کتابداران فردا

روزی 5 دقیقه کتابدار باشید!

دوست بسیار عزیزی که خاطرش برایمان خیلی عزیز است، امروز ایمیلی زده بود که در کلاسهایش از دانشجویانش می خواهد که به عنوان تکلیف، روزی 5دقیقه به عنوان یک کتابدار فکر و عمل کنند و نتیجه این 5 دقیقه را مکتوب به ایشان تحویل دهند. ایشان یکی از این دست نوشته های دانشجویان را برایمان ارسال کرده که نقل به مضمون منعکس میکنیم. از آقای دکتر علی حمیدی عزیز ممنونیم که این مطلب را برایمان فرستاده اند. ضمن اینکه بعد از 13 سال که از رفاقتمان می گذرد، این اولین بار است که روز تولدشان خاطرم مانده و امروز تولد ایشان هم هست! اما مطلب در مورد پنج دقیقه کتابدار بودن:

پنج دقیقه کتابدار بودم... و فک کنم واسه تمام هفته های باقی مونده از ترم کافی باشه....
روز 22 فروردین و سخت ترین و به یاد ماندنی ترین ساعات زندگیم بود... حالم خیلی بد بود و نفسم به شماره افتاده بود... رو دستم سرم بود و توی دماغم هم اکسیژن... هیچ کسی رو به غیر خدا نمی شناختم... انگار این همه آدمی که چشم انتظارم بودن وجود خارجی نداشتن و ماما و غیره هیچ کاره بودن... فقط من بودم و خودش... من بودم و خدا... داشتم با فریاد صداش می زدم که یهو ماما برای تسکین دادن من یه کاره جالب توجه انجام داد.... و اون این بود:
صحبت با بیمار برای تسکین دردش ولی چه صحبتی جالبه....
ماما: دانشجو هستی یا شاغلی؟
من: دانشجو........
ماما: چه رشته ای؟
من: کتابداری خلیج....
ماما مونده بود خلیج کتابداری خلیج یعنی چی؟.... بعد فهمید خلیج یعنی دانشگاه خلیج فارس....
ماما: کتابداری رشته ی خوبیه؟
و ای وای ...... که من آروم که نشدم... هیچ.... حالم بدتر هم شد... وقتی باید با اون شرایط و برای هزارمین بار برای کسی رشته ی تحصیلی خودم رو معرفی می کردم و واقعآ آیا می فهمید یا نه.....
خودم رو راحت کردم و یه کلمه گفتم: آره....
ماما: کارش هم هست اصلآ؟
و ای وای فریادااااااااااا....... خدا رو شکر کردم که ازم درباره ی محتوای رشته چیزی نپرسیده ولی باز هم سوال تکراری و سختی بود.....
یه لحظه به یاد استاد زاهدی افتادم و گفتم: آره تو بوشهر زیاده....
ماما: مثلآ کجا کار می کنین؟

 
ادامه مطلب
نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:۱۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

کتاب را کنار بگذار

دیروز: مامانی...برام کتاب میخوانی خوابم ببره؟!

- باشه عزیزم...خب دیشب تا کجا خوندیم؟

امروز:

- دخترم اون کتاب رو بگذار کنار و زنگ بزن به...تا برات به صورت تلفنی قصه بخونن!

دیشب به طور اتفاقی در حین انجام کارها، تلویزیون روشن بود و پیامهای بازرگانی پخش میشد. تبلیغ در مورد دخترکوچولویی بود که خوابش نمی برد. کتاب هم دستش بود تا انگار مادرش برایش بخواند. در حین گفتگوها  و بحثها مادرش گفت: حالا اون کتاب را بگذار کنار تا فلانی برات قصه بگه! یعنی یک تبلیغ که غیر مستقیم ضد مطالعه و ضد کتاب است، همه رشته ها را پنبه میکند. به همین راحتی! کتابت را بگذار کنار! یعنی عالم و آدم بدانند که موقع خواب، کتاب نخوانید و قصه گوش کنید. قصه گویی و قصه شنوی را همه دوست داریم و از سنتهای ماست، لیکن نه به قیمت کنار گذاشتن کتاب! در طراحی پیامهای بازرگانی که تاثیر بسزایی روی افراد دارند باید بیشتر دقت کنیم. درحالی که نیم نگاهی به کتابهای کودک که در گوشه هال روی هم تلمبار شده اند داشتیم تصمیم گرفتیم در اولین فرصت حتماَ به اولین کتابخانه هدیه شان کنیم تا بلا استفاده نمانند...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

جلوه خلاقیت

اگر خاطر مبارک باشد، قبلاً عرض کردیم که این ترم با دانشجویان رشته علوم تربیتی، درس مقدمات تکنولوژی آموزشی داریم و به هرحال، تجربه جدیدی است که میتوان در آن بین کتابداری و علوم تربیتی، ارتباطات نزدیکی برقرار کرد. برای این درس، دانشجویان باید پروژه ای را تهیه و بعد خلاصه آن را سر کلاس ارائه کنند. این پروژه باید به نحوه ای باشد که آموزش یک فرایند علمی یا فنی را به مخاطبان عام یا خاص در قالب یک فناوری، آموزش دهد.

روز گذشته، یکی از دانشجویان قرار بود نحوه کار با نرم افزار تهیه تیزر و فیلم corel videao studio را در قالب یک فیلم کوتاه نشان دهد. کار بسیار خلاقانه ای کرده بود. در قالب یک دستنوشته قدیمی و کاریکاتور که موزیک زنده یاد پرویز مشکاتیان پیش زمینه آن بود کار را شروع کرد به این ترتیب که: روزی، مجنون تصمیم میگیرد به خواستگاری لیلی برود. پدر لیلی، شرط می گذارد که اگر میخواهی با دختر من ازدواج کنی باید بتوانی یک فیلم بسازی! خلاصه این جوان در شهر میچرخد و سی دی آموزش کورل ویدئو را به دست می آورد و با آن فیلم می سازد.

در این ارائه کوتاه، به صورت کاملاً حرفه ای به آموزش نرم افزار و منوهای آن پرداخته شده است. حجم کار، خیلی سنگین است وگرنه حتماً اپلودش میکردیم تا ببینید. کار خلاقانه و تحسین برانگیزی کرده بود و همه دانشجویان هم از این کار لذت بردند. واقعیت این است که باید در محیطهای آموزشی مثل دانشگاه، برای دانشجویان موقعیتهایی را فراهم کنیم که استعداد خود را به معرض نمایش بگذارند و از آن بهره بگیرند. اگر تمایل داریم که سر کلاسها کلمه ((خسته نباشید)) را که به معنای ((کافیه دیگه! خسته شدیم!)) نشنویم باید کاری کنیم که دانشجویان خود، کلاس را به دست بگیرند و با مشارکت هم، یادگیری را پیش ببرند. البته این قضیه به این معنا نیست که مدرس، دیگر از مطالعه بی نیاز است و هر جلسه توپ را به زمین دانشجویان بیندازد! بلکه تکلیف و مسئولیت او برای هدایت دانشجویان و اداره کلاس، دشوارتر میشود. به هرحال، این هم تجربه ای بود. گفتیم بد نیست قسمتش کنیم با شمای دوست.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:٢٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

لطفاً با اخلاق باشیم

واقعاً جای تاسف دارد. برخی کتابدارانی که باید سمبل تحمل، مدارا، صبر، متانت و خوش رفتاری باشند تا به قول معروف، در جذب مخاطب به کتابخانه و حفظ مشتری، نقش اساسی ایفا کنند گاهی چنان نعل را وارونه می کوبند و روی دیگری از خود نشان میدهند که آدمیزاد در حالی که انگشت حیرت به دهان می گزد، روی سرش، برجستگیهایی پیدا میشود که از تعجب در آمده اند. لازم نیست نمونه هایی از بداخلاقیهای برخی کتابداران یا به قول معروف، کتابدارنماها با مشتریان مطرح شود که خود شمای خواننده گرامی، حتماً بارها شاهد چنین صحنه های ناپسندی بوده اید. این بار قصد داریم از برخوردهای این کتابداران با انجمن کتابداری و اطلاع رسانی سخن بگوییم به خصوص در مورد کارگاههای آموزشی انجمن.

یک قانون نانوشته میگوید برخی کتابداران، پا را از کتابخانه بیرون نمیگذارند و به جلسات و کارگاههای انجمن نمی آیند مگر جهت کسب گواهی. آنهم به هر ترتیبی که شده باید گواهی را بگیرند. چون در ارزیابی سالانه شان اثر دارد و یکی دو امتیاز میتواند در ارتقایشان موثر باشد. یعنی اینکه کارگاههای انجمن و کارگاههای مشابه را جز یک وسیله ارتقا نمی بینند. مهم نیست که چیزی هم یاد نگیرند، مهم آن تکه کاغذ معروف و بخت آور است که دستشان برسد. به قول برخی از آنها، گواهی ما را باید زودتر بدهید، وقتمان را که از سر راه نیاورده ایم! پول دادیم برای ثبت نام! مرخصی گرفته ایم از اداره! بچه مان روی گاز است و نظایری از این دست!

گاهی وقتها تلفنهایی به دفتر انجمن میشود و پیامهایی را میشد شنید که میتوان فقط تا بناگوش سرخ شد و دم بر نیاورد! از جمله اینکه یکی از این کتابدارنماهای بزرگوار، با لحن طلبکارانه میگوید که شماها از پول ما حقوق میگیرید! باید سریع کارت عضویت ما را صادر و ارسال کنید یا من وقت ندارم بیشتر از این معطل شوم، لطفاً گواهی را به محل کارم بفرستید.

احترام به مخاطب، و اینکه در هر حال، حق با مشتری است از جمله اصولی است که باید به آن پایبند بود، ولی واقعاً هر چیزی آدابی، نزاکتی و حدی دارد!

نمونه جدید برخوردهای نامناسب برخی کتابداران تماسی است که اخیراً با دفتر انجمن گرفته شده و خلاصه مکالمه آن به شرح زیر است که به نقل از مسئول دفتر انجمن مطرح شده است:

- ببخشید شما چرا اسم رشته را عوض کرده اید؟ کارتان خیلی لوس، بی مزه و... بوده است!

(قطع مکالمه و تماس مجدد!)

- ببخشید من همانی هستم که چند دقیقه پیش زنگ زدم. شما با ما بازی کردید. از همه تان شکایت میکنم. و بووووق!

تصور نمیشود چنین برخوردهایی که چه به صورت تلفنی میشود چه حضوری انجام میشود چه در قالب اظهار نظرها با عنوان مستعار ((کتابدار)) در وبلاگها و سایتهای خبری مشاهده میشود شایسته فردی باشد که نام کتابدار روی خود گذاشته است. شأن کتابدار، والاتر از این است که عده ای معدود، بخواهند با بداخلاقی آن را بین دیگران بدنام کنند و این همه احساسی و بدور از تحمل و تأمل با قضایا برخورد کنند. در نهایت، امید میرود برخی کتابداران ما که کمتر میتوانند احساسات رقیق و تند خود را کنترل کنند، از کارگاه اخلاق حرفه ای که سی فروردین ماه امسال توسط دکتر قراملکی برگزار میشود نهایت استفاده را ببرند و فقط برای کسب گواهی به این کارگاه نروند. واقعاً بتوانند با صبر و حوصله  و متانت، نشان دهند که جانشینان شایسته ای برای دکتر خطیبی ها، انصاری ها، اعتصامی ها و...هستند. بد نیست که همه ما این شعر زیبای شاکر نائینی را سرلوحه زندگی خود قرار دهیم و در خاطر بسپاریم:

چون منیت زیاد و عقل کم است

     علم اشخص بی خرد، منم است

غرق مرداب خودپرستی شدند

    کشتی جهل، نزدشان بلم است

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:٥۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

بمب خبری سیزده به در!

روز گذشته، پس از پایان مراسم خاک سپاری یکی از اقوام در بهشت زهرا، که انشاله روحش قرین رحمت الهی باشد، هنگامی که بعدازظهر به منزل بازگشتیم، در حال بررسی همزمان چندین سایت خبری بودیم که ناگهان در تیتر خبری فلان سایت که تا حالا هیچ خبری راجع به کتابداران و کتابخانه ها نگذاشته، دیدیم که نوشته: سرانجام نام کتابداری، تغییر یافت. با عجله خبر را خواندیم. از شدت تعجب، چشمانمان به قدری گرد شد که نزدیک بود به بیرون بپرند! با عجله خانم پاکدامن را صدا کردیم که خبر را بخوانند، نکنند اشتباه دیده باشیم! نخیر! انگار همان بود که خوانده بودیم.

چند دقیقه بعد لیزنا را هم چک کردیم و دیدیم تیتر یک، همان تغییر نام رشته است! به قول سعید کوچولوی سابق که الان اول راهنمایی است و تازه امروز هم حوصله نداشته که برود مدرسه و دیشب تازه از سفر برگشته، جل المعلق! به مخیله مان هم خطور نکرد که باباجان تا آخر خبر را بخوان! در نهایت، هنگام چت با دکتر خسروی فهمیدیم که نخیر. این خبر بمب خبری لیزنا، قلم آقای عمرانی عزیز و  فقط دروغ سیزده است!

از آنجایی که همزمان با یکی از اقوام به صورت صوتی چت میکردیم و این خبر را شنید چنان خنده ای نثارمان نمود که ما هم با ایشان خندیدیم و مثالهای مختلفی در این باره زدیم. مثلاً ناوبر سالار، ناوبر تمام، ناوبر با تور، ناوبر بی تور! خلاصه لیزنا بعد از یک روز پرتنش، سیزده مان را به در کرد! بعد از این ریسه رفتنها، به سراغ جوجه رنگی هایی رفتیم که سرراه از دستفروش کنار پیاده رو گرفته بودیم که خانه را روی سرشان گذاشته بودند و گویی آنها هم با ما می خندیدند شاید هم خوشحال بودند که از شلوغی پارک نجاتشان دادیم! البته خوشحالیشان چندان دوام نیاورد. همین چند دقیقه قبل که وارد خانه شدیم یکی را مرده یافتیم و دیگری را افسرده از مرگ ان یکی و درحال بدرود حیات! جوجه بزرگ کردن اصلاَ به ما نیامده!  خلاصه امروز عجله برخی سایتهای خبری در کپی برداری خبر نزدیک بود کار دستمان بدهد. برخی اساتید در دانشکده با لبخندی سرشار از معنا میگفتند: اسم رشته تان هم که عوض شده انگار! خیلی طول نکشید تا توجیه شدند و از اشتباه خارجشان کردیم. چون با این وجود و مهندس شدن ما، دیگر جایمان در دانشکده علوم تربیتی نبود و باید به دانشکده فنی مهندسی کوچ میکردیم! 

البته جالب است که هنوز بسیاری از کتابداران قضیه را جدی گرفته اند و پس لرزه هایش ادامه دارد. طوریکه خیلی ها ذوق زده شدندو حدس زدند حقوقشان مثل مهندسها زیاد میشود. البته یک ترانه سرای مبتذل جایی گفته: اگر او مهندسه مونوم پی اچ دی میگیروم! خیلی ها هم عزا گرفتند و در سرزنان، برای رشته شان الفاتحه خواندند. شاید این شوکی بود که بدجوری ما را به خواب انداخت یا از خواب پراند! ولی هنوز خیلی از ما خوابیم. بهار هم که حسابی خواب آور!

واقعا حقیقت دارد که وبگردی ادمیزاد را سطحی نگر بار می اورد. یک بار دقیق و شمرده و فارغ از هرگونه احساسات متن مذکور را بخوانیم خواهیم دید قضیه از چه قرار است. به هرحال این هم از بمب بهاری امسال!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

شهامت ((نه)) گفتن

دیشب، نشریه بخارا شماره بهمن و اسفند 1390 را ورق میزدیم. در صفحات اولیه این نشریه، مطلبی بود از زنده یاد ایرج افشار، تحت عنوان نه گفتن ها و نرفتن­ها. حکایت، حکایت ((نه)) گفتن­های ایرج افشار به موقعیتهای مختلفی بود که برایش پیش آمده بود. خیلی از اوقات، برای بسیاری از ما دشوار است که به موقعیت­هایی که برایمان پیش می آید جواب رد بدهیم که البته به دلایل مختلفی میتواند باشد.

برخی از موقعیت­هایی که ایرج افشار به آنها نه گفته عبارتند از: رد کردن تجلیل انجمن آثار و مفاخر، عدم پذیرش ریاست دانشکده ادبیات، ریاست کتابخانه سلطنتی، تجلیل از او توسط انجمن کتابداران ایران، عضویت شورای وقفی ایرانیکا، برگزاری نمایشگاه صحافی سنتی در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران، عضویت در هیات مشاور مجله ایران نامه و خیلی موارد دیگر که از حوصله خوانندگان این یادداشت، خارج است.

بعد از خواندن این مقاله، به این فکر افتادیم که طی این سالها چند بار نه گفتن را تجربه کرده ایم؟! هرچه بیشتر فکر کردیم، دیدیم که خیر! خیلی به ندرت اتفاق افتاده که کلمه نه در دهانمان بچرخد و متاسفانه این نه گفتن، منجر به بدقولیهایی ها هم شد که میتوانست این اتفاق نیفتد. واقعاً یا باید از اول وقتی حتی یک درصد احتمال وجود دارد که نتوان کار را به خوبی انجام داد، نه گفت یا اینکه همه همت را برای انجام با کیفیت آن کار گماشت.

لیکن تجربه انجام یک کار جدید با آدمهای جدید، شهامت نه گفتن را از ما می گرفت یا رودربایستی با دوستان این جرات و شهامت را از ما می گرفت. یکی دو مورد، طرحهای تحقیقاتی بودند که خیلی دوست داشتیم با کیفیت انجامش دهیم، لیکن درگیرکارهای دیگر شدن و عوامل دیگر، باعث شدند که آن را نیمه تمام رها کنیم یا حداقل، دل به کار ندهیم و کار خوب از آب در نیاید. یا پذیرفتن تدریس در دوره­هایی که موفقیت آمیز نبودند، نه خودمان راضی بودیم و نه شرکت کنندگان. و گاهی اوقات، این موارد ممکن است به روابط دوستانه افراد نیز لطمه وارد سازد. وقتی این اتفاقات رخ میدهند، حس ناخوشایندی به آدمیزاد دست می دهد که ای کاش، از ابتدا یا کار را قبول نمیکردیم یا تا آخر، پای آن کار می ایستادیم. واقعاً نه گفتن، گاهی اوقات جرات و شهامت میخواهد و آزادگی فرد را نشان میدهد. به قول معروف، شخص باید آنقدر جرات داشته باشد که با نه گفتن، خود را فردی تسلیم و زبون نشان ندهد و به قول استاد تقی زاده، نه نگفتن، به حیثیت انسانی میتواند ضربه بزند. این درسی بود که خواندن مطلب زنده یاد ایرج افشار به ما داد و باید دید که تا چه میزان میتوانیم این مهارت و شهامت را در خود تقویت کنیم!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۱ فروردین ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

این باغ رنگ خواب خزان است یا بهار؟

اولین یادداشت سال 1391 از دیار حافظ. قیل و قال گنجشکها در اوایل صبح. گویی میگویند دیگر خواب بس است پاشو وبلاگ بنویس! تندرستی-سعادت و برکت را در سال جدید برای همه کتابداران- دانشجویان و اساتید کتابداری ارزومندیم. در این تقریبا ده روزی که از تعطیلات نوروز گذشته اتفاق خاصی در کتابداری ایران و جهان رخ نداده که قابل عرض باشد! اکثرا یا در حال برون کردن خستگیهای سال 90 از تن هستیم یا این خستگی به در آمده و کم کمک کار و بار را شروع کرده ایم. این چند روز یکی از مشغولیات ذهنمان برنامه مجمع عمومی بوده است که باید هرچه بهتر و منظم تر برگزار گردد. همانطور که میدانید سی ام فروردین ماه قرار است که مجمع عمومی انجمن کتابداری و اطلاع رسانی ایران برگزار شود. سخنران مدعو- تقدیر از همکاران و حامیان انجمن- گزارش عملکرد انجمن و شاخه هایش از جمله برنامه های آن روز خواهد بود. ضمن اینکه هنوز منتظر گزارش برخی دیگر از شاخه ها هستیم. امیدواریم که برنامه های مجمع طبق مسیر از پیش تعیین شده جلو برود و مشکلی رخ ندهد. هرچند که از این به بعد برای هر برنامه یک پلان ب هم داریم که جایگزین محسوب میشود.

در هرصورت امیداست که در سال جدید هم کمیته همایشها بهتر از سال قبل عمل کند و هم فعل مشارکت به خوبی از سوی اعضا صرف شود. به این ترتیب گمان نمیرود تا بعد از سیزدهم مطلب جدید یا خاصی باشد که اگر بود حتما انعکاس خواهیم داد.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٧:٠٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم