کتابداران فردا

همه جا سپید است و سیاه

امروز، روزنامه ایران سپید به کتابخانه رسید. اولین بار بود می دیدم این روزنامه می آید. روزنامه ای ویژه نابینایان. روی جلد مجله، الفبای بریل را مشخص است. چشمانم را بستم ولی ...ولی هرکاری کردم نتوانستم بخوانم. چقدر سخت است... و چقدر سخت تر است با مراجعه کننده نابینا سروکار داشتن که ممکن است کوچکترین حرکتی برای کمک به او، باعث رنجشش شود و خیال کند به او ترحم میکنید...چقدر سپید است و سیاه.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۳:٢٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

عکسی با خاطرات ماندگار

 در نوت بوکم دنبال فایلی می گشتم که این تصویر را پیدا کردم. اولین دوره دکتری علم اطلاعات و دانش شناسی در دانشگاه شهید چمران اهواز در سال 1384، با حضور زنده یاد دکتر عباس حری همراه بود. زمستان 1384 این درس سیبرنتیک توسط او به دانشجویان دکتری آن زمان: آقای دکتر حاجی زین العابدینی، خانم دکتر مکتبی فرد، آقای دکتر حیدری و خانم دکتر زارع ارائه شد. این تصویر مربوط به زمانی است که زنده یاد دکتر حری اولین کلاس خود را در اهواز به پایان رسانده بودند و بعد یک سخنرانی با عنوان دانش عیان و دانش نهان در تالار دکتر پاک سرشت ارائه کردند. آن روز، مراسم خداحافظی آقای دکتر فرج پهلو نیز بود. چون ایشان برای فرصت مطالعاتی، عازم کانادا می شدند. روز پرخاطره ای بود. آن شب، دکتر حری را تا فرودگاه بدرقه کردیم و آن شب آرزو کردم که ای کاش سال آینده هم ایشان به اهواز بیاید...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:٠٤ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

شیرهای نیویورک

به طور خیلی تصادفی، مجله ای با موضوع طنز به دستم رسید که سبک و سیاق نوشتن مطالبش مرا به یاد مجله چلچراغ انداخت که در روزگاری که جوانتر بودم هر هفته، مطالعه اش میکردم. یک روز جمعه فارغ از دغدغه کلاس درس و آماده کردن مقاله ها و غیره، مشغول تورق مجله بودم که صفحه ای از آن مجله که عنوان آیا می دانستید؟ داشت توجهم را به خود جلب کرد. فقط در حد یک خط، نوشته بود آیا می دانستید نام مجسمه شیرهای درب ورودی کتابخانه عمومی نیویورک، صبر و شکیبایی، یعنی Patience  وFortitude است؟ کنجکاو شدم. تا به حال چنین موضوعی را جایی نخوانده و از کسی نشنیده بودم. این دو شیر صبور سالهاست با غرور ویژه خود در گرما و سرما، زیر برف و باران و آفتاب مقابل درب ورودی کتابخانه  عمومی نیویورک نشسته اند. انگار چشمان مغرورشان میگوید ببینید ما نگهبانان کتابخانه هستیم و همین افتخار برایشان کافیست که محل استقرارشان یک کتابخانه عمومی بزرگ است.

توریستهای بسیاری با این مجسمه­ها عکس گرفته اند و این شیرهای نیویورکی سوژه نقاشی ها و حتی تصاویر کتابهای کودکان بوده اند. شهرت شیرهای نیویورکی تا به آنجا رسیده بود که در سال 1978 فیلمی تحت عنوان The Wiz که یک فیلم موزیکال است و بر اساس فیلم جادوگر شهر از تهیه شده، یکی از بازیگران اصلی فیلم، یکی از دو شیر مقابل کتابخانه عمومی نیویورک است. گفته شده که مجسمه شیرها به سفارش آگوستوس سنت گاودنس، یکی از مجسمه سازهای معروف آمریکا توسط ادوارد کلارک پوتر مجسمه ساز ساخته شدند. پوتر 8 هزار دلار برای ساختن مدل مجسمه ها دریافت کرد. این مجسمه ها از جنس سنگ مرمر هستند. شیرها در سال 2004 بازسازی و تمیز شدند.

طی سالیان گذشته، نام شیرهای کتابخانه عمومی نیویورک تغییر کرده است. در ابتدا به خاطر نام بنیانگذاران کتابخانه عمومی نیویورک، یعنی جان جاکوب آستور و جیمز لنوکس، آنها لئو آستور و لئو لنوکس نامیده می شدند. ولی بعدها با وجود اینکه هر دو شیر مذکر هستند، به نامهای لیدی آستور و لورد لنوکس شناخته شدند. تا اینکه در طول دهه 1930، شهردار فیورلا لاگاردیا برای اینکه احساس می کرد که کیفیت زندگی در نیویورک به خاطر مسائل و چالشهای اقتصادی رو به تنزل رفته است، نام این شیرها را صبر و شکیبایی گذاشت که سالهاست در پلکان کتابخانه، نگهبانی می دهند. محبوبیت این شیرها به قدری بود که به عنوان لوگوی کتابخانه شناخته شدند. ماجرای شیرها قابل تأمل بود که با شما قسمت کردم.البته جزئیات قضیه شیرها را میتوانید در ویکی پدیا دنبال کنید.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٤:٥۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

هفته ای که گذشت...

پرده اول

اول، هرچه فکر کردم یادم نیامد شنبه چه خبر بود؟! ولی به ناگاه خاطرم رسید که اصلاً و اساساً شنبه به مناسبت برگزاری کنکور، دانشگاه تعطیل بود و برای انجام کارهای یومیه به جای دیگری نقل مکان کردم! در مجموع، هفته پر کاری گذشت. یکشنبه، به مناسبت روز رسانه های اجتماعی، به تالار ایوان شمس رفتیم که دومین همایش رسانه های اجتماعی در آنجا برگزار می شد.

ترافیک اتوبان کردستان سبب شد تا حدود یک ساعت دیرتر به همایش برسیم ولی ظاهرا فقط دو سخنرانی تمام شده بود و به سخنرانی دکتر شکرخواه رسیدیم. دکتر شکرخواه را، که ازقضا همشهری زنده یاد دکتری حری هم هستند، به عنوان یکی از برجسته ترین اساتید حوزه ارتباطات، از دوران کارشناسی و سالهای 1379 می شناسم و همیشه وبلاگ دات ایشان را میخواندم و از مطالب جدیدش استفاده میکردم. برایم جالب بود که در آن زمان، یک مدرس دانشگاه چطور با دانشجویانش از طریق وبلاگ در ارتباط است. مطالبی را به آنها می آموزد و از نظرات آنها در وبلاگش به عنوان یک محیط درسی استفاده می کند. جای خرسندی بود که در روز رسانه های اجتماعی، پای صحبتهای ایشان بودم.با خودم فکر کردم ما در حوزه تخصصی خودمان، انگار فقط با رسانه های اجتماعی بازی میکنیم! گاهی بازی به معنی سرگرمی و گاهی مقاله بازی! کارهای دارای ارزش افزوده ما در این حوزه بسیار اندک است. از بقیه سخنرانیها هم استفاده کردیم. چون به هرحال، هرکدام روش تحقیق خاصی را برای تحلیل شبکه های اجتماعی داشتند. آخرین مقاله، ارائه ما بود که تلاش شد به نمایندگی از جامعه کتابداران، تجربیات استفاده از رسانه های اجتماعی را در کتابخانه ها مطرح کنیم و سعی کردیم که کار، یک کار مقاله ای و متنی نباشد. آقای افتاده، که احتمالاً برخی از شما ایشان را بشناسید، در این همایش زحمت زیادی کشیده بودند که جای خداقوت گفتن به ایشان را دارد. روز بعد، گزارش همایش را نوشته و برای کتاب ماه کلیات ارسال کردم. البته امیدوارم از رسانه های دیگر، دوباره نگویند که فلان و بهمان!

پرده دوم

کلاسهای دانش افزایی از یکشنبه عصر شروع شد. موضوع کلاسها اخلاق حرفه ای است. همانطور که قبلاً هم اشاره شد حسن این کلاسها این است که از همه رشته ها در آن شرکت می کنند و میتوان با اساتید سایر رشته ها تعاملات بیشتری را برقرار کرد.در این دوره، غیر از مطالب آموزنده کلاس، از اساتید دیگر مطالب بسیار قابل تامل و توجهی را آموختم.

پرده سوم

این هفته برنامه با کتابداران از رادیویی کتاب، تکراری پخش شد. در راه منزل پشت چراغ قرمز اتوبان شهید محلاتی (آهنگ) رادیو را گوش میکردم که متوجه شدم تکراری است و گویا اشتباهی شده. انشاله هفته دیگر، برنامه دوم پخش می شود. حدود 70 برنامه پیش بینی شده که امیدوارم توان اجرایشان باشد و مورد پذیرش همه عزیزان مخاطب واقع شود.

پرده آخر

مراسم بزرگداشت تاسیس پرشین بلاگ در فرهنگسرای اندیشه برگزار شد. سعید کوچولوی سابق را هم برده بودیم. هر چند اولش کمی ناز و کرشمه داشت ولی وقتی به مراسم آمد جو سالن، او را گرفت و کمی رنگ و رخش باز شد و شنگول تر گردید! مراسم از سال قبل با شکوهتر بود. در این مراسم از امکانات جدید پرشین بلاگ مثل زیگور و نیز لوگوی جدید پرشین بلاگ رونمایی و از برخی وبلاگ نویسان برتر تقدیر شد. یعنی یازده سال از تشکیل یک سرویس وبلاگ نویسی گذشت. یازده سال از استفاده از وبلاگ در کتابخانه ها هم گذشت. با وجود پیدایش این همه رسانه های اجتماعی رقیب دیگر، جالب است که هنوز وبلاگ نمرده و زنده است. خیلی همت میخواهد که عده ای جوان و با تجربه بخواهند این همه سال، فعالیت کنند و بسیاری از آنها افتخاری و داوطلبانه کار میکردند. مثل انجمن خودمان. دیروز دوست عزیزم دکتر حاجی زین العابدینی هم در مراسم حضور داشتند و بعد از مراسم، در پارک اندیشه، با صحبت درباره مسائل مختلف، از جمله رادیو کتاب و رادیو فرهنگ، اوقاتی را با هم سپری کردیم. خلاصه که هفته پرکاری بود و هنوز هم هست. در مجموع، زندگی وقتی رضایت بخش است که از همه لحظاتش استفاده کنیم. چه برای حرفه و کار، چه برای خانواده و حفظ تعادل برای این دو مقوله.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٧:٥٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٤ تیر ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

رایانه را میخواهم

امروز صبح، کاری با آقای عباس رجبی داشتم. با دانشگاهشان تماس گرفتم. آقایی گوشی را برداشت و گفتم آقای رجبی را میخواهم. مدتی گذشت. صدایی نا آشنا گفت بفرمایید. گفتم آقای رجبی؟ گفت: بفرمایید. گفتم عباس رجبی؟ گفت خیر! باید بگویید رایانه!عجب! پس بی جهت نیست ایشان را یک کتابدار دست به کیبورد می شناسیم! وقتی به خودش گفتم کلی تعجب کرد.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:٢۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

اطلاع یابی همینطوری!

قدم زنان در حال بازگشت از بانک به سمت دانشکده در سربالایی دانشگاه، زیر آفتاب سوزان ساعت یازده و نیم اول تیرماه فصل گرمای تموز به یاد گرمای اهواز، ناگهان یک تاکسی از پیچ کنار استادیوم دانشگاه بالا می آید. مقابلم توقف کرده می پرسد: آقا! پارک ملی کجاست؟! احساس میکنم اشتباهی شنیده ام میپرسم: کجا؟ میگوید: پارک ملی! میگویم: فکر کنم اشتباهی آمده اید! اینجا دانشگاه است و پارک ملی نیست!

میگوید: میدونم بابا! آها! اوناهاش! پیداش کردم! خداحافظ! و گاز میدهد و میرود. برمیگردم مسیری را که میرود نگاه میکنم. ای بابا! منظورش پارک علمی تحقیقاتی بود؟ ولی پارک علمی که اینجا نیست؟! هر چه بود خودش چیزی را که میخواست بازیابی کرد. به پیاده روی آفتابی خود ادامه میدهم...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱ تیر ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم