کتابداران فردا

نهال باغ ایران: شعری برای شورا و کودکان

روزی که در مراسم پنجاه سال فعالیت شورای کتاب کودک بودیم، آقای پاکدامن، پدرهمسر گرامی، شعری را برای کودکان سرودند و  همانجا به استاد نوش آفرین انصاری تقدیم کردند. بخشهایی از این شعر را با شما عزیزان قسمت میکنم:

نهال باغ ایران کودکانند

   بدانید اولیاء چون باغبانند

دهید گر پرورش این نونهالان

   کبوترهای زیبای جهانند

بگوییم با عمل هر نکته ای را

    درون خانه آنها دیده بانند

کنیم گر خانه ها را خوب و آرام

   ز هر شر وبلایی در امانند

چنین شاکر بگوید با عزیزان

 به دنیا بچه ها آرام جانند

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:٤۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

اگر کتابدار نمی شدم؟

چند وقتی هست که به دلیل توفیقات اجباری با اصولی در مکانیکی خودرو و نیز برقکاری منزل آشنا شده ام. این آشنایی فتح باب علاقه مندی به این حوزه ها را هم گشود. نه از باب اینکه این حوزه ها نسبتاً خدمات پردرآمدی هستند خیر. از این منظر که لازم و ضروری هست که آدمیزاد یک فن جدید را هم یاد بگیرد که محتاج دیگران نباشد.همین چند شب پیش صدای عجیبی از چرخ عقب خودرو می آمد. اول اعتنایی نکردم ولی دیدم قضیه جدی هست. به منزل که رسیدم در پارکینگ، مشغول باز کردن چرخ شدم و اولین بار بود که کاسه چرخ را هم در آوردم و آنجا فهمیدم که فنر لنت ترمز کمی بالاتر آمده و به صفحه برخورد میکند و صدا ایجاد میشود. هر چند دو ساعت تمام طول کشید که با این فنر فسقلی ور بروم و سرآخر با دست و رویی سرشار از روغن وارد منزل شدم ولیکن خوشحال بودم که یک چیزی را یاد گرفتم بی آنکه محتاج مکانیکی باشم. چون هر مکانیکی رفتم آنقدر نازشان زیاد بود که نمیشد سمتشان رفت و البته ناز بدون خریدار!

هر چند منکر این قضیه نیستم که هر فنی، متخصص خودش را میخواهد ولی به هرحال در حد رفع مشکل نه چندان جدی، آدمیزاد باید از پس خودش بر آید تا در مواقع ضروری محتاج و سرگردان نشود. حالا گاهی وقتها با خودم فکر میکنم اگر کتابدار نمی شدم چه شغلی را دوست داشتم انتخاب کنم؟! چیزی غیر از کتابدار بودن به ذهنم نمیرسد!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:۱٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

دانشگاه هیولاها و کتابدار

دیروز دو سری برنامه دیگر با کتابداران را با حضور خانم دکتر اسدی ضبط کردیم. روز عجیبی بود. جا برای پارک ماشین گیرنمی آمد. وقتی هم خواستم برای آفیش وارد سازمان شوم با جمعیتی از بچه ها مواجه شدم که میخواستند بروند برنامه خاله شادونه! خلاصه به هر ترتیب موفق شدم یک و ده دقیقه برگه ورودی را تحویل بگیرم. ولی دیگر نمیشد سوار سرویس شوم. تمام مسیر را تا ساختمان شهدای رادیو دویدم. نفس زنان وارد استودیو شدم و راس یک و بیست دقیقه برنامه را شروع کردیم. دو برنامه ضبط کردیم تا ساعت 14. یکی درباره فعالیتهای انجمن و دیگری درباره رفتار اطلاع یابی بر اساس سبکهای شناختی. خانم دکتر اسدی هم متواضعانه دربرنامه شرکت و صحبتهای مفیدی را انجام دادند.

عصر، کلاس مدیریت اسناد داشتم. ارائه خانم بشیری بود. یکی از موضوعاتی که بحث کردند باعث شد ایده شروع یک پروژه جدید شکل بگیرد که قرار شد برای درس آرشیو روی آن کار کنیم.شب دو نفر مسافر عزیزتر از جان به مقصد نایین داشتیم که آنها را به ترمینال رسانده و برگشتیم منزل. فعلاً تا جمعه تنهاییم! منزل خیلی سوت و کور شده! به قول پدرخانم گرامی، انگار در ماشینی نشستیم که موتور ندارد!

امروز حین کارهایم نمیدانم چرا هوس کردم کارتون دانشگاه هیولاها را که در واقع به نحوی ادامه کارخانه هیولاها ولی به سبک دیگری هست ببینم. چون حوصله همه کارتون را نداشتم تند تند جلو میزدم که ببینم آخرش چه میشود! یک قسمتش توجهم را جلب کرد! گروهی از هیولاها در کتابخانه با کتابدار در افتاده بودند! کتابدار، یک هشت پای سی متری بود که کاربرانی را که به زعم خودش مزاحم بودند از کتابخانه پرتاب میکرد به رودخانه وسط دانشگاه! و این گروه هیولاها آنقدر سربه سر کتابدار مزبور گذاشتند که از نفس افتاد! ((هورا! شما از پس یک کتابدار سی متری براومدید!)) این بخشی از دیالوگ شخصیت اول این کارتون بود! تا حالا خودمان را به صورت یک هشت پا تصور نکرده بودیم! سوژه بانمکی بود. چند تا مقاله عقب افتاده و ناقص هم هست که باید رویشان کار کنم. اگر هم مشکلی پیش نیاید کتاب یک دهه وبلاگ نویسی کتابداران ایران که با همکاری خانم پاکدامن، آقای زره ساز و دکتر زین العابدینی تدوین شده این هفته منتشر می شود. کار گروهی بود که به نظر می رسد در بین آثار تدوین شده در حوزه وبلاگ نویسی کتابداران جایش خالی می نمود. انشاله که اثرگذار هم باشد. برای امروز کافیست بهتر است به سراغ کارهای دیگر خود بروم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:۱٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

خونه مادربزرگه

دیروز روز همراهی با خانواده و حضور در یک جمع پرشور شورایی بود. از یکی دو روز قبلش تصمیم گرفته بودیم روز جمعه در مراسمی که شورای کتاب کودک در تالار روزنامه اطلاعات ترتیب داده شرکت کنیم. ضمن اینکه قرار بود جمعه شب مراسم تولد سعیدخان را هم برگزار کنیم. این بود که طی شور و مشورتی که به عمل آمد، مقرر شد مادرگرامی همسرمحترم، یک قابلمه از آن آشهای معروف خوشمزه درست کنند و با خود به شورا ببریم. حوالی دوازده و ربع بود که به جلسه رسیدیم و همه دست اندرکاران شورا از جمله خانم انصاری عزیز در حال سخنرانی بودند. در میان چهره های آشنا آقای دکتر جلالی عزیز و همسر محترمشان، خانم ها مهدیان، پاسیار، دکتر سالمی، درخوش، و فریدوش هم حضور داشتند وبعد هم آقای دکتر زین العابدینی عزیز و خانواده محترم هم به این جمع پیوستند. یک روز جمعه با کتابداران همراه با شورا. در مراسم، فیلمهای پنجاه سال تلاش شورا پخش می شد. تصاویر مستند همراه با گفتگوها با پایه گذاران شورا. صحبتهای زنده یاد مافی، زنده یاد عباس یمینی شریف، خانمها میرهادی وانصاری و غیره. همراه با پخش تصاویری از تلاشهای شورا. البته برنامه کامل مراسم، در سایت شورای کتاب کودک هست.

وقتی نوبت به پخش تصاویر زنده یاد دکتر حری رسید، بهت زده تصاویر را نگاه میکردم و باور نمیکردم او نیست. میگفتم شاید همان ردیف جلو آرام و موقر نشسته...ولی تصویر آخر، چیز دیگری میگفت...

ناهار شورا، مثل همیشه دیدنی بود. هرکسی ناهار خودش را آورده بود و با دیگران قسمت میکرد. قابلمه آش ما هم مشتری زیاد داشت! به خصوص در این هوای سرد! بر درودیوار محوطه بیرونی سالن، سندهای قدیمی مربوط به تلاشهای شورا به چشم میخورد. گپ و گفتی با کتابداران حاضر در مراسم وبعد یک عکس یادگاری با هوشنگ مرادی کرمانی و خانم انصاری و تقدیم یک کتاب از اشعار جدید اقای پاکدامن به هوشو بعد از ناهار اتفاق افتاد. سعیدخان اول، حوصله اش سر رفته بود ولی کم کم به جمع بیشتر علاقه مند شد. کودکان و نوجوانهایی بودند که یک برنامه موسیقی اجرا کردند که در آن شلوغی سالن، فقط خونه مادربزرگه شان را شنیدم! با خودم فکر میکردم واقعاً کتابخانه مثل خونه مادربزرگه است. هم هزارتا قصه داره/هم شادی و غصه داره/ هم همیشه بهاره همه چیز را دارد. فقط مهمانهای کمی دارد...باید هم مهانمانهای فعلی مان را حفظ کنیم و هم بیشتر مهمان دعوت کنیم. علی رغم میل باطنی، مراسم را در ساعت پنج و سی دقیقه ترک کردیم تا به مراسم تولد سعید خان برسیم! او دیگر سعید کوچولوی سابق نیست. 15 ساله شد. شده سعید آقا. شب در منزل، روی پادکست کتابخانه دانشکده کار میکردم و بالاخره تمام شد! کلاس امروز هم که جامعه اطلاعاتی و کتابخانه ها بود تازه به اتمام رسیده. بحث مفصلی راجع به شکاف دیجیتالی و جهانی شدن وجامعه اطلاعاتی مطرح شد و موضوعاتی را که هم دانشجویان باید ارائه کنند مشخص کردیم. ساعت 14 باز هم یک کلاس دیگر دارم. هوا بسیار سرد است و یک لیوان چای داغ گرمابخش خواهد بود. فقط امیدوارم این دفعه ماشین یخ نزند که تا هشت شب مجبور شوم روی واترپمپش آب جوش بریزم!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:٤٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

شعری مخصوص دفاعیه!

امروز داشتم درایو تکانی و یک سری فایلهای اضافی را پاک می کردم. در بین این فایلها، موردی بود که توجهم را جلب کرد. یک شعر! خاطرم آمد سال 1390  که می خواستم از رساله دکتری ام دفاع کنم، پدر همسرم، که نویسنده و شاعر هم هستند، این شعر را سرودند که در انتهای جلسه دفاع بخوانم. ولی خب به هر تقدیر، موقعیتش فراهم نشد! و حالا فرصتی هست که با شما قسمتش کنم.

من به اهواز آمدم با صد امید

گشت اهواز کوره و من هم حدید

عزم خود کردم در این دوران چو جزم

گشته ام یاران کنون پیروز رزم

بهره ها بردم ز استادان فن

تا توانستم بگویم من سخن

گر به نفس خود زنم من دست بند

نزد داور می شوم من سربلند

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٢:۱٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۱ بهمن ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

آفتاب طلایی

امروز هوا بسیار عالیست. پاک و زلال. خیلی وقت بود هوا را اینطور ندیده بودم. وقتی از از اتوبان بابایی غرب را به شرق می رفتم کوههای سمت شمشک را دیدم که مملو از برف بودند. آرزو کردم ای کاش می شد این صحنه را سیو کرد و روی دست تاپ قرار دارد! بدون عکس گرفتن! شاید فناوری روزی به این حد برسد که بشر فقط آرزو کند که کاری انجام شود و از طریق سیگنالهای مختلف شدنی باشد.. به سمت تجریش که می رسیدم آفتاب را طلایی تر از گذشته می دیدم. این آفتاب طلایی، یک چیزی را در ذهنم تداعی میکرد. در پس ذهنم دنبالش گشتم. آفتاب هفت و نیم صبح روزهای دبستان که صف می بستیم تا مراسم صبحگاهی تمام شود. آفتاب سرد و ملایم زمستان بر ما می تابید و ما مثل جوجه های مریض سر صف در کاپشنهای خود فرو می رفتیم!

سر صبحی رادیو جوان هم روشن بود ولی چون در فکر بودم توجهی زیاد به رادیو نداشتم که ناگهان گفت آقای کیوان منوچهری کتابدار دانشگاه تهران هم حاضری زده برای برنامه! صبح به خیر به همه کتابدارها! چرتم پاره شد! البته نه اینکه خدای نکرده ما کتابدارها کمبود داشته باشیم که اسم کتابدار از یک رسانه ای بیاید نه! ولیکن از بس صنوف مختلف از کارگرهای مختلف بگیرید تا راننده آژانس، سوپرمارکتی و غیره درباره مشتری مداری صحبت کردند احوالمان دگرگون شد! چون موضوع برنامه شان مشتری مداری بود. به قول معروف، همیشه حق با مشتری است حتی اگر کتابش را یک سال باشد به کتابخانه تحویل نداده باشد!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:٢۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

از تهران تا آلمان چقدر فاصله است؟

میخواستم ساعت هشت صبح امروز این مطلب را بنویسم. ولی دستم به کیبورد نمیرفت. فقط بی انگیزگی نبود. کارهای دانشگاه هم روی زمین مانده بود که باید انجامش میدادم. خوشبختانه الان در سکوت دانشکده، که فقط صدای رد شدن یک نفر از راهرو، سکوت را می شکند موقعیت را فراهم ساخت. حلقه سه نفره ما دو نفره شد! حلقه ای که در اهواز شکل گرفت و هفت سال دوام داشت. روزهای خوش و تلخی که در اهواز سپری کردیم. هر جا می نشستیم خاطرات مشترکی داشتیم و همواره مراقب یکدیگر بودیم. روزهایی که آن دوعزیز از اهواز رفتند و دو سال تنها بودم خیلی برایم سخت بود. لحظه ها را با دشواری سپری میکردم. ولی زمان چرخید و چرخید و دوباره به هم رسیدیم و باهم بودیم. این دو عزیز، برایم از هر دایی و عمو و خاله هایی که سالهاست دیگر سراغی نمیگیرند و اساساً فراموششان کرده ام گرامی تر، مهربان تر، دلسوزتر ووفادارتر بوده اند. ولی..امروز یکی از حلقه های ما جدا شد و رفت. رفت به دنبال سرنوشت و زندگی اش.

دیروزبا همسرم، خانم پاکدامن، تا حدود ساعت هفت شب منزلش بودیم و در بردن وسائل و جمع و جور کردن وسائلش کمکش کردیم. چشمانش اشکبار بود وقتی منزلش را ترک میکرد. چشمانش اشکبار بود وقتی ما را ترک میکرد و میگفت این دوستی ها پاینده باشد. گویی این دیدار آخر ماست و معلوم نیست دیگر کی همدیگر را ببینیم. امروز صبح، به سمت ترکیه پرواز داشت تا همسرش نیز به او بپیوندد و از آنجا به آلمان بروند. یاد روزهایی که برای دوره مطالعاتی به مونیخ رفته بود بخیر! مرتب مشاهداتش را از مونیخ می فرستاد تحت عنوان مونیخیه و ما هم در اینجا از این سفرنامه مجازی استفاده میکردیم. راستی جایش امسال در جشن شورای کتاب کودک خالی است! هر چند خودمن نمیدانم تا آن روز زنده ام یانه؟! او بود که ما را با خانه کتابدار کودک آشنا کرد و دیگر هر سال در مراسم جشن تاسیسش شرکت میکردیم. از بذر نیکی هایی که در همه جا کاشت و خوبی درو کرد هر چه بگوییم کم است..تنها میتوانم برای او و خانواده جدیدش آرزوی سلامتی و توفیق روزافزون داشته باشم. جایتان خیلی بین ما خالیست.در دور همی همایمان با محسن و داریوش و یزدان و بقیه دوستان، همیشه به یادتان هستیم. خواهر مهربانمان، خانم دکتر مکتبی فرد...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٤:٢۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم