کتابداران فردا

سوء برداشت چه می کند

 گاهی آدمیزاد حیرت زده می شود که می بیند پایبندی به هدف و برنامه و با حساب و کار کردن، در اذهان دیگران توهم تضاد با منافع را ایجاد می کند. توهمی که در نوع بدخیم خود بسیار خطرناک است و موجب اخلال در نظم و کارها میشود و رودر رو قرار گرفتن افراد را سبب میشود. ولی به نظر میرسد گاهی اگر یک کارمند در چشم شما نگاه کند و همه حرف دلش را مقابل شما فریاد بزند بهتر از آن است که آب زیرکاه بازی در آورد و ریشه شما را بخشکاند!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱:۳٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

اطلاع یابی دکان به دکان

دور از جان شما سه ماه است خودرویی ابتیاع کرده ایم که شکر خدا خوش دست و سالم است اما فروشنده اش یک کلاه کوچولو سرمان گذاشت و ضبط خودرو را به ما نداد. در عوض یک ضبطی داد که از دست چندم بودن هیچ جا لنگه اش نیست و اصلا نمیدانیم سالم هست یا نه! جمعه هفته قبل دوره افتادیم تا حداقل سوکتش را بیابیم. دکان به دکان رفتیم. ولی همه می گفتند که دیگر این ضبط قدیمی شده و باید مدار سازی شود. جالب بود که تمام مغازه ها فقط به یک نفر ارجاع میدادند. خیابان 19- حسین آقا! گفتیم این حسین آقا باید خیلی کارش درست باشد که همه ارجاعنگاه کنید به را برای ایشان می فرستند. مغازه حسین آقا را یافتیم ولی بسته! دست از پا درازتر در این سرما برگشتیم. حاصلش فقط سرماخوردگی شدید همسر گرامی و حقیر نگارنده بود! این هم از اطلاع یابی دکان به دکان!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۳:۳٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

دفاعیه ای در سرمای اهواز

هیچکس باور نمیکند اهواز سرما هم داشته باشد. ولی واقعاً سرمای سخت و استخوان سوزی دارد. به خصوص آذرماه تا بهمن ماه. هوا چنان سرد است که اصلاً قابل مقایسه با گرمای خرماپزان تابستان نیست. اهواز که بودم همیشه این موقع از سال بدجوری سرما میخوردم و صدایم در نمی امد. ولی شبهای مه آلود زیبایی داشت. هوای مه آلود و خیال انگیز. بگذریم. امروز که در حال تمام شدن است یک جلسه دفاع از تز دکترا در دانشگاه شهید چمران اهواز برگزار شد. جلسه دفاعیه خانم پشوتنی زاده.

ایشان را از دوران کارشناسی در دانشگاه شیراز می شناختم. سال پایینی ما بودند. در کل ورودی های بعد از ما درسال 1379 فوق العاده فعال-شیطان و پرکار بودند. نمونه بارزشان آقای رضا بصیریان عزیز است که الان در اهواز در حال گذراندن دوره دکتری خود است که بسیار جوان شاد و با دانشی هست. به هرحال خانم پشوتنی زاده دوره کارشناسی ارشد و دکترا را هم در اهواز گذراند. بسیار فعال و پرکار. از مدتها پیش میدانستیم دفاعیه شان امروز است. خلاصه از طریق اقای منصوری مطلع شدیم که دفاعش برگزار و رساله دکتری ایشان پذیرفته شده است. این موفقیت را به  ایشان یعنی خانم دکتر پشوتنی زاده تبریک عرض میکنیم و برای ایشان در همه مراحل زندگی آرزوی موفقیت داریم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

اشتباه حرفه ای

سر یک قضیه که البته هم تا حدی برایم مهم بود و هم میشد راحت تر از کنارش گذشت نزدیک بود یک تصمیم اشتباه بگیرم که منجر به کنار گذاشتن یکی از نیروهای کتابخانه شود. شکر خدا به خیر گذشت!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:٥۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

مرجع تلفنی

در کتابخانه نشسته بودم که تلفن زنگ زد. مخاطب خانمی بود که خود را دانشجویی از دانشگاه الزهرا معرفی کرد. پرسید که در حال تنظیم فهرست منابع تزم هستم و یک منبع را ناقص نوشته ام. گویا آن منبع در کتابخانه شماست. می شود خواهش کنم نام کوچک نویسنده پایان نامه را بگویید؟! از کتابدار کتابخانه قضیه را جویا شدم و با اشرافی که بر مجموعه داشت نام کوچک نویسنده را گفت و کار محقق مورد نظر حل شد! به همین راحتی با یک تلفن به بخش مرجع قضیه حل شد!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٢:۳٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

آغاز فصل امتحانات

از شنبه، امتحانات پایان ترم شروع شده است.البته شنبه به خاطر آلودگی هوا تعطیل شد و از یکشنبه رسماً امتحانات آغاز گردید. شور و شوق دانشجویان در راهروها و محوطه بیرون دانشکده، نگرانی هایشان، استرس هایشان، یواشکی سر جلسه پچ پچ کردنشان دوران شاد و به یادماندنی کارشناسی را به یادمان می اندازد. سرجلسه امتحان، برخی چهره شان آرام است و با خونسردی پاسخ میدهند، برخی تشویش دارند و فقط برگه را تماشا می کنند، برخی دیگر مرتب دور و بر خود را می نگرند تا شاید پاسخی از گوشه و کنار بیابند، برخی روی برگه خود پهن شده اندو مشغول نوشتن هستند. گاهی برای چند ثانیه جلسه امتحان را ترک میکنم تا ببینم واکنششان چیست. برخی منتظر چنین فرصتی هستند و میگویند: چهار! چهار! حالا پنج! پنج رو بگو! برخی هم توجهی ندارند و کار خود را میکنند.

راحت میشود تشخیص داد صدا از کجاست. برای یک حالگیری مختصر، گاهی درست در همان ردیف که صدای پچ پچ مشکوک می آید می ایستم که کسی فکر نکند جلسه آزمون پایان ترم شوخی بردار است! الان چه ناسزاها که در دل خود نمیگویند! و سرانجام سختی کار آغاز میشود. همه ترم یک طرف، تصحیح اوراق و نمره عادلانه دادن طرف دیگر. حسن کاراین هست که الان دیگر برای ثبت نمرات سیستم الکترونیکی شده. خاطرم هست چند سال پیش در یکی از دانشگاهها اطلاعات را دستی وارد میکردم و به طور تصادفی، نمره 19 برای دانشجویی ثبت شد که درس را به زحمت 10 گرفته بود. آنهم درس سه واحدی و لابد از این همه نبوغ به خودش میبالید! ولی هرگز هم نیامد اعتراض کند که چرا یکدفعه 9 نمره بیشتر شد!

شاید دانشجویان فکر کنند که الان ما راحت خوابیده ایم و مشغول نوشیدن اپل جویس (!) هستیم و نمیدانند تازه بعد از امتحان آنها کار سخت ما شروع میشود. به هرحال، امیدواریم که همه دانشجویان موفق و شاد باشند و به آن چیزی که حقشان هست برسند.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٥:٢٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

پرسیدن و یادگرفتن

سعید کوچولوی سابق قرار بود امروز شنبه، امتحان عربی داشته باشد. عربی اش را خوب خواند و قرار شد ازش بپرسم. ماشاا..همه را بلد بود. از کلمه بگیرید تا جمله های درس و قواعد و صرف کردن ضمایر و افعال ماضی. حسن کار این بود که در حین درس پرسیدن نکات و کلمات تازه ای را یاد گرفتم که قبلاً نمیدانستم. قرار بود دیروز یک دور دیگر درس عربی از سعید پرسیده شود که دیگر شنبه تعطیل شد و جمعه کلاً درس را تعطیل کرد سعیدخان! حداقل یک فرصت مناسب برایم پیش آمد تا فایلهای اضافی نوت بوک را حذف و فایلهای دیگرم را سازماندهی کنم که نزدیک به چهارساعت طول کشید. خودش یک کار مفید بود دیگر!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:۱٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٦ دی ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

آخرین استاد نیوساوث ولز

امروز صبح داشتم دنبال شماره تماس دفتر آقای دکتر رضایی شریف آبادی، رئیس انجمن کتابداری و اطلاع رسانی ودانشکده علوم تربیتی و روانشناسیرئیس دانشگاه الزهرا می گشتم که به این خبر برخورد کردم. به این ترتیب آخرین نفر از دانش آموختگان دانشگاه نیوساوث ولز استرالیا نیز به درجه استادی رسید. این موفقیت را به ایشان تبریک عرض میکنیم و برایشان آرزوی سلامتی و توفیق داریم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۳:٤٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

کتابخانه شلوغ ما

این روزها کتابخانه خیلی شلوغ شده. تقریبا تا قبل از تعطیلی کتابخانه جا برای نشستن نیست. موسم امتحانات است و دانشجویان برای مطالعه می آیند به کتابخانه. بعضی ها توی کتابهایشان غرق میشوند، بعضی ها لابلای جزوه هایشان، بعضی سرشان توی نوت بوک است و برخی هم با هم مباحثه با صدای آرام دارند. بعضی ها از خستگی خوابشان می برد. برخی دیگر غذایشان را هم پشت میز میخورند تا کسی جایشان را نگیرد. خلاصه موسم امتحانات است و آمد و شد به کتابخانه زیاد.همیشه از کتابخانه شلوغ و لبریز از کاربر لذت برده م. کاش کتابخانه همیشه اینطور شلوغ باشد. کاش کمی جای بیشتری داشتیم تا عده بیشتری می آمدند برای مطالعه. این امر یعنی علی رغم حضور در عصر انواع تلفنهای همراه و نوت بوکها و قابلتیهای مختلف اینترنت، کتابخانه هنوز زنده است و قبلش می تپد. مثل یک آدم تنها که دیگر از تنهایی در آمده و مهمان دارد، احساس میکنم کتابخانه ما هم همینطور خوشحال و سرزنده است.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٥:٢٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

نیروی تبلیغات!

دیروز یکی از دانشجویان کارشناسی ارشد رشته بهسازی منابع انسانی به کتابخانه آمد و گفت حدود 180 کتاب الکترونیکی انگلیسی در قالب پی دی اف دارم و همه را به کتابخانه داد. همه کتابها را در فولدرهایی طبقه بندی کرده بود. فایلها را از ایشان گرفتم و روی هارد رایانه ریختم. بلافاصله هم چند تا آگهی پرینت گرفتم که کتابخانه دارای کتابهای الکترونیکی در موضوعات فلان و بهمان است. اگر به این کتابها نیاز دارید به کتابخانه مراجعه کنید. کتابدار کتابخانه، آگهی ها را روی میزهای مطالعه چسباند. از دیروز اعضا مرتب مراجعه می کنند و میخواهند فایل کتابهای مورد نیازشان را روی فلشهای خود بریزند! واقعاً بازاریابی و تبلیغات یک نیروی معجزه گر و خارق العاده است!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٢:٢٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

با کتاب تنها نیستیم!

چهارشنبه هفته قبل در لابلای ققسه های کتابخانه، کتاب جوامع الحکایات و لوامع الروایات را یافتم. گردوخاکش را گرفته و آوردم منزل تا مطالعه کنم. یکی از حکایات آن به نظرم جالب رسید. این حکایت کوتاه به این شرح بود:

روزی شهید بلخی در منزل در حال مطالعه بود. جاهلی بر وی وارد شد و پرسید: چرا تنها نشستی؟! بلخی کتاب را بست و پاسخ داد: با کتاب تنها نبودم. الان که تو آمدی تنها شدم!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۳:٤٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۸ دی ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

یک روز تعطیل

اول: سعید کوچولوی سابق از دیشب منزل ماست. امروز بعد از اینکه کمی درسهایش را خواند مشغول بازی با تبلت شد. کنجکاو شدم که کدام بازی هست که سرش را اینطور گرم کرده؟! و اصلا این بازی کی داونلود شده که خودم خبرندارم؟! دیدم که یک بازی هست به اسم آزمون لوگوها یا لوگو کوییز. بازی جذابی بود. لوگوهای شرکتها و سازمانهای مختلف جهان را نشان میداد و فرد باید نام شرکت را تایپ کند. آنهم با املای صحیح. خیلی برایم جالب بود که سعید توانست بیش از 40 لوگو را صحیح بنویسد. ولی مثلا در مورد پیکاسا- ار اس اس- لینوکس-آفیس نمیدانست چه باید بکند و آن را هم یاد گرفت. بازی جذابی هست و اطلاعات عمومی راجع به لوگوها را تست میکند.

دوم: به کتابخانه عمومی نزدیک منزل رفتیم و دیدیم دکوراسیون داخلی شان را عوض کرده اند. فضا دل انگیزتر شده و مراجعه کننده احساس راحتی بیشتری میکند. روزنامه های امروز را از کتابخانه گرفتیم و آوردیم منزل. با فراغ بال یکی یکی همه را باز کردیم و خواندیم. وقتی به خود آمدم دیدم که دورمان مملو از روزنامه است! بشمار سه همه را جمع کردیم! 

سوم: سعید و خاله اش در حال تمرین درس ریاضی هستند. سعید شنبه آزمون ریاضی دارد. بین خبرهای روزنامه فلان، در بخش معرفی کتابهایش، دیدم که کتاب های تاریخ ترسناک را معرفی می کند. میدانستم که سعید قبلاً کتابهای علوم ترسناک را خوانده. برای همین خبر انتشار این کتابها را بهش دادم. خبر را خواند و مقرر شد بعد از امتحانش کتابها را برایش بگیریم.

چهارم: امروز وقت آزاد دست داد تا ویرایش کتاب جدیدی را تمام کنم. دانشجویان کارشناسی ارشد دانشگاه خوارزمی و یکی از دانش آموختگان دانشگاه شهید بهشتی زحمت تهیه این مقالات را کشیده اند. اگر مشکلی پیش نیاید تا قبل از اتمام سال آن را به ناشر می سپارم.

پنجم: سوالات آزمون پایان ترم را طرح کردم. سوالات همه تشریحی هستند. به جز درس مبانی رایانه که  تستی هست. نمیدانم چرا بیخود و بیجهت اصرار دارم که سوالات تشریجی باشند؟! دانشجوها چه گناهی دارند که باید دو ساعت تمام بنشینند و فقط بنویسند؟! خودم چه گناهی کرده ام که باید بعدا همه این نوشته ها را خط به خط بخوانم؟!

ششم: زمستان که میشود عین مرغ زبان بسته زود خوابم می برد! تقریبا ساعت 9 شب آف میشوم ولی حدود سه یا چهار صبح بیدارم! عادت عجیبی شده! عجیبا غریبا!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٤:٥۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٧ دی ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

 

مدتی بود سعید کوچولوی سابق، اصرار داشت برایش کتابی بخریم. این قضیه کمی تعجب برانگیز بود که آقا سعید ما کتاب میخواست. البته مفهومش این نیست که سعیدخان کلاً با کتاب و مطالعه بیگانه است. ولی مدتی بود که به جز درسهایش، به انواع بازیهای رنگارنگ رایانه ای که دوستانش در مدرسه به هم معرفی میکردند گرم بود و هر هفته یک بازی جدید در بساط خود داشت. ظاهرا مدتی است که دیگر کمتر سراغ بازی می رود و این بار دوستانش به جای معرفی بازی، کتابی را معرفی کرده اند که بخواند. اسم کتاب ظاهرا بود خاطرات یک پسر بی عرضه.

اکثر کتابفروشیها را زیرپا گذاشتیم ولی پاسخ میدادند که چاپ کتاب به پایان رسیده و منتظرند تا دوباره ناشر کتاب را تجدید چاپ کند. تا اینکه بالاخره دیروز کتاب یافت شد. وقتی امشب به منزلشان رفتیم و کتابها را به او دادیم بسیار خوشحال شد و بعد به خاله ش گفت که این کتابها هشت جلد هستندها! قرار شد به تدریج، کتابها را برایش بخریم. ولی هر چه کتابهای مذکور را ورق زدیم چیزی دستگیرمان نشد که این بچه ها از چه چیز این کتاب خوششان آمده؟! حداقل از نظر یک آدمی که نزدیک میانسالی هست، موضوع جذابی نداشت شاید سن و نیاز بچه ها اقتضا میکند این کتاب را بخوانند. بگذاریم حداقل این لذت مطالعه را تمام و کمال ببرد.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:٥٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱ دی ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم