کتابداران فردا

یک ماه از سال باقیست!

اول: دقایقی هست که وارد ماه اسفند شده ایم. چیزی به پایان سال 1393 نمانده است. هنوز نمیدانیم تا آخر سال چه اتفاقاتی خواهد افتاد. سالی بود پر از دگرگونی های مختلف.بگذریم. دو هفته پیش در دانشگاه شهید بهشتی نشست ویژه 12 سال وبلاگ نویسی در کتابداری ایران برگزار شد. دوست داشتم وبلاگ نویسان پیشکسوت رشته مان همگی در این نشست حاضر می شدند ولی دسترسی به بسیاری از آنها ممکن نبود. برای همین یک پنل چهار نفره تشکیل دادیم با حضور حقیر، دکتر زین العابدینی، خانم پاکدامن و دکتر شیما مرادی.نشست خوبی بود. یادی کردیم از 12 سال پیش که وبلاگ نویسی در کتابداری ایران شروع شد. چه خبرها و چه یادداشتهایی که در همین وبلاگ یا وبلاگ گروهی ننوشتیم...هنوز لیزنا در کار نبود. هر خبر موثقی که به دست می آوردیم بلافاصله وبلاگی میشد. همین وبلاگ ها باعث شد ارتباطاتی وسیع بین کتابداران ایجاد شود و جرات نوشتن- نه کپی برداری- در کتابداران شکل گیرد. حتی با جمعی از همین وبلاگ نویسها درباره ایده لیزنا در سال 1385 یا 1386 جلساتی گذاشتیم ولی به نتیجه نرسیدیم! آن زمان پشتوانه مادی و علمی نداشتیم و حالا هم خوشحالیم که این ایده بالاخره به نتیجه نشست و در ایران برای خود جا باز کرد. ولی این به معنی حذف وبلاگ نیست. وبلاگ حالا شکل تازه ای به خود گرفته. دیگر وسیله سرگرمی نیست. وسیله خبررسانی نیست. ابزاری است برای درمان. ابزاری است برای تفکر. ابزاری است برای ایده پردازی. هنوز هم خیلی ها می نویسند تا آرام شوند، می نویسند تا ایده بگیرند و ایده بدهند. می نویسند تا فکر کنند. به هر صورت نشست خوبی بود.ادکایی ها هم خوب زحمت کشیدند بابت این نشست.

دوم: 14 اسفند سالگرد تولد دکتر حری است. پیشنهاد میکنم با رفتن به مزار این استاد فقید، یادش را گرامی بداریم و دانشجویان جدید را با اسطوره رشته مان آشناتر کنیم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; جمعه ۱ اسفند ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

کمی متفاوت، کمی مصور

در ماهی که رو به اتمام است، به تنکابن رفتم. دوستان کتابدار را دیدم. برنامه، دوره مشاوره کتابدار بود. بحثهای قابل توجهی مطرح شد. امیدوارم دوره خوبی بوده باشد.

ضیافت نهادکتابخانه های عمومی کشور در هتل انقلاب برای اساتید علم اطلاعات و دانش شناسی. همکارانی را دیدم که خیلی وقت بود از هم بی خبر بودیم. دیدن اساتیدم در اهواز، مثل دکتر فرج پهلو، دکتر عصاره و دکتر کوکبی برایم خیلی مسرت بخش بود.آن شب نمیتوانستم به جلسه انجمن بروم. اساساً دیر از دانشکده راه افتادم. کمی باعث دلخوری دوستان شد. امیدوارم بخشیده باشند مرا. امیدوارم این ضیافت نیز سودمند واقع شود.

آرشیو ملی بودم. یک ماه پیش. جلسه هیات تحریریه نشریه آرشیو ملی بود. تا به حال شهر را از آرشیو ملی اینطور ندیده بودم!

 

آخرین جمعه در منزلمان...5 سال آنجا بودیم. بوستان نارنج. بعد از یک ورزش، صبحانه، بعد هم مطالعه در هوای پارک، لذت بخش بود.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٧:٤۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

شب کیکاووس کتابدار

یکی از روزهای پرکار اول هفته را طی کردم. البته کلاس بعدازظهرم با دانشجویان خوب بود. بحث جامعی درباره چرخه اطلاعات در جامعه داشتیم و بحثهایی هم راجع به همایش ملی ایمنی در کتابخانه ها مطرح شد. بعد از کلاس چندان سرحال نبودم. دکتر زین العابدینی و خانم پروینی به دفتر گروه آمدند و دقایقی را صحبت کردیم. ساعت 5.30 بود که تصمیم گرفتم به منزل بروم. ماشین را گذاشتم دانشگاه و با اتوبوس رفتم. پارک وی که پیاده شدم دو دل بودم که شبهای بخارا را بروم یا نه؟! شب کیکاووس جهانداری بود. بروم نروم...آخر سر رفتم. پیاده به راه افتادم تا سه راه زعفرانیه. به محل سخنرانی ها رسیدم. سالن پر بود ناچار در صندلی های بیرون نشستم و از ال سی دی سخنرانی ها را پی گیری کردم. آقای کامران فانی صحبت می کرد. بعد از آن هم موسیقی سنتی و بعد سخنرانی کوتاه آقای دهباشی. مجلس با پیام همسر آقای جهانداری به پایان رسید. مجالی شد برای دیدار دوستان و اساتید. بعد از مدتها خانم نوش آفرین انصاری را دیدم. گفتگویی کوتاه داشتیم و مثل همیشه سرشار از انرژی مثبت. در نگاهش غمی بود و اخر هم گفت بچه ها چقدر جای دکتر حری خالیه! گفتم بله اتفاقاً دیروز هم سر مزارش بودیم. یادی از گذشته ها کردیم. چقدر جایش خالیست...خانم دانشی و دکتر منصوریان هم در جلسه بودند. حال و احوال پرسی های معمول.

در راه بازگشت تا مسیری پیاده با دکتر منصوریان بودیم. میگفت فقط به خاطر این مراسم از کرج آمدم. سرشار از انگیزه. آهسته آهسته تا پارک وی آمدیم و بعدهم رهسپار منزل شدیم. شب خوبی بود. ای کاش نسل جوان کتابدار ما می شناخت چه کسانی برای این کتابداری زحمت کشیدند. میفهمیدند همه چیز در محیط وب نیست. خودم حسرت خوردم که چرا کیکاوس کتابداررا زودتر نشناختم...افسوس!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٧:٤٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

من به سر منزل عنقا نه به خود بردم راه

روز خسته کننده ای بود دیروز. معمولا اول هفته نباید اینگونه باشد ولی به هرحال گاهی پیش می آید دیگر! داوری دو مقاله وقتم را خیلی گرفت. ولی به هر حال خودم را جای نویسنده می گذارم. منتظر است ببیند بالاخره حاصل کارش مورد تایید است یا نه؟! هرچند در مورد خودم  این امر صدق نمیکند. ماههاست منتظر شنیدن خبر رد یک مقاله هستم ولی هنوز خبری نیست! دیروز مدارکم را برای درخواست تمدید قرار دادم تکمیل کردم. بعد از آن به نشست ویژه بیماران سرطانی رفتم که در تالار مولوی بود. بحثهای آموزنده ای بود. مثلا اینکه خودخوری یکی از عوامل بیولوژیکی و سرطان زاست. پزشک سخنران، درباره معنویت درمانی هم صحبت کرد که برایم قابل توجه و آموزنده بود. بعد از نشست، پیاده رفتم تا دانشکده. هوای پاکی بود. تهران دیروز نفس کشید. اگر ما آدمها بگذاریم البته! ناهار را با دوست عزیزم دکتر حاجی زین العابدینی صرف کردیم. بحث درباره جشنواره فارابی شد. گفتم امسال تحویلمان نگرفتند. حداقل هر سال یک کارت دعوت می آمد. بگذریم. یکی از دانشجویان آمد و میگفت کتابی را پس داده ولی در سیستم ثبت نشده. البته ماهها پیش هم این ادعا را داشت. یک جوری رفع و رجوعش کردم. قرار شد کتابی را جایگزین کتاب گمشده کند. این هم از موارد نادر در کتابخانه است. نمیدانیم که دقیقاً کی مقصر است! کتابدار یا کاربر؟!

هفته دیگر باید بروم سمت حکیمیه. دفاعیه یکی از دانشجویانم در دانشگاه آزاد است. داورها هم تعیین شده اند. یکی را نمیشناسم! سردرد داشتم. کمی زودتر به منزل برگشتم. بعد از شام، زود خوابم برد. در عوض دیگر از چهار صبح بیدار شدم. در منزل جدید خبری از اینترنت نیست و این کمک می کند بیشتر مطالعه کنم. داشتم سررسیدم را نگاه میکردم و کارهای امروز را یادداشت می کردم به این شعر زیبا رسیدم:

من به سر منزل عنقا نه به خودم بردم راه     قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:٠٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

کتابداران بازیگر!

عصری در حین انجام کارها داشتم استودیو هشت را از رادیو نمایش گوش میکردم. مجری آقای شهرام شکیبا بود. موضوع بحث هم درباره فیلمها و سریالهای ایرانی بود. یکدفعه به سرم زد و برای برنامه پیام کردم که چرا فیلمسازان ایرانی، از سوژه کتابداران و کتابخانه ها بهره نمی گیرند و در این زمینه فیلم نمی سازند؟! پاسخ داد که بله! این قشر خیلی زحمت کش هستند. قشر فرهنگی جامعه هستند که اغلب مردم هم به اهمیت کتابخانه ها پی نبرده اند. نه! متاسفانه تا کنون فیلمی ساخته نشده... بعد هم کمی راجع به پایین بودن تیراژ کتابها و استفاده اندک از کتابخانه ها صحبت کرد. با خود گفتم حداقل یک جرقه ای زده شد شاید یک فیلمساز روی این سوژه کار کند. بعد باخودم فکر کردم عجب بیکاری هستی تو! حوصله داری ها!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:٥٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

یک شب در جاده چالوس

دیروز، این شانس را داشتم که در جمع کتابداران نهادی چهار استان ایران باشم. دوره آموزشی مشاوره کتابدار که چهارمین سال پیاپی است که برگزار می شود دیروز در شهر تنکابن آغاز به کار کرد. قرار بود حقیر نگارنده این سطور نیز به عنوان سخنران مدعو جلسه افتتاحیه باشم و سر مخاطبان را به درد آورم! قرار ما یکشنبه شب ساعت 12 بود. ساعت مقرر، آقای آقاسی راننده خوش برخورد و خوش کلام، آمد و ما از تهران شب هنگام رهسپار دیار مازنی ها شدیم. هیچ وقت سفر در شب به سمت شمال را تجربه نکرده بودم! کمی ترس و دلهره داشتم. به ویژه از گردنه های جاده چالوس که از بچگی از آنجا می ترسیدم. ولی یکی دو ساعتی که گذشت و طرز رانندگی آقای آقاسی را زیر نظر داشتم دیدم که نه! مثل اینکه این کاره است. با احتیاط، سریع، و دقیق می راند. نمیتوانستم بخوابم و از طرفی آنقدر خسته بودم که نمیشد با راننده وارد گفتگو شوم. تاریکی جاده، سیاهی هولناک سد امیرکبیر، جاده ای که لحظه به لحظه رو به بالا می رفت از جلو چشمانم رد میشدند. کم کم هوای گرم درون ماشین و دیدن مناظر تاریک بیرون و خستگی مفرط، مرا به خواب عمیقی کشاند! ساعت سه صبح بود که خوابم برد. ولی نگران بودم نکند راننده هم بخوابد! دیگر هیچی! شب باید در جوار گرگهای عزیز باشیم. ولی به کارش وارد بود.

کم کم بیدار شدم. دیدم عباس آباد هستیم و تا تنگابن 25 کیلومتر مانده. سرانجام به مجتمع فرهنگی رشد رسیدیم. کلید را از نگهبانی گرفتم و رفتم داخل سوئیت. کمی تلویزیون تماشا کردم و بعد اسلایدهایم را نگاهی انداختم. دقایقی بعد خوابم برد. مراسم، ساعت یک ربع به هشت شروع می شد. ساعت هفت برای صرف صبحانه رفتم. با اقای جواد اسدی عزیز، و آقایان رمضانی و نیکنام گپی زدیم. مراسم شروع شد. بعد از صحبتهای مقدماتی نوبت به سخنرانی ام رسید. بحث را به سمت تغییر در کتابخانه ها با رویکردهای مثبت و منفی بردم. حدود نیم ساعت طول کشید. کم کم بحث را از اوج به پایین بردم و مراسم افتتاحیه تمام شد. کتابداران هم برای شرکت در دوره ها تقسیم شدند.از محبت و میزبانی دوستان نهادی شرمنده شدم.

رویداد جالب اینکه خانم سرشاد شادمان را دیدم. دانشجوی زبل و پرتلاش کتابداری پزشکی در اهواز! کتابدار نهاد شده. یادی از همکلاسی ها و دوران اهواز در سال 1384 کردیم. چهره های اشنا زیاد بودند. کتابدارانی که می شناختم. ساعت نه و سی دقیقه صبح با همان راننده برگشتم تهران. او هم به قدر کافی استراح کرده بود. در طول راه چانه هردومان گرم بود! تلافی شب قبلش درآمد! ساعت 14.15 تهران بودیم. یک راست رفتم دانشگاه و به کارهایم رسیدم. ساعت 5 هم برگشتم منزل. خسته بودم! آنقدر که فراموش کردم روز بعد، یعنی امروز دوشنبه، کارگاه اند نوت در کتابخانه مرکزی دارم! خوب شد خانم نقدی یادآوری کرد صبح! ولی به هرحال خوب بود. برگزار شد و بحثهای خوبی هم مطرح شد. صبح با دوست عزیزم آقای امیرکیانی، تا بخشهایی از اتوبان باقری هم مسیر بودیم. همیشه گفتگو با این رفیق، جذاب است. ساعت 13 باید بروم جلسه هم افزایی دانشگاه. چه شلوغ است امروز!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم