کتابداران فردا

وقتی همه بی صبریم

دیشب در مسیر بازگشت به منزل، حوالی خیابان پاسداران به سمت اتوبان صدر در حال حرکت بودیم و در خصوص اینکه برای همایشهای آتی، چه برنامه ای داشته باشیم بحث و تبادل نظر می کردیم. خیابان در آن ساعت از شب، شلوغ بود و ماشینها در هم تنیده بودند. چراغ راهنمایی روی ثانیه دهم بود که ما به میانه چهارراه رسیدیم و ناگهان قرمز شد و با هجمه ناگهانی سایر خودروها مواجه شدیم. ماندم که چه کنم! درست وسط چهارراه گیر کردیم و هیچکس امان نمیدهد! کمی به عقب رفتم و همین باعث شد مسیر یک پراید بسته شود و او هم دست روی بوق بگذارد! خلاصه یک راهبندان تمام عیار درست شد! نه راه پس بود و نه راه پیش! القصه، صبر کردیم چراغ سبز شود. ولی هر خودرویی که از مقابلمان رد میشد راننده اش با چشمان دریده، دستهایش را تکان میداد و دهانش باز و بسته می شد! چون شیشه ماشین بالا بود چیزی نمی شنیدم! پانتومیم جالبی وسط خیابان داشت اجرا میشد. بالاخره چراغ سبز شد و بی واهمه از آن پانتومیمی که اجرا شد حرکت کردیم. به قول یکی از دوستان، کتابدارها باید پوستشان کلفت تر از این فحشها باشد!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:٠٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

آخر هفته کتابدارانه

عصر چهارشنبه به سمت دانشگاه الزهرا جهت شرکت در مراسم جشنواره برترینهای ادکا در حال حرکت بودم. ترافیک خیابان ملاصدرا بسیار سنگین بود ولی با این حال، به موقع به مراسم رسیدم. دوست قدیمی ام فرشید دانش را دیدم. نشستیم کنار هم و گپی زدیم. خبر داشتم که رتبه نخست دانشجویان دکتری را کسب کرده است.کمی آقای دکتر زین العابدینی و سید جلال عزیز هم به جمعمان اضافه شدند. بعد ازمدتها خیلی از دوستان را دیدیم. خاطرات 5 سال گذشته برایم زنده شد. زمانی که نخستین جشنواره برترینها برگزار شد. یاد گریه های خانم سلطانی، دبیر جشنواره افتادم که بعد از پایان مراسم چقدر ناراحت بودند و چقدر وقت گذاشته بودند برای این مراسم. مراسم با کمترین حاشیه ممکن برگزار شد. شاید غافلگیرکننده ترین لحظه، حضور همسر زنده یاد دکتر آزاد و سخنرانی کوتاه ایشان بود. در این مراسم، ادکایی ها از اساتید گرامی زنده یاد دکتر حری، زنده یاد دکتر حبیبی و زنده یاد دکتر آزاد یاد کردند. دانشجویان سابق دانشگاه سمنان را دیدم که الان برای خودشان کارشناسی ارشد میخوانند. چقدر این بچه ها بزرگ شده اند! مراسم تمام شد و با آقای دانش رفتیم کمی گپ بزنیم و بعد هم که رفتم دنبال سعید کوچولوی سابق سوم راهنمایی رونده. خانم پاکدامن هم که دو روز است کلاسهایشان شروع شده و رفته اند مشهد.

روز بعد، قرار ضبط برنامه در استودیو داشتیم. آقای دکتر نیکنام سروقت آمده بودند. قبلاً با ایشان هم کلام نشده بودم ولی دیروز در سه برنامه ای که با ایشان ضبط کرده ایم چنان دلنشین از تجربیات خود می گفتند که اصلاً دلم نمی آمد وسط حرفهایشان بیایم و حتی فاصله ای برای صحبتهای دیگر داشته باشیم. تقریبا در هر برنامه سی دقیقه ای، دو تا پانزده دقیقه بحث مفصل داشتیم. از مدیریت در کتابخانه بگیرید تا بحث راجع به انجمن! خلاصه فکر کنم برنامه های خوبی از آب درآمد. بعد از رادیو هم رفتم شهرک اکباتان به پردیس دانشگاهمان برای کلاس آموزش از راه دور دانشجوهای رشته علوم تربیتی. حدود ساعت شش رسیدم منزل و اولین کاری که کردم رفتم کتابخانه عمومی نزدیک منزل و همه روزنامه های آن روز را گرفتم.بعد از شام، در حال خواندن روزنامه ها خواب عمیقی رفتم. روز خوب و پرکاری بود.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٧:٢۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٩ مهر ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

اینجا هم کوههای شیان است!

چندی پیش رفته بودیم دور از جان شما، چند تا منزل ببینیم برای تغییر محل زندگی! گاهی میگویم خوش به حال کلاغها و گنجشکها! می روند بالای سر درخت و لانه می سازند و برایشان مهم است که محل منزل کجاست، چند واحد است، چند خوابه است و غیره و ذلک! ولی به هرحال آدمیزاد باید با صنف جانوران و طیور متفاوت باشد دیگر. بنگاه اول که رفتیم بر خلاف خیلی ها که میپرسند چقدر داری؟! بعد با نیش کج دهانشان و درحالی که با صندلی لم میدهند میگویند با این پول میخواهی قصر هم داشته باشی؟! طرف خیلی مودبانه و صبورانه جستجو می کرد و نمونه ها را ارائه میداد. تااینکه یکی دو مورد به نظر خوب می آمد و رفتیم ببینیم.

طرف بنگاهی، وسط راه انگار تصمیش عوض شده بود منزلی دیگر را نشانمان داد و کلی از آن تعریف کرد. تازه فهمیدیم که مکان مورد نظرش 16 واحد هست و نوساز! دقیقاً خلاف آن چیزی که مطرح کرده بودیم. القصه، واحدهای مورد نظر را دیدیم. از نقشه قناس درون واحد که بگذریم چشمم افتاد به یک دبستان که دیوار به دیوار مجمتع بود. رو کردم به بنگاهی که داشت از پارتیشن چوبی تعریف میکرد و گفتم که این مدرسه که اینجاست چقدر سروصدا داره؟! با من من گفت که راستش اینجا اجاره شان تمام شده و دارند میروند! یک مدرسه دخترانه دبستان بوده که از مهر شاید نباشند.

استیجاری! دارند میروند! عجب حکایتی! اولا این بچه ها چه گناهی دارند که باید بروند در ثانی، تصورش را بکنید که دارید روی مقاله کار میکنید که یکهو یک توپ، تاراق از پنجره بیاید به سرتان بخورد. رسماً جان به جان آفرین تسلیم نکنید توپ بچه مردم را میگیرید و باهاش روپایی میزنید! برای اینکه از کوچه سمت چپ خود حرکت کند رویش را کرد به آن طرف و گفت نگاه کنید عجب ویویی دارد!(view ) جنگلهای شیان هم پیداست. خلاصه کارمان نشد و رفتیم. با خود گفتم اگر یک کتابدار هم بخواهد با مشتری خودش اینطوری تا کند که کتاب روی کتاب بند نمی شود. طرف راجع به زیرساخت ژنهای انسانهای اولیه مقاله بخواهد و ما حواله اش بدهیم به پایگاهی که میتواند آنلاین منچ بازی کند. این که نشد کار و نشد کاسبی!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ مهر ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم