کتابداران فردا

انجمن کتابداری و اطلاع رسانی ایران در رادیو کتاب

روز گذشته در رادیو کتاب، مهمان آقای دکتر رضایی شریف آبادی، رئیس انجمن کتابداری و اطلاع رسانی ایران بودیم. سه برنامه با ایشان ضبط کردیم که مطالب بسیار عمده و جامعی درباره عملکرد دیروز و امروز و چشم انداز آینده انجمن کتابداری و اطلاع رسانی ایران مطرح شد. از ایشان ممنونیم که وقت گذاشتند و انجمن را رادیویی کردند. یک عذرخواهی هم به ایشان بدهکاریم! آنقدر درگیر کارهای مربوط به مسابقه روز قبل شدم که اصلاً فراموش کردم با دکتر رضایی تماس بگیرم که فردا باید حضوری تشریف بیاورید! سرویس که دنبال ایشان رفته بود تعجب کرده بودند! به قول خودشان یک سورپرایز بود!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٧:٥٢ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٩ آذر ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

ادکایی ها هفتم شدند

کمتر کسی باور می کرد این تشکل دانشجویی، اصلا بتواند تا سه سال هم دوام بیاورد. چه برسد به اینکه وارد سال هفتمش شود. شش سال تلاش بی مزد و منت، شش سال حرکت به سوی جلو و شش سال کسب تجربه توسط دانشجویان و در نهایت کمک به رشته. ضمن اینکه در راه طولانی، از راهنمایی ها و تجارب اساتید معزز بسیار بهره مند شد. این دانه ای که سال 1385 کاشته شد اکنون به مرحله بالندگی رسیده و در حال ریشه دواندن است و به عنوان یک برند شناخته شده فعالیت می کند.

دیروز ادکا وارد سال هفتم فعالیتش شد. بعد از مجمع عمومی، انتخابات آن برگزار گردید و آقای شکاری، دانشجوی کارشناسی ارشد علم اطلاعات و دانش شناسی دانشگاه تهران به عنوان دبیر هفتم انتخاب شد. برای این جوانان علاقه مند به رشته آرزوی توفیق داریم. امیدواریم که همواره به عنوان یکی از بالهای رشته مان و انجمن مان فعال و پاینده باشند.از ادکایی های ششم که در یک سال گذشته، فعالیتهای چشمگیری داشتند نیز باید سپاسگزاری کرد. این جوانها بی هیچ چشمداشتی از وقت و هزینه خود گذشتند تا جامعه دانشجویی علم اطلاعات در ایران بتواند به رشد و بالندگی خود برسد.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:۱٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

برای فرشید برای دانش

در شهریور 1382 تازه به اهواز آمده بودیم برای ثبت نام مقطع کارشناسی ارشد. داشتم فرمها را تحویل خانم کوچک شوشتری میدادم که صدایی توجهم را جلب کرد. صدا به یک چیزی معترض بود. چیزی مثل نقص در مدارک یا غیره. برگشتم. جوانی نسبتاً فربه را دیدم. فکر نمیکردم بعداً با او همکلاسی شوم. دو سال با هم در یک دانشگاه بودیم. با هم مقاله نوشتیم. همایش رفتیم. و بعد هرکدام سرنوشتی پیدا کردیم. او به اصفهان رفت و من در اهواز ماندم. در اصفهان و دانشگاه علوم پزشکی موفق بود. دوره سربازی اش را می گذارند. بعد به شیراز رفت و بعد هم برای ادامه تحصیل به مشهد. طی این هفت سال، ارتباطمان هرگز قطع نشد. شاید کمرنگ بود. فرشید دوست نازنین و با معرفی هست. هرچند فراموش نمیکنم شب قبل از دفاعش باعث دلخوریش شدم. امیدوارم مرا ببخشد.

فرشیدامروز از رساله دکترایش دفاع کرد و دکتر دانش شد. خوشحالم یک یار دیگر از دیار اهواز به این مرتبه رسید. بعد از رسول، (دکتر زوارقی) که برای دفاع از رساله کارشناسی ارشد تابستان خوبی را با هم گذراندیم و البته داغ، فرشید هم به این درجه علمی رسید. خوشحالم که رحمان (آقای معرفت) نیز در این راه است. این سه دوست، هرگز از یادم نمی روند و همیشه دوستشان دارم.فرشید را آخرین باری که دیدم تکیده تر از گذشته. میدانم چه فشاری را تحمل کرده ولی در هر صورت... فرشید جان، برایت آرزوی موفقیت دارم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:٠٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

چگونه غربت خود را تحمل می کنید؟

چند شب پیش در حین شام خوردن برنامه کافه سوال را که از شبکه دوم پخش می شود، تماشا می کردیم. موضوع برنامه، شبکه های اجتماعی بود. مهمانان برنامه، یک خانم بازیگر، و یک آقای کارشناس جامعه یا روانشناسی یا چیزی شبیه اینها بودند. آن خانم بازیگر، مدتی خارجه بود و وقتی مجری از او پرسید تنهایی و غربت چطور بود؟ میگفت هر وقت احساس غربت می کردم به یکی از شبکه های اجتماعی معروف، سر می زدم و غربت را فراموش می کردم. تا اینجا مشکلی نیست. اغلب ما هم همین کار را انجام میدهیم یا انجام داده ایم. ولیکن، وقتی یاد حرف خانم پاکدامن افتادم هزاران ابهام در سرم ایجاد شد. قضیه از این قرار بود که یکی از اعضای پیشکسوت پژوهشگاهشان می گفت هنگامی که در خارج از ایران درس میخوانده، هنگام احساس تنهایی و غربت به کتابخانه دانشگاهشان پناه می برده و مشغول مطالعه می شده تا غم دوری و تنهایی را کمتر کند.

در واقع، کتابها مونس و یاورش بودند. حال چگونه است بعد از گذشت سالها می بینیم که یک شبکه اجتماعی جایگزین کتابخانه شده؟ ایراد از کتابخانه است یا جذابیت وب آنقدر زیاد است که دیگر کسی سراغ کتابخانه را نمی گیرد؟ شاید هم از اینها نیست. به خود افراد، سلیقه آنها، موقعیتشان و طرز تلقی شان مربوط می شود؟ شاید هم ترکیبی از اینهاست. همه این موارد، فقط یک احتمال است و البته یک هشدار جدی برای ما که باید تلاش و همت خود را برای جذب مخاطبانمان بیش از پیش کنیم و در بازاریابی برای رشته و حرفه خود لحظه ای وا نمانیم حتی اگر دیگران به طرز غیرمنصفانه ای راجع به ما قضاوت نادرست کنند.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٥:۱٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

چه زود تمام می شویم

امروز برای گرفتن روزنامه مثل هر هفته رفتم به کتابخانه عمومی محله مان. در بدو ورود یک بنر سیاه توجهم را جلب کرد. درگذشت همکاری جناب آقای بهرام صدفی...

خشکم زد.  وارد کتابخانه شدم. یک بشقاب خرما روی میز امانت بودو کتابدار کتابخانه مشکی پوش. از خانم صحرایی، رئیس کتابخانه قضیه را پرسیدم. با ناراحتی تعریف کرد که هنگام آمدن به کتابخانه یک پراید به او می زند و بعد یک کامیون از رویش... و دیگر هیچ. خیلی ناراحت شدم. یاد روزهایی افتادم که تازه به کتابخانه آمده بود. تازه با آشنا شده بودم. تحصیلات کتابداری نداشت ولی با کار آَشنا شده بود. تا دیروقت در کتابخانه می ماند و کار می کرد. هر وقت می آمدم کتابخانه با خوشرویی همه روزنامه های آن روز را که مرتب کرده بود به من میداد. چقدر زود به پایان زندگی می رسیم. چقدر زود و غیر منتظره. وقتی یک کتابدار از جهان کم می شود نه فقط نزدیکانش و همکارانش، بلکه همه کتابها غمگین می شوند. امیدوارم روزی نرسد که کتابدار خوب، کتابدار مرده باشد. روحش شاد و یادش گرامی.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱:٤۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

این روزهای سرد

تعطیلات آخر هفته: مثل همیشه ساعت 13 به سمت دانشگاه حرکت کردم ولی گویا هرچه جلوتر می رفتم بارش باران شدیدتر، خیابانها شلوغتر و زمان با با عجله می شد. از اتوبان مدرس دیگر برف شروع شد تا اتوبان چمران. دیگر یقین داشتم به کلاس نمیرسم. ولی باید میرفتم. به هر حال ساعت 15.30 رسیدم به کلاس. دیگر دانشجوها رفته بودند. حق داشتند! یک ساعت و نیم کسی معطل نمیشود. آن روز کار مفیدی نداشتم. خسته و بی حال برگشتم منزل. دیگر کاری نکردم. تماشای نیمه دوم فوتبال. بازی استقلال و سپاهان. حوصله اش را نداشتم. تلویزیون را خاموش کردم و رفتم کتابخانه عمومی. کتابی را که دستم بود پس دادم و روزنامه های آن روز را گرفتم و آوردم منزل. بقیه شب را با روزنامه ها سپری کردم. پنجشنبه و جمعه روزهای بارانی و تمیز تهران بود. در منزل بودیم و مشغول رتق و فتق کارهای عقب افتاده. یادم آمد نمایشگاه الکامپ شروع شده. با اینکه دوست داشتم بروم ولی واقعاً آنقدر کار داشتم که طی این چند روز نمی شد برای این یکی وقت بگذارم.آخر هفته منزل پدر همسر گرامی بودیم. محفل خانوادگی چهارنفره مان گرم بود و خوش.

هفته های پرکار شروع شد

امروز صبح، کلاس مبانی کامپیوتر را تشکیل دادم با شش تا دانشجو! نمیدانم چرا هر جلسه دانشجوها کم می شوند؟! هر چه به پایان ترم نزدیک تر می شویم از تعدادشان کاسته می شود. بعد از کلاس رفتم به کتابخانه مرکزی. درباره کارهای مشترک گروه و کتابخانه مرکزی صحبت کردیم و برگشتم دانشکده. کمی در دفتر گروه، مشغول کارهایم شدم. یادم آمد که باید بروم دانشگاه علوم پزشکی تهران. انجمن علمی دانشجویی شان یک نشست تخصصی به مناسبت هفته کتاب ترتیب داده بود. عنوان سخنرانی مهارتها و خلاقیتهای کتابداران در عصر جدید بود. دانشجوهای علوم پزشکی تهران در این جلسه بودند. بحثهای خوبی مطرح شد. بچه های پرکار و مستعدی بودند که باید بیشتر بهشان توجه شود. قرار شد به انجمن کتابداری و ادکا لینکشان بدهم  تا بهتر بتوانند فعالیت کنند. آخر سر هم از کتابخانه مرکزی دانشگاه علوم پزشکی تهران دیدن کردیم. خیلی دوست داشتم این ساختمام هرمی را که از اتوبان همت پیداست ببینم. ساختمان بسیار شیک و مجهزی بود. معاون کتابخانه، خانم رزمگیر بخشهای مختلف کتابخانه را نشانم دادند. پتانسیل قابل توجهی برای خدمات رسانی به اعضایش دارد. حدود ساعت پنج عصر بود که برگشتم. سر راه در اتوبان صدر، خانم پاکدامن هم سوار کردم و رفتیم به سمت نیروی دریایی که چند تا منزل ببینیم! آقای بنگاهی، نتوانست چیزی پیدا کند قرار شد دوباره فردا بیاییم. امروز هم مشغول ثبت نمرات کلاس مرجع شناسی کتابخانه ملی بودم. با خبر شدم که دانشجویان علم اطلاعات و دانش شناسی دانشگاه شهید بهشتی، انجمن علمی شان را تاسیس کردند. خیلی خوشحال شدم. چند کار دیگر هم داشتم. هم داوری چند تا مقاله، هم رسیدگی به امور کتابخانه، هم آماده کردن مطالب کلاس امروز، هم...هم...و زندگی در این روزهای سرد ادامه دارد.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:٢٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

اطلاعات داشتی همه عمر؟

چند صباحی است که سروکارمان با بنگاهی جماعت افتاده که اسم غیر بازاری اش می شود املاک و مسکن! از این جا به آن جا تو فکر یک سقفیم! ولی چه میشود کرد که با وجود افت فاحش قیمتها بازهم بودجه نمیرسد!جالب اینجاست که همین دیشب آقای املاک، از ما پرسید چه رشته ای هستید و گفتیم علم اطلاعات، گفت پس دیگر به همه اطلاعات مسلطید! گفتیم از یک لحاظ بله از یک لحاظ خیر! چون اساس اطلاعات مورد نیاز ما دست شماست و از آن طریق زندگی می چرخانید. حقیقت هم همین بود. خود آقای املاک هم این قضیه را تایید کرد و گفت اگر این فایلها نباشد زندگی غیرممکن است. کار خاصی نمیکنیم فقط به مشتری اطلاعات می دهیم. اینجا بود که با همسر گرامیمان، به این نتیجه رسیدیم که : کتابدار که اطلاعات میداد همه عمر، دیدی چگونه یک آقای املاک، بیش از او اطلاعات دارد و از طریق اطلاعات است که به اقتصاد خود هم میرسد؟ آن وقت گاهی اوقات ما حتی دلمان نمی آید بابت یک مقاله یا کتابی که با هزار زحمت برای کاربر، پیدا میکنیم هزینه ای بگیریم و همینقدر که او خوشحال و شادمان بیرون می رود برایمان بس است! عجیب است و غریب است و معمایی سخت پیچیده که در گفتار نیاید.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٤:٢٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

این یک تبلیغ نیست!

تقدیم به همه کتابداران

بالاخره بعد از تقریبا دوسال، این کتاب منتشر شد. ایده اولیه آن، سر کلاس مرجع شناسی تخصصی لاتین در دانشگاه خوارزمی مطرح و مقرر شد هر یک از دانشجویان روی یک بخش کار کنند که از حق نگذریم خیلی هم به موقع کارهایشان را تحویل دادند. ولی ویراستاری مطالب، روزآمد کردن آنها و حتا افزودن یک بخش جدید به کتاب، و بعد سپردن به ناشر حدود یک سال و نیم وقت گرفت. هم خسته نباشید میگویم به دانشجویان آن زمان که روی این کتاب کار کردند و هم تشکر میکنم از آقای حمید محسنی عزیز که با علاقه این کتاب را ویرایش کرد و زحمت انتشارش را به عهده گرفت. سواد اطلاعاتی در عصر گوگل- بهره گیری از گوگل مپ- گوگل انالیتک-گوگل درایو- گوگل پلاس- گوگل در بخش مرجع همراه با تجربه های داخلی و خارجی و فعالیتهای عملی از جمله مطالب درج شده در این اثر است. امیدواریم که این اثر، بتواند برای همه کتابداران ایران زمین مفید باشد.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٧:٢۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۸ آذر ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

آموزش زوترو

برای اینکه بتوانید از نرم افزار زوترو استفاده کنید از این فیلم آموزشی استفاده کنید.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۳:٢۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٧ آذر ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

برایم کتاب بیاور

ایمیل و بعدش یادداشت سید جلال را که دیدم، تنم لرزید. یکی دیگر از سندهای زنده از کتابداری ایران این روزها حال خوشی ندارد. استاد مسلم فهرست نویسی، عاشق کتابداری و دلداده انجمن کتابداری ایران در بستر بیماری قرار گرفته است. باز هم نبض کتابدارانمان به کندی می زند و نگران است. امروز عصر بعد از همایش ششم ادکا، به دندانپزشکی رفته بودیم. در سالن انتظار نشسته بودم و در حال خواندن روزنامه های پراکنده روی میز. در صفحه آخر، چشمم به خبری افتاد که روزنامه، راجع به پوری سلطانی درج کرده بود. اینکه پوری کتابداری ایران در بیمارستان است. با شیفته سلطانی مصاحبه کرده بود که میگفت گلوی پوری را طی عمل جراحی، سوراخ کرده اند تا بهتر نفس بکشد و آرامش داشته باشد. الان وضع عمومی اش گویا خوب است و از شیفته خواسته، برایش کتابی بیاورد. همین چند دقیقه پیش، خانم پاکدامن با استاد عزیز، نوش آفرین انصاری صحبت کردند و راجع به وضعیت کلی پوری پرسیدند. فهمیدیم که ایشان در بیمارستان کسری بستری هستند و حالشان هم همانطور ناخوش است. امید همه کتابداران ایران این است که این شوالیه کتابدار، سلامت خود را بازیابد.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:٥۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٦ آذر ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم

گذشت نه چندان ساده

مدتهاست دانشجویانمان در حال داونلود کتابهای الکترونیکی هستند تا یک مجموعه کوچک دیجیتالی برای کتابخانه دانشکده تهیه کنیم. خیلی وقت گذاشته اند و امیدوارم که کار خوبی از آب درآید. ولی امروز، یکی از همکاران دانشکده، مار ا غافلگیر کرد. گفت میخواهد که مجموعه کتابهایش را به کتابخانه بدهد. ما هم که از خدا دو چشم بینا میخواستیم. با هم به اتاق رفتیم تا فایل کتابها را روی هارد کتابخانه قرار دهیم. میگفت خیلی سخت بود که بخواهم این همه کتاب را واگذار کنم. چون نتیجه سالها تحقیق و بررسی و داونلود کردن و مرتب کردن این فایلهاست. ولی به هرحال، یک جاهایی باید از خود گذشت تا به خلاء رسید و دوباره پر شد و درباره قانون خلاء، جذب و بخشش صحبت کرد. روی هم رفته حدود ده هزار نسخه کتاب الکترونیکی بود که مدتها دنبالش بودیم. خیلی خوشحالم که این همکار ما این کار را کرده. برایش آرزوی موفقیت دارم. حال، فقط مانده فهرست نویسی این کتابها که آن دیگر بر عهده دانشجویان است!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۳:۳۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٢ آذر ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم