کتابداران فردا

پله برقی نجات بخش

مدتها بود در یک پیش نویس متن آرشیوی، کلمه MH را میخواندم ولی هرچه متن را زیر و رو میکردم کمتر می فهمیدم این MH چیست. تا جایی که خبر داشتم در هیچ واژه نامه آرشیوی یا مقاله ای از این دست، چنین عبارتی نبود؟! کم کم گذاشتمش کنار تا بعداً سر فرصت از یک آرشیویست بپرسم. تا اینکه امروز، روی پله برقی های متروی توحید، در همان چند ثانیه یک بار دیگه شروع کردم به سوزاندن فسفر! به محض اینکه پله برقی به بالا رسید، معنی MH هم کشف شد! اوره کا!

در واقع MH همان امحاء یا محو کردن اسناد یا به در اصطلاح کتابداران، وجین، بوده که نویسنده پیش نویس، یا متوجه نبوده که این چیست یا برای صرفه جویی در نوشتن این کار را کرده است. در هر صورت بالاخره، معنی این عبارت کشف شد و جماعتی از نگرانی رهایی یافتند! حواستان باشد وقتی چیزی را مختصر می نویسید، فراموشتان نشود که آن حروف به چه کلمه ای یا موضوعی مربوطند وگرنه مجبورید یک ماه کارتان را عقب بیندازید یا اینکه روی پله برقی، روی این مساله فکر کنید!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:٠٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

همه کتابها را دارید؟!

دیروز در برج میلاد، به مناسبت هفته علم در خدمت صلح و توسعه، انجمن کتابداری و اطلاع رسانی ایران، مانند سایر انجمن های ترویج علم، شورای کتاب کودک، انجمن نجوم و برخی دیگر از انجمن ها، غرفه ای داشت. البته خیلی دیر فهمیدیم که میتوانیم غرفه بگیریم. برای همین صبح جمعه، هر چه کتاب و خبرنامه و مجله انجمن در کتابخانه منزل داشتیم، کول کردیم و آمدیم برج میلاد. به اتفاق خانمها پاکدامن و جمالی(از دانشجویان دانشگاه خوارزمی) و خانم میرحسینی(باز هم از دانشجویان دانشگاه خوارزمی) که بعداً به ما پیوستند، غرفک (یعنی غرفه کوچک) انجمن را به پا کردیم تا نام انجمن در آنجا خالی نباشد. یک ظرف کوچک هم از منزل آوردیم که کمی شکلات داخلش بگذاریم برای شیرین کردن دهان مراجعان!

نکته جالب اینکه افراد کمی به غرفه خیره میشدند و بعد، با تردید شکلات برمیداشتند! داشتم با یکی از مسئولان انجمن های دیگر صحبت میکردم که متوجه شدم فردی دارد از بچه های غرفه، سوال می پرسد و آنها هم جوابش را میدهند. وقتی پرس و جو کردم گفتند که آن فرد میگفت شما همه کتابهای خیابان انقلاب را دارید؟ میشه آدرستون رو بدید؟! دانشجوها هم گفته بودند: خیر! همه کتابها را نداریم. منظورتان چیست؟! فرد مذکور گفت:آخه نوشتین انجمن کتابداری یعنی همه کتابها را دارید! بعد هم یکی دو تا شکلات برداشت و رفت! آدم می ماند معطل که چه بگوید!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:۳٩ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

شعری کتابدارانه

نمیدانم که سال 1379 یا 1380 بود. در بخش نشریات کتابخانه میرزای شیرازی دانشگاه شیراز در حال بررسی و مطالعه مجلات تازه بودم که چشمم به مجله پیام بهارستان افتاد. نشستم و ورقش زدم. در صفحه اول، چشمم به مطلبی افتاد که بسیار تامل انگیز بود و در انتها شعری راجع به کتابدار نوشته بود. گفتم بد نیست به مناسبت روز کتابدار و هفته کتاب، این شعر را با شما قسمت کنم. البته شاعر معاصر عزیز، آقای نعمت اله پاکدامن(شاکر نائینی)، زحمت کشیده و در شعر تغییراتی دادند که شعر اصلاح شده را در اینجا ارائه میکنم.

((کتابدارم و دستم چو ابر بارانی است))

                                                      کتاب، مونس شب های تار ظلمانی است

چو داده ام دل خود را به این کتاب، اکنون

                                                       درون این دل من، دانش فراوانی است

((منم که گنج خودم را نمی کنم پنهان

                                                   سزای هرکه نخواهد زمن پشیمانی ست))

مرو به خانه آنها که سیم و زر دارند

                                                   بیا به خانه ما بین، کتاب مهمانی است

سروده از: شاکر نائینی

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:٥٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

کتابدارانی از کویر

پنجشنبه هفته قبل، برای شرکت در مراسم دانش آموختگی کتابدارانه دانشجویان دانشگاه سمنان، رهسپار مهدیشهر شدیم. هرچند خیلی دیر حرکت کردیم و بین راه نیز لاستیک خودرو دچار پنچری شد ولی به سی دقیقه انتهایی برنامه رسیدیم. دوستان عزیزمان، آقای معرفت و خانم صابری هم در مراسم حضور داشتند. آقای معرفت مثل همیشه با وقار و خنده رو، گفتند که بچه ها برنامه را کش دادند تا ما برسیم. خیلی دلمان برایشان سوخت که این همه وقت معطل شده اند. بچه ها برنامه هایشان را اجرا کردند و خاطره هایشان را تعریف کردند و اساتید هم صحبتهایشان را انجام دادند و برنامه به خوبی و خوشی تمام شد و وقت کیک خوران آخر مراسم رسید و دانشجویان به رسم دانش آموختگی کلاه های خود رابه هوا پرتاب کردند.

کلیپی از دوران تحصیل خود درست کرده بودند. یاد کلاسهای سازماندهی یک و دو و مرجع شناسی عمومی لاتین افتادم. انگار این گروه از دانشجویان خود بخود انرژی منتقل میکردند. با اینکه چهارشنبه شب به مهدیشهر می رفتیم و پنجشنبه ها از هشت صبح تا پنج عصر یک سره کلاس بودیم و بعد هم با نگرانی که به قطار می رسیم یا نه خسته و کوفته ساعت یک بامداد به منزل می رسیدیم ولی روز بعدش اصلاً خسته نبودیم. دوران طلایی کوتاه ولی سرشار از تجربه و انرژی بود.

در محوطه دانشکده، زیر آسمان نیلی و در هوای پاک، با دوست عزیزم آقای معرفت گپ میزدیم و از دوران اهواز، و وضعیت حال صحبت میکردیم. دوران دوست داشتنی و خاطره  انگیزی بودند. هم روزگاری که با هم در اهواز بودیم و گاهی در کنار کارون قدمی میزدیم و هم دو سالی که همراه دوستان در سمنان بودیم. برای همه این عزیزان آرزوی سلامتی و سعادت داریم. حدود ساعت چهار و سی دقیقه مهدیشهر را به مقصد تهران ترک کردیم و بعد از حدود سه ساعت به تهران رسیدیم ولی هنوز خسته نبودیم. به خاطر این دوست داشتنی های کویر...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٤:٥٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ آبان ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

سه روز زیر آب

در تعطیلات هفته گذشته، برای گذراندن یک دوره آموزشی عازم پردیس دانشگاه در شهر زیرآب در نزدیکی سوادکوه شدیم. چون شب به آنجا رسیدیم چیزی را نمی دیدیم فقط متوجه می شدیم که اتوبوس مرتب در حال بالا رفتن از جاده است و چراغهای شهر زیر پایمان کوچک و کوچکتر میشد. سرانجام رسیدیم. هوای بسیار تمیز، سکوت شگفت انگیز و صدای زوزه شغالها و روباهها و شاید هم گرگها. اتفاقاً یک شغال کوچولو را هم دیدیم که از وسط جاده داشت فرار می کرد. صحنه های رویایی بود. آخر شب، صدای زوزه ها لحظه ای قطع نمیشد. صبح زود از سوئیت محل اقامت بیرون آمدیم و همراه با همکاران به پیاده روی تا شهر زیر آب پرداختیم. گله های گاو برای خودشان تفریح میکردند. سگها با تعجب ما را می دیدند. 

یکی از همکاران اطلاعات بسیار خوبی در ارتباط با گیاهان منطقه داشت و هر گیاهی را توضیح میداد و در لابلای صحبتهایش میگفت جلال آل احمد نیز مدتی اینجا زندگی کرده و مدرسه اش هم در این حوالی بوده است. آدم در جای به این قشنگی زندگی کند و نویسنده نشود؟! ساعت 14 کلاس شروع شد. برنامه طوری بود که دو روز پشت سر هم کلاس داشتیم. کلاسها بسیار آموزنده بودند و از مطالب مطرح شده توسط مدرس محترم بهره های فراوان بردیم.

در این سه روز موفق شدیم از کتابخانه پردیس دانشگاه هم دیدن کنیم. یک کتابخانه تخصصی جمع و جور و نقلی که جان میداد برای اینکه آنجا بنشینی و فقط بخوانی و بنویسی. حیف آن آب و هوا نبود واقعاً؟ درباره مسائل کتابخانه با مسوولانش صحبت کردیم. شب مراسم جشنی در مسجد پردیس برگزار شد و همه همکاران در آنجا دور هم جمع بودند و یکی از همکاران که رشته اش ژنتیک بود درباره رفتار انسان بر اساس ژنهایش صحبت میکرد. سالها در این حوزه مطالعه کرده بود و حتی میگفت اینکه برخی انسانها به قرارهای خود تعهد دارند که سرموقع برسند به مسائل ژنتیکی شان هم مربوط میشود. صبح روز شنبه، آماده می شدیم که به تهران برگردیم. یک خانواده گاوی شامل گاو نر، ماده و گوساله از مقابل محل اقامتمان رد میشدند. چند تکه نان اضافه مانده بود که مقابلشان گرفتیم و با شادی وصف ناپذیری همه نانهایمان را بلعیدند و تازه دوست داشتند وارد سوئیتها هم بشوند که تاکسیها رسیدند و ما سوار بر آنها رهسپار تهران شدیم. لذتی داشت به حیوانی که همیشه عکس و فیلمش را دیدی از نزدیک غذا دادن و اینکه بگذارد حداقل شاخش را لمس کنی. لذتی داشت در دل طبیعت و جنگل بکر دویدن. به خصوص اگر یک سگ باوفا دنبالتان افتاده باشد که از قلمرو صاحبش خارج شوید.

جاده بسیار خلوت بود و هوا مطبوع. ریه ها را پرکردیم از اکسیژن ناب. دیگر ممکن است از این هواها نصیبمان نشود. هرچند ریه ها از این همه هوای خوب اظهار شگفتی می کردند!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۳:۳٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

مخ سوت کشاان!

وقتی می بینید کاری را که مدتها برای تهیه کردنش، از خواب و خوراک خود زده اید، به سلامتی خود اهمیت نداده اید و سرانجام به شیوه ای رضایت بخش اجرایش کرده اید، در جاهای دیگری هم اجرا میشود خوشحال میشوید که چقدر این ایده اثربخش بود و چندین نفر در ازای آن، نام و نانی برای خود به هم زده اند. اما وقتی مقالاتشان را مرور میکنید و می بینید که عجب! خط به خط، کپی برداری از کار شماست بدون اینکه نامی از شما برده شود و شاید تنها تفاوت ممکن، جامعه پژوهش باشد سمت چپ مغز کمی دچار درد می شود و همه افکار منفی در ذهنتان تداعی میکند. اما همه اینها فقط یک واکنش است و شاید یک دقیقه هم طول نکشد.میتوانید سریع طرف را به سلابه بکشید و هر چی خواستید نثارش کنید! ولی این راهش نیست! بهترین کار این است که قضیه را فراموش کنید. چون دیگر کوزه ای هست که شکسته و آبی است که جاری شده. باید نشست، آرام شد و به ایده های جدیدتری فکر کرد. شاید آنها هم برای دیگران نام آور و نان آور شوند!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

رسانه چیز دیگری است

پریروزصبح، هنگام صرف صبحانه و تماشای صبح بخیر ایران، دیدیم که بحث از کتابخانه صبا به میان آمد. اول گفتیم شاید منظور همان کتابخانه معروف در خیابان کریم خان است. بعدش دیدیم که نخیر. منظور کتابخانه دیگری است. قضیه این است که این کتابخانه که متعلق به برنامه صبح بخیر ایران است، شهر به شهر می گردد و مردم کتابهای خود را به این کتابخانه اهدا میکنند تا بعداً کتابها جمع شود و در اختیار کتابخانه های مناطق محروم قرار گیرد. بعد هم گفتگو با مردم و دانش آموزان در این خصوص. ظاهراً 24 آبان هم قرار است مراسمی در این خصوص برگزار شود. البته در تلویزیون چیزی گفته نشد ولی روی پوسترها لوگوی نهاد کتابخانه های عمومی رو میشد دید. داشتم فکر میکردم که واقعاً تاثیرگذاری رسانه ها چیز دیگری است. هر چقدر نشست بگذاریم و به صورت مشترک دور هم بنشینیم که خب صد البته آن هم محاسن خود را دارد، جای رسانه را نمیگیرد که به طرفه العینی، بر جامعه مخاطب اثرگذار خواهد بود. واقعاً ضرورت دارد که در حوزه کاری ما رسانه های عمومی تر جدی گرفته شوند.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:٢٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۳ آبان ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

یادی از زنده یاد محسنی

اواخر مهر ماه 1381 بود. ساعت هشت و نیم صبح وارد محوطه گروه کتابداری دانشگاه شیراز، که آن زمان، بخش نامیده میشد شدم. احساس کردم کمی اوضاع غیرعادی هست. صدای گریه می امد. دیدم خدابیامرز خانم فرزین به شدت در حال گریستن است و کنار ایشان، خانم زاهدزاهدانی نیز آرام می گرید. با حیرت پرسیدم چه شده؟ چهره گریان خانم فرزین به خنده باز شد و گفت هیچی! نگران نباشید. خانم زاهدانی که نگاه پراز سوالم را می دید بیرون آمد و آرام گفت: آقای محسنی...تصادف...خدارحمتش کند.. دیگر یادم نمی آید چه شد...

زنده یاد محمد هادی محسنی، رئیس کتابخانه ملاصدرا در دانشگاه شیراز و عضو هیات علمی گروه کتابداری این دانشگاه بود. در ترم آخر دوره کارشناسی با ایشان درس آشنایی با بانکهای اطلاعاتی داشتیم. خاطرم هست جلسه اول، تلفن همراهش سر کلاس زنگ زد. همه با حیرت این ابزار جدید شگفت انگیز را تماشا میکردیم و او با ناراحتی گفت: ((ببخشید! باید گوشیم را خاموش میکردم. خیلی کار بدی کردم.)) تنها دو جلسه کلاسش را برگزار کرد و جلسه سوم هرگز برگزار نشد. اساتید گروه، بار درسهایش را به دوش کشیدند تا ترم به اتمام برسد. یک بار هم برای مصاحبه برای نشریه دانشجویی پیشش رفتیم و با دل و جان، وقت گذاشت و صحبت کرد. یک جوان شاد و فعال و پر کار بود. یاد خودش و همسرش که هر دو با هم از این  دنیا رفتند گرامی باشد.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:٠٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٧ آبان ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

سگه مرد!

خدا بیامرزد مرتضی فرجیان را. طنز نویس قهاری بود که روزگاری کتابی منتشر کرد به اسم خنده بر هر درد بی درمان دواست! این کتاب را که مجموعه ای از لطیفه ها بود در دوران دبستان به عنوان تفریح سالم در جمع خاله و عمو و دایی و عمه، میخواندیم و قاه قاه میخندیدیم! نه اینترنت بود، نه گوگل پلاس نه کانتر و نه فیفا 2020!

یکی از ماجراهایش این بود که روزگاری پسربچه ای سر کلاس برای معلم و شاگردان خاطره ای تعریف میکرد از رفتن پیش مادربزرگش. از زمین و آسمان بافت و بافت و هیچی حاصلش نشد. آخر سر معلم حوصله اش سر رفت و پرسید: خب آخرش چی شد؟! پسربچه شیطان گفت: هیچی سگه مرد!

حالا مدتی بود که یک بچه سگ، می آمد در باغچه می نشست و مستخدم هم به او نانی می داد. گاهی باقیمانده غذایمان را جلویش می ریختیم. زبان بسته، مشکل چشمی داشت ولی بسیار باهوش بود و حس بویایی قوی داشت. هر روز در آفتاب دراز میکشید تا بلکه کسی غذایی بهش بدهد. تا اینکه دیروز دیدیم که گرسنگی و تنهایی را طاقت نیاورده و مرده. آخرش سگه مرد!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٢:٤۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ آبان ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم

سکوت پیشگی

این روزها انجمن خیلی تنها مانده. خیلی بیشتر از آن چیزی که فکرش را بکنید. همه کمیته ها زیر فشار هستند تا به بهترین نحو کار خود را انجام دهند. برای کارگاهها، همایشها و نشستها برنامه ریزی میشود. اطلاع رسانی میشود و نشستهای مشترک هم مکرر برگزار شده. ولی..یک چیزی این وسط لنگ میزند و آن مشارکت است و حس مسئولیت پذیری اجتماعی. درست است که همه گرفتارند، وقت ندارند، انجمن داوطلبانه است، برایشان سود و منافع مالی ندارد. ولی تا کی؟ پس چه وقت باید فکر کنیم که انجمن حرفه ای هم داریم؟ چرا دست مشارکت را به سوی انجمن دراز نمیکنیم؟ بیرون نشستن و نقد کردن و غلط گرفتن خیلی ساده است، ولی وقتی پای مشارکت وسط می آید پیشه مان سکوت است و دیگر هیچ..

دل خوش بودیم به دانشجویان و ادکایی ها. آنها نیز انجمن را رها کرده اند و سر هرکسی به جایی گرم است و حتی پرسیده نمیشود این ماه انجمن چه کرد؟ ماه انجمن چه میخواهد بکند؟ اصلاً کسی خبرنامه را دید؟ نظرش چه بود؟ چرا باید خبرنامه انجمن فقط 16 صفحه آنهم با نویسندگان تکراری باشد؟ آن شور و انرژی کجاست؟ مسئولیت پذیری اجتماعی ما کجا رفته؟ این ها سوالاتی است که بی جواب مانده اند. انجمن ما زمانی انجمن است که همه اعضاء زیر بال و پرش را بگیرند و همه همیاری و همکاری کنند. از کتابداران گرفته تا اساتید و دانشجویان. این بی توجهی به انجمن، فشار را روی کمیته ها زیاد میکند و موجبات تنشهای فراوانی میشود. تنها میتوان امیدوار بود که این حس مسئولیت پذیری اجتماعی در افراد بیدار و نهادینه شود تا بتوان از کسوت سکوت پیشگی خارج شد و به وسط میدان آمد.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:٥۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳ آبان ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم