کتابداران فردا

هیسسسسس!

یکی دو روز پیش، در بخش پیام بازرگانی تی وی در یکی از شبکه های وطنی، تبلیغی راجع به یکی از خدمات یک شرکت تلفن همراه بود. این تبلیغ در کتابخانه انجام شده بود و دو بازیگری که برای آن شرکت تبلیغ می کردند، خیلی یواش حرف می زدند و مرتب روی کلمه هیسسسس! تأکید داشتند. و خیلی قابل تأمل بود که بین این دو سؤال و جواب راجع به خدمات مختلف آن شرکت صورت می گرفت. اینکه پای کتابخانه هم به تبلیغات تجاری باز شده به خودی خود بد نیست. لیکن سؤال اینجاست: اول اینکه چرا از محیط کتابخانه فقط هیس گفتنش را یاد گرفته اند و لاغیر؟! دوم اینکه آیا نمیشد مبلغان محترم حداقل از وجود یک کتابدار برای این سوال و جواب استفاده می کردند؟ حداقل به این ترتیب، مشخص می شد که کتابخانه فقط منحصر به هیسسسس نیست!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:٤٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

این دندان آبی...

چندی پیش با قطار در حال سفر بودیم. طبق معمول، رایانه همراهمان روشن بود و مشغول کار با آن بودیم. ناگهان علامت درخواست ارسال آمد و دیدیم که انگار یکی میخواهد برایمان از طریق بلوتوث فایلی بفرستد. البته تعجبی نکردیم. چون مدتهاست در هر مکانی حتی سر کلاس و از سوی دانشجویان، این آلارمها ارسال می شود. اما چون به منظور رعایت نکات ایمنی، کلمه عبور روی بلوتوث رایانه همراه گذاشته ایم، هر کسی اجازه ارسال فایل را ندارد. تا اینکه در همان سفر کذایی در قطار، کلمه عبور را زدیم ببینیم این طرف حالا چی میخواهد بفرستد که اینقدر شوق ارسال فایل دارد. با کمال تعجب دیدیم که طرف کلمه عبور را حدس زده و انبوهی فایل را ارسال کرده....مسلمان نشود، کافر نبیند. همه فایلهای ارسالی اش را پاک کردیم و در عوض هر چی عکس از کتابخانه، کتاب و لوگوهای مربوط به وب 2 بود برایش ارسال کردیم و سر آخر هم توی یک فایل نوشتیم که تا حالا چند تا کتاب خوندی؟! دیگر خبری از او نشد. به قول معروف، فکر کنم فهمید که اشتباه گرفته! به این می گویند یک ناک اوت فرهنگی تمام عیار کتابدارانه!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:٢٩ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

این سرآغاز سرانجامی داشت

تمام شد. به همین راحتی. البته نه به همین راحتی! ولی هر چه که بود تمام شد. مثل اینکه بار چند ده کیلویی خود را پس از یک کوهپیمایی به زمین بگذارید. این بار هم زمین گذاشته شد. حس، حس عجیبی است. نمی شود توصیفش کرد. نگاه میکنم به 5 سال پیش. درست همین 5 سال پیش بود که درگیر پذیرش در دوره دکترا بودم. دقیقا همین روز. فکر نمی کردم 5 سال بعد...بازی روزگار است دیگر..کاریش هم نمیشود کرد. خطاب به  خدایی که همه چیز از اون ممکن می شود- خطاب به اساتیدم- خطاب به دوستان عزیزی که همیشه یاورم بودند و خانواده گرامی ام که گنجینه های صبر و مهر و  عشقند فقط یک کلمه می توانم بگویم: سپاس...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۳:۳٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

ایمیلهایم کو؟!

چند روز پیش، در صفحه آخر روزنامه همشهری، مطلبی خیلی کوتاه درمورد آمار کاربری اینترنت میخواندم. نوشته بود که تا دیروز دو میلیارد و خرده ای نفر از اینترنت استفاده کرده اند. آمار دیگری بود که نشان می داد 250 میلیارد ایمیل تا دیروز ساعت 16 رد و بدل شده! چند تا سول به ذهنم رسید که شاید سوال شما نیز باشد. نخست آنکه از زمانی که اولین ایمیل پیدا شد تا حالا چند ایمیل ارسال شده؟ در این ردوبدل شدن ایمیلها چه کسانی خوشحال، چه کسانی ناراحت، چه کارهایی پیش رفته، چه کارهایی از پیش رفتن باز مانده؟ کتابداران به خصوص کتابداران ایرانی از چه زمانی به کارگیری ایمیل و جی میل(!!) را آغاز کردند؟ از ایمیلشان چه استفاده ای به عمل آوردند؟ چند تا ایمیل از روی سرگرمی و چند تا ایمیل علمی رد و بدل کردند؟ اصلاً چند نفر از کتابداران ما از ایمیل برای ارائه خدمات کتابخانه ای و بازاریابی خدمات آن استفاده می کنند؟ سؤالات تمامی ندارد انگار! این میتواند موضوع یک پژوهش باشد که فقط بهره گیری از ایمیل بین کتابداران ایرانی را بسنجد. راستی به احتمال طی چند روز آینده دوباره کمرنگ شاید هم بیرنگ شویم! ولی بعداً به شرط حیات برمیگردیم!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:٢۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٥ تیر ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

مار و پله...

یاد قدیمها بخیر. بچه که بودیم گاهی وقتها از تفریحات سالممان این بود که ماروپله بازی کنیم و چقدر سر این بازی و وقتی به آن مار بزرگ می رسیدیم-می سوختیم و می رفتیم خانه های قبل تر چقدر حرصی می شدیم و حساب همدیگر را می رسیدیم! هنوز هم بعد از گذشت سالهای سال این بازی تمامی ندارد. تا میرسیم به نزدیکی آخر بازی یکدفعه نیش میخوریم و برمی گردیم عقب. اونقدر عقب که مات و حیران می مانیم که چی شد که اینطور شد؟! و دوباره از اول تاس را بیندازیم و حرکت از نو. رسیدن به مقصد هرگز ساده نیست و طبیعی آن همان است. هر چیزی که آسان به دست آید آسان هم از دست خواهد رفت. لذت رسیدن به یک هدف، تحمل مشکلات و چالشهاست. به قول آقای دکتر رضایی شریف آبادی عزیز، چالش نشانه بهبودی است، چیزی که دردسر ساز چاله است. رسیدن به گامها و مراحل آخر، چون همراه با دلهره از این است که نکند موفق نشوی، مشکل است. در هر صورت به گامهای آخر نزدیک می شویم. گامی لرزان و گامی استوار! باید دید که بالاخره آخر این شاهنامه چه خواهد شد؟

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢ تیر ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

حسرت فردا

حتماً شنیده اید حکایت آن فردی را که داشت به صورت دمر از جوی، آب می نوشید و ظریفی به او رسید و گفت: "آهای مگه عقل نداری اینجوری آب میخوری؟" طرف بلند شد و گفت: "عقل دیگه چیه؟" و الی آخر! چند روز پیش در یکی از محله های فلان شهر، منظره ای دیدم که اول شاید به نظر هر عابری عادی بیاید اما اگر خوب دقیق شویم باید از خود پرسید واقعا چرا چنین است؟ درست در خنکای بعد از ظهر، چند کودک که به زحمت سنشان به هفت سال می رسید، مشغول بازی بودند. تا اینجا همه چیز طبیعی است. اما بازی شان عجیب بود. آنها به تفریحات سالم از طریق کتک کاری با هم به وسیله یونولیت می پرداختند و از این توی سر و کله هم زدن بسی احساس شادمانی، غرور و رضایت می نمودند! بزرگترین افتخار یکی شان این بود که یونولیتش نشکسته و هنوز می تواند بقیه همسالان خود را بزند. کاری انجام دادم و برگشتم و دیدم کار از یونولیت گذشته و با مشت به جان هم افتادند! اول یاد داستانهای نیکولا کوچولو افتادم ولی کمی دقت نشان داد نه!! کار از این حرفها گذشته. بدجوری دارند حساب همدیگر را می رسند. خواستم به صورت ضربتی، البته نه به صورت نگارش نامه(!)، وارد عمل شوم ولی دیدم والدین گرامی شان چند قدم آن طرف تر در حال تماشای این صحنه ها هستند و از اینکه بچه هایشان بازوان قوی دارند و از مغزشان بهره نمیگیرند احساس غرور و رضایت می کنند! از یکی شان که به نظر عاقل تر می آمد پرسیدم شما کتابخانه ای ندارید که سرتان را آنجا گرم کنید؟ یک کار مفید انجام دهید؟ نگاهی عجیب کرد و گفت: ها؟! چی؟! نه! نداریم! گفتم باشه ادامه بدهید به کارتان! نمیدانم چرا بیخودی یاد کتابخانه ای افتادم که الان تخریب شده و دارد پارکینگ می شود. اینکه بچه های آن محله حالا چه می کنند؟ حسرت خوردم به بچه هایی که منزلشان نزدیک خانه کتابدار است و چقدر می توانند وقت مفید خود را در آن مکان به صورت سالم، طی کنند. یاد بچه های کار افتادم که تنها امیدشان انجمن حمایت از کودکان کار است و کتابخانه کوچک و نقلی آنجا. بچه ها را نسل جدید را دریابیم.. پیش از آنکه دیر شود...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٧:٥٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱ تیر ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم