کتابداران فردا

روزهای خلوت

دیروز در حین برگزاری دربی، مشغول داوری مقاله ای بودم. البته حواسم خیلی به دربی نبود چون خیلی وقت است دیگر مثل روزهای جوانی، هیجان تماشای فوتبال را ندارم. اگر هم ببینم دقیقه 80 به بعد است! گاهی هنگام برخوردهای فیزیکی بازیکنها بر میگشتم ببینم چه اتفاقی افتاد و چه کسی کارت زرد یا قرمز گرفت! یاد زنده یاد استاد فرزانه فرزین افتادم! که چه زیبا در اتاق استاد احمدی لاری، درباره دربی آن سال که مشت پرویز برومند روانه صورت پایان رافت شد بحث و آن صحنه را با هیجان توصیف می کرد...آن سالها خاطرم هست شیراز برف سنگینی آمد و دانشگاه تعطیل شد! ولی من با پررویی تمام رفتم دانشگاه! حال میگویند شیراز دوباره برف آمده بسیار سنگین.. و حتما کوه دراک تا دامنه اش سپید پوش شده. از خانه که بیرون می آمدیم کوه دراک مثل آدم چاقی که دراز کشیده باشد در مقابلمان بود و همیشه معیار سنگینی برف، میزان برفی بود که روی کوه دراک می نشست...بگذریم.

این روزها دانشگاه خیلی خلوت شده. دانشجویان امتحانات را گذرانده و الان پیش خانواده هایشان هستند. تک و توکی هم که دانشکده می آیند یا برای دفاع از رساله هایشان هست یا پیگیر کارهای اداری هستند. دیگر آن شور و اشتیاق دانشجویی نیست. قبلاً از شدت سروصدا دلگیر میشدم و در اتاق را می بستم. ولی الان.. راهرو دانشکده ساکت و دنج است. آسمان هم که ابری! گاهی تا آستانه باریدن می رسد ولی گویی پشیمان می شود. هفته گذشته سه پروپزوال در گروه تصویب شد. خانمها میرزایی و صفا زاده و پیری باید کارهایشان را شروع کنند. نفر اول هم که خانم ارشدی باشد زودتر از بقیه شروع کرد. فعلاً از طریق ایمیل درتماسیم. هر چهار نفر موضوعات قابل توجهی برداشته اند. تحلیل شبکه های اجتماعی و هم نویسندگی پژوهشگران دانشگاه شهید بهشتی، ارزیابی کتابخانه های دیجیتالی، هوش هیجانی کتابداران و منابع خاکستری. امیدوارم این اولین تجربه ها، سرانجام خوبی برای گروهمان داشته باشد.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۳:٢٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ دی ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

مهم نیست چقدر پول دارید، بفرمایید

وقتی از همایش ایفلای سنگاپور امسال میخواستیم برگردیم، دقایقی در فروگاه کوالالامپور دنبال کانتر پرواز می گشتیم. وقتی پرواز به تهران را پیدا کردیم اول تعجب کردیم چقدر صف خلوت است و رفتیم داخل صف! کمی گذشت و آقایی که جلو ایستاده بود با نیشخندی گفت اینجا برای  First Classهست فکر میکنم صف شما آن طرفه! مانده بودیم چه به او بگوییم. رفتیم به  انتهای صف که حدود چهل نفر جلوی ما بودند. خیلی به دل نگرفتم این برخورد را. گفتم چه فرقی میکند حالا ایشان چند دلار بیشتر پرداخت کرده و حتماً احترامش هم واحب است! به هرحال اگر قرار باشد برسیم همه با هم میرسیم اگر قرار باشد سقوط کنیم همه با هم می افتیم! دیگر کسی نمیگوید چون شما بیشتر پول دارید داخل مسیر دهان کوسه نروید! یا زودتر به مقصد برسید!

این قضیه گذشت  و باز هم شاهد چنین رویدادهایی برای دیگران بودیم. داشتم با خودم فکر میکنم چقدر خوب است در کتابخانه، به جیب افراد نگاه نمیکنیم. مهم نیست که هر کسی بیشتر پول پرداخت سرویس بهتری میگیرد و برخورد مناسب تری با او می شود. چیزی که برایمان مهم است اولویت نیازهای اطلاعاتی است. مهم نیست حیبتان چقدر پول دارد یا اصلا ندارد یا آنقدر دارد که در جیبتان جا نمی شود، مهم این است که مشتری کتابخانه هستید و ارائه بهترین خدمات و راضی نگاه داشت شما وظیفه ما کتابداران. اینجا از معدود جاهایی است که ریال، دلار، یورو، و غیره به چشم کتابدار نمی آید!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ دی ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

1300

ساعت شش و ده دقیقه صبح چهارشنب11 دی، آسمان را میدیدم. با خودم گفتم بوی برف می آید. ده دقیقه بعد زمین داشت سپید میشد از برف. اولین برف رسمی! اتوبان باقری آنقدر برف شدید بود که مسیر را گم کردم و اشتباهی جاده آبعلی رفتم! ولی خیلی زود اولین خروجی به سمت رسالت و بعد هم مسیر همیشگی را رفتیم. سربالایی دانشگاه لغزنده بود. به سختی بالا رفتم. هرچند که داشتند شن و ماسه میریختند کف خیابان. مشغول کارهایم شدم. داشتم با خودم میگفتم ای کاش در این روز برفی، عکسهایی از دانشگاه می گرفتم و میفرستادم برای روابط عمومی روی سایت بگذارد. دیدم از من زرنگتر بوده اند و این کار را کرده اند.دانشگاه خلوت بود. دیگر روزهای آخر ترم و موسم امتحانات است. خاطرم آمد هنوز سوالات امتحان را طرح نکرده م. دستم روی صفحه کلید رفت که شروع کنم به تایپ. یک حس اصیل، گفت ولش کن! بگذار هفته دیگر! به آن حس اصیل گفتم چشم و مشغول مطالعات شدم. مطالعاتی در خصوص وبسنجی. حوزه دوست داشتنی ام در کنار آرشیو.

دکتر عرفان منش آمد و به اتاقم و کمی صحبت کردیم. خانم عابدی، مسئول کتابخانه آمد و چند برگه فاکتور باید امضا میکردم. کمی صحبت کردیم. مادرش تازه به رحمت خدا رفته. خدا رحمتش کند.

هوا بی نهایت سرد است. از آبدارخانه برای خودم آب جوش می ریزم. نسکافه را در آن خالی میکنم و مزه مزه می نوشم. گرم است و روح را تازه میکند. کمی بعد، در ذهنم درباره برنامه های هفته فکر میکردم. سه تا امتحان...جلسه خاصی که نیست. رادیو کتاب هم سه تا برنامه داریم ولی باید سه تا هم ضبط کنیم. هنوز نمیدانم بازخورد کتابداران نسبت به این برنامه چیست. برنامه خودشان. امیدوارم خوششان بیاید. یا حداقل افراد دیگر جامعه با حوزه کاری کتابدارها بیشتر آشنا شوند. مهم این است که اثرگذار باشد. هرچند هنوز بعد از گذشت نزدیک به ششماه از این برنامه، رسانه های هم موضوع به این برنامه توجهی نداشته اند ولی مهم نیست. مهم، عشق ما به این کار و هدفی است که دنبال میکنیم. خب، پس هفته دیگر برنامه ای ندارم؟ آها! دانشگاه خوارزمی را داشتم فراموش میکردم. به خانم دکتر مکتبی قول دادم چهارشنبه را سر جلسه امتحانش باشم. دیروزرا زودتر رفتم منزل. حدود ساعت سه. حوصله مشتری خانه را نداشتم. گفته بود ساعت 20 می آیم و راجع به قیمت نهایی صحبت میکنیم که نیامد. هرچند حوصله اش را نداشتم ولی در کل، آدم بدقولی به نظرم رسید. از بدقولی بدم می آید.

امروز صبح زود مثل همیشه بیدار شدم. حتی روزهای تعطیل هم خوابم نمیبرد. مقاله ای از دانش شناسی رسیده بودم. داوری کرده و سریع ارسال کردم. گفتم نویسنده بیچاره را نباید معطل گذاشت. هرچند10روز وقت بود. کمی رتق و فتق امور منزل و بعد راه افتادیم به سمت منزل پدرخانم پاکدامن. سعید هم آنجاست. قراراست شب ببریمش بوف. همه خوابید اند. گرمای مطبوعی درخانه است.خوابم نمیبرد. مجله داستان همشهری، ویژه نامه شب یلدا را میخوانم. نمیخوانم در آن غرق میشوم. حس نوشتن میگیردم. این یادداشت هزار و سیصدم بود...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۳:٥٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

این سایه نشینی ها

باز هم فکر میکنم یکی دو هفته ای سایه نشینی کنیم. آفتاب سوخته شده ایم حسابی. امروز یک اتفاق جالب رخ داد. رفته بودم جلسه دفاع یکی از دانشجویان رشته علوم تربیتی. جلسه جالبی بود. شلوغ و پر از مخاطب. چون دانشجوی مذکور که اتفاقاً بسیار کوشا و فعال هم بود سمت معلمی هم داشت، عده ای از مدیران آموزش و پرورش در جلسه دفاع بودند و به غیر از بحث دفاع ایشان، موضوعات دیگری هم مطرح شد. مدیر گروه رشته علوم تربیتی، آقای دکتر خراسانی، لطف کردند و وقت دادند چند دقیقه ای صحبت کنیم. به سهم خود درباره نقش کتابخانه ها به عنوان منابع یادگیری در آموزش و پرورش بحث به میان آوردم. دکتر خراسانی هم ابراز امیدواری کرد ارتباط بین دانشگاه و آموزش و پرورش بیشتر شود. قرار شد هم اندیشی هم با هم داشته باشیم. جلسه ای دفاعیه متفاوتی بود. نمره دانشجو هم عالی و 19.5 شد. با شناختی که از وی داشتم، استحقاقش را داشت. خوب کار کرده بود.

بعد از ظهر، مشغول کارهایم شدم. کارهای عقب افتاده و گاهی آماده رد شدن! چند دقیقه ای سر جلسه امتحان دکتر عرفان منش رفتم تا ایشان بتوانند به امتحان بعدی خود برسند. در یک روز سه امتحان باید می گرفت بنده خدا. هوا بسیار سرد شده و با ژاکت و شال گردنی که سه دور به گردنم چرخانده م هنوز سردم است! دیشب هم تا ساعت هشت جلسه وب سایت دانشگاه را داشتیم. جلسه خوبی بود و بحثهای قابل تاملی از آن در آمد. امشب هم تا شش عصر هستم در دانشگاه. دانشجوها گاهی راهرو را روی سرشان می گذارند. در اتاق را می بندم. زیادی ساکت می شود! دوباره در را نیمه باز میگذارم و مشغول تایپ کردن می شوم. کتابخانه هم خبر خاصی نبود. همه چیز طبق روال عادی می گذرد و زندگی جاری است هر چند سرما باعث می شود گاهی نتوانی درست و حسابی کله ات را به کار بیندازی! این مخ هم عجب پدیده عجیبی هست. تابستان از گرما می پزد و کار نمی کند. زمستان از سرما به انجماد میرسد. در کل، فکر میکنم در این دو فصل نیمی از کارایی مغز خود راز دست میدهم! نیم دیگرش؟! نمیدانم!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٤:٤٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٩ دی ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم