کتابداران فردا

شعرک نو!

نمیدانم برخی خاطره ها چطور در ذهن مانده که یکدفعه، بازیابی میشوند. نمونه اش خاطره ای مربوط به 5 سالگی نگارنده است. خاطرمان هست که روزی از شعرخواندنها در مهدکودک خسته شده بودیم. اینکه هرروز همه یک شعر را بخوانند و تکرار کنند باعث آزردگی میشد. این بود که یک روز گفتیم خودمان یک شعر بسراییم که تنوع ایجاد شود. این بود روزی به مربی مهد گفتیم که یک شعر سروده ام! او با خوشحالی گفت که خب خب! آفرین! بخون بارک الله! ما هم بی مقدمه شروع کردیم و گفتیم: پااااااارو بزن تو آبااااا! که غرق نشی یه دفه!!

مربی نگاهی کرد و با لبخند گفت: خب؟! بقیه اش؟! گفتیم که تمام شد! دیگر تصور کنید چهره حیرت زده او چه شکلی بود! حالا خودتان ربطش را به کتابداران و اطلاعات و دانش ربطش بدهید!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:٤٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

چراغها را او خاموش میکند

هر روز صبح که به دانشکده می رسم، سمند سفیدش را می بینم که پارک کرده. هفت و نیم صبح می آید تا پنج بعد از ظهر که می رود. اوایل که آمده بودم قضاوت دیگری نسبت به او داشتم. یک جور نگرش خاص. انگار او هم همینطور بود! کم کم که زمان گذشت و بیشتر با هم صحبت کردیم و تعامل داشتیم نگاهم نسبت به او تغییر کرد. او را نمی دانم که آیا هنوز همان نگاه قبلی را دارد یا خیر. هر بار که به کتابخانه می روم مشغول سروکله زدن با دانشجویان و مراجعان و اساتید هست. بهتر از هرکسی مجموعه را می شناسد و گاهی بدون اینکه شماره را به او بدهی سراغ کتابها می رود. یادم می آید یک نفر در کتابخانه میرزای شیرازی همینطور مجموعه را حفظ بود. تا اسم کتاب می آمد می رفت و بدون اینکه اصلاً شماره را ببیند کتاب را می آورد برای مشتری. اسمش آقای خوش نژاد بود. یادش بخیر. کتابدار نازنینی بود. نمیدانم هنوز آنجاست یا نه. بگذریم. وقتی همکار دیگر کتابخانه نباشد بار اصلی کتابخانه بر دوش اوست. همه اساتید قبولش دارند و سوالات مرجع را از او می پرسند. امروز که دیدم یکی از اساتید خیلی باسابقه و خوش نام دانشکده در حال پرس و جو از اوست، بسیار خوشحال شدم. کاری کرده که در مراجعان احساس نیاز به کتابخانه ایجاد شود. دست مریزاد به این کتابدار که با رفتنش چراغها را هم خاموش میکند.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۳:٥۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

یک بار هم بگو نه!

انگار توی کتمان نمیرود! حتماً باید همه چیز را قبول کنیم وگرنه به دیگران بر میخورد. بد میشود. زشت است. عیب است. همسایه ها چه میگویند؟! اگر می بینی وقت نداری بروی فلان جا بگو نمیتوانم! اگر می بینی قولی که میدهی حساب نشده است و حساب و کتاب هزینه و مخارجش را نکرده بودی، خب از اول قبول نمیکردی، چرا مردم را به عتابه می اندازی؟ اگر می بینی نمیتوانی کتابدار خوبی باشی برو دنبال یک شغل دیگر! دلال شو! هرچیزی غیر از کتابدار که آبروی رشته را هم نبری! اگر می بینی فرصت نداری بنویسی نگو چشم می نویسم! نگو تا فردا حاضره! بعدش هم هیچی به هیچی! بگو نه و خلاص شو! نه گفتن کسی را تا حالا نکشته! نه!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۳:٤٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

این چهار نفر

بالاخره آمدند. دانشجویان جدید کارشناسی ارشد را میگویم. گروه چهار نفره ای که تازه نفس هستند برای کارهای تحقیقاتی و آموزشی. یک سال است که منتظریم دانشجویان جدید بیایند و کار گروه را شروع کنیم و از شنبه، همه شان، جز یک نفر، سر وقت آمدند. در یک روز برفی و سرد کلاس ها را شروع کردیم. کلاس امروز را هم در کتابخانه دانشکده تشکیل دادیم. نشستن دور یک میز و در محیط کتابخانه بودن، حس دیگری در تعامل و اشتراک دانش دارد. لازم نیست حتماً پشت یک تریبون بنشینی و مخاطبان مقابلت باشند. قرار شد برای کلاس مبانی، اسپشال سشن یا نشست ویژه داشته باشیم و از برخی اساتید دعوت کنیم در آن ساعت خاص به کلاس ما بیایند.

امروز هم کلاس فناوری اطلاعات داشتیم. درباره چارچوب کلاس و کارهایی که باید انجام شود بحث شد. قرار شد ترجمه کتابی آغاز شود و دو مقاله هم به صورت گروهی کار شود. درباره داراها و ندارهای اطلاعات صحبت کردیم و همینطور پیشینه کوتاه از کاربرد فناوری در کتابخانه های ایران. بعد از کلاس هم دانشجوها رفتند که عضو کتابخانه شوند. در کتابخانه، با مدیر اجرایی درباره استفاده از دوربین های مدار بسته در فضای کتابخانه صحبت کردیم. روی نصب شش دوربین برنامه ریزی و فکر شد. البته نمیخواهیم دانشجویان احساس کنند فضا تحت کنترل است و بترسند! فقط برای احتیاط و حفاظت از پایان نامه ها و مجلات. به نظر میرسد شش دوربین زیاد است. چهار عدد کافی هست برای کل کتابخانه. شاید تا هفته دیگر نصب شود و بتوانیم مخزن را باز نگه داریم. باید فکری هم به حال جذب نیروی جدید کرد. وقتش است گروه تقویت شود.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٢:٢۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

از خود راضی!

امروز صبح، اخبار رادیو به نقل از یکی از مسئولان میگفت که دانشمندان ایرانی سنشان به زیر 25 سال رسیده است. این خبر، مرا برد به 28 سال پیش! 5 ساله بودم که یک روز با یک لیوان شکستنی بازی میکردم. در دهانه آن، ((ها)) می کردم و صداهای هیولا در می آوردم. بعد یک مرتبه، در همان لحظه فکری به خاطرم رسید! کمی با خودم تحلیل کردم و بعد رفتم پدرومادر را خبر کردم! آنهم با خوشحالی! گفتم یک کشفی کردم! اگر من توی این لیوان ((ها)) کنم وقتی سرماخورده باشم و یکی دیگر، از آن لیوان بخورد، قطعاً دچار سرماخوردگی میشود!

با هیجان زیاد، این کشف عجیب و جدیدم را گفتم و خیلی اصرار کردم که به اسم خودم بفرستند یکی از مجلات و روزنامه ها که چاپ بشود به عنوان یک دانشمند! پدر و مادرم نگاهی به هم کردند و خنده معنی داری تحویلم دادند و گفتند به به چه عالی!. سرخوش از اینکه این کشفم در روزنامه منتشر میشود به بازی مشغول شدم. بعد هم دیگر قضیه کلاً یادم رفت. به این ترتیب، داستان دانشمند و مکتشف شدن ما به آخر خط خود رسید ولی زمانه ما را به سمت علمی دیگر سوق داد و شدیم عالم اطلاعات!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:۳٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

رصد یک همایش ملی انجمنی-قسمت آخر

وقت استراحت تمام شد و زمان پخش فیلمها رسید. ترجمه فیلم هیرشون با صدای آقای عمرانی و فیلم خانم تیلت با صدای خانم درخوش پخش می شد. در بیرون سالن، دوستان اجرایی در تدارک آماده کردن ناهار بودند. میز و صندلی ها چیده می شد. یک امار گرفتیم و دیدیم غذا کم است! بلافاصله 50 غذای دیگر سفارش دادیم. کم کم بخش اول همایش تمام شد و جماعت به بیرون آمدند. اساتید را به اتاق وی آی پی منتقل و غذا را برایشان بردیم. دوباره غذا کم آمد! لیست ما با غذاها همخوانی داشت ولی جمعیت بیشتر و بیشتر میشد! به نظر میرسید مراجعان عادی کتابخانه هم آمده بودند ناهارشان را با ما صرف کنند! در ورودی سالن را بستیم تا غریبه نیاد داخل! دوباره غذا کم آمد و مجدداً سفارش دادیم غذا بیاید. دیگر خیالمان راحت شد. همه ناهار داشتند و دیگر کمبودی نبود. 

باید به جلسه دیگری در دانشگاهمان می رفتم. از دوستان خداحافظی کردم و رفتم دانشگاه. جلسه تا ساعت 5 طول کشید. دلم شور همایش را میزد. نکند کمبودی یا مشکلی باشد؟! بعد از جلسه بلافاصله عازم کتابخانه ملی شدم. ولی در ترافیک سنگین اتوبان حقانی ماندم! ساعت شش رسیدم به کتابخانه. با عجله خواستم بروم داخل که دیدم خانم پاکدامن گوشه ای ایستاده! گفتند که همایش خیلی وقت است تمام شده. متاسفانه شارژ گوشی م تمام شده بود و نشد با ایشان تماس بگیرم. رفتیم دفتر انجمن تا بقیه وسایل را جمع و جور کنیم.

خانم یوسفی هنوز در دفتر انجمن بود. جالب بود که تعریف میکردند تا سالن را تمیز نکردند آن را تحویل ندادند. متاسفانه پوست تخمه، بطری خالی آب معدنی، دستمال کاغذی مچاله شده، خبرنامه های پاره شده و ....زیر صندلی ها افتاده بود. گویی برخی کتابداران نجیب ما، به پارک و تماشای سیرک آمده بودند که این همه زباله را نثار نموده بودند! خلاصه صحنه های شگفت انگیزی بود! به هر تقدیر، خسته و فرسوده هر سه نفر کتابخانه ملی را ترک کردیم.

در مجموع همایش، گذشته از همه مسائل اجرایی اش و محدودیتهای شدید مالی، ثمرات متعددی داشت. اول اینکه مباحث علمی بدیع و تازه ای مطرح شد. مقالات چندین جلسه بررسی و کاویده شده بودند. بعد از مدتها جمع کثیری از کتابداران و اساتید را کنار هم دیدیم. توانستیم از راه دور با متخصصان حرفه، ارتباط بگیریم. در هر صورت، علی رغم همه نقاط ضعف و قوتی که داشت، تجربه بزرگی بود که نصیب انجمن شد. در انتها لازم است از تمامی دوستان، دانشجویان و اساتیدی که کمک کردند این همایش برگزار شود تشکر و قدردانی شود. به خصوص دانشجویان دانشگاه خوارزمی که همه توان خود را در طبق اخلاص گذاشتند و خود را وقف انجمن کردند و نیز آقای دکتر زین العابدینی و آقای عمرانی عزیز که نقش اساسی در کنترل استرسهای ما داشتند. برای همه این بزرگواران آرزوی سلامتی و توفیق داریم. انشاله همایشهای بعدی، باشکوهتر و بهتر برگزار شود.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:۱٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

رصد یک همایش ملی انجمنی-قسمت اول

همه چیز برای برگزاری یک نشست ملی خوب آماده بود. صبح زود رهسپار کتابخانه ملی شدیم. خوشحال و خندان! کمی که گذشت در میانه اتوبان صدر یادم آمد یک چیزی کم است. اوه! خدایا! لب تاب انجمن! با کف دست محکم به پیشانی خود کوبیدم! بلافاصله با اقای عمرانی تماس گرفتم. ساعت هفت و ده دقیقه بود. ایشان با ارامش گفت که لب تاب خودش را می اورد. با شرمندگی خداحافظی کردم و به مسیر خود ادامه دادم که دوباره یک چیز دیگر یادم آمد! کلیدها! کلیدهای دفتر انجمن داخل کیف لب تاب بودند.

یک افتضاح تاریخی در شرف رخدادن بود. با خانم یوسفی تماس گرفتم. ایشان کلید اضافی نداشتند. دست به دامن دکتر زین العابدینی شدیم. خوشبختانه کلید اضافی داشتند. به همین خاطر ناگزیر شدند برگردند منزل و کلیدها را بردارند و دوباره حرکت کنند به سمت کتابخانه ملی.

هفت و سی دقیقه رسیدم کتابخانه ملی. خبری از کلید نبود. بچه های کادر اجرایی و آقایان حافظیان و عمرانی یکی یکی آمدند. همگی پشت در دفتر انجمن معطل شدند. اصلاً رویم نمیشد به بچه های کادر اجرایی نگاه کنم. مثل مرغ پرکنده این ور و آنور میرفتم.ساعت هشت  و دقیقه شد و کم کم مخاطبان می آمدند. هشت و سی دقیقه دکتر زین العابدینی رسید و همگی تند و تند بسته ها را بردیم پایین و پذیرش شروع شد. جمعیت بسیار زیادی آمده بودند ولی نفرات میز پذیرش که از قبل چیده شده بودند به کارشان وارد بودند. کم کم همایش با سخنرانی آقای دکتر رضایی شریف آبادی شروع شد.

ادامه مطلب
نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٢:۱۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

فلش به شرط چاقو

دیروز بعد از آزمون پایان ترم درس آرشیو، باتفاق تنی چند از دانشجویان رهسپار دفتر انجمن در کتابخانه ملی شدیم تا امورات اجرایی همایش ملی انجمن را رتق و فتق کنیم. بچه ها به شدت مشغول کار شدند. ساعاتی بعد، آقای عمرانی هم به جمع ما پیوستند. دوندگی، تمامی نداشت. چالش اساسی ما سر پذیرایی و سیستم صوتی بود و هزینه گزافی که باید پرداخت میکردیم و دست انجمن و حسابش خالی بود و ما نگران. در هر صورت کارها پیش رفت و دوستان برای مسوولیتهای خود توجیه شدند و قرار شد همگی سه شنبه هشت صبح در کتابخانه ملی باشند.

آخرین بررسی ها را انجام دادیم و حوالی ساعت هفت رهسپار منزل شدیم. در راه برگشت، حوالی میدان رسالت، دستفروشهایی بودند که گاهی اجناسشان را قیمت میکردیم. اخرین نفر، مرد میان سالی بود که فلش می فروخت. میگفت 32 گیگ، 25 هزار تومان! حتی به 15 هزار تومان هم راضی شد. ایستادیم و کمی فلش را دیدیم. تند و تند از جنس آن تعریف می کرد. قیمت خوب بود ولی چه تضمینی در سالم بودنش وجود داشت؟! لب تاب را درآوردیم و گفتیم میخواهیم تستش کنیم. قبول کرد. خودش یکی از فلشها را باز کرد و ما به یو اس پی وصلش کردیم. ولی هرچه صبر کردیم فلش را نخواند. بلکه سیستم را خاموش و دوباره راه اندازی میکرد. کم کم به فلش مشکوک شدیم و بعد از خیرش گذشتیم. گفتیم تضمینی نیست سالم باشد. فردا کجا پیدایت کنیم و بگوییم فلشی که فروختی سوخته بود؟! به هرچیزی که میدانست قسم میداد. از او اصرار و از ما انکار! سراخر دلمان راضی نشد و گفتیم نمیخواهیم و رفتیم! ولی...گوشتان چیز بد نشنود! تا فهمید فلش را نمیخواهیم اول بنای غرولند را گذاشت و پشت سرمان، بلند بلند زیباترین جملات رکیکی که مسلمان نشنود و کافر نبیند، نثارمان کرد! بی خیال، نشنیده گرفتیم و سوار بی ار تی رهسپار منزل شدیم تا برای همایش سه شنبه آماده باشیم!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٢:۳٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

سنگین و فشرده

این روزها فشار کار خیلی زیاد است. هم نگرانی های مربوط به همایش سه شنبه و کارهای اجرایی آن و رخدادهای پیش بینی نشده و هم فشار فکری کارهای کتابخانه و هم امتحانات دانشجویان. یکی دو روزی هست که از فشارهای فکری کارها قلبم درد میکند. خدا به خیر بگذراند...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم