کتابداران فردا

مشارکت در کارگاه

دوست عزیزمان، آقای دکتر حاجی زین العابدینی هم اینک برای شرکت در یک دوره آموزشی در داکا در بنگلادش به سر می برند. بعد از چند روز تازه دسترسی به  اینترنت داریم و تازه دیدیم که ایشان در وبلاگ خود راجع به این سفر نوشته اند. چند دقیقه است با نرم افزار oovoo در حال گفتمان با هم هستیم. ایشان تصاویری را از کارگاه ارائه می کنند و ما هم به صورت تصویری و شنیداری از بخشهایی از کارگاه بهره مند شدیم. این هم از مزایای ارتباطات دوربرداست.

به این ترتیب  به نظر می رسد برای تغییر در حال و هوای همایشهای ماهانه انجمن، لازم است که حتما از ابزارهای ارتباطی مثل اوو استفاده کنیم که متخصصانی که نمیتوانند در جلسه شرکت کنند بتوانند از راه دور سخنران همایش باشند استفاده از این فناوری ها میتواند مناسب باشد. به همین منظور قصد داریم که برای برخی همایشها از کسانی که اکنون خارج از کشور هستند مثل آقایان احسان محمدی، عرفان منش، دکتر شیری، دکتر نوروزی،  خانم ها دیدگاه، بیگدلی و غیره بهره مند شویم. شاید تیرماه اولین همایش آنلاین انجمن کلید بخورد. در هر صورت برای آقای دکتر حاجی زین العابدینی عزیز آرزوی توفیق داریم. امیدواریم با دست پر به ایران برگردند.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱:۳٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

بدون تیتر

آفتاب سوختگی زیاد خوب نیست. سایه نشینی هم بد نیست مدتی امتحان شود...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

نگاهکی به...

هنگام عبور از غرفه کودکان، صدایی جلب نظر کرد...

- باباجان! اون کتابها به دردت نمیخورن! شاهنامه و فردوسی چیه؟! یک چیزی بگیریم که توش نانسی مانسی باشه!

تفسیر: بدون شرح!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٢:۳٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را

دیروز، در کتابفروشی گردی هفتگی خود در خیابان انقلاب، داشتم کتابهای انتشارات اطلاعات را تورق می کردم که ناگاه چشمم به کتابی افتاد و آه از نهادم بلند شد. کتابی بود خاطره انگیز و مربوط به سالهای نوجوانی اول. کتاب مسافر کوچک که البته اسم اصلی آن Wiplala Weer است. خاطرم هست سال 1372 کلاس دوم راهنمایی بودم. مدیر مدرسه، آقای به منش، به شاگردان ممتاز هر دوره، جوایزی اهدا میکرد که سهم ما، این کتاب بود. به عنوان یک کودک در مرز نوجوانی، این کتاب به قدری شیوا، جذاب و گیرا بود که حتی هنگام غذا خوردن نیز از مطالعه آن دست برنمیداشتم. تا اینکه کتاب حسابی درب و داغان و کثیف شد. شاید بیش از ده بار در طول یکسال آن را خواندم و هر بار هم از مطالعه اش لذت می بردم.

کتاب راجع به یک خانواده سه نفره متشکل پدر، خواهر و برادر بود. آقای بلوم، پدر خانواده، نلادلا خواهر و ژان برادر. یک روز موجود کوچکی به اسم ویپلالا به طور ناخواسته به منزل آنها می آید و برای آنها اتفاقات هیجان انگیزی رخ می دهد. مثل سنگ شدن گربه شان، کوچک شدن آنها به اندازه یک بند انگشت و... نکته جالب این کتاب که تازه دارم به آن پی میبرم، پانویسهای دقیقش است. در مورد بسیاری از واژه ها ارجاعات دقیقی داده، مثل کلمه آبزن یا وان که به فرهنگ معین با توضیح جامع آن ارجاع و استناد داده است. آن موقع معنی این پانویسها را درک نمی کردیم هرچند حالا هم فکر نکنید خیلی سرمان می شود! ولی حداقل درس مرجع شناسی این یک نکته را به ما آموخت! باری. همین یک هدیه به ظاهر کوچک، در گرایش به مطالعه رمانهای طولانی تر خیلی اثر گذار بود و نشان از این داشت که نیازها و روحیات یک کودک، درک شده که چنین کتابی با این محتوا برایش تدارک دیده می شود. مدرسه ما آنزمان کتابخانه نداشت. ولی یک زیر پله ای خاکی داغان داشت که بهش می گفتند کتابخانه. خاطرم هست یکی از بهترین کتابهای کتابخانه ام را به مدرسه هدیه کردم ولی هرگز نتوانستم از کتابخانه زیر پله ای خاکی و آجری استفاده کنم. با اینکه کارت عضویت در کتابخانه(!) مدرسه را هم داشتم.

خلاصه، کتاب را با شوق و ذوق دیروز خریدم و شب هنگام با مطالعه اش به خواب رفتم. در حالیکه در رویای رنگی دوران کودکی و اوایل دهه 1370 بودم...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:٠٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم