کتابداران فردا

چهارشنبه ای در سرزمین شیرها

امروز فروشگاهی به نام 7/11 یافتیم که مثل فروشگاههای زنجیره ای رفاه و شهروند خودمان است. اقلام مورد نیاز را خریداری کرده و رهسپار همایش شدیم. امروز روز آخر پوسترهاست و بعد از ظهر باید آن را جمع کنیم. به اتفاق خانم ها دکتر صمیعی و تیمورخانی در سخنرانی ویژه استانداردهای کتابخانه ای شرکت کردیم. یک سخنرانی ویژه کتابخانه های عمومی استرالیا هم بود. هوا بسیار خوب است و نسبت به روزهای قبل بسیار عالی و بهترم. شاید بعد از همایش چرخی در شهر بزنیم و با توجه به وضعیت مالیه، چشم بازار را کور کنیم! در حال حاضر در سالن هستیم تا ببینیم رئیس جدید ایفلا چه کسی میشود. تاچند لحظه دیگر انتخابات ایفلاست.

....

نظر سنجی تمام شد و برخی نامزدها از کشورهای آلمان- امریکا- سنگاپور و غیره معرفی شدند. قرار شد بقیه برنامه ها فردا در اختتامیه باشد. برنامه های فردا شامل کارگاههای گوناگون و سخنرانی هایی با موضوع دسترسی رایگان به اطلاعات هست. فردا را نباید از دست داد. برنامه های امروز ساعت 18 تمام شد. گردشی در شهر داشتیم و به منطقه ای به اسم River Walk که کنار رودخانه و نزدیک پارلمان سنگاپور است رفتیم. جای دیدنی و خوش آب و هوایی بود. با اتوبوس شهری به هتل برگشتیم. باید عکسها و فیلمها را بارگذاری کنیم. تا فردا هم خدا کریم است.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:٢٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

سه شنبه سنگاپوری

امروز هم ابتدا به محل نصب پوسترها رفتیم و چند نفری را که در زمینه پوسترمان سوال داشتند دیدیم و با هم صحبت کردیم. با یک کتابدار هندی آشنا شدیم که در ایالت خودشان یک کتابخانه روستایی راه اندازی کرده بود که افراد به طور داوطلبانه با آن همکاری میکردند. دیدم که ویژگیهایش خیلی شبیه کتابخانه فاطمه های خودمان است. در این مورد برایش توضیح دادم و لینک کتابخانه فاطمه ها هم سایت و هم وبلاگ را برایش ارسال کردم. تعجب کرده بود که چقدر نحوه راه اندازی و اداره این دو کتابخانه به هم شبیه است. سپس گفت که ما از نقاط مختلف جهان سکه هایشان را به عنوان یادگاری جمع میکنیم. یک سکه 50 تومانی همراهم بود که به عنوان یادگاری از ایران به او دادم.

ساعت یک ربع به دو رفتم سالن شماره دو که سخنرانی خانم دکتر تیمورخانی بود. عکس و فیلم گرفتم تا شب در وبلاگ قرار دهیم. ناهار را در همان سالن کنفرانس صرف کردیم. یک هوکامه با آب پرتقال! کمی هم بیسکوییت. نمیشود گوشت خورد به خصوص همبرگر یا سوسیس و کالباس! آدمیزاد نمیداند از چیست؟! خرچنگ-ماهی؟! اینجا اگر کسی جانش را دوست نداشته باشد باید از چراغ قرمز بگذرد. ولی اگر چراغ عابر پیاده سبز باشد حتی موتوری ها هم برایتان توقف میکنند. داخل مترو نوشیدن و خوردن ممنوع است و حدود500 دلار جریمه دارد. جویدن آدامس هم در کل شهر 500 دلار جریمه دارد. بگذریم. فردا روز آخر ارائه پوسترهاست و باید پوسترمان را برداریم. چند تا از غرفه ها هم در فرم نظرسنجی شان شرکت کردیم شاید یک آی پد برنده شدیم!چند دقیقه ای می شود که برگشتیم هتل. به دلیل سرماخوردگی در یکی از رستورانهای مجاور هتل یک سوپ گرم خوردیم که داغی اش گلو را باز کرد ولی بلانسبت بقیه غذا مزه عجیبی می داد که ترجیح دادیم نخوریم! قربان همان آبگوشت و چلوکباب خودمان!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

سرما خوردم!

تغییر مرتب مکان از یک جای گرم به زیر کولر  و پیاده روی دیروز کار خودش را کرد. گلودرد و تب. بدجوری تب کرده بودم. خوشبختانه تا ساعت دوازده ظهر کمی بهتر شدم و رفتیم به محل برگزاری همایش. امروز بخش پوسترها بود و ما باید کنار پوستر خود برای ادای توضیحات به مراجعان می ایستادیم. چند نفری آمدند و رفتند. ولی یکی از آنها که کارشناسی ارشد خود را در اندونزی گرفته بود و خودش هم اهل همانجا بود گفت روی این موضوع کار کرده و جزو موضوعات مورد علایقش هست. دوست داشت دکترایش را در ایران بخواند ولی میگفت فارسی نمیدانم! شیراز و اصفهان و تهران را دیده بود. ایمیلش را گرفتم تا بعدا با این آقا برای مقالات علمی بیشتر مرتبط باشم. از غرفه پروکوئست هم بازدید کردیم و محصولات جدید خود را در آنجا معرفی میکردند. با چند شرکت اسکن کننده کتاب آشنا شدیم و کتابدارانی از کشورهای مالزی و اسلوونی صحبت کردیم. واقعا برخی پوسترها خیلی خلاقانه به لحاظ محتوایی بودند و اجرایی شدن ایده هایشان خیلی به پیشرفت کتابخانه های ما کمک می کند. نزدیک میزی که الان نشسته ام کتابدارانی از هند و مالزی نشسته اند. فعلا دارم حساب و کتاب میکنم چقدر خرج کرده ایم این دو روزه که ظاهرا به سی دلار هم مخارجمان نرسیده! منتظرم تا همایش بعدی شروع شود و در آن شرکت کنیم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۳:۳٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

روز دوم اقامت در سرزمین شیرها

اینطور که از متون و منابع مختلف بر می آید کلمه سنگاپور به معنی شهر شیرها هست. حال وجه تسمیه اش چیست دقیقا نمیدانم و اگر اطلاعاتی در این زمینه کسب کردم حتما به اشتراک می گذارم. صبح خیلی زود از هتل خارج شدیم. بعد از صرف صبحانه ایستگاه اتوبوسی را یافتیم که به نزدیکی همایش می رفت. هوای شرجی اول صبح کلافه کننده بود. مسیری را پیاده رفتیم و پرسان پرسان بالاخره سان تک سیتی را یافتیم. جالب بود که در طول مسیر که به محل برگزاری همایش نزدیک می شدیم پوسترهای همایش ایفلای 79 را در پیاده روها می دیدیم. حدود ساعت ده به میز پذیرش رسیدیم. یک اشتباه از جانب ما باعث شد که یکی از ما دو نفر بتواند ثبت نام کند و اجازه ورود به تالارها را داشته باشد. آنهم اینکه سهواَ ثبت نام را روزانه انتخاب کرده بودیم نه کل همایش! افتتاحیه بسیار هیجان انگیز بود و با مراسم سنتی ویژه سنگاپوریها آغاز شد. سپس رئیس ایفلا- رئیس کنگره- و تنی چند از اعضای هیات مدیره ایفلا سخنرانی کردند که به تدریج بحثهای آنها را مطرح خواهیم کرد.

رفتن به تالارها را قسمت کردیم که هر کدام بتواند به نحوی به یک جلسه برسد. حوالی ظهر یادم آمد که پوسترمان را نیاورده ایم و امروز روز نصب پوسترهاست. برگشتم به هتل و پوستر را برداشتم و در راه بازگشت به طرز عجیبی گم شدم! از روی ساختمانهای بلند و بنای یادبود جنگ در سنگاپور مسیر بازگشت را یافتم ولی پیاده برگشتم! هیچ وسیله ای را نمی شناختم غیر از مترو که مسیری را با مترو بازگشتم. پوستر را به محل خودش بردیم. گفتند که یک نردبان برداریم و پوستر را در جای مخصوص خود قرار دهیم. در جایگاه شماره 12 نصب کردیم. بعد از آن به بازدید از غرفه ها مشغول شدیم. غرفه های ابسکو- آکسفورد- پروکوئست و خیلی از ناشران و کارگزاران. برخی از سازمانها هم بودند که به دمو (نمایش) اثار خود می پرداختند که بعد از ظهر خود را با این سازمانها گذراندیم. اکثر آنها به سمت تهیه اپلیکشنهای ویژه محصولات خود رفته اند که بسیار برای کاربران کتابخانه ها جذاب و کارآمد است. نکته جالب این که تمام راهنماهای همایش دانشجوهایی هستند که داوطلبانه مشغول فعالیت هستند و لباس متحد الشکل و جدی و فعال بودنشان ادکا را به یادمان می انداخت. روز اول همایش ایفلا تمام شد و کم کم تا شب نشده باید به هتل برگردیم. ساعت حدود 17 و چهل و سه دقیقه است و تا دقایقی دیگر پرونده روز اول بسته می شود.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٢:٠۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

اینجا سنگاپور، فقط چند ساعت تاایفلا

از دیشب، لحظات پر تنش و پر استرسی را سپری کردیم. از کمی دیر راه افتادنمان به سمت فرودگاه امام خمینی و اتوبان را اشتباهی رفتن، تا گرفتاری در صف طولانی و فشرده گرفتن ارز در فرودگاه تا تاخیر دو ساعته ای که به پروازمان خورد باعث شد از هشت ساعت پرواز تا کوالالامپور را حدودشش ساعت خواب باشیم!

ولی پرواز خوبی بود و تقریباً نیمی از خستگی ها از تنمان به در رفت. ولی غافل بودیم که چه رویدادهایی سر راهمان است. در هواپیما، ال سی دی مقابلمان مسیر رفتن به مالزی را روی نقشه نشان میداد و هر لحظه، مناطقی را که از روی آن عبور میکردیم می دیدیم.بالاخره هواپیما حدود ساعت دو در مالزی به زمین نشست. اختلاف ساعت ایران و مالزی چهارساعت و نیم است که آنها جلوتر از ما هستند. بعد از طی تشریفات اولیه، چک کردن گذرنامه و دریافت چمدان ها، منتظر نماینده آژانس مسافرتی شدیم تا ما را به ترمینال اتوبوس برای عزیمت به سنگاپور ببرد. 

البته خانم دکتر صمیعی و خانم تیمورخانی را هم دیدیم که احتمالاً آنها با پرواز دیگری به سنگاپور رفتند. به موقع به اتوبوس رسیدیم و رهسپار سنگاپور شدیم. هوای شرجی و نخلستانهای کنار جاده، ما را یاد هوای اهواز می انداخت. اتوبوس ما فقط چند مسافر هندی و مالزیایی داشت و بسیار آرام و راحت بود. در بزرگراههای به سمت سنگاپور، مسیر بسیار سرسبز بود و احساس خستگی به ما دست نمیداد. مانیتور روی صندلی، امکان انتخاب تماشای فیلم، کارتون، فیلمهای مستند علمی و گوش کردن به موسیقی و تماشای تصاویر مناظر تاریخی را فراهم می کرد و باعث میشد گذر زمان را حس نکنیم. بعد از گذشتن از مرز مالزی، وارد کشور سنگاپور شدیم که در آنجا وارسی گذرنامه ها و مدارک، در مرز کمی طول کشید و باید خیلی حوصله میکردیم و همین حوصله زیاد باعث شد از اتوبوس خود جا بمانیم!

در این هوای شرجی منتظر اتوبوس بعدی شدیم و با آن به مقصد خود رسیدیم ولی نماینده آژانس سفری که قرار بود ما را به هتل ببرد نبود! تلفنی پیدا کرده به او زنگ زدیم و گفتیم چه کنیم! گفت که نمیتواند بیاید و خودتان با تاکسی بروید! قیمت تاکسی تا هتل ما 50 دلار بود! یکی دو عابر توصیه کردند با مترو یا ام آر تی برویم. دو کارت ام آر تی خریده و دو ایستگاه بعد به مقصد رسیدیم. الان هم حدود دو بامداد به وقت سنگاپور هست و کم کم باید استراحت کنیم تا به ثبت نام بزرگترین همایش کتابداران یعنی ایفلا برسیم. 14 ساعت روی هوا و زمین بودن، آدم را درب و داغان و له می کند! انشاله بقیه مطالب باشد برای فرداشب.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:٢٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

او هنوز درس می دهد

امروز که وبلاگ پیک کتابداری دانشگاه الزهرا را باز کردم، دیدم که شماره های 39 و 40 نشریه پیک کتابداری به صورت تمام متن قابل دسترس است. این مجله نخستین و تنها نشریه باقی مانده دانشجویی علم اطلاعات طی 14 سال اخیر است و خاطرم هست از دوران کارشناسی در اواخر دهه 1370 آن را میخواندم. مجله ماوک دانشگاه علامه طباطبایی نیز پابه پایش می آمد ولی چند سالی است دیگر ادامه نمی دهد. بگذریم.

در یکی از صفحات شماره جدید پیک کتابداری، خاطره یکی از دانشجویان دانشگاه الزهرا را راجع به زنده یاددکتری حری میخواندم. دکتر حری برای حضور در یکی ازهمایشها قصد ورود به سالن را دارند که دانشجویی در میز پذیرش میگوید ببخشید! شما ثبت نام نکرده اید! دکتر حری با خوشرویی ثبت نام می کند و میگوید برای ثبت نام چقدر باید وجه بپردازم که دکتر رضایی از راه می رسند و دانشجوی میز پذیرش را با دکتر حری آشنا می کنند. خاطرم هست که در سومین همایش دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی، اگر اشتباه نکنم دبیر همایش خانم تانیا آزادی بودند، کمی دیر به همایش رسیدم و قصد داشتم وارد شوم که از میر پذیرش گفتند باید ثبت نام کنید و 2000 تومان پرداخت کنید. آن روز بابت این قضیه کمی دلخور شدم. البته یکی از دلایلش شاید این بود که دانشجو بودم و خرج و برجم چندان متعادل نبود. 1000 تومان هم برایم ارزش داشت! ولی بعد از پایان همایش، وقتی پیاده به سمت میدان تجریش می رفتم با خودم فکر میکردم این دلخوری و برخوردم نه تنها حرفه ای بلکه اخلاقی هم نبود! مگر کمک کردن به یک همایش دانشجویی که با خون دل و سختی زیاد آن را برپا کرده اند چه اشکالی دارد؟! تا کی باید اسیر منیت بود؟ از آن قضیه، نزدیک به پنج سال می گذرد و وقتی خاطره آن دانشجو را در پیک کتابداری خواندم، دوباره آن روزها برایم زنده شد، پیش خود شرمنده شدم و باز هم درسی دیگر از دکتر حری عزیز گرفتم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٢:۱۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

وقتی کتابدار برقکاری میکند!

چند وقتی بود که به نظرم میرسید بالکن منزل فضای مناسبی برای مطالعه است. به خصوص اینکه بسیار دنج است و جای یک صندلی هم دارد و مخصوصا شبها که آرامش در فضای کوچه و محله حاکم است بهتر می توان مطالعه کرد. ولی یک مشکل اینجاست که سه سال است لامپ بالکن سوخته و فرصتی نکرده بودیم تا این لامپ را عوض کنیم. خلاصه امروز جمعه فراغتی برای این امر دست داد. مدتی با حباب سقفی کلنجار رفتیم ولی کلاَ با میخ و پیچش از سقف کنده شد و تنها به واسطه سیم برقش آویزان ماند. حباب خیلی سفت بود و نمیشد کاری ش کرد.

 دیدم از داخل کوچه صدای چند نفر می آید. یکی دو نفر از همسایه ها در آن ساعت از روز مشغول گپ زدن با هم در سایه دیوار بودند. یکی از آنها فریاد زد حبابش چرخیه باید بچرخونی. یکی دیگر میگفت دستت رو می بری ها مواظب باش. یکی دیگه هم گفت باید قاب را نگهداری و حباب لامپ را بکشی تا حباب در بیاید. خلاصه ماندم معطل که بالاخره چه کنم! یک دستکش ظرفشویی دستم کردم که یکوقت اگر حباب شکست داخل دستم نرود و حالا مکافات بخیه زدن دست را داشته باشیم. در همین حین شنیدم که بر تعداد نفرات نظر دهنده راجع به حباب لامپ بالکن منزل ما افزوده شده و بعد باهم راجع به شیوه تعویض حباب بحث و تبادل نظر می کنند!

دیدم که عجب سوژه ای امروز درست شد! آخر سر هم مدیر ساختمان آمد منزل ما و با چند چرخش حباب را باز کرد و گذاشت کف دستم و باقیش هم با خودم! یعنی بستن هولدور و گذاشتن لامپ. حالا دیگر با خیال راحت میتوان شبها در بالکن مطالعه کرد و بعضی وقتها هم لب تاب رو برد و چیزی نوشت!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٢:٠٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۱ امرداد ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

تن تن در کتابخانه

امروز عصر موقعیتی پیش آمد که انیمیشن The Adventures of Tintin را ببینم. البته نسخه دوبله شده اش را . یادش بخیر. بچگی ها کتابهای تن تن را تا جایی که سوادم قد میداد میخواندم. یک مجموعه کامل از کتابهای مصور تن تن را داشتیم که متاسفانه در یک حادثه آتش سوزی که در انباری منزلمان رخ داد با کتابهای دیگر، سوخت و از بین رفت. بگذریم. در این انیمیشن، تن تن از یک دستفروش، یک کشتی کوچک را می خرد که بعدها سرمنشاء ماجراهای بسیاری می شود. در یکی از صحنه های فیلم، تن تن برای اینکه از ماجرای این کشتی سردربیاورد، به سگش میلو میگوید که برای کشف راز این کشتی باید به جایی برویم که جواب سوالمان آنجاست و... آنها به یک کتابخانه می روند. تن تن در سکوت کتابخانه، به جستجوی منابع پرداخته و سرانجام از راز این کشتی قدیمی باخبر می شود. شاید این صحنه، بهترین شیوه آموزش به افراد به خصوص کودکان و نوجوانان بود که برای کشف پاسخ سوالاتشان به یک کتابخانه یا مرکز آرشیوی مراجعه کنند که شاید در هیچ سخرانی یا هیچ کتابی نتوان به این خوبی، به آن پرداخت.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:۳۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ امرداد ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

دکتر امید فاطمی در جام جم

بعد از مدتها یک روز را در منزل سپری کردم. دانشگاه تا 21 مرداد تعطیل است. عادت کرده بودم هر روز هشت صبح دانشکده باشم و به کارهایم برسم و حالا در خانه ماندن، هر چند دیگر فرسایش اعصاب کلنجار رفتن با رانندگان قانون گریز را ندارد، راحت جلوی کولر میتوان لم داد و سر فرصت به کارها رسید ولی روز اول تعطیلات، کمی دشوار بود. سعی کردم با ویراستاری یکی دو تا متن که دستم هست وقت را بگذرانم. فیلمهایی را که مدتها فرصت نمیکردم ببینم تماشا کنم، کمی کتاب بخوانم و از خواب نیمروز استفاده کنم.

بگذریم. مگ ایران را می دیدم و نیم نگاهی به روزنامه ها داشتم که در روزنامه جام جم، چشمم به مصاحبه با دکتر امید فاطمی، رئیس ایرانداک افتاد.گپ و گفت خوبی از آب درآمده پیشنهاد می شود حتماً مطالعه ش کنید.

فکر میکنم تا سه ساعت دیگر هم برنامه پنجم با کتابداران پخش شود. این هفته آقای عباس رجبی کارشناس برنامه است. سعی کردیم از یک کتابدار برای حضور در این برنامه جهت تسهیم دانش و تجربیاتش استفاده کنیم. میهمان تلفنی برنامه هم دوست عزیزم هست که 14 سال است با هم رفیقیم. آقای دکتر علی حمیدی. حرفهای جالبی زده. موضوع برنامه راجع به کتابداران در عصر اینترنت هست. امیدوارم این برنامه مورد پسندتان باشد. تا حالا 12 برنامه ضبط کرده ایم که به تدریج، از رادیو کتاب پخش میشود. فعلاً تا آخر شهریور برنامه ها بسته شده اند. انشاله که برای مهرماه تا آذرماه هم طبق برنامه حرکت کنیم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٤:٢٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٧ امرداد ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم