کتابداران فردا

انجمن بدون یاور

همایش ماهانه دیگری از انجمن برگزار شد و باز شاهد حضور عده قلیلی از کتابداران بودیم. البته حقیر چون معذوریت داشتم در این جلسه نبودم، ولی دیده ها و شنیده ها می گویند که باز انجمن بدون حامی بوده است. باز باید این ذکر مصیبت را بگوییم که کتابداران عزیز، ای جماعت! خواهشمندیم مشارکت نمایید. همکاری نمایید. کمترین وظیفه مان در قبال انجمن، حضور در یک همایش ماهانه آن است. ولی رفتار کتابداران ما نشان میدهد بود و نبود انجمن هیچ فرقی ندارد. این که همه گرفتارند، وقت ندارند، مسیر برگزاری همایش دور است و الخ، قبول! ولی آیا نمیتوانیم ماهی دو ساعت برای انجمن خود وقت بگذاریم؟ بعد توقع داریم که منزلت(!) اجتماعی مان ترقی کند و از این دست گلایه ها! وقتی انجمن خودمان را دور بزنیم دیگر چه حرفی می ماند؟ با این رویه، یعنی عدم همراهی با انجمن علمی حرفه ای خود، شک نکنید به هیچ جا نمیرسیم و شاهد هیچ توسعه ای در زمینه های مختلف رشته نخواهیم بود. هر کتابدار ایرانی باید به تنهایی انجمنی باشد. ایا حتما باید به زور گواهی شرکت در همایش، در آن محفل باشیم؟ یعنی زندگی امتیازی؟ خیر. این رویه درست نیست. یاور انجمن باشیم. انجمن خیلی تنهاست. تنهایش نگذاریم. بازهم از همان تعداد قلیلی که انجمن را تنها نمی گذارند تشکر می کنیم ک همیشه پای ثابت همایشهای انجمن هستند.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:٥٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

نازک نارنجی نباش!

مدتهاست عضو یک گروه بحث الکترونیکی در حوزه ارشیو هستم. هرروز ایمیلهای پرمحتوا و علمی در خصوص حوزه مطالعات ارشیوی به دستم میرسد که ماحصل تجربیات آرشیویستهای جهان است. یکی از ارشویستهای شاغل در یک مرکزهنری درباره قیمت گذاری شاهکارهای هنری سوالی کرده بود. هنوز 24 ساعت از سوالش نگذشته بود که دوباره با لحن تمسخرامیزی ایمیل زد:ممنون از شما! بیش از این وقت نداشتم منتظر نظرات شما بمانم! یکی نیست به این برادر یا خواهر گرامی(اسمش هم طوری بود که جنسیت وی مبهم می نمود) بگوید اگر پرسشنامه ات را توی گروه بحث خودمان میفرستادی و کمتر کسی ککش می گزید یا اساسا نظر نمی داد چه می کردی؟! اینقدر نازک نارنجی نباش!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۳:٤٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

تورق خاطره انگیز

امروز رفته بودم کتابخانه عمومی محله مان که کتابی بدهم و کتابی بگیرم. منتظر بودم تا کتابدار محترم نامم را در نرم افزار ثبت کند و داشتم مجلات را ورق میزنم. چشمم به کیهان بچه ها افتاد. برداشتم و ورقش زدم. چقدر فرق می کرد با گذشته...یاد دهه شصت کردم که چقدر صبر می کردیم سه شنبه شود تا با شوق کیهان بچه ها را ورق بزنیم. داستانهای جذابش- شعرهای شکوه قاسم نیا- ستون پزشکی دکتر مهربان- خانم کتابدار با معرفی کتابهای گوناگون... احساس خوشایند گذشته های دور یک بار دیگه موج زد. سالهایی که وبلاگ نبود- باز نبود- فیس بوک نبود. آخر هفته خود را با کیهان بچه ها پر می کردیم و چقدر آرزو داشتیم یکبار نقاشی مان در این مجله چاپ شود! آقای...کتابتان حاضره! از خاطرات بیست و خورده ای سال قبل آمدم بیرون. واقعا عجب جماعت خاطره بازی هستیم!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

هنرنمایی کتابدارانه برای مدیر ساختمان

سال گذشته مدیر ساختمان وقتی می خواست هزینه های شارژ ماهانه را اعلام کند، با خطی خرچنگ لک لکی روی کاغذ می نوشت و میچسباند روی تابلوی ساختمان. مدتی گذشت و دیدیم که خیلی زشت است دو نفر کتابدار تاچ تایپیست باشند و این آقا اینطوری به قول امروزیها بی کلاس بازی در بیاورد. خلاصه به طور داوطلبانه- ازبس به این کارهای داوطلبانه و انجمنی علاقه داریم!- آمار و ارقام مربوط به هر واحد به صورت شکیل و مرتب تایپ شده-البته توسط همسر گرامی- و در تابلو قرار داده شد. از ان به بعد مدیر ساختمان همیشه قبل از درج اطلاعیه ها در تابلو، در منزل را به صدا در می اورد و تقاضای تایپ آنها را می نماید. ما هم با کمال پررویی، همه اخبار و اطلاعیه های همایشهای انجمن و مسابقات کتاب را در تابلو می زدیم و کسی چیزی نمی گفت. تا اینکه یک روز...

مدیر ساختمان امد و با کمی توپ پر طوری که بقیه واحدها صدایش بشوند گفت اقا با همان خط خوش، بنویس هیچکس حق نداره توی راهرو هیچی بگذاره. حتی کارتون. وسائل اضافی رو هم از پارکینگ خالی کنند. روی ایرانیتهای حیاط خلوت هم کسی اشغال نریزه. البته خداییش این آخری را راست می گفت از دستمال کاغذی بگیرید تا قوطی نوشمک، شلوار کهنه و غیره روی ایرانیتها جا خوش کرده بود! القصه یک متن بسیار مودبانه نوشتیم و از ساکنان ساختمان خواستیم که لطفاً یک سری کارها را انجام و یک سری کارها را انجام ندهند! مدیر ساختمان بعد که نوشته را دید گفت که نه این خوب نیست. باید یک جوری بنویسی که حالیشون بشه توی راهرو جای جعبه گذاشتن نیست. هرچی توی پارکینگ اضافی دارند بریزن بیرون. لطفا یعنی چی؟! هاج و واج نگاهش کردیم. واقعا چطور میشود در یک نوشته، داد کشید؟! در هر صورت، با کمی اصلاحات در متن، سعی کردیم ادب کتابدارانه نیز رعایت شود. اما..یک هفته از درج این اطلاعیه گذشته، شما از این دیوار بغل دستی خقیر حرکتی دیدید، از اجرایی شدن فرامین مدیر ساختمان همینطور!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:۳٩ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

یک روز هم بدون عنوان!

این یادداشت مربوط به حداقل شش ماه قبل است!

در خط اتوبوس بی ار تی از میدان ونک به سمت راه آهن نشسته و مشغول مطالعه روزنامه بودم. میخواستم سری به نشر چاپار بزنم. آقایی سوار شد که یک دف کوچک چرک آلود داشت. دف خود را نواخت و شروع به خواندن آواز کرد. بعدش تقاضای پول کرد. کسی واکنشی نشان نداد. ریتم اهنگ را تندتر کرد. باز کسی واکنشی نداشت. هنرنمایی اش را قطع کرد و داد کشید: این خسیسها جون به عزرائیل هم نمیدن! ایستگاه بعدی از کادر خارج-ببخشید از اتوبوس پیاده شد...

امان از رفیق بد و اینترنت پرسرعت

این یکی یادداشت دیگر جدید و داغ است!

امروز به قول اقای دکتر رضایی شریف ابادی، جشنواره دفاع از پایان نامه ها بود. سه دفاعیه پشت سر هم از دانشجویان دانشگاه شهید بهشتی. دو دفاعیه اول کم مشتری بود ولی دفاعیه آخر، مشتری زیاد داشت. خانم دانایی مقدم از رساله کارشناسی ارشد خود با موضوع اعتیاد به اینترنت میان دانشجویان کارشناسی ارشد دانشگاههای تهران دفاع کردند که البته با درجه عالی مورد قبول واقع شد.قرار شد در یکی از همایشهای ماهانه انجمن در مورد کار خود صحبت کنند. بد نیست البته که چکیده رساله خود را به اشتراک بگذارند تا همه از یافته های ایشان با خبر شوند. بعد از این جلسه دفاع، به خودم امیدوار شدم! نه! معتاد نیستم! بدون اینترنت هم می شود زندگی کرد و لازم نیست به کلینیک ترک اعتیاد اینترنتی رفت! ولی تمام راه بازگشت از کتابخانه ملی تا منزل، به این فکر بودم که زودتر برسم و ایمیلهایم را چک کنم. باور کنید معتاد نیستم!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۳:٤٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

اندوخته های مشاوره

امروز جلسه دفاعیه یکی از دانشجویان شهید بهشتی بود که در کتابخانه ملی برگزار شد. طی این دو دوره ای که کتابخانه ملی و دانشگاه شهید بهشتی، به آموزش دانشجویان در مقطع کارشناسی ارشد می پرداختند افتخار این را داشتم که در پایان نامه هایی در کنار اساتیدی چون آقایان دکتر خسروی، رضایی شریف آبادی، جمالی و غائبی مشاوره دانشجویان را برعهده داشتم و در واقع به کسب تجربه بیشتر بپردازم. این فرصتها نشان داد که هدایت رساله، چندان کار ساده ای نیست و یک مسئولیت بزرگ محسوب میشود. خوشحالم که این فرصت پیش آمد تا از تجربیات این اساتید بهره مند شوم و کمتر در جلسات دفاعیه، زبانم تته پته می گیرد! مثل امروز!هنوز حس میکنم جلسه دفاعیه خودم هست! به هرحال این آخرین مشاوره پایان نامه برای دو دوره دانشجویان شهید بهشتی بود تا ببینیم بعد چه پیش آید...

شرمندگی..

شرمسار می شوم وقتی دانشجویان سالهای گذشته که بسیار فعال هم بودند، تماس می گیرند و جویای کار می شوند و این حقیر هم جز شرمندگی از اینکه دستم کوتاه است و نمیتوانم کاری برای این عزیزان انجام دهم. گاهی واقعا جواب من به جز شرمندگی نیست...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٤:٢٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

از دروازه بان تا کتابدار

دیروز، صلات ظهر شهریور، چند پسربچه با سروصدای خودشان کوچه را روی سرشان گذاشته بودند. از میان داد و فریادشان می شد تشخیص داد که در حال فوتبال بازی هستند و همه بحثشان سر یار کشی است. جالب بود که هیچکس حاضر نبود دروازه بان شود و همه میخواستند فوروارد بازی کنند. فردی که از همه قلدرتر بود می گفت فلانی بره توی گل، فلانی هم دفاع! من هم میرم گل می زنم! و آن فلانی ها هم جیغشان به هوا بود که نمیخواهند جزو مدافعان باشند و بالاخره یکی که از همه مظلوم تر بود این پست کلیدی را قبول کرد.

بی اختیار یاد دوران مدرسه افتادم که هر وقت میخواستند یکی را بفرستند دنبال نخود سیاه، یا به قول خودشان نخودی تیم باشد، دروازه را به او می سپردند و عجبا که همه هم گل نزن بودند و همه تقصیرها می افتاد گردن دروازه بان نگون بخت! خیلی کم پیدا میشد که کسی با اشتیاق دروازه بانی را قبول کند و با علاقه، به حراست از اندوخته های تیمش بپردازد. یعنی هرکس که به نظر کاپیتان تیم تکنیک خوبی نداشت محکوم بود برود دروازه بان شود و همه اشتباهات تیم را به جان بخرد. مگر آنکه کسی از ابتدا خودش داوطلبانه می رفت دروازه بان میشد که آن موقع حساب دیگری روی او می کردند و همیشه پای ثابت تیمها بود. به هر قیمتی که شده میخواستند دروازه بان آنها باشد.

فکر کردیم که این قضیه ارتباط مستقیمی با کتابدار شدن هم دارد! گاهی می بینیم که یک نفر از همه جا مانده و رانده، بازنشسته، کارمند اخراجی و غیره، وقتی هیچ پستی برایش پیدا نمی کنند کتابخانه را بی سروصداترین و مظلوم ترین جا می بینند که این فرد را به آنجا بفرستند تا کتابدار آنجا شود و این قضیه را همه شما به چشم خود، دیده اید یا دستکم شنیده اید. دقیقا مثل آن فردی که ناخواسته می شود دروازه بان! و کسی با او کاری ندارد مگر اینکه اتفاق خاصی بیفتد و بخواهند مقصریابی کنند.نمونه آن را هم میتوان مثال زد. کارمندی بود که مسئول تلفنخانه فلان دانشگاه بود و بعد که سیستم پاسخگویی دیجیتالی شد، او هم کتابدار شد، آنهم یکدفعه! کارمند بازنشسته رشته ادبیات که در اواخر سالهای زندگی، کتابدار فلان کتابخانه تخصصی شد. دیپلمه ای که از کتابدار بودن، فقط نوشتن تاریخ امانت کتاب را میداند و هر وقت میخواهی کتاب پس بدهی میگوید: بذار همونجا باباجون، خودم بعدا درستش می کنم... و الخ...

از طرف دیگر، گاهی همین کتابخانه و کتابدار شدن، سکوی پرتاب می شود و خیلی ها از قبل همین کتابدار شدن اجباری، بعدها به ارتقاهای شغلی حیرت انگیزی می رسند که باز هم نمونه هایش به قول معروف همچون ریگ بیابان، فراوان است. چه می شود گفت؟! چه می توان کرد؟! جز اینکه همین کلاه را دو دستی بچسبیم و به جای زنجموره کردن، مشغول خدمت کردن به خلق اله باشیم! به قول سعیدخان کوچولوی سابق، که دارد امسال به اول راهنمایی می رود، جل الملق!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:٥٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

نصف مال من، نصف مال تو!

چند روز پیش، باز به طور اتفاقی تلویزیون را روشن کردم، فیلم سینمایی بود که از نیمه راه با آن همراه شدم. البته این هم از مزایای سه ماه خانه نشینی است! بعد از چند دقیقه دریافتم که بخشی از زندگی انیشتین را منعکس می کند. اینکه او به واسطه دوستی و آشنایی با ماکس پلانک، گرانت انجام تحقیقات روی نظریه های خود را در دانشگاه برلین دریافت کرد، یک کرسی در دانشگاه به اون داده شد و درجه استادی را نیز دریافت نمود. او به طور جدی روی نظریه هایش، به خصوص سرعت نور، کار می کرد و حتی با دانشمند انگلیسی، ادینگتون مکاتباتی داشت. چون هر دو قوانین نیوتن را نیز مورد بررسی مجدد قرار داده بودند. شاید بتوان این قضیه را یک مورد عینی از همکاری و مشارکت علمی در نظر گرفت. البته جنگ جهانی باعث شد که ارتباطات بین این دو دانشمند، کمرنگ شود و حتی عدم حمایت انشتین از نازی ها منجر شد که او از دانشگاه کنار گذاشته شود و اجازه دریافت و ارسال نامه هم نداشت. اما در نهایت به هدف خود رسید و فرضیه خود را تایید و به نظریه تبدیل کرد. در این میان، حمایت ادینگتون از او بی تاثیر نبود. در این فیلم از زبان ادینگتون جمله ای گفته شد که خیلی تامل برانگیز بود و شاید به حوزه کاری ما خیلی نزدیک باشد. او گفت: علم مال همه است. کسی نمیتواند ادعا کند علم مال من است نه تو! یعنی تصور نکنیم اگر در حوزه ای متخصص هستیم، دیگران حق تجربه و ورود به آن حوزه را ندارند، که صد البته این امر، شرایط خاص خودش را داراست. یا اینکه اگر کتابدار هستیم و کاربران از ما منابعی درخواست کنند تصور نکنیم ما مالک ابدی منابع اطلاعاتی هستیم و نباید دیگران از اطلاعات ما و کتابخانه ما بهره مند شوند. به قول دوست عزیزم، آقای دکتر حاجی زین العابدینی، اطلاعات به اشتراک گذاشته شده، اکنون قدرت محسوب می شود. اگر دانش، اطلاعات و معرفت خود را با دیگران قسمت کردیم، قدرتمند هستیم و در تولید علم در سطح ملی و جهانی و نیز افزایش آگاهی جامعه نقش خواهیم داشت. پس، نصف مال من، نصف مال تو! البته توضیحات راجع به فیلم در ویکی پیدیا آمده است.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٢:٥٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

کول نت بازان بی کول نت!

اولین بار که با کول نت آشنا شدم اوائل سال 1383 بود. فکر میکنم در آن سال کول نت که هنوز خیلی همه گیر نشده بود در دهلی برگزار می شد. آقایان دکتر فرج پهلو، دکتر کوشا و خانم دکتر عصاره در این کول نت از ایران دارای مقاله بودند. در آن زمان سر کلاس آقای دکتر فرج پهلو که فکر میکنم درس کتابخانه های تخصصی بود ایشان مجموعه مقالات همایش را سر کلاس اورده و راجع به کول نت توضیحاتی دادند. خانم دکتر عصاره نیز در خلال درسها گاهی از کول نت و مباحث مطرح شده در آن بحث به میان می آوردند. این بحثها، مقدمه ای شد که کم کم از سال 2006 میلادی و از نانسی فرانسه، کول نت باز شویم! آن سال برای امادگی ازمون دکترا و نیز گذراندن طرح سربازی در دانشگاه جندی شاپور بودم نشد دکتر عصاره را در این سفر همراهی کنم. و این قضیه ادامه یافت تا به چین، المان، هند، مجددا هند و حالا ترکیه. در این هفت سال نشد و باز هم نمی شود دوستان همکار مقاله را همسفر باشیم. حالا به هر دلیلی که داشت و دارد. این مدت ما فقط کول نت بازی کردیم و کول نت از ما گریزان بود! این روزها دارم درک می کنم که زندگی فقط همایش، مقاله،تحقیق، جلسه، تدریس، خواندن کتاب امانت گرفته شده از کتابخانه و غیره نیست، گاهی پینگ پنگ بازی کردن با سعید کوچولوی سابق، که حالا اول راهنمایی است، دمی با خانواده یا دوستان بودن و... هم می تواند یک تفریح سالم و بخشی از زندگی به حساب بیاید! شاید کول نت بازی دیگر کافی باشد...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم

از دردسرهای ثبت انجمن تا از من بپرس!

ماجرا از اردیبهشت سال 1389 شروع می شود. در آن زمان و  بعد از انتخابات و مجمع عمومی انجمن، نخستین جلسه هیات مدیره جدید تشکیل شد و بعد از مشخص شدن رئیس انجمن و مسئولان کمیته ها، مقرر گردید که انجمن هر چه سریعتر ثبت شود تا در خزانه داری و مسائل مالی و سایر مسائل مربوط دچار مشکل نشود. وظیفه رفتن به اداره ثبت شرکتها که در خیابان میرداماد واقع است، به عهده بنده افتاد. البته قبل از رفتن به اداره مذکور، آقای ابراهیم عمرانی زحمت تهیه صورتجلسه ها را جهت بردن به وزارت علوم و گرفتن امضاهای لازم از مقامات مسئول کشیدند و بخش اعظمی از راه را پیش بردند. مدارک لازم را خرداد ماه به اداره ثبت شرکتها بردیم. در اولین گام، مشخص شد که مدارک ناقص است و باید از کارتهای ملی اعضای هیات مدیره کپی برابر اصل تهیه شود. بعد از اینکه حدود سه هفته ای طول کشید تا کارت ملی همه اعضاء دریافت شود و کپی آنها برابر اصل گردد، دوباره به اداره ثبت شرکتها رفتیم... 

ادامه مطلب
نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٤:٤۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم