوع بندی کنگره. خانم الهه حسینی و نیز خانم آمایه برای تنظیم این کار و تحلیل داده ها خیلی زحمت کشیدند و از آنها ممنونم. ولی این سخنرانی از سوی گروه ما بازخورد خوبی داشت و خیلی از افراد راجع به این روش کار سوال داشتند. همین قضیه سبب شد تابا خیلی از روانشناسان از رشته های دیگر هم آشنا شوم. در سخنرانی دکتر روشن که راجع به سیاستگذاری در زمینه تحکیم خانواده بود شرکت کردم حرف جالبی زدند. میگفتند مادربزرگی در یکی از خانواده هاهنگام ورود مهمانها، یک سینی دستش بود که میگفت موبایلها داخل سینی! وقتی رفتید تحویل بگیرید. دو ساعت اینجا هستیم همه کله ها توی موبایل نباشه! دیدم چه ایده قشنگی است. هر چند گاهی به قول دکتر زین العابدینی موبایل پارتی هم برای خودش عالمی دارد ولی این هم کار جالبی است. ولی به هرحال ترک عادت خیلی دشوار است!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

اولین روز در شهر آفتاب

چهارشنبه هفته پیش، اول صبح کلاس مبانی کامپیوتر داشتم. بحثمان راجع به چگونگی ثبت یک نقطه در گوگل مپ بود. نحوه کار را توضیح دادم و بعد دانشجوها مشغول کار شدند. یکی دو مورد بحث هم راجع به بانکهای اطلاعاتی داشتیم و کلاس به پایان رسید. بقیه روز را مشغول رسیدگی به وب سایت دانشکده، مرور نامه های اداری اتوماسیون و کارهای شخصی بودم. یک کتابخانه کوچولو هم برای دفتر گروه درست کرده ایم که مجلات تخصصی و برخی کتابهای رشته را در آن گذاشتم که دانشجوها خودشان بیایند و هرچه میخواهند بردارند. دانشجویان رفته بودند ایرانداک برای بازدید از مرکز اسناد.  نزدیک ظهر که شد رفتم به سمت نمایشگاه کتاب. نشستی مشترک با دکتر زین العابدینی داشتم درباره کافه کتاب. کمی مطالعه و یادداشت برداری کرده بودم. مسیر را در ذهنم ترسیم کردم و راه افتادم. اتوبان چمران را به سمت نواب رفتم و بعد مسیر راهنمایی تابلوهای نمایشگاه شهر آفتاب را گرفتم و رفتم. خوشبختانه تابلوهای فراوان و مناسب بود. پارکینگ نمایشگاه را یافتم و وارد شدم. فضای بسیار بزرگ و سرباز با انبوهی از راهنمایی کنندگان. ماشین را جایی مناسب پارک کردم و به سمت ونهای نمایشگاه رفتم. در طول مسیر ون از مقابل دانشگاه شاهد گذشت. با خود گفتم چقدر خوب شد برای دانشجویان و استادان این دانشگاه که نزدیک نمایشگاهند. ون به آخر خط رسید و پیاده شدیم. بقیه مسیر را باید پیاده می رفتیم. اولین غرفه ای که رفتم فرهنگسرای کتاب بود. دوستان کتابخانه های شهرداری آنجا بودند کمی خوش و بش کردیم و رفتم تا بقیه غرفه ها را ببینم. هنوز یک ساعت تا زمان نشست باقی مانده بود. کمی جلوتر رفتم و به غرفه های سه قلو رسیدم. دکتر فتاحی و دکتر افکاری را آنجا اتفاقی دادم. هوا به شدت داغ بود و کم کم تشنه ام می شد. هر چه می گشتم مکان نشست را پیدا نمیکردم. کم کم ساعت سه و ده دقیقه شد. هر چه دکتر زین العابدینی تماس می گرفت و راهنمایی می کرد نمیتوانستم پیدا کنم! گویا اساساً ما هر دو از مسیرهای جداگانه ای وارد نمایشگاه شده بودیم! با راهنمایی یکی از نگهبانان غرفه های کودک، مکان نشست را یافتم. وارد سالن شدم. و یکراست پشت میز پنل رفتم. خیلی گرمم بود. کم کم درجه حرارتم پایین آمد و محیط برایم عادی شد. صحبتهای آقای حافظیان شیرین بود. از نقالی و بحثهای فرهنگی در قهوه خانه های مشهد تا تهران صحبت کردند و آشنایی با بسیاری از بزرگان ادب و فرهنگ کشور در این قهوه خانه ها. نشست ما کم کم داشت مشتری هایش را پیدا میکرد. آهسته آهسته مردمی می آمدند و می نشستند. نوبت من که شد راجع به استفاده از کافه کتابها در دانشگاهها صحبت کردم. صحبتهای دکتر زین العابدینی و آقای شریفی هم جالب بود. بحث راجع به گرسنگی اطلاعاتی و لزوم وجود مکانی برای نقد غیر رسمی کتابها گل صحبتهایشان بود. بعد از نشست رهسپار ایستگاههای ون شدم تا برسم به پارکینگ. از تشنگی له له می زدم! خاطرم آمد یک بطری شربت آب لیمو در ماشین داشتم که آنهم آب جوش بود! اتوبانها خلوت بودند و ترافیک روان داشتند فقط کمی در اتوبان امام علی معطل شدم که آن هم تجدید خاطره بود. بعد از مدتها از این اتوبان می گذشتم. ساعت هفت بود که رسیدم منزل. از شدت خستگی بعد از شام مختصر حاضری، خوابم برد و نفهمیدم سعید کی آمد منزل ما؟!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:۱٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

همه مشارکت کنیم

روزهای سه شنبه و چهارشنبه، همایش ارزیابی کیفی نظامهای دانشگاهی در دانشگاه تربیت مدرس برگزار شد. توفیقی بود تا به اتفاق آقای دکتر عرفان منش و خانم اعرابی در این همایش مقاله ای داشته باشیم. از صبح تا ظهر د رهمایش بودم و از سخنرانی های آقای دکتر بازرگان و دکتر حاتمی استفاده کردم. کلیات بحث این بود که همه اعضای هیات علمی برای ارتقای کیفیت دانشگاهها باید مشارکت کنند. آقای دکتر حسن زاده نیز دبیر اجرایی این همایش بود و زحمت زیادی برای این همایش کشیده بود. از شگفتی های همایش روبرو شدن با یکی از دانشجویانم در دوره کارشناسی دانشگاه شهید چمران، آقای بوستانی، بود. پسری بسیار باهوش بود ولی نمیدانم چرا دوره کارشناسی اش خیلی طول کشیده بود! به هرحال فهمیدم آنجا کارشناسی ارشد رشته سینما میخواند! عجب گردشی دارد این روزگار! چون کار داشتم سریع برگشتم دانشگاه و کارهای عقب مانده را انجام دادم و دوباره عصر برگشتم همایش. بعد از همایش یک جلسه هم اندیشی با حضور 14 نماینده دانشگاهها و پژوهشگاههای کشور برگزار شد. دکتر نیستانی از وزارت علوم نیز حضور داشت و بحثهای خوبی راجع به نقش انجمن های علمی در ارتقای کیفیت علمی دانشگاهها مطرح شد. جلسه تا ساعت نه شب طول کشید. ولی روز پرباری بود. شاید بتوان از بحثهایش در انجمن کتابداری استفاده کرد تا برای ارزیابی گروههای آموزشی رشته مان اقدام کنیم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

چقدر اهل قلم

پنج شنبه رفتم به سمت دانشگاه علم و فرهنگ که در کنفرانس وب پژوهی شرکت کنم. متاسفانه نشد در سخنرانی هایش شرکت کنم. ولی حداقل موفق شدم مقاله ای را به صورت پوستر ارائه کنم. همایش نظم و ترتیب خوبی داشت. این را می شد از پیگیریهای دبیرخانه به خوبی درک کرد. تا به حال آنجا نرفته بودم. پرسان پرسان پیدایش کردم! خسته و عرق ریزان، صلات ظهر رسیدم! بسته همایش را دریافت کردم و رفتم داخل سالن که آخرین سخنرانی در حال ارائه بود. خواستم بیرون بیایم که یک نفر به اسم صدایم زد و احوالپرسی کرد. نمی شناختمشان. البته چهره اش خیلی برایم آشنا بود و خاطرم آمد در همایش فرهنگ مطالعه در دانشگاه علامه ایشان را دیده بودم. خلاصه ایشان آقای احمدی مدیر کتابخانه دانشگاه علم و فرهنگ بودند. درباره همایش و محتوای مقالات ارائه شده صحبت کردیم. بسیار با شور و هیجان، ساختمان جدید کتابخانه شان و بعد هم قابلیتهای نرم افزارشان را نشانم داد و تا بعد از ناهار حسابی گپ و گفت داشتیم. از فعال بودنش خیلی خوشم آمد. چون کارهای دیگری هم داشتم خداحافظی کردم و رفتم به سوی سرای اهل قلم که بنهای کتاب را دریافت کنم. گویا امسال بن کتاب اهل قلم در نمایشگاه توزیع نمیشود. تا ساعت 16 بیشتر وقت نداشتم. وقتی رسیدم ساعت 15.20 بود. به زحمت جای توقف حوالی اتش نشانی یافتم و سریع رفتم داخل که دیدم عجب جمعیتی!

همه اهل قلم! از نگهبان شماره ای گرفتم. 425. شماره چند را خوانده بودند؟ 410. چاره ای نبود باید می ایستادم. خوشحال بودم که این همه اهل قلم و نویسنده و مترجم هستند و آنقدر بهشان بها داده شده که به رایگان بن کتاب دریافت کنند. تقریبا یک ساعت بعد نوبتم شد. کمتر از دو دقیقه کارم انجام شد و برگشتم منزل. بین راه کمی وسایل برای ماشین خریدم که باز این روزها اذیتم میکند. جوش آوردن و غیره روز بسیار سخت و گرمی را طی کرده بودم و گرما حسابی کلافه و خسته ام کرده بود. رسیدم منزل دیگر بی حال بودم. سعید هم امشب نمی آید. باید استراحت کنم. کمی خوابیدم و از نیمه شب روی کارهای دانشگاه تمرکز کردم و تا پاسی از شب و دمدمای صبح بیدار بودم. اردیبهشت ماه پرکاری است!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:۱۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد