جشنواره وبلاگ های کتابداری
جشنواره وبلاگ های کتابداری ایران كتابداران فردا

انجمن علمی دانشجویی کتابداری دانشگاه الزهرا به گام سیزدهم رسید و برای سیزدهمین سال متوالی همایش اردیبهشتی خود را در سال 1391 برگزار میکند. موضوع امسال همایش الزهرایی ها به حوزه اقتصاد اطلاعات نزدیک است. مشخصات کامل فراخوان مقاله به شرح زیر است:


تجاری ‏سازی خدمات و کالاهای اطلاعاتی: آری یا خیر!

محورهای اصلی همایش:

اصول بازاریابی کالاها و خدمات در کتابخانه‏ها و مراکز اطلاع‏رسانی

اقتصاد اطلاعات

اقتصاد اطلاعات و دانش در جهان، مناطق و ایران

تجارت الکترونیکی

نیازسنجی اقتصادی و گردآوری اقتصادی اطلاعات در نظام‏های اطلاعاتی

اطلاعات و دانش: جنبه‏های اقتصادی و تجاری

انواع کتابخانه ها و تجاری‏سازی کالاها و خدمات



آخرین مهلت ارسال چکیده مقاله: 5/11/1390

اعلام پذیرش چکیده مقالات: 20/11/1390 الی 25/11/1390

مهلت ارسال متن کامل مقاله: 15/1/1391

داوری متن کامل: 28/1/1391

زمان برگزاری همایش: 27/2/1391 الی 28/2/1391

آدرس وبلاگ پیک کتابداری: www.peikeketabdari.blogfa.com

آدرس پست الکترونیکی: Hamayesh13@gmail.com

تلفن ضروری: 09383825334


صبحگاه امروز در حال تصحیح اوراق امتحانی بودیم. هوا بسیار سرد بود و تصمیم گرفتیم روی مبل کنار بخاری بنشینیم. باز هم سرد بود. یک بالش را روی بخاری گرم کردیم و به پشتمان قرار دادیم تا هم درد کمر کاهش یابد و هم گرم شویم و هم راحت به تصحیح اوراق بپردازیم. واقعا این ذهن عجب شبکه معنایی عجیبی دارد. در حین فعل و انفعالات مذکور، خاطراتی یادم آمد که به پشت سرد مربوط است! کلاس سوم دبستان بودیم و معلمی سختگیر و در عین حال مهربان به نام خانم ص داشتیم. ایشان به قدری سختگیر بود که تقریبا هرروز جلوی ما برادرزاده اش را که همکلاسی ما بود کتک میزد تا حساب کار دست ما بیاید و درسخوان باشیم. داخل پرانتز عرض کنیم که در سال اول دبیرستان هم یک دبیر هندسه به نام آقای ج داشتیم. یک بار که امتحان ثلث اول داده بودیم با توپ پر امد داخل کلاس کمی راه رفت. بعد چرخید و چنان زیر گوش پسرش که همکلاسی ما بود زد که برق از چشمان همه ما پرید! بعد هم کلی بد و بیراه به او گفت که چرا درسخوان نیستی؟! حالا نمره اش شده بود 19! همه بچه ها حساب کار را کردند و ماستها کیسه شد. تا آخر سال کسی تنبلی نکرد.

بگذریم. آن معلم کلاس سوم ما خانم ص همیشه میگفتند که همیشه با جدیت و پیگیری درس بخوانید. اگر درس را کمی شل بگیرید پشتتان سرد میشود و دیگر برگشتن به مسیر درس خواندن و پیشرفت دشوار است. برای همین آن موقع هر وقت احساس میکردیم کمی تنبلی میکنیم و به قول ایشان پشتمان سرد شده سریع میرفتیم کنار بخاری و به آن تکیه میدادیم تا پشتمان گرم باشد و درسخوان باقی بمانیم! چون میدانستیم اگر پشتمان سرد شود پشت دستی در کار است! 


Try again

۱۳٩٠/۱٠/٢٩

گاهی انجام برخی کارها مثل بازیهای رایانه ای است. وقتی به مراحل سخت تر میرسید تمرکز بیشتری لازم است و کار حساس تر است. کار زمانی دشوار میشود که Game over میشوید و از روی ناچار باید مجدداً همه مراحل بازی را طی کنید. یعنی باز همان مراحل وقت گیر اولیه باید طی شود. گاهی رد کردن این مراحل، خستگی و فرسودگی را به همراه دارد و گاهی هم گریزی نیست، و گاهی هم...شاید پیش درآمد یک موفقیت باشد.


امروز آزمون های پایان نیمسال شروع شدند. اولین آزمون، درس آشنایی با کتابخانه و کتابداری بود. خوشبختانه دو هفته پیش سوالات را تایپ کرده و به مسئول آموزش دانشکده داده بودیم و آنها نیز زحمت تکثیر سوالات را کشیده بودند. ده سوال تشریحی که هرکدام سه چهار بخش داشت. وقتی سر جلسه سوالات را مرور می کردیم یک لحظه تنمان لرزید! طفلکیها! ترم اول با چه کسی سروکارشان افتاده. حالا باید بنشینند و دو ساعت فکر کنند و بنویسند. سوالات سخت نبود و دیدگاههای آنها را می طلبید. خیلی آرام و بی صدا نشستند و به سوالات پاسخ دادند و رفتند. بعد از آزمون، به اتاق رفتیم و مشغول کارهای روزانه شدیم. امروز، دانشکده خلوت تر و ساکت تر از همیشه است. سروصدایی نیست. مراجعه کننده ای نیست. سکوت ملس موج می خورد. برای شکستن سکوت اتاق، سایت رادیو نمایش را باز کردیم. آرام آرام مشغول انجام کارهای فوق العاده عقب افتاده شدیم و در عین حال از نمایش ها لذت بردیم. اول، فارسی شکر است از جمالزاده، دوم زندگی حکیم نظامی و حالا هم زندگی سهراب..گفتیم شاید بد نباشد شما نیز در این احساس خوش، شریک باشید. روی کلمه سهراب کلیک کنید تا نمایشها را بشنوید. یاد روزهای دبیرستان افتادیم که در روزهای جمعه، برای حل کردن تمرینات جبر و مثلثات، همزمان قصه ظهر جمعه را هم گوش می کردیم! بی جهت نبود که هیچوقت نمره دروس ریاضی از چهارده فراتر نمیرفت! بگذریم! برسیم به کارهایمان که دی تمام شد و هنوز کار بزرگ را تمام نکردیم!


چندی پیش، هنگام غروب سوار اتوبوس خط...بودیم و رهسپار منزل. راننده اتوبوس با رئیس خط سر چند دقیقه دیر رسیدن بحثش شده بود و بعد با عصبانیت، اتوبوس را که فقط سه تا چهار مسافر داشت به حرکت درآورد. در طول راه مرتب با خود غرولند میکرد که: از پنج صبح بیدار میشم برای چندرغاز؟! آخرش هم اینجور زیرآب آدم رو می زنن! خلاصه به زمین و زمان و عابر و راننده هر چه از دهانش میرسید میگفت که آدمیزاد از شنیدنش آب میشد میرفت توی زمین! مدتی را هم در یکی از ایستگاهها معطل کرد تا کاملاً سروصدای مسافرها بلند شد و وقتی اتوبوس تا حلقوم پر از مسافر شد حرکت کرد. به هر مسافری هم یک طعنه ای میزد. کمی که گذشت، نمیدانیم چه اتفاقی روی داد که صدایش کمرنگ و کمرنگ تر شد و تا اینکه ساکت شد و بعد صدایش لحن دیگری پیدا کرد. صدایش شنگول شد و بعد هم برای خود به وسیله تلفن همراهش، ترانه هم گذشت و کم کم با مسافران هم شوخی میکرد و میخندید. به همین راحتی بعد از یک بحران و عصبانیت شدید، آرام شد و کارش را انجام داد. مسافرها هم زیاد به اخلاقش کاری نداشتند. مسیر خود را میرفتند و بعد کرایه خود را میدادند و دیگر هیچ.

حال بیایید در مقام مقایسه، خود را در جای این راننده اتوبوس بگذاریم ولی در نقش کتابدار. به هر حال آدمیزاد هستیم و همیشه هم قرار نیست خوشحال و سرحال و قبراق باشیم. به هر دلیلی ممکن است از یک رویداد غیر منتظره یا ناراحت کننده، از حالت عادی خارج باشیم و واکنش های نامناسبی داشته باشیم. برخورد نامناسب یک راننده اتوبوس یا افراد مشابه آن، تاثیر زیادی روی ریزش مشتریانش ندارد. چون این راننده، میتواند با صدها مسافر مختلف تعامل داشته باشد و چون مردم هم اتوبوس یا هر وسیله نقلیه عمومی را یک وسیله ضروری میدانند، علیرغم اینکه گاهی هم برخورد نامناسب ببینند باز هم از آن وسیله استفاده می کنند. البته این امر ممکن است شامل هم افراد هم نشود و با اصل مشتری مداری منافاتی ندارد. اما کتابخانه، نهادی است که هر واکنش نامناسب ما به هر دلیلی که باشد می تواند منجر به ایجاد شکاف بین مخاطبان و کاربران ما و کتابخانه باشد و افزون بر این، بر اجتماع نیز اثری سوء می گذارد و تبعات نامناسب و جبران ناپذیری خواهد داشت. گاهی باید از دیدن سوء رفتار دیگر صنفها، به خود بیاییم و بیشتر مراقب برخورد خود با کاربرانمان باشیم. هرچند این مطلب بدیهی و تکراری بود لیکن به نظر رسید بد نیست گاهی به خود تلنگری بزنیم.


کسالت امروز باعث شد نتوانیم از منزل خارج شویم. در نتیجه کلاسهای امروز صبح و بعدازظهر کتابخانه ملی هم تشکیل نشد. پس از کمی استراحت خواستیم کمی کار مفید انجام دهیم. داوری یکی دو مقاله و آماده کردن مطالب برای کلاس فردا از جمله این کارها بود. فشار کارها کمی زیاد شد و مجددا این ویروس عجیب بازگشت! این بود که برای استراحت مقابل جام جهان نما دراز کشیدیم تا با صدای مجری و برنامه های مختلف خوابمان ببرد. با شنیدن صداهایی آشنا از خواب بیدار شدیم. کارتون بچه های مدرسه والت را نشان میداد. کارتون دهه شصت و خاطرات آن دوران زنده شد. درحالیکه عینک را به چشم میزدیم شنیدیم که در این قسمت بحث از کتابخانه است! با دقت ماجرا را دنبال کردیم. ماجرای زندگی یکی از همکلاسیهای انریکو بود. دوست او کتابخانه ای بسیار بزرگ و نفیس در منزل داشت که اعضای خانواده و فامیل و دوستانش عضو آن کتابخانه بودند. هر عضو خانواده یا اقوام وی، پس از ارائه کارت عضویت و ثبت امضا میتوانستند کتابی را به امانت ببرند. دوست انریکو در پاسخ سوال او که پرسید: چطور این کتابها را رده بندی کردی گفت: همه اینها را در کتابخانه بزرگ شهر یاد گرفتم و حتی خودم کتابها را خریدم. برای پدرم کارهای حسابداری میکردم و او نیز در قبال این کار به من پول میداد. کم کم پولها جمع شد و کتابهای دلخواه را خریدم. برای تهیه قفسه هم مدتی نزد یک نجار و چوب فروش کار کردم و او در ازای دستمزد، به من چند چوب داد. با آن چوبها این قفسه ها را ساختم و رنگ کردم.

در انتهای داستان، مثل همیشه انریکو و خانواده اش دور هم مینشستند و بحث میکردند و همگی مشتاق بودند که هم در نگهداری کتابهایشان کوشا باشند و هم عضو کتابخانه دوست انریکو باشند. برایمان جالب بود که چرا بیست و خورده ای سال پیش این قسمت از کارتون بچه های مدرسه والت را ندیده بودیم؟! بدون کوچکترین اشاره مستقیم یا نتیجه گیری اخلاقی که به بچه ها تاکید کند چه کاری صورت ندهند و چه کاری صورت بدهند در قالب یک داستان جذاب، تلاش و زحمت، شیوه نگهداری از کتاب، عضویت در کتابخانه و نیز بحث و تعامل خانوادگی را به تصویر می کشید. لازم هم نبود آخر داستان گفته شود:((خب، حالا یه برنامه ببینیم! یه برنامه..! یه برنامه!)). در همین چند دقیقه ایده های خیلی جالبی مطرح شد که هرکسی میتواند در خانواده عملی و اجرایی نماید. خب این یادداشت هم تمام شد و حال ما کمی بهتر است. وقت مرتب کردن کتابها و کاغذهایی است که تا شعاع ده متری ما روی زمین پراکنده است!


پنجشنبه هفته قبل در محل دائمی نمایشگاههای بین المللی تهران نشست تخصصی ارتقای انجمن های علمی ایران با حضور دکتر براری رئیس کمیسیون انجمن های علمی ایران و نمایندگان انجمن های علمی ایران برگزار گردید. در این جلسه که از ساعت نه صبح تا هفده به طول انجامید بحثهای قابل توجهی در خصوص کارآمدی انجمن های علمی مطرح شد. بین همه مباحث مطرح شده دو نکته برجسته تر از بقیه به نظر می رسید. یکی بحث مشارکت بیشتر در برگزاری همایشها و تهیه آثار علمی. به عنوان نمونه انجمن مدیریت رفتار سازمانی با فراخوان تهیه فصلهای کتاب از سراسر جهان یک کتاب انگلیسی را به این ترتیب تهیه کرده بود که ویراستار آن رئیس این انجمن بود. یعنی گامی به سوی تولید مشارکتی دانش. در این خصوص باید بیان داشت که انجمن کتابداری و اطلاع رسانی ایران قبل از مطرح شدن این ایده گامهای خود را در این خصوص برداشته و محصول برگزاری جلسات مشترک کمیته های همایشها-روابط عمومی و پژوهش نیز برگزاری یک همایش مشارکتی بوده که در آینده راجع به آن بحث خواهد شد.

نکته دوم در خصوص ارزیابی گروههای آموزشی توسط انجمن های علمی بود. این قضیه در آن جلسه مطرح شد که وزارت علوم با ارزیابی علمی گروههای آموزشی دانشگاههای تحت نظارت وزارت علوم موافقت ضمنی کرده است و قرار بر این است که این کار بر عهده انجمن های علمی هر گروه آموزشی قرار گیرد. این مساله بیش از پنج سال است که در انجمن کتابداری و اطلاع رسانی ایران مطرح میشود که همانند انجمن کتابداران امریکا که به اعتبارسنجی گروههای کتابداری امریکا می پردازد انجمن کتابداری ایران نیز گروههای آموزشی کتابداری را ارزیابی و رتبه بندی کند. این امر در ارتقای کیفی گروههای کتابداری میتواند نقش چشمگیری داشته باشد. حال که وزارت علوم نیز تقریباَ با این رویه موافقت کرده کم کم زمینه های ارزیابی گروههای کتابداری ایران میتواند فراهم و این اعتبارسنجی علمی آغاز شود و انجمن نقش مرجعیت علمی خود را به خوبی در این میان ایفا نماید.


امسال نیز مانند دوره های قبلی، انجمن کتابداری و اطلاع رسانی ایارن همه مستندات تلاشهای علمی خود را جهت ارزیابی توسط کمیسیون انجمن های علمی وزارت علوم و رتبه بندی انجمن، ارسال داشت. نتایج این ارزیابی ها در این هفته مشخص شد و معلوم گردید که انجمن علمی کتابداری و اطلاع رسانی ایران، بین 79 انجمن علمی موجود در حوزه علوم انسانی، رتبه 18 را به دست آورده و بین کل انجمن های علمی که تعدادشان 262 انجمن است، رتبه 68 را کسب کرده است.علی رغم همه سختی هایی که در کارهای داوطلبانه وجود دارد و همه مشکلات مالی، این رتبه ها رتبه قابل قبولی است که صد البته میتواند بهتر از این نیز باشد. این مسأله فقط یک امر را نشان میدهد و آن تلاشها، پیگیریها و فعالیتهای ده ساله اعضای هیات مدیره انجمن در دوره های مختلف است. برگزاری کارگاههای مختلف، همایشهای گوناگون، انتشار کتابها و... همه و همه از جمله تلاشهایی بوده است که از دوره های قبلی شروع شده و حاصل کار به این دوره رسیده است. مفهوم این قضیه این است که این نتایج، به معنی پایان کار نیست. بلکه نشان میدهد باید بیشتر تلاش کرد. برنامه ریزی نمود و فعالیت داشت تا ضمن حفظ این افتخاری که به ما رسیده است، آیندگان نیز به افتخارات بالاتر برسند و رتبه انجمن، در جایگاه حقیقی و بالای خود قرار داشته باشد. با سپاس از همه دوستان، همکاران و عزیزانی که در این ده سال برای انجمن زحمتها کشیدند و تلاشها کردند آنهم بدون مزد و منت، و باعث شدند که انجمن به جایی برسد که اکنون است. همه باهم برای ارتقای انجمن علمی حرفه و رشته خود تلاش کنیم.


سال 1378، هنگامی که وارد دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه شیراز و بخش علوم کتابداری و اطلاع رسانی این دانشگاه شدم، در حالیکه حیران دور خودم می گشتم جوانی قدبلند، عینکی و خوش برخورد به استقبالم آمد. خیلی با دقت  و با حوصله، راهنمای ام کرد که چطور انتخاب واحد کنم، اساتید هر یک از دروس چه کسانی هستند و چه خصوصیتهایی دارند و از ویژگیهای مثبت کتابداری برایم تعریف کرد. در همان مدت زمان یک ساعته، اطلاعات فراوانی داد و اولین جرقه های دوستی ما شکل گرفت.

وارد شدن به انجمن علمی دانشجویی کتابداری دانشگاه، کار کردن در بخشهای مختلف کتابخانه، بحثهای جدید و به روز کتابداری، صحبتهای دوستانه، سفرهای علمی، رفتن به منازل اساتیدی چون زنده یاد فرزین و آقای احمدی لاری عزیز در تعطیلات نوروز، تلاشهایی که برای فعال سازی دانشجویان و شکل گیری انجمن علمی کتابداری دانشگاه شیراز انجام می شد و... همه از خاطراتی هستند که به صورت مشترک با ماست. آقای حمیدی، در اوائل دهه 1380 بود که دانشجوی نمونه کشوری شد و بعد هم رتبه اول کارشناسی ارشد کشور را به دست آورد. طی سالهایی که اهواز بودم، از هم دور ولی جویای احوال یکدیگر بودیم. تا اینکه تقدیر چنین رقم زد که در مقطع دکتری، با هم همکلاس شویم. همراه با آقای دکتر قاضی زاده، و البته دوستان بسیار عزیز آقای دکتر زین العابدینی و خانم دکتر مکتبی فرد، سه شنبه های به یاد ماندنی را سپری میکردیم. زمان گذشت و هریک از دوستان از رساله خویش دفاع کردند و این بار قرعه به نام آقای حمیدی افتاده است. روز دوشنبه 28 آذرماه در اهواز از رساله دکتری خود دفاع می کنند. خیلی دوست داشتم در جلسه دفاع این دوست عزیز باشم ولی یک کار فوری و ضروری و حیاتی که همانروز پیش پایم قرار گذاشته شده، ناچارم میکند که از راه دور برای آقای حمیدی عزیز، آرزوی موفقیت و لحظات خوشی داشته باشم. او به خوبی میداند که جلسات دفاع چقدر طولانی و استرس زاست. درکش میکنیم و تنها می توانیم آرزو کنیم چهره او را بعد از جلسه دفاعیه، خندان ببینیم.


یادمان می آید حدود چهار-پنج سالمان بود که برادر بزرگمان، یک روز کتاب مصور را به منزل آورد و مشغول مطالعه شد. وی از دوران دبستان، مجلات ورزشی نظیر کیهان ورزشی و دنیای ورزش را میخرید و خلاصه اطلاعاتش در حوزه ورزش به روز بود. مثل همین دوران! این نگارنده حقیر هم که هنوز بویی از سواد نبرده بود به سراغ مجلاتش میرفت و پس از دیدن عکسها، با دقت تمام آنها را قیچی میکرد و روی کمد و در و دیوار می چسباند! خلاصه این را می گفتیم که یک روز کتاب مصور زندگی سوکراتس، بازیکن فوتبال تیم ملی برزیل را به منزل آورد و مشغول مطالعه شد. البته کتاب، مجموعه کاریکاتور همراه با نوشتار بود. با اشتیاق کنارش رفتیم و مشغول تماشای کاریکاتورها شدیم. وی هم با حوصله برایمان متنها را میخواند و توضیح میداد. خلاصه در ذهن کودکی ما، این اسم نقش بست...در صورتی که هرگز این بازیکن را و بازیهایش را ندیدیم! فقط یادمان هست که سوکراتس فقط فوتبالیست نبود، یک پزشک هم بود. ظاهر جالبی هم داشت. یک روز، یکی از اقوام که از نظر ظاهری خیلی شبیه سوکراتس بود، بعد از سالها از خارج از کشور می آمد و وقتی از در منزل وارد شد و او را دیدیم، با شادی فریاد کشیدیم که هورا! سوکراتس آمده! همه با تعجب به ما نگریستند! و بعد دستگیرشان شد که اشتباهی دایی مهدی را جای سوکراتس گرفتیم! بله دوستان. از جریان نزدیک به 26 سال می گذرد. تا اینکه اوائل این هفته فهمیدیم سوکراتس که به سقراط فوتبال هم معروف بود،در سن 57 سالگی بدرود حیات گفته است. بی اختیار یاد دوران کودکی افتادیم و اثر بخشی یک کتاب مصور همراه با متن کوتاه، که چگونه روی ذهن یک کودک 5 ساله، تاثیر گذاشت. طوری نزدیک به سه دهه از ذهنمان پاک نشد...


یک عالمه کار مانده...یک عالمه کار ناتمام. از مقاله و همایش بگیرید تا کتاب برگرفته از بخشهای مختلف پایان نامه و غیره تا کارهای انجمن...تا رسیدگی به امور داخله! اما چه کنیم که زمان فقط 24 ساعت است. ساعت سه صبح بیدار میشویم برای انجام کارها و باز می بینیم که همسایگان گرامی، باز لامپ داخل راهرو را روشن گذاشته اند، آن وقت با غیظ به پایین میرویم و ناغافل، دنگ! چیزی به کله مبارکمان می خورد! پنجره ای را یک شیرپاک خورده باز گذاشته و باید صاف به این سر اصابت کند! پنج و بیست دقیقه از منزل بیرون میزنیم تا به کلاس هشت صبح برسیم. کلی مطلب جدید آماده کرده ایم برای کلاس امروز. هشت، هشت و ربع، هشت و نیم...نخیر. نیامدند. کلاس تشکیل نشد. برمیگردیم دانشکده و به اتاق. میرویم سراغ تکمیل کتابشناسی وبلاگ. تا حدودی سروسامان می گیرد. ولی هنوز کار دارد. باید تا آخر آذر تمام شود. طرح ناقص دانشگاه و یکی دو جای دیگر روی دستمان مانده. بین این همه کار نابلدی خدارا شکر برای برخی دیگر کارها حداقل بلدیم نه بگوییم! وگرنه معلوم نبود چه میشد! واقعاً تا نگاهی میکنی وقت رفتن است! ساعت 15 میشود و باید رفت. یک روز ناقص دیگر...


امروز، مجمع عمومی ادکا و نشست کتابداران فردا برگزار شد. معمولاً هیات مدیره ادکا، یک ساله است و همه ساله، طی مجمع عمومی، انتخابات ادکا نیز برگزار میشود. باورمان نمیشود ادکا به 5 سالگی رسیده باشد. هرچند از ابتدا در شکل گیری ادکا نقشی نداشتیم ولی از ادکای دو به بعد که رسماً به این جمع پیوستیم، تلاش این بچه های فعال و جوان را برای به حرکت درآوردن دانشجویان کتابداری ایران می دیدیم و شاهد بوده ایم که با وجود کمی تجربه، چطور دوست دارند کارهای بزرگ انجام دهند. اولین بار، در سال 1385 همراه با آقای دکتر حاجی زین العابدینی در دانشگاه تهران، در جلسه ای که قرار بود ادکا متولد شود شرکت کردیم و به همین زودی، 5 سال از آن تاریخ گذشته است. 5 سالی که پر از فراز و نشیب برای این دانشجویان پرتلاش بوده است. امروز انگار شاهد بلوغ این بچه ها بودیم که بزرگ شده اند و برای خود هدفی دارند.

از سوی دیگر مثل هر سال نشست کتابداران فردا برگزار شد. با اینکه برنامه امسال از سالهای قبل جذابتر و منظم تر بود ولی کتابداران فردا خود خیلی کم فروغ بودند و نسبت به سالهای قبل جمعیت کمتری از دانشجویان تازه وارد به حوزه کتابداری سالن شریعت زاده را پر کرده بودند. با خود گفتیم پس مشکل دیگر انجمن و همایشهایش نیست. قضیه از جای دیگری است که نمیدانیم چیست! امسال فقط از جمع اساتید شاهد حضور آقایان عمرانی- دکتر حاجی زین العابدینی و دکتر حبیبی بودیم که با صحبتهای خود دلگرمی به دانشجویان تازه وارد دادند. دیروز از تیم جدید ادکا یا همان ادکای 5 این قول را گرفتیم که حتماَ نماینده ای ثابت در جلسات انجمن کتابداری و اطلاع رسانی ایران داشته باشند. در ضمن دیروز خانم شاملو دبیر ادکای چهار در اقدامی سمبولیک کلید دبیرخانه ادکا را به آقای نیما غلامی دبیر ادکای 5 تحویل داد تا همراه تیم جدید خود یعنی آقایان عبداله جعفری-بیژن حاجی  علی اکبری-احمد عابدی- صالح ناظری و...سایر دوستانی که به زودی از اسامی آنها آگاه خواهید شد دانشجویان کتابداری ایران را به حرکت در آورند. برای این جوانهای پرتلاش آرزوی توفیق روزافزون داریم.


دوشنبه ها در یکی از دانشگاهها کلاس مرجع شناسی تخصصی داریم. امروز بعد از اتمام بحث و ارائه یکی از دانشجویان بخش خدمات مرجع مجازی کتابخانه ملی را که اخیراَ راه اندازی کرده به دانشجویان معرفی کردیم. البته گفتنی است خدمات مرجع همزمان فقط در روزهای اداری از ساعت 10-12 فعال  است و چون کلاس ما تا ساعت 11 برقرار بود این امکان را داشتیم تا به صورت آنلاین با این سرویس آشنا شویم.برای دانشجویان تجربه چنین کاری جالب بود. البته قبلاَ در سمنان تجربه آموزش درس مرجع شناسی لاتین و آزمون عملی درس را به صورت عملی داشتیم ولی این هم یک تجربه دیگر و در نوع خود قابل تامل بود. برای امتحان سیستم یکی از واژه هایی که در ارائه یکی از دانشجویان مطرح شد و سر تعریف آن به تفاهم نرسیدیم برای کتابدار مرجع آنلاین فرستادیم و منتظر پاسخ شدیم. پاسخ را دریافت کردیم و اتفاقاَ صحیح هم بود. متن گفتگوی پیوسته به ایمیلمان ارسال شد. آنچه در زیر مطالعه میفرمایید حاصل گفتگوی آنلاین با کتابدار مرجع کتابخانه ملی در سر کلاس مرجع شناسی تخصصی است:

با سلام

متن گفتگوی شما به شرح زیر می باشد:

سیستم: ...لطفا منتظر برقراری تماس از سوی مشاوران ما باشید

شاکری: کارشناس پاسخگو: شاکری

سیستم: تماس برقرار شد لطفا سوال خود را بفرمایید.

شاکری: سلام، روز شما بخیر

امیر رضا اصنافی: با سلام. در مقاله ای تحت عنوان فهرست نویسی به وسیله گوگل، به واژه Code BookS برخورد کردم. ولی در هیچ پایگاهی معنی آن را نیافتم. معنی آن چیست؟ با تشکر

شاکری: code books ?

امیر رضا اصنافی: بله

شاکری: لطفا چند لحظه تامل فرمایید تا جستجو انجام شود

امیر رضا اصنافی: سپاسگزارم

امیر رضا اصنافی: سپاسگزارم

شاکری: http://dictionary.infoplease.com/code-book

شاکری: لطفا به این لینک مراجعه فرمایید

شاکری: همچنین در دانشنامه ویکی پدیا هم تعریفی از این واژه وجود دارد

شاکری: http://en.wikipedia.org/wiki/Codebook

امیر رضا اصنافی: ممنون. یک سوال دیگر.

شاکری: بفرمایید

امیر رضا اصنافی: نمونه ای از کد بوک هم وجود دارد که بتوان بهتر درکش کرد؟

شاکری: لطفا چند لحظه منتظر باشید ....

شاکری: http://books.google.com/books?id=IB2rwDtMkfcC&printsec=frontcover&dq=codebook&hl=fa#v=onepage&q=codebook&f=false


شنبه ها کتابخانه ملی کلاس دارم. تکنولوژی اطلاعات و آرشیو. کلاسی که هیچوقت برایم خسته کننده نیست. حس میکنم حوزه ای است که بیشتر نیاز به توجه دارد. مثل بچه ای که توانایی های زیادی دارد، ولی اصلاً به اون توجهی نمیشود. آرشیو هم انگار اینگونه است. چون کلاس ساعت هشت و نیم شروع میشود، ناگزیر باید حدود شش و نیم از منزل خارج شوم تا به شلوغی مترو بر نخورم. امروز کمی دیر شد و مجبور شدم در مترو دروازه دولت، به شیوه ای کاملاً غیرمنتظره خود را به درون قطار پرت کنم و متعاقب تا دو سه ایستگاه بعد، صدای قرچ قرچ کردن استخوانهایم را در لابلای جمعیت بشنوم! برف، آرام آرام میبارید و پیاده خود را به کتابخانه رساندم. کلاس را شروع کردیم. آنقدر درگیر بحث شدیم که یک لحظه نگاه کردم ساعت نزدیک یازده و نیم است و کتابداران، اصلاً یک استراحت کوتاه نکرده اند! کلاس را تمام کردم و به دفتر انجمن سری زدم. خبر خاصی نبود. فعلاً ایمیل فرستادیم که جلسه هیات مدیره کی باشد.در یک فرصت مقتضی، ایمیلهایم را چک کردم. خبر خاصی نبود. البته ایمیلی آمده بود که فلان مقاله ات برای فلان مجله، امتیاز لازم برای انتشار را به دست نیاورد. یعنی رد شد! لبخندی زدم. مهم نیست!قرار نیست با رد شدن یک مقاله، دنیا به آخر برسد و بمیریم!

ساعت شد دوازده! کلاس بعدی شروع شد. صحبتها را شروع کردیم. در هردو کلاس، بحثها و پرسش و پاسخهایی صورت گرفت که قابل توجه و خوب بود. بعد از کلاس، کتابخانه را ترک و آرام آرام در زیر برف، به سمت مترو حرکت کردم. به محض سوار شدن به قطار، مطالعه استادان و نااستادانم را، از شاهکارهای قلمی دکتر آذرنگ، شروع کردم.در یک محفل دوستانه، یکی از دوستان عزیز بخشهایی از این کتاب را خواند و شیفته کتاب شدم و خریدمش.

در یادداشتهای بعدی، به شرط حیات بیشتر راجع به آن خواهم نوشت. فعلاً رسیده ام به قسمتی که دکتر شکویی از او دعوت کرده به گروه کتابداری و اطلاع رسانی برای درس تاریخ تمدن بپیوندد و آذرنگ با چه وسواسی، درس را برای ارائه حاضر میکند. چندتا خبرنامه دهه 1350 انجمن را هم امانت گرفتم از دفتر انجمن که مطالعه کنم. هوا بسیار سرد شده و یک لیوان نسکافه میچسبد...باید برای کلاس فردا حاضر شوم و همینطور سایر کارهای عقب مانده. اصلاً نمیدانم چرا امروز، روزانه نوشتم؟! شاید اولین و آخرین بار باشد!


گربه گذاری

۱۳٩٠/٩/۳

همانطور که در پستهای قبلی هم دیدید، بالاخره تلاشهای کتابدارانه و فرهنگی چند ماهه و قرار دادن اعلامیه همایشهای انجمن، مسابقات کتاب، معرفی کتابخانه و ...در تابلو آگهیهای مجتمع مسکونی مان، نتیجه داد و دو نفر(!) متقاضی عضویت در کتابخانه عمومی منطقه شدند. مدتی از این قضیه گذشت که دیدیم روی درب ورودی ساختمان، یک کاغذ چسبانده اند که البته هویت نگارنده اش معلوم نیست. مضمون این اطلاعیه به این شرح بود:

((این دفعه، اگه کسی در را باز بگذارد، گربه را در آپارتمان او خواهم گذاشت. به شخصیت خود احترام بگذارید.)) حالا ماجرا چیست؟ یک گربه بینوای از همه جا بیخبر، یکی دو بار است برای پناه از سرما و باران، وارد راهرو می شود و از گرمایی که از در برخی واحدها بیرون می آید استفاده کرده پشت در همان آپارتمان آرام گرفته و میخوابد. حالا ما نفهمیدیم اگر در ورودی ساختمان باز بماند، نویسنده مجهول الهویه چطور تشخیص میدهد که چه کسی در را باز گذاشته؟ بعد، قرار است کدام گربه را در آپارتمان چه کسی بگذارد؟ ضمن اینکه منظورش از در، درون آپارتمان بوده یا دم در می گذارد؟ فکر میکنید با کدام روش تحقیق میتوان به این سؤالات پاسخ داد؟! به نظر نگارنده، تحلیل گفتمان یکی از روشها میتواند باشد! چون به طرز ظریفی میتوان لحن نویسنده پیام تهدیدآمیز را لمس و اندیشه اش را استخراج کرد! این هم از مواهب کتابدار بودن است! حالا این چندشب، در ورودی را محکم به هم میزنیم، تا فکر نکنند ما در را باز گذاشته ایم!


Blog Skin