کتابداران فردا

دزد و کتابدار!

امروز حدود ساعت چهار و نیم بود که برای آماده کردن مطالب کلاس بیدار شدم و بعد از اینکه جستجوها را انجام دادم و مطالعات به پایان رسید سایتهای خبری را هم سری زدم تا ببینم بالاخره نتیجه نهایی انتخابات انجمن چه شد. چون در لحظه اعلام نتایج در جلسه نبودم و باید خودم را به فرودگاه می رساندم. نفرات تازه ای به هیات مدیره اضافه شده اند که امید میرود مانند خون تازه ای در رگها باشند و یاریگر انجمن و رشته باشند. تبریک به همه این عزیزان. باری. بعد از صرف صبحانه به صرافت افتادم که وسائل اضافی را داخل صندوق عقب بگذارم تا بارهایمان زیاد نباشد. ولی وقتی کلید را انداختم که در را باز کنم دیدم در باز است! عجب!‌من که دیشب در را قفل کردم؟! تازه دیدم چراغ هم روشن نشد! در دل دعا میکردم که حدسم درست نباشد. استارت زدم و دیدم بله! ماشین روشن نمیشود! و تازه دیدم کاپوت نیمه باز است! سریع آن را بالا زدم و دیدم که جا تر است و باطری ماشین نیست! با کمال خونسردی کاپوت را بستم و برگشتم منزل! گفتم به کتابداران شبیخون زده اند و باطری ماشین را برده اند! شکر خدا توانستیم از باطری یدکی که پدر خانم محترم زحمت کشیدند از روی ماشین خودشان برداشتند استفاده کنیم و خود را به دانشگاه برسانیم. به قول معروف حالگیری اساسی در اول صبح رخ داد!‌ولی گفتیم به هرحال اتفاقی است که افتاده. این هم تجربه ای هیجان انگیز بود. همیشه که نمیتوان با خیال راحت رفت سرکار که! مهم این است که سلامت باشیم. احتمالاَ روزی آن دزد هم دست ما بوده که امروزصبح یا دیشب کاسبی کرده. حالا بیا و کارگاه بگذار و سر کلاس برو و مقاله بنویس و همایش انجمن برو آخرش حریف یک دزد نمیشوی!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٧:٤٤ ‎ق.ظ ; شنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

عجب! کتابدار کارش اینه؟!

5 شنبه ها هر دو هفته یک بار، نشستی در کتابخانه عمومی حسینیه ارشاد برگزار می شود که به موضوعاتی نظیر محیط زیست و نظایر آن اختصاص دارد. دیروز نشست راجع به منابع آب ایران بود. به اتفاق دکتر زارع، معاونت پژوهشی پژوهشگاه زلزله شناسی و از اعضای هیات مدیره انجمن ترویج علم و خانم پاکدامن، که کتابهای این حوزه ها را معرفی میکنند، در این جلسه شرکت کرده بودیم. سخنران، اقای دکتر مهدی میرزایی از اعضای هیات دانشگاه آزاد بودند. سخنرانی قابل تامل و آموزنده ای بود و تجاربی را مطرح کردند که در خور توجه بود. پس از پایان سخنرانی، در راه که به سمت مترو پیاده حرکت میکردیم ایشان گفتند که من قبلاً فکر میکردم که آخه کار کتابدارا چیه؟! دانشجوی کتابداری چی میخونه؟! تا اینکه رفتم به کتابخانه سازمان برنامه و بودجه برای یافتن یک سری منابع. چندین بار به کتابخانه می رفتم تا منابعی را که میخواهم استفاده کنم و هر بار کتابدار آنجا به خوبی راهنمایی ام میکرد و با اینکه در حوزه اقتصاد و منابع آب، تخصصی نداشت به سهولت آنچه را که میخواستم بازیابی میکرد و در اختیارم قرار میداد. تازه آن موقع کم کم فهمیدم کتابدار بودن یعنی این! یافتن دقیق و سریع اطلاعات و اینکه چقدر کار دشواری است! ایشان البته چند خاطره  کتابخانه ای هم تعریف کردند که اگر اشتباه نکنم یکی از آنها راجع به زلزله ای در نیوزلند یا جای دیگر بود، میگفتند در آنجا یکی از اولین مراکزی که تاسیس کردند  کتابخانه بود تا مردم به خصوص سالمندان سرگردان نباشند و بتوانند به نحوی اوقات خود راسپری کنند. حرفهای ما با جدا شدن مسیر رفتنمان، ناتمام ماند و سریع رفتیم تا به عصرانه پژوهش برسیم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:٤٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۳٠ فروردین ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

تنها در خانه

بعد از مدتها، اولین شبی است که تنها در خانه هستم. خوابم نبرد. اصلاً هر وقت در جایی قرار باشد شب تنها باشم خوابم نمی برد و سرم را یک جوری گرم میکنم. یادم هست اهواز هم که بودم همینطور بود. شبهایی که هنوز هم اتاقی ها نیامده بودند تا صبح بیدار می نشستم و کارهای خودم را انجام می دادم. دیشب هم همین اتفاق افتاد. چراغها را روشن کردم. تلویزیون را روشن کردم و مشغول نوشتن سرفصل کارگاه آموزشی برای دانشگاهمان شدم. بعد که تمام شد کتابی را شروع به خواندن کردم. کتابی قدیمی ولی گیرا و جذاب. اسمش هست: گریه معلم برای دانش آموزش نوشته عباس ارام که سال 1361 منتشر شده. کتاب را خیلی اتفاقی از لابلای قفسه ها یافتم. متن ساده، ولی دلنشین است. 

از آن طرف، تلویزیون داشت برنامه نود را پخش می کرد. سالهاست دیگر نود نمی بینم. شاید خاصیت 33 سالگی باشد که دیگر هیجان و جذابیتی برایم ندارد. شاید به خاطر این است که دیگر مدتهاست هیجان فوتبال هیجان زده ام نمی کند و اگر هم فوتبالی را ببینم دقیقه 80 به بعد است! هنوز آخرین صفحات کتاب مانده که چشمانم گرم می شود و عینک بر چشم، به خواب می روم. نمی دانم چه صدایی بود که از خواب پریدم و دیدم که ساعت دو شده! آمدم وب گردی. وبلاگها و سایتهای کتابدارانه را سری زدم. فعلاً خبر داغ، مجمع عمومی انجمن هست. امیدوارم زودتر به خیر و خوشی برگزار شود و مسئولیت را به دست هیات مدیره جدید بسپاریم. سه سالی که گذشت تجارب تلخ و شیرینی برایم داشت. شاید بزرگترین درسی که انجمن می دهد مسئولیت پذیری و داشتن برنامه ریزی و مدیریت بحران با خرد جمعی است. مجددا رفتن به هیات مدیره؟ نه اصلا. انهم با این دسته گلهایی که در این سه سال به آب دادم! بگذریم! به هرحال، سرباز انجمن خواهم ماند چون کار انجمنی را دوست دارم.

خب نوشتن سرفصلها تمام شد. دو کار دیگر مانده. هماهنگی های نهایی برای مجمع و فکر کردن برای برنامه رادیو کتاب. دانشجوهای دانشگاه شهید بهشتی و خوارزمی مثل همیشه اعلام آمادگی کرده اند برای فعالیت داوطلبانه در مجمع. پیروز ابراهیم جعفری هم قرار است فیلم و عکس بگیرد. حیف است اینها رها شوند. بچه های خوش فکر و کاری هستند. از طرف رادیو کتاب هم گفتند با طرح انجمن برای داشتن برنامه در رادیو کتاب موافقت شده و باید برویم برای ضبط برنامه. یک تیم فکری باید برای این کار درست کنیم. خدای من! اینجا را باش! مثل بازار شیطان شده! یک عالم کتاب روی زمین! آن طرف بالش! این طرف لیوان آب پرتقال! آن سو کاغذ! ظرفهای نشسته! صدای خش خش رفتگر زحمتکش و سحر خیز محل می اید و انگار می گوید بلند شو خانه را مرتب کن! حالا قرار نیست وقتی خانم پاکدامن دو سه روزی رفتند سفر اینجا را کن فیکن کنی! انگشتها انگار ول کن نیستند. میخواهند باز هم بنویسند. نهیبشان می زنم. دیگر کافیست! خلق الله وقت و چشمشان را از سر راه نیاورده اند! بلند شو کمی بخواب تا فردا توی دانشگاه چشمات پف نکرده!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۳:۱٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

پیپ پسر شجاع و نقش آن بر یک کتابدار آینده

در اینکه برنامه های تلویزیونی در آموزش کودکان و نوجوانان، اثرات قابل توجهی دارند هیچ شکی نیست. یکی از این محملها کارتونهای جور و واجور است که می تواند بر کودکان اثرات آموزشی مثبت یا حتی مخرب داشته باشد. قرار است طی یکی دو جلسه آینده برای کلاس درس مقدمات تکنولوژی آموزشی، دو نفر از دانشجویان درباره نقش کارتون در آموزش صحبت کنند که به نظر موضوع جالبی می رسد. کتابخانه ها هم می توانند غیر از تهیه منابع چاپی مختلف، با گردآوری کارتونهای مناسب کودکان، کتابخانه را به محلی برای جمع شدن کودکان و کسب اطلاعات از طریق کارتون، تبدیل کنند. بی مناسبت نیست یکی از اثرات کارتون را در دوران کودکی نگارنده  این سطور مطرح کنم!

خوب خاطرم هست که حدود چهار یا پنج ساله بودم که کارتون پسر شجاع را عصرها میدیدم. برایم خیلی جالب بود که پدر پسر شجاع، چرا پیپ به دهانش هست و پدر خودم، پیپ ندارد؟! یک بار از پدرم پرسیدم چرا پیپ نداری بابایی؟! باید بابای من هم پیپ بکشه! و از آنجایی که یک ته تغاری بسیار لجوج بودم، پا را در یک کفش کردم که باید بابای من پیپ بکشه! تا اینکه برای اینکه ساکتم کنند روزی رفتیم به پاساژ بحرینی ها که در حوالی چهار راه زند شیراز بود. یکی از دوستان پدر، آنجا مغازه ای داشت. پدر گفتند که از پشت ویترین پیپها را انتخاب کن! با خوشحالی یکی را انتخاب کردم. نمیدانم چه اشاره هایی بین پدر و دوستش رد و بدل شد. پدر کمی پیپ را به دهانش گذاشت و من گفتم همین خوبه! همین را بخریم! خلاصه اینکه به هر بهانه ای بود پدر پیپ را پس دادند و از مغازه خارج شدیم. تمام راه تا خانه را گریه میکردم که چرا پدر، پیپ برای خودش نخریده تا مثل پدر پسر شجاع بشود! خلاصه، به خانه که رسیدیم و ناهار را خوردیم، برایم یکی از داستانهای ((غوره)) در کیهان بچه ها را خواندند تا خوابم برد!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱:۳۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

دور چهارم به انتها رسید

عصر دیروز در دفتر انجمن کتابداری و اطلاع رسانی ایران، آخرین جلسه هیات مدیره چهارم برگزار شد. دیروز تقریبا همه بودند. به جز دکتر نوراله مرادی که خیلی وقت ایشان را ندیدیم. واقعاً چهره و کلام دوست داشتنی شان شده ایم. بعد از سلام و احوالپرسی های معمول، آقای دکتر زین العابدینی از وضعیت دکتر حری گفتند و بعد با خبر شدیم که آقایان دکتر افشار و حافظیان اخیراً به خاطر مشکلات قبلی، آنژیو کرده اند که البته آقای حافظیان دیروز در جلسه حضور داشتند و بهتر بودند. یکی از دوستان به شوخی گفت که خانمها بینی خود را عمل میکنند و آقایان هم آنژیو میکنند! بگذریم. در این جلسه، بحث اصلی درباره این بود که هرچه سریعتر بتوان عضویت را به صورت الکترونیکی انجام داد و بحث عمده دیگر در ارتباط با مجمع عمومی و انتخابات بود. طی صحبتی که با آقای محسنی نشر کتابدار شده، خبرنامه هم تا هفته دیگر حاضر می شود و در روز مجمع در اختیار اعضا قرار می گیرد. برنامه ریزی برای روز همایش انجام شد و طی هماهنگی هایی که اقای عمرانی با احسان محمدی انجام داده اند، قرار شد سخنرانی مایک تلوال در حوزه علم سنجی و وب سنجی، البته در صورت تدوین و آماده شدنش، گزارش عملکرد انجمن و شاخه ها، گزارش بازرسان و خزانه دار و در نهایت هم رای گیری و انتخاب هیات مدیره جدید سایر برنامه های چهارشنبه آینده است.

به هرحال این دوره با هر چه خوبی و کمبود بود به پایان رسید و دوران جدیدی در انجمن با افراد تازه شروع خواهد شد. از تمام دوستان گرامی، تقاضا داریم که روز چهارشنبه هفته آینده، 28 فروردین، حتماً در مجمع عمومی انجمن که در حسینیه ارشاد برگزار می شود شرکت فرمایند و بعد از مجمع و انتخابات نیز، همواره یار و مددکار و یاور انجمن باقی بمانند.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:۱٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

از ماهها انتظار تا کار سه سوته!

از عجایب روزگار این است که گاهی اوقات برای دریافت نتیجه داوری یک مقاله و اینکه بالاخره مقاله رد شد یا تایید بایدماهها صبر کرد تا شاید داور وقتش آزاد شود و دلش بخواهد نظری هم به مقاله بیندازد. گاهی اوقات هم اینطور نیست. دقایقی بعد از ارسال مقاله مشخص میشود که مقاله تان رد شده! به قول سعید کوچولوی سابق دوم راهنمایی رونده جل الملق!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

تغییر، چقدر زمان نیاز دارد؟

روز گذشته نشست علمی با عنوان" بررسی محیط زیست ایران" در کتابخانه عمومی حسینیه ارشاد با حضور آقای مهندس محمد درویش، عضو هیات علمی سازمان جنگل ها و مراتع ایران با موضوع "محیط زیست ایران"، آقای دکتر مهدی زارع، خانمها مهرناز خراسانچی و مریم پاکدامن برگزار شد. این نشست شامل گفتگوی علمی، معرفی و نقد کتاب های علمی منتشره در موضوع نشست بود.


در این نشست درباره مسائل محیط زیستی و چالشهای آن بحث شد. البته نگارنده در این جلسه حضور نداشت ولی بر اساس شنیده ها، گویا آقای مهندس درویش درباره تغییر رفتار و نیز انتقال اطلاعات یک پژوهشی را مثال زده بود که شنیدنش خالی از لطف نیست.

ایشان گفته بودند که محققان در امریکا، سالها روی میمونهای یک منطقه مطالعه می کردند. به این ترتیب که برای آنها خوراکی، مثلاً میوه، می انداختند تا بررسی کنند چطور  این خوراکی ها را می خورند. به طور اتفاقی یکی از خوراکی ها از دست یک میمون داخل آب افتاد و وقتی آن را از آب بیرون آورد دید که انگار خوشمزه تر شده! و از آن به بعد، خوراکی های خود را داخل آب میکرد و بعد میخورد. بررسی محققان نشان داد که شش سال طول کشید تا کل میمونهای مورد بررسی، چنین رفتاری را از خود نشان دهند. یعنی از هم یاد گرفتند برای اینکه از آن خوراکی خود لذت بیشتری ببرند باید آن را در آب بشویند وسپس بخورند. این تغییر رفتار که آموخته شده، و شش سال هم طول کشیده بود برای محققان جالب و حیرت انگیز نمی نمود. بعداً که برای یک بررسی به جنگل دیگر رفتند، با تعجب مشاهده کردند که میمونهای آن منطقه هم غذای خود را در آب شسته، سپس میخورند. حیرت آنها از این بود که چطور این رفتار و فرهنگ، از یک منطقه دنیا به این قسمت از جهان منتقل شده است.

شاید بتوان نتیجه گرفت که اطلاعات، حد و مرزی ندارد حتی بین حیوانات. با وجود اینکه آنها وسایل ارتباط جمعی ندارند اما از ابزارهای دیگر و طبیعی و ذاتی برای انتقال رفتار و اطلاعات استفاده میکنند. از سوی دیگر، هم این اندیشه به ذهن متبادر می شود که تغییر رفتار در انسانها نیز می تواند سالها طول بکشد یا اینکه آنی باشد که این خود به عوامل گوناگونی بستگی دارد. به هرحال، انسان موجودی است صاحب تفکر که با حیوانات متفاوت است و تغییر رفتارش و شیوه اطلاع یابی اش، بسیار متنوع و بعضاً حسابگرانه می تواند باشد.

جا افتادن فرهنگی مثل کتابخانه رفتن و عادت به کسب اطلاعات و مطالعه، هم میتواند سالها به طول انجامد و هم میتواند سریع اتفاق بیفتد که خود انسان و رسانه ها نقش چشمگیری در این امر دارند. در این مورد، نیازمند صبر، زمان، برنامه ریزی دقیق و حساب شده هستیم و نمیتوان واکنشی و ضربتی انتظار تغییر رفتار و فرهنگ را داشت.

به هرحال، بر اساس اطلاعات مندرج در وب سایت کتابخانه حسینیه ارشاد، این اولین نشست علم از سری نشست های علمی سال 1392 با موضوعات مختلف علمی است که قرار است در سال آتی در واحد آموزش کتابخانه عمومی حسینیه ارشاد برگزار شود.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٧:٢٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٦ فروردین ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

از تخت جمشید تا سعد آباد

دوازده روز تعطیلات نوروز که به طور نسبی دست بردن به نگارش مقاله و کارهای دیگر، قدغن بود فرصتی دست داد تا بعد از سالها برخی اماکن تاریخی را این بار دقیق تر و عمیق تر ببینیم. یکی تخت جمشید و دیگری مجموعه کاخهای سعد آباد. زمانی که در شیراز روزگار را به سر می بردیم، رفتن به مکانهایی مثل تخت جمشید و اماکن تاریخی دیگر، خیلی عادی شده بود و هیچوقت نشد که همراه با مهمانان نوروزی به این مکانها برویم. چون از دیدگاه خودمان تکراری بود و چیزی جدید نداشت.

یک- تخت جمشید.

اما این بار، فرصتی فراهم شد تا به اتفاق عده قلیلی از اقوام، رهسپار پارسه شویم. این بار با دید عمیق تر. آخرین بار با دوستان ادکا در سال 1386 به این مکان رفته بودیم و یادی از آن روزگار کردیم. اولین چیزی که توجه را جلب میکرد افزایش ناگهانی بلیط ورودی بود که از پانصد تومان به 2000 تومان رسیده بود. البته این قیمت در مقایسه با کاخ موزه های دیگر نظیر کاخ توپکاپی یا مسجد ایادصوفیه، هیچ به حساب نمی آید و تازه به نظر میرسد مکانهای دیدنی و تاریخی، ارزش آن را دارند که هزینه های بیشتری برای بازدید از آنها پرداخت شود. پس از شکافتن سیل جمعیت که به سختی می شد بینشان راه رفت از پلکان مخصوص اجانب بالا رفتیم! چون لیدری که آنجا بود میگفت پلکان سمت راست مخصوص رعایا و اجانب و پلکان سمت چپ ویژه نجبا بود که باید زودتر به دروازه ملل می رسیدند. نکته قابل توجهی دیگر که ایشان اشاره کرد این بود که در ساختن تخت جمشید کمترین قناسی یعنی حدود 27 و نیم درجه وجود دارد که قابل تحسین است.

یکی یکی مکانها و دیوار نقشها را از نظر گذراندیم تا رسیدیم به موزه تخت جمشید و کتابخانه آن. از لیدر، درباره کتابخانه تخت جمشید سوال کردم که اشاره ای گذرا کرد در این مکان، کتابخانه ای نبوده و اگر هم چیزی به اسم کتابخانه یا دپیره خانه یا دبیرخانه وجود داشته در شهر استخر می شد آن را دید. خلاصه بازدید از این مکان با شکوه، حدود دو ساعت به طول انجامید. خسته و خاک آلود برگشتیم پایین و ساعات باقیمانده را کنار رودخانه سیوند سپری کردیم.

دو- سعد آباد

در روز دوازدهم هم تصمیم گرفتیم از مجموعه سعد آباد بازدیدی داشته باشیم. باز هم خاطرمان آمد که در پاییز 1387 به لطف آقای امیرکیانی، دوستان ادکا بازدیدی از کاخهای سعدآباد داشتیم. در وقت اندکی که داشتیم توانستیم موزه های ملت، اتومبیلهای سلطنتی، چهره های ماندگار، مردم شناسی، آشپزخانه سلطنتی، استاد فرشچیان و اسناد تاریخی را ببینیم. خب، به هرحال هر کدام از اشیاء و سندهایی که در این موزه ها هست جزو مقولات آرشیوی محسوب می شوند و بسیار جای مطالعه و پژوهش دارند. مرکز اسناد تاریخی در سال گذشته گشوده شده و پیشنهاد میکنم دوستان علاقه مند به حوزه آرشیو، حتماً این مرکز را ببینند. به هرحال، سیزده خود را یک روز جلوتر و به صورت آرشیوی، در کردیم!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

با آرزوی بهبود دکتر عباس حری

یکی از روزهای نیمه بود زمستان 1391 او را دیدیم که در مراسم پنجاهمین سالگرد تاسیس شورای کتاب کودک در حسینیه ارشاد آمده بود. مثل همیشه شاد و بذله گو. همین چند دقیقه هم غنیمتی بود کنارش ماندن و با او بودن. قرار بود روز بعد برایش مراسم تولد بگیریم که باخبر شدیم حالش نامساعد شده و به بیمارستان منتقلش کرده اند. روز موعود برف سنگینی هم در تهران می بارید. متاسفانه نتوانستیم به دیدنش برویم ولی دوستان رفتند و خوشحالش کردند. باخبر شدیم که مجدداً حال ایشان کمی نامساعد است. امیدواریم که این استاد فرزانه، بهبود یابد و دوباره از دانشش و محضرش بهره بگیریم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۳:۱۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

او برای اینکار تربیت شده بود

صلات ظهر است و حسابی گرسنه اید. تصمیم میگیرید پس از یک پیاده روی مبسوط، به رستورانی بروید و خستگی را در کنید. پس از جستجوی چشمی، بالاخره یک مکان مناسب را می یابید. به محض اینکه در رستوران را باز میکنید یک نفر با خوشرویی به شما خوشامد میگوید و به استقبالتان می آید. اولین موج مثبت به شما اصابت میکند. میگوید که کجا میل دارید بنشینید؟ مکانی را انتخاب کرده می نشینید. با احترام، برایتان منو را می آورد و صبر می کند تا غذای دلخواهتان را انتخاب کنید و سرانجام غذا را می آورد و می پرسد اگر مورد دیگری لازم دارید بفرمایید. شما مشغول تناول و صحبت می شوید. هر چند او مشغول کار دیگری است ولی حواسش به شماست که اگر کاری با او داشته باشید سریع بیاید. سرانجام در آستانه ترکیدن، صورتحساب را طلب میکنید. از رفتار او خوشتان آمده و انعامی هم پرداخت میکنید. او شما را تا آستانه در هدایت و از شما خداحافظی گرمی میکند. در راه از او تعریف میکنید و اینکه حتماً دوستان خود را برای آمدن به این رستوران تشویق کنید.

بیاییم و  این مورد را با حوزه کتابخانه مقایسه کنیم. درست است که در قبال خدمتی که ما کتابداران انجام میدهیم مشتری به ما انعامی نمیدهد و بعضاً طلبکار هم هست و حتی حاضر نیست در مقابل خدمتی که دریافت میکند تشکر کند، ولی اصولی هست که خود ما گاهی اوقات یا فراموشمان میشود به آن عمل کنیم یا اینکه اصلاً بسیاری از ما برای این کار تربیت نشده ایم که مشتری را جلب کنیم. یعنی از ابتدای ورود مشتری به کتابخانه تا زمانی که میخواهد از آن خارج شود همراهش باشیم. واقعاً ارزشش را دارد که کمی بیشتر از وقت و هزینه خود را بگذاریم. هرچند شاید در انتهای روز خسته و نالان باشیم ولی تجربه نشان میدهد که حتماً این رویه ارزشمند خواهد بود.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:۱۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

چراغها خودشان خاموشند

همه چراغها خاموشند. اولین باری هست که می بینم هیچ چراغی روشن نیست. یاد خوابگاه می افتم. روزهایی که چهاردهم فروردین به اهواز بر میگشتم و تنها چراغ روشن، اتاق ما بود. تا سه چهار روز بگذرد و کم کم همه برگردند، تا صبح بیدار میماندم و کارهای خود را انجام میدادم. حس عجیبی بود آن سه روز. دیشب که به منزل برگشتیم و دیدم همه چراغهای همسایه ها خاموش است، یاد آن روزها افتادم و بعد همینطور که در پارکینگ را می بستم صحبتهای رد و بدل شده در مهمانی خانوادگی چند ساعت پیش در ذهنم چرخ خورد. نقل از بچه های توانبخشی شده بود و اینکه یکی از این بچه ها آرزو کرده بود ای کاش دست داشت تا کتابهایش را ورق بزند... قبل از خواب، کتاب آنتوان چخوف ترجمه سیمین دانشور را از قفسه برداشتم و خواندم. چند دقیقه بعد، خواب غلبه کرد تا الان!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

نکته ظریف کتابدارانه

در سفر به شیراز، فرصتی دست داد تا اموال (!) دوران تجرد خود را وارسی نمایم! دیدم که مجموعه ای حجیم و عظیم از مجله چلچراغ که در زمان ماضی هر هفته پیگیر خریدش بودم موجود است و انبوهی از گردو خاکها روی آن نشسته. یک به یک همه را ورق زدم و یکی دو ماجرای جالب را دیدم که تعجب میکنم چرا ده سال پیش نظرم را به خودش جلب نکرده بود؟! یکی از یادداشتها را که جنبه رندانه و ظریف دارد نقل میکنم و روایت دوم را در فرصت آتی تقسیم خواهم کرد. قضیه از این قرار است:

روزی پسری از پدرش میپرسد: ای پدرجان! به مردی که اهل کتاب و کتابخواندن باشد و کلاً زیاد کتاب بخواند چه میگویند؟ پدرگفت: کتاب خوان! پسر پرسید: خب به خانمی که اهل کتاب و کتابخواندن باشد و کلاً زیاد کتاب بخواند چه میگویند؟ پدر جواب داد: کتابخوانه! پسر تا عمر داشت هرگز سراغ هیچ کتابخوانه ای نرفت!

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٥:٤٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٦ فروردین ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

نوروز خجسته باد

 نو بهار است زمین گشته   تو غافل  باشی

                                                     روح  حق   در تو نباشد    همان  گل باشی 

ای که کردی  تو فراموش که هستی بجهان

                                                      صاحب  ملک خدا هست   تو حاصل باشی 

گر تو  دنباله رو    نفس ومنیت   هستی 

                                                       راه حق نیست رهت   در ره  باطل  باشی

شعر از : نعمت الله پاکدامن (شاکر نائینی)

سالی خوش را برای همه کتابداران ایران زمین آرزومندیم. امروز داشتم کتابی میخواندم به مونس الدوله که گویا وضعیت زنان در دوره قاجار بود. یک جمله در صفحه 163 این کتاب توجهم را جلب کرد و آن اینکه ضیاء السلطنه دختر فتحعلی شاه قاجار کتابدار دربار او بوده است. اطلاعات بیشتر در این مقاله در مجله گنجینه اسناد هم هست. پیشنهاد میکنم این کتاب  را در روزهای تعطیل بخوانید. فعلاً که نوشتن مقاله و کار روی کتاب تعطیل است! نوروزتان شاد و خجسته باشد.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٢:٢٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ فروردین ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم