کتابداران فردا

مرگ کتابخانه برای بقای مهمانان فرمت

چند روز قبل که میخواستم از طریق موتور کاوش گوگل یک جستجوی کوچک و دم دستی را انجام دهم، دیدم که لوگوی گوگل شبیه یک تخته سیاه شده که روی آن فرمولهای ریاضی نوشته اند. روی لوگو کلیک کردم و دیدم که به مناسبت سالگرد تولد فرما یا فرمت، لوگوی گوگل را برای آن روز تغییر داده اند. حالا این فرمت کیست و نظریه اش چیست؟ خب حالا که راجع به فرمت یا فرما و نظریه اش بیشتر دانستید، ماجرا را نقل می کنم. خاطرم آمد که سه چهار ماه قبل، از شبکه چهار سیمای وطنی، یک فیلم به نام اتاق فرمت به نمایش درآمد. از آن فیلمهایی که از تیتراژش مشخص است که چه چیز دندانگیری است و آدمیزاد دلش نمی آید تا آخرین لحظه آن را ترک کند. در این فیلم چند نابغه ریاضی که از طرف ریاضیدانی به نام فرمت دعوتنامه ای داشتند، به خانه ای که ظاهرا متعلق به  او بوده برای صرف شام می روند. ولی بعد از مدتی ناگهان، اتفاق عجیبی می افتد. در اتاق قفل می شود. از طریق یک موبایل که در اتاق نشیمن بود، برایشان اسمس می آید که یک مساله ریاضی را در عرض یک دقیقه حل کنند و جواب درست را ارسال کنند. هر بار که در جواب دادن تأخیر ایجاد می شد یا جواب غلط بود، دیوارهای اتاق به سمت آنها می آمد تا این مهمانان را له کند. بعد از چالشهای فراوان، متوجه می شوند که فرمتی در کار نبوده و یکی از همان مهمانان آنها را فریب داده تا این همقطاران خود را نابود کند و خودش جلودار ریاضی دانها باشد.

نخبگان و نوابغ ریاضی، خیلی تلاش کردند تا نجات یابند و سرانجام راه نجات خود را در این می بینند که قفسه عظیم کتابها را به صورت قطری، روی زمین قرار دهند و خود روی آن قرار گیرند تا به این ترتیب از تنگ تر شدن اتاق و له شدن خود جلوگیری کنند. سرآخر هم به همین ترتیب، نجات یافتند. ولی آن ریاضیدان که نقشه قتل سه نفر دیگر را کشیده بود در اتاق گیر افتاد و له شد، همینطور قفسه کتابها به همراه کتابهای داخلش پرس و فشرده شدند و به قول معروف لای جرز دیوار رفتند!  خب حالا این همه آسمان و ریسمان را به هم بافتیم تا بگوییم که کتابخانه باعث نجات سه نفر شد! به همین راحتی. شاید بشود اینگونه برداشت کرد که همیشه قرار نیست با مرگ کتابخانه، جامعه سقوط کند. یعنی یک کتابخانه و کتابهایش می میرند تا بشریت و احتمالاً انسانیت زنده بماند و همین بشر بتواند دوباره افکارش و تجربیاتش را از طریق کتابخانه هایی که میسازد اشاعه کند...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:۱۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

ما برون را بنگریم

یاد شعر معروف مولوی بخیر. در کتاب فارسی دوره راهنمایی میخواندیم. دید موسی یک شبانی را به راه کو همی گفت ای خدا وای اله تا آخر! یک قسمت این شعر خیلی برایم جالب است.  ما برون را ننگریم و قال را ما درون را بنگریم و حال را

در حالیکه ما آدمها خیلی اوقات برون را می نگریم و اینکه چه کسی فلان حرف را زده- فلان کتاب را نوشته- فلان ایده را مطرح کرده. فلان بودن شاید مساله مهمی باشد اما مهم تر از آن فکر و ایده و حرفی است که زده می شود. مگر نگفته اند گاهی یک کودک نادان به خطا بر هدف زند تیری!پس چرا باید باید فقط به شخص نگریست و به ایده اش نگاه نکرد؟!

ولی حکایت ما چیز دیگری است. حکایت حرف آدمها. ما مقاله بنویسیم میشود این زباله هایی که از دل پایان نامه دانشجو در آمده دیگران بنویسند می شود ایده متعالی. ما کتاب بنویسیم میشود کتاب سازی شده و دیگران بنویسند می شود مستند سازی دانش! ما بگوییم میشود حرف نپخته و از سر شکم سیری دیگران بگویند میشود کلام تکرار نشدنی! به هرحال در جامعه علمی برون را دیدن و فقط بر آن تکیه دادن امری نیست که قابل پذیرش باشد. گاهی در جامعه آکادمیک این موارد را می بینیم که دردآور است و بیشتر یک مانع برای توسعه است. چنین تناقضهایی گاهی فرد را سرخورده میکند.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:٢۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

تازه به دوران رسیده!

خیلی حرف است ها. 31 سالت باشد، ادعای کتابدار بودن داشته باشی، از دوران طفولیت کتابداری، مرتب در مجلات دانشجویی و غیر دانشجویی و کتابها و سایتها، راجع به کتابخانه ملک خوانده باشی، برای گرفتن مجوز خروج از کشور به وزارت خارجه رفته باشی، ولی نرفته باشی یک سری به این کتابخانه بزنی؟! این هم شد رسم زندگی؟! نمیدانم حتما باید دلیل خاصی داشته باشد یا رویداد خاصی اتفاق بیفتد تا یک جایی را برویم از نزدیک ببینیم؟! خیلی از جاها هستند که بارها با خودمان گفته ایم یک فرصتی آنجا می رویم ولی هرگز آن یک فرصت پیدا نشده. یکی از انها همین کتابخانه های تاریخی و سابقه دارند که تعدادشان هم کم نیست. داشتم فکر می کردم شاید انجمن یا ادکا بتوانند برای دانشجویان تور بازدید از کتابخانه های مختلف ایران را بگذارند. البته شاید. باید بیشتر به آن فکر کرد. از فرط ذوق زدگی فضای زیبای محوطه و داخل کتابخانه، یادم رفت فصل دوم را که حسابی رویش کار کرده بودم و اصلاح شده بود پست کنم! اداره پست هم که تعطیل شد، پس ماند برای شنبه!

تبریک ویژه به نماینده شایسته از ایران

این روزها خانم شیما مرادی، کتابدار ایرانی در ایفلا خبرساز شده و به عنوان بلاگر ایفلا در پورتوریکو در حال فعالیت و پست پراکنی است. خسته نباشیدی باید گفت به ایشان که امسال کتابدار شایسته ای از ایران در ایفلا بودند.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٢:٠٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

بزهکاری کتابخانه ای

تنبیه!

امروز در گوگل پلاس، توسط یکی از دوستان، مطلبی را دیدم که در آن به نقل از یک وبلاگ ازجرائم فیس بوکی صحبت شده بود و تمرکز آن مطلب روی جرم یک نوجوان 16 ساله بود که در ((صفحه فیس بوکش بیان داشته بود که راه چاه فاضلاب کتابخانه ای را با دستمال های دستشویی مسدود کرده و باعث شد این کتابخانه به مدت 5 ماه به خاطر این مشکل و خرابی های ناشی از آن مسدود شده!)) نقل به مضمون!

با خواندن این مطلب یاد سال 1385 افتادم. در شهر...در دوره آموزشی کتابداران کتابخانه های عمومی حین استراحت و چای خوران، یکی از کتابداران مطلبی مشابه را تعریف کرد از یک بزهکاری کتابخانه ای! البته الان دقیقا حضور ذهن ندارم که کاربر کتابخانه چه کرده بود...شاید مزاحمت برای سایر کاربران بود یا هرچیز دیگر، ولی هرچه که بود، این کتابدار، فرد خاطی را به دفتر خود فراخوانده بود و حدود سی دقیقه ای به او فرمان بشو و پاشو داده بود! بعد که حسابی به قول خودش روی طرف کم شد و ظاهرا هم متنبه شد به کار خودش رسید. هنگام تعطیلی کتابخانه و رفتن به منزل متوجه شد برگه دان کتابخانه حالت غیرعادی دارد. آن را باز کرده و دیده بود که گویا با تیغ موکت بری یا وسیله مشابه آن کلیه کارت برگه ها پاره و پوره و به قول معروف امحا شده اند! گویا دل کاربر بزهکار از این عمل هم خنک نشده بود و شب با رفقایش همه شیشه های کتابخانه را فرو ریخته بودند!

نتیجه اخلاقی:

1. حتما برای متنبه کردن کاربران خاطی و بزهکار، شیوه های مثبت تر و متمدنانه تری هم وجود دارد!

2. برگه دان را در دسترس کاربران خاطی قرار ندهید!

3....!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱:۱۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

تاریخ سازان کتابداری

خبرنامه انجمن کتابداری و اطلاع رسانی ایران

دیروز دیدم که در دفتر انجمن تعداد قابل توجهی خبرنامه قدیمی انجمن وجود دارد. نظر به اینکه تا شروع جلسه هیات مدیره یک ساعتی وقت باقی بود به مطالعه این خبرنامه ها پرداختم. به نظرم رسید واقعا گنجینه ارزشمندی است. فکرش را بکنید تازه در آن زمان نه رایانه بوده نه نرم افزارهای واژه پرداز. ولی معلوم است که با چه اشتیاقی مطالب آن تهیه شده و چقدر در صفحه ارایی آن دقت کرده اند. هرچند مطالب آن مربوط به نزدیک به چهل سال پیش است لیکن هنوز هم خواندنی است و جذاب. اقای حیدری نژاد عزیز در عطف در هر شماره زحمت غبارزدایی از یکی از مطالب خبرنامه را میکشد لیکن به نظر میرسد همه کتابداران به خصوص نسل جوان که رابطه شان با تاریخ کتابداری این مرز و بوم بسیار کمرنگ و بعضا بیرنگ است باید این خبرنامه ها را ببینند و بدانند در این رشته چه کسانی زحمت کشیده اند خون دل خورده اند قلم زده اند تا به دست آنها رسیده است. باید تاریخ سازان این رشته را بشناسیم و به خود ببالیم. البته طی صحبتی که با خانم اسدی مسول روابط عمومی انجام داشتیم قرار شد خبرنامه های قدیمی انجمن روی سایت جدید انجمن قرار بگیرد. برای ما و احتمالان آیندگان ما که حافظه تاریخی مان قوی نیست ضرورت دارد بدانیم بر ما چه گذشته است.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

گربه و رفتار اطلاع یابی

ا

ساساً گربه جانور دوگانه ای است. از یک طرف چنان خودش را در دل انسان لوس می کند و جا میدهد که ادم دلش نمی اید لگدی نثار این جانور کند چه برسد به پیشت کردن! از یک طرف هر قدر به او محبت کنی، برایش سرپناه تهیه کنی و برایش غذا تدارک ببینی و با او بازی کنی، باز هم دارای صفت گربه بودن است و حتی مثل سگ دمش را تکان نمیدهد تا تشکر کند! اگر به هر دلیلی به بلایی گرفتار شوی کمکت که نمی کند هیچ، چنگ میزند تا زودتر دار فانی را ترک کنی و زودتر به منفعتش برسد. درباره گربه خیلی گفته اند و خیلی شنیده ایم و دیده ایم و خیلی عجیب است که این جانور، همزیستی فاحشی با نوع بشر در شهرها پیدا کرده و شاید بخشی از رفتار ادمیان را هم گرفته...شاید هم برعکس!

گربه ها رفتار عجیب و غریبی از خود نشان می دهند. مثلا کافی است صبحهای زود رفتار بچه گربه ها را ببینید. اول  اینکه چطور دلشان می آید صبح به آن زودی بیدار شوند خودش جای سوال است! دوم اینکه چنان بی سروصدا بازی می کنند و از سروکول هم بالا می روند که هیچکس نمی فهمد. حتی دختر 3 ساله واحدهای بالاسری مجتمع ما که عادت دارد هر روز راس ساعت 15 با دهان غارمانند تمام 40 پله را پای کوبان، هروله کشان و اشک ریزان در جستجوی داداشش که رفته پارک طی کند.

روزهایی که در اهواز بودم، هنگامی که سحرگاه برای مطالعه درفضای باز خوابگاه بیدار میشدم می دیدم که بچه گربه ها چگونه مشغول بازی صبحگاهی هستند و مادرشان هم ارام مشغول تماشای انهاست! ولی آیا باید دید بین رفتار آدمی و گربه ارتباطی وجود دارد؟ البته از نوع اطلاع یابی اش را عرض می کنیم. گربه که دنبال تز نوشتن نیست. مسلما همایش هم قرار نیست شرکت کند. کتاب هم نمیخواهد ترجمه کند. ولی جدا باید دید که چه ارتباط نزدیکی بین رفتار اطلاع یابی این دو برای مقاصدشان وجود دارد؟ حس میکنم باید خیلی شبیه باشند که حتی پرفسور ویلسون هم از آن نگذشته و عشق به گربه هایش را در سایت شخصی اش نشان میدهد.پاسخ به این سوال چندان گنگ نیست. کافیست یک هفته یک گربه را زیر نظر بگیرید. ببینید چطور به مقصودش میرسد و از شیوه های مختلف انچه می خواد کسب می کند. انگاه با نوع بشر مقایسه کنید که چگونه اطلاعات خود را از شیوه های مختلف به دست می آورد. امتحانش ضرر ندارد. ما امتحان کردیم و دیدیم. شما نیز!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۳:٠٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

مزرعه خانوادگی

بوستان نارنج، مزرعه خانواده

در بوستان نارنج که در نزدیکی منزل ماست، یک مزرعه حدود دویست سیصد متری وجود دارد که به مزرعه خانواده شهره است. اوائل این مزرعه یک زمین بایر و خشکی بود که محل بازی بچه گربه ها، گردش پرندگان و انباشته شدن زباله های شب نشینان بوستان بود. لیکن از ماهها قبل ستاد گیاه شناسی در بوستان راه اندازی شد و خیلی نرم شروع به کار کرد. اول از طریق کلاسهای آموزشی مزرعه داری- کاشت سبزیجات و مراقب از آنها و نظایر آن اقدام کرد و شروع به جذب مشتری نمود. اوایل مردم چندان رغبتی برای کار در این مزرعه نداشتند اما کم کم به سوی آن جذب شدند. چطور؟

وقتی دیدند که این مزرعه خشک چگونه هر روز سرسبزتر و زیباتر می شود. هم به بوستان طراوت می دهد. هم سر خودشان گرم می شود. هم می توانند از سبزیجاتی که خودشان کاشته اند استفاده کنند. این بود که می دیدیم هر روز به کرتهای مزرعه افزوده می شود و افراد بیشتری با شوق و ذوق مشغول کار در مزرعه کوچک خانواده هستند. علفهای هرز را ریشه کن می کنند. آبیاری می کنند. و خلاصه به مزرعه کوچک خود میرسند. اکنون بعد از گذشت چهارماه به قدری این مزرعه زیبا شده و انواع سبزیجات و گلها و درختان در آن هست که حتی باغبانهای بوستان نیز انگشت حیرت بر دهان دارند. با خود فکر کردم که ببین یک پایگاه کوچک گیاه شناسی در یک بوستان توانست این همه خانواده را از کوچه ها و خیابان های اطراف جمع کند و به این مزرعه بکشاند ولی برخی از ما کتابداران هنوز نتوانسته ایم حداقل هفتاد مخاطب ثابت برای همایشهای انجمن حرفه ای خودمان باشیم. هنوز برخی از ما نتوانسته ایم فقط صدتا مشتری ثابت برای کتابخانه خود داشته باشیم. حال جلب مخاطب پیش کشمان، آنها را فراری ندهیم! هر وقت توانستیم کاری کنیم که کتابخانه مان مثل آن مزرعه خانوادگی، سرسبز و پرمشتری شود، بچه ها را از خاک و خل کوچه ها به کتابخانه ها بکشانیم، سالمند و جوان را جذب محیط آزاد کتابخانه مان کنیم، آنگاه...توانسته ایم بگوییم در تعالی فرهنگی جامعه نقش داشتیم. مثل آن مزرعه با طراوت...

بی ربط

اگر تا امروز لحظه ای به نادان بودن قمری شک داشتم این شک به یقین تبدیل شد! چون این پرنده هرگز از روی سیمی که روی آن ایستاده عبور یک کتابدار را نمی بیند و عقده های نهفته در دلش را روی سرش می ریزد! مشکل این است که دیگر نمیشود حیوانات را آگاه کرد!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٧:٤٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

یک روز..صبح

امروز صبح که از منزل خارج شدم، مثل همیشه گذرم از بوستان نارنج بود که در انتهای کوچه محل زندگی ما قرار دارد. چند نفری در حال ورزش بودند و چند نفری هم با عجله می دویدند تا به اتوبوس و محل کار خود برسند. قمری ها، گنجشکها، و کبوترها در حال تناول آذوقه های بازمانده از شام شب نشینان و قلیان کشان بوستان بودند. بین همه این جنب و جوشها، روی تابلوی بوستان، کلاغی قوز کرده و چمباتمه زده بود. این کلاغ با چشمان سیاهش به دوردستها نگاه می کرد و گویا غرق در تفکر بود. شاید هم یأس فلسفی داشت! شاید داشت فکر میکرد امسال هم کول نت پرید! یا به این فکر میکرد که درست روزی که این همه کوبیده ای رفته ای دانشگاه، به ناگه، یادت می آید که دانشگاه در تعطیلات تابستانی است در حالیکه همیشه از نیمه مرداد تعطیلات شروع میشد. شاید...شاید...راستی هنوز یک سؤال ته ذهنم را قلقلک می دهد.چرا اهواز کلاغ نداشت؟!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٤:٠٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

زندگی پشت پرده!

مدتی است درهای واحدهای مجتمعی را که در آن ساکن هستیم برای رنگ آمیزی، طبق دستور مدیر ساختمان، به کارگاه برده اند. مدتی است به شیوه اجداد و نیاکان، پرده نشین شده ایم. گفتنی است که مدیر ساختمان برای خودش بریده و دوخته و حتی به خودش زحمت نداده این زبان دو مثقالی را تکان دهد که ای ساکنان ساختمان، نظرتان درباره اینکه چه رنگی به درها بزنیم چیست؟ چه رنگی بزنیم بهتر است تا به همه واحدها بیاید و با آنها جور باشد؟حالا درهای چند تا از واحدها را برگردانده اند و رنگی هم که زده اند قهوه ای سوخته است. حالا باید دید رنگ قهوه ای سوخته به رنگ شیری دیوارها و رنگ کرم روشن قفسه ها می آید یا نه؟ فقط کافیست تصور کنیم خوب است! اما گاهی فکر میکنیم که نکند اساساً نظرسنجی و نیازسنجی، چیز بدی است! هم در رنگ آمیزی درهای یک مجتمع آپارتمانی هم در مجموعه سازی کتابخانه ها!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:٥٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

لج بازی(بی ربط!)

-          حاجی چقدر میشه؟

-          ...

-          گرون نمیگی داداش؟همیشه 150 میشد. شبه؟ خب شب باشه! تازه هشت شبه. بخوای گرون بگیری دوازده شب به بعد. من که همون کرایه همیشه رو می دم.

راننده با عصبانیت، چند تا حرف رکیک ناقابل زد، بعد هم فریادی کشید و پول را از پنجره پرت کرد پایین. جوانک هم محلش نگذاشت و رفت. راننده هم با عصبانیت گاز داد و رفت. مبهوت این صحنه بودم که سه جوان موتورسوار، با وقاحت تمام چرخی زدند، پولها را برداشتند و رفتند. مبهوت تر شدم. این هم آخر و عاقبت لجبازی... هرچه فکر کردم یک چیزی پیدا کنم که ربط این مطلب را به کتابداری بدهم نشد که نشد! به خدا!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:٥٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم