کتابداران فردا

آخرین روز اقامت در اهواز

امروز اگر مشکلی پیش نیاید و کارها رو به روال برود و بتوانیم تاییدیه ابزار گردآوری اطلاعات پایان نامه را بگیریم اهواز را ترک خواهیم کرد. متاسفانه فرصت نشد به گروه کتابداری پزشکی سری بزنیم ولی دورادور شنیدیم که خانم باجی مدیر گروه شده اند و خانم صباغی نژاد برای مدتی به مرخصی رفته اند. رئیس دانشکده هم که آقای دکتر نراقی بوده اند عوض شده است. ایشان در آن زمان تغییرات زیادی را در دانشکده ایجاد کردند. خاطرمان هست کتابخانه از حالت یک سوله تنگ در آمد و درون دانشکده انبار بسیار بزرگی را یکپارچه کردند و با تعمیرات اساسی به کتابخانه تبدیل شد که بسیار شیک از آب درآمد. شنیدیم که آقای شیرشاهی و خانم طیبی هم در مقطع کارشناسی ارشد پذیرفته شده اند. خیلی خوشحال شدیم. شیرشاهی را هم دیدیم. سربراه تر از آن زمانها شده!

این سمت خیابان یعنی دانشکده علوم تربیتی هم اتفاق تازه ای رخ نداده. به غیر از کتاب جدید دکتر کوکبی که فهرست نویسی کتاب بر اساس قواعد جدید آنگلو امریکن است و در ویترین گروه قرار دارد و پدیده ای جالب در کتابخانه دانشکده! یک تله موش برای شکار موشهای کتابخوار که ایده جالبی بود. خانم نوروزی کتابدار کتابخانه می گفتند که تا حالا یک موش را که با سوءنیت وارد کتابخانه شده بوده با این تله موش گرفتیم! سری هم به کتابهای کتابخانه دانشکده زدیم. رده کتابداری خیلی فربه و تازه شده است. کتابهای جدید و مناسب به مجموعه اضافه شده اند. فعلا خبر تازه ای نیست...تا بعد..

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٧:٠٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

سال داغ 1384 قسمت دوم

امروز داشتیم هنگام کار آهنگ گادفادر را می شنیدیم و یاد گذشته ها کردیم. روزهایی که قول محسن خان زین العابدینی در کتابخانه دانشکده علوم تربیتی می نشستیم. یا به قول معروف در غارمان! دیروز سری به آن غار زدیم. هنوز همانطور مانده! یادمان هست آنروزها شنبه ها در دانشگاه جندی شاپور درس بانکهای اطلاعاتی پزشکی می دادیم و یکشنبه ها سازماندهی منابع سمعی و بصری. دانشجوها هم ماشاله همه ترم هفتی و شیطان و منتظر گرفتن سوتی!! برگشتن از کلاس مصادف بود با رفتن به درون غار و سپری کردن عمر با کتابهای 504 واژه انگلیسی و تافل و سایر متون کتابداری برای آزمون دکتری. در کنار آن دستی هم به قلم می بردیم و مجلات و همایشها را از پراکنده گویی های خود پر می کردیم تا بلکه هنگام مصاحبه آزمون چیزی برای عرضه کردن داشته باشیم و مثل سال گذشته دست خالی نباشیم! الحق و الانصاف آقای عرب زاده در آن طرف و خانم مکتبی و آقای زین العابدینی در این طرف خیلی همراهی و کمک کردند. شب قبل از آزمون به اتفاق دوستانمان آقایان حیدری و صالح رحیمی و حمیدی و زین العابدینی و خانواده هایشان و خانمها مکتبی و شهبازی و فرزاد و ..و باورتان نمی شود کودک درون را با سرسره سواری و تاب بازی زنده کردیم. تصور کنید چند تا آدم گنده سبیل کلفت با سروصدا دارند بازی میکنند و بچه ها تماشایشان می کنند با انگشت حیرت به دهان!

خلاصه روز آزمون رسید و بعد از آزمون زبان گفتیم دیگر امتحان نمی دهیم و قصد انصراف داشتیم..ولی باز با پررویی سرجلسه نشستیم و به سوالات پاسخ دادیم..عید آنسال با استرس گذشت و نیز تزریق واکسن مننژیت! چون احتمال رفتن به خدمت سربازی زیاد بود.. فکر میکنیم باقی ماجرا را بگذاریم برای بعدا! حوصله مخاطبان سررفت. ادامه دارد...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:٠٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

بعد از یک سال در اهواز

کوپه چهار نفره- سکوت نشکستنی هم کوپه ایهای ناآشنا- لرزش کلمات مقابل چشم- صدای ((نمازه ....نماز...)) مامور قطار...همه می گویند که یک سفر دیگر را در پیش داریم. سفری به سوی سرزمین شرجی و نخل. اهواز...تکانهای لالایی وار قطار اجازه فکر کردن را بیش از این به ما نمی دهند...می خوابیم..تا طلوعی دیگر.

نرسیده به اهواز بوی شرجی را می شود حس کرد. هوا کمی مه آلود است. وارد راه آهن اهواز میشویم. راننده های تاکسی دنبال مشتری می گردند: کیانپارس. کیان آباد. شوشتر. آزاد..گلستان..پنج طبقه..می رویم فلکه ساعت سوار ماشینهایی می شویم که می روند سمت پنج طبقه. بعد از چند دقیقه. اینهم دانشکده. مثل گذشته. آرامش بخش و تمیز. روی برد اعلانات آگهی دفاع از پایان نامه آقای جلال هاشمی توجهمان را جلب می کند:ا...پس جلال هم دفاع کرد...؟ آگهی فوت پدر دکتر پاک سرشت..عجب..خدارحمتش کند. در راه پله ها آقای صافی، مستخدم مهربان دانشکده، را می بینیم. احوالپرسی گرمی میکند. نرسیده به اتاق دانشجویان دکتری از دور دکتر بیگدلی را می بینیم. به اتاقش می رویم و سلام و علیک گرمی با ایشان و دکتر معرف زاده میکنیم. هنوز پر از صفا و صمیمیت...

همه چیز مثل گذشته است. جز تغییر رئیس دانشکده. دکتر بشلیده از گروه روانشناسی به جای دکتر کوکبی رئیس دانشکده شده است. هم ناراحتیم و هم خوشحال. ناراحت از اینکه دیگر یک کتابدار مسولیت پذیر و وظیفه شناس و خوش اخلاق در راس مدیریت دانشکده نیست و خوشحال از اینکه الان وقت دکتر کوکبی آزادتر است. دکتر فرج پهلو برای همایشی به آلمان رفته اند و دکتر عصاره نیز در سمت مدیرگروهی فعالیت میکنند. دانشجویان دکتری جدید هم آقای گزنی و خانم مکی زاده هستند. خلاصه اینکه همه چیز مرتب است و تنها جای دوستان خالی است... خبر فوری: ای بابا! الان وقت زلزله آمدن بود؟! هنوز یک روز نشده از تهران خارج شدیم ها!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٢:٢٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

سال داغ 1384 - قسمت اول

شب گذشته، گفتگویی بین ما و دوست و همکار عزیزمان آقای مهندس عرب زاده، مدیرگروه سابق کتابداری پزشکی دانشگاه جندی شاپور صورت گرفت که باعث شد این سطور را بنگاریم. اواخر اردیبهشت 1384 بود که برای تکمیل پرسشنامه پایان نامه خود سری به دانشکده پیراپزشکی دانشگاه جندی شاپور اهواز و گروه کتابداری پزشکی زدیم. بعد از اینکه پرسشنامه را دریافت کردیم، به نظر رسید که گروه برای تکمیل کادر خود به نیروی تازه نیاز دارد و مطلع شدیم که مطمئن ترین راه برای پیوستن به گروه از طریق درخواست امریه یعنی سرباز هیئت علمی است. همین قضیه و البته یک قضیه دیگر که پذیرش در آزمون کتبی دکترای دانشگاه چمران و دعوت شدن به مصاحبه بود، سبب شد تا سریعتر پایان نامه را جمع کنیم و دفاع کنیم. همزمان دوستان دیگرمان آقایان دانش و زوارقی در حال پیگیری کار امریه و جذب شدن به دانشگاه به عنوان سرباز هیئت علمی بودند. که بعدها آقای دانش جذب دانشگاه اصفهان و آقای زوارقی وارد دانشگاه تبریز شدند.

القصه، درخواستی را تهیه و همراه با رزومه خود به مدیر گروه آنزمان، یعنی آقای مهنس عرب زاده تحویل دادیم. بعدها فهمیدیم که خانم م.ص و آقای ع.م نیز درخواست عضویت در هیئت علمی داده اند که به دلیل شرایط خاص ما، یعنی سرباز هیئت علمی، با جذب ما سریعتر موافقت شده است. آقای عرب زاده در این زمینه همکاریهای بسیاری کردند و گفتند اگر سریعتر دفاع کنی می توانیم برایت یک ترم آزمایشی درس بگذاریم و درس آشنایی با پایگاههای اطلاعاتی پزشکی را که آنزمان یکی دیگر از مدرسان گروه تدریس می کردند به ما دادند. تابستان آن سال به صورت شبانه روزی مشغول کار روی رساله بودیم تا اینکه موسم دفاع رسید و پذیرش را گرفتیم. گفتنی است که در این روز یعنی 28 شهریور سال 1384 برای نخستین با دوستان و همکاران بسیار عزیزم آقای محسن زین العابدینی و خانم مکتبی که برای ثبت نام در دوره دکتری به اهواز آمده بودند روبرو و بیشتر آشنا شدیم.خلاصه مدارک لازم ذا به دانشگاه جندی شاپور بردیم و با همکاری صمیمانه اعضای گروه و رئیس دانشکده وقت، یعنی آقای دکتر کاراندیش، اینگونه شد که همکاری با دانشگاه جندی شاپور اهواز رسماً کلید خورد....

ادامه دارد...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

یادی از دانشکده پیراپزشکی

دیروز پیامکی به دستمان رسید که ما را برد به گذشته های نه چندان دور.  حدود چهار سال پیش. جایی که اولین تجربه های تدریس را می گذراندیم در دانشگاه جندی شاپور اهواز. اولین تجربه با دانشجویان ترم هفت بود که همگی قبراق و سرحال آماده مچ گیری و حالگیری (!) بودند. یادمان می آید که یکی از آن دانشجویان که آقایی اصفهانی بود سوالی در مورد چگونگی آرشیو کردن بازیهای استقلال و پرسپولیس یا چیزی مشابه آن کرد! واقعا نمیدانستیم جوابش را چه بدهیم! فکر میکنم از آن جمع یکی دونفری کارشناسی ارشد قبول شدند و عده ای هم الان مشغول کار هستند. پریروز عکس یادگاری آخر ترم را با آن دانشجویان می دیدیم. یادشان بخیر. هرجا هستند موفق باشند.

آخرین گروهی که با آنها در دانشگاه جندی شاپور اهواز کلاس داشتیم گروه پرشوری بودند که از بنیانگذاران وبلاگ افکا شدند! کلاس بسیار گرم و پر جنب و جوش بود.خاطرمان هست که این نگارنده و  آقای محسن خان زین العابدینی روزهای خوشی را در این دانشکده با دانشجویان سپری کردیم! شبی که مراسم خداحافظی در پارک ساحلی اهواز گرفته بودند خیلی غم انگیز بود و به هرحال از این دانشجویان نیز جدا شدیم ولی از احوالشان جویا بودیم دورادور. برخی از این دوستان مثل خانم سعدونی- خانم بیتانه و دریکوند سرکار رفتند و برخی دیگر مثل آقای همت و خانم اتابک در مقطع کارشناسی ارشد قبول شدند. برخی دیگر هم در تلاش برای یافتن کار و تحصیلات بالاتر.

پیامک دیشب هم مضمونش این بود که یکی دیگر از جماعت افکایی یعنی خانم شادمان هم به جمع اراشد اضافه شده..همین یک پیامک باعث شد امروز کلی قلم فرسایی کنیم! به ایشان و همه دوستان جوان کتابدار تبریک عرض میکنیم و برایشان در تمامی مراحل زندگی آرزوی توفیق روزافزون داریم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:٥٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

امان از راه بی عابر امان از شهر بی کتابدار...

امروز وبلاگ گروهی را باز کردیم و پست خانم کرمی را دیدیم. باورمان نشد. یک..دو..سه بار پست را خواندیم! یاللعجب! چطور چنین چیزی ممکن است؟ کم دردسر داریم باید فکر این یکی را هم بکنیم! راستش از اینکه دقیقا چه روی داده و واقعا نام برنامه چه بوده و مجری کی بوده و اصلا چرا چنین میهمانی دعوت شده خبر نداریم. فقط می دانیم در صورت صحت چنین رویداد نامبارکی باید درس خوبی به این مجری داد. هرچند دستمان به آن کتابدارنما نمی رسد تا حسابی توجیهش کنیم ولی حداقل کاری که می توان کرد این  است که طی یک نامه رسمی یا از طرف انجمن کتابداری ایران یا از طرف ادکا و حتی هردو و با امضای دانشجویان و کتابداران مراتب اعتراض شدید خود را به آن برنامه اعلام کنیم و مجری مربوط باید وادار شود از تمامی کتابداران- دانشجویان و اساتید کتابداری عذرخواهی کند. باور کنید اگر قضیه را شل بگیریم و باز نجابت  به خرج بدهیم معلوم نیست دفعه بعدی چه بلایی سرمان بیاورند و ما هم عین خیالمان نباشد و فقط با ذکر مصیبت و حرفهای درگوشی کمی نچ نچ کنیم و باز روز از نو روزی از نو. این کار مجری برنامه- باز تاکید می کنیم در صورت صحت این قضیه- فقط توهین به کتابداران نیست. توهین به یک جامعه علمی و اساتید آن است. جدی بگیریم و در این قضایا جدی تر باشیم. در این مورد خاص دیگر سکوت جایز نیست...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱:۱٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

دفاع از راه دور

تصویر مربوط به دفاعیه اخیر در دانشگاه الزهراست که دکتر رضایی شریف آبادی به صورت آنلاین در جلسه بودند. عکاس این صحنه خانم پاکدامن هستند.روز سه شنبه دفاعی دیگر در حوزه آرشیو در دانشگاه الزهرا برگزار گردید که در نوع خود جالب و شاید بین گروههای کتابداری ایران بی نظیر باشد و آن حضور آنلاین آقای دکتر رضایی شریف آبادی در این جلسه دفاع بود. شنیده ها حاکی از آن است که آقای دکتر که در حال حاضر برای گذراندن فرصت مطالعاتی در ونکوور کانادا هستند به صورت مجازی در این جلسه دفاعیه حضور داشتند و از کار دانشجوی خود دفاع کردند. این هم از مزایای بهره گیری از فناوریهای نوین اطلاعاتی هم صرفه جویی در وقت و هم فراهم بودن یک فرصت حضور. گر این سوال برایتان پیش آمده که این موقع شب هم آیا وقت بروز کردن وبلاگ است باید در پاسخ بگوییم که هم اینک در مهدیشهر سمنان به سر می بریم و چون این خبر به دستمان رسید گفتیم تا داغ است به پراکنش آن بپردازیم. مشاهدات حاکی از آن است که هوای مهدیشهر سمنان بسیار سرد است ولی شومینه گرم مهمانسرا و اینترنت نسبتا پرسرعت و سکوت و تاریکی همه دست به دست هم داده اند تا زمان را به غفلت نگذرانیم! راستی برای دیدن تصویر واضحتر این عکس حتما فوتوبلاگ کتابداری را ببینید.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

وقتی همه خوابیم؟!

چند وقت پیش در بازگشت از سفر شیراز، در اتوبوس فیلمی از بهرام بیضایی نمایش داده شد که خیلی وقت بود دنبالش بودیم. وقتی همه خوابیم. بیضایی را همه می شناسید. یک کارگردان مولف صاحب سبک. هنوز هم هربار سگ کشی اش را می بینیم برایمان تازگی دارد و محو لحظه لحظه این فیلم می شویم. باری، ماجرای فیلم از این قرار بود که پشت صحنه سینما را نشان می داد. فیلمی بود درباره فیلم. سوژه به این ترتیب بود که برای ساخت یک فیلم، تهیه کنندگان آن، چون اسپانسرهای تازه ای پیدا کرده بودند که پول خوبی خرج می کرد، تصمیم به حذف و جایگزین کردن ستاره های فیلم با بازیگران آماتور، تغییرفیلمنامه و حتی کارگردان می گیرند! سرانجام بازیگران و کارگردان طرد شده تصمیم می گیرند تا خود فیلم اصلی و مطابق فیلنامه را بازی کنند و موفق می شوند. بعد از پایان فیلم، گفتیم که یعنی ممکن است در کتابداری هم چنین چیزی باشد؟! استغفرا...! زبانمان گویا مباد!! به قول معروف، ولش کن انشاله گربه  است!

بارکدی شوید

امروز روز جهانی اختراع بارکد است. کل اطلاعات یک چیز در چندتا میله باریک خلاصه می شود. شاید دیویی صد سال پیش به مخیله اش هم خطور نمی کرد یک روزی بارکدهایی که در فروشگاهها قابل استفاده بودند و هنوز هم هستند به پشت جلد کتابها بروند و این همه اطلاعات را در خود ذخیره و در وقت کتابدار و کاربر صرفه جویی کنند. پس بارکدی باشید!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:٠٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

یک روز پاییزی

جمعه گذشته به اتفاق دوستان ادکایی روزتعطیل آخر هفته را در پارک جمشیدیه سپری کردیم. جای دوستان خالی. هم سیاحت و استفاده از طبیعت بود و هم برگزاری جلسه ادکا برای بحث در مورد فعالیتهای آتی ادکا. بعد از بحثهای مربوط به همایش ادکا و کارهای دیگر ناهاری صرف شد و همگی پیاده عازم تجریش شدیم. بعد از جدا شدن از هم به مترو قلهک آمدیم. در انتظار آمدن مترو بودیم که ناگهان چهره ای آشنا دیدیم. خانم رهادوست.

همگی سوار مترو شدیم. در طول مسیر خانم رهادوست از متروهای مسکو می گفتند که چه عظمت و شکوهی دارد. مترو بخشی از زندگی مردم است. صدای موسیقی در آن گوش نواز است و در آن سکوت و خستگی و دلمردگی نیست. ایشان می گفتند که در متروهای اروپایی، خواندن کتاب یا روزنامه یک امر عادی تلقی می شود. نه کسی با تعجب به آنها خیره می شود و نه کسی که در مترو مطالعه می کند حس برتری نسبت به بقیه دارد، گویی به شق القمر مشغول است. این بحث شیرین با پیاده شدن استاد عزیز ناتمام ماند...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:٤۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

وقتی حرف گیر میکند...

گاهی آدمیزاد در این دنیای کتابدارانه چیزهایی می بیند که فوق العاده شگفت آور است و دلش می خواهد از آن قضیه انتقاد کند ولی جز ذکر مصیبت چیزی نیست و تازه شم(!) برنتابیدن هم مشکل دیگری است که باید با آن دست و پنجه نرم کرد! پس بهتر است این پاراگراف را که مثل خرچنگ گلو را می فشارد همانجا نگهش داریم و نگوییم! با عرض معذرت از خوانندگان محترم!

کتاب ماه کلیات رخ عوض کرد

لوگوی کتاب ماه کلیات تغییر کرد. تازه ترین شماره این مجله یعنی شماره 141 که روی وب سایت خانه کتاب قرار گرفته است نشان می دهد که به طور صفحه آرایی و ظاهر مجله تغییر کرده و خواننده پسندتر و حرفه ای تر شده است. این هم یک تغییر مثبت در مجلات کتابداری  و اطلاع رسانی.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٢:٥٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم

پاییزانه

 

سرانجام با تلاش اساتید گرانمایه گروه کتابداری دانشگاه شهید چمران اهواز به خصوص آقای دکتر فرج پهلو نخستین شماره از مجله مطالعات کتابداری و علم اطلاعات پا به عرصه وجود گذاشت. این موفقیت را به این استادان فعال دانشگاه شهید چمران تبریک عرض میکنیم و امیدواریم که غیر از سایه شان این مجله نیز مستدام باشد.

از مهر 65 تا مهر 88

شهریور ماه ٢٣ سال پیش در بازار تجریش کیف مدرسه ای برایمان خریدند که نشان می داد باید پاییز امسال روانه مدرسه شویم. بی صبرانه منتظر بودیم تا کلاسها شروع شود و با این کیف که حروف الفبا روی ‌آن درج بود به مدرسه برویم. روز موعود رسید و اولین کلاس درس مدرسه آغاز شد. دفتر سفیدرنگی که جلد سفتی داشت دفتر محبوب ما بود. که برایمان خریده بودند. آموزش الفبا شروع شد. اولین حرفی که روی تخته سیاه که آن موقع کمی درب و داغان بود نوشتیم حرف ج بود. آنهم به سختی! آن وقت بود که فهمیدیم راست دست هستیم! برخلاف خیلی از سال اولی ها بی تابی و گریه نمی کردیم شاید دلیلش این بود که مادرمان در همان مدرسه معلم کلاس سوم دبستان بودند و یقین داشتیم کلاس طبقه بالا هستند و تنها نیستیم در مدرسه! اولین دیکته عمرمان را شدیم 17!! چه روزهایی...زیر بمباران درس خواندن و مدرسه رفتن. گریه های یواشکی برای اینکه یک مساله ریاضی حل نمیشد...

ادامه مطلب
نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم