کتابداران فردا

یک بعدازظهر دلنشین مهرانگیز

دیروز آخرین روزکاری ما در سال 1393 بود. ساعت 12 شد که تقریبا همه خدماتی ها و همه کارمندان دانشکده رفته بودند. هیچ کس نبود غیر از خودم! مشغول کارهایم بودم. خسته که شدم آمدم در راهرو کمی قدم بزنم و آبی هم بنوشم که دیدم دوست عزیزم، دکتر حاجی زین العابدینی از راهروی سمت اتاقش به سوی من می آید. خوشحال شدم. بعد از سلام و احوالپرسی به رستوران دانشگاه رفتیم و آخرین سبزی پلو ماهی سال را میل کردیم و درباره شاخص های فرهنگی توسعه در یک جامعه بحث کردیم. خلاصه، ماندن من هم چندان دوام نیاورد. ساعت 15 بود که به منزل برگشتم.

همسرم تماس گرفتند که قرار است به منزل استاد نوش آفرین انصاری برویم! تعجب کردم چطور؟! قضیه این بود که درباره یک مسئله که میخواستند با خانم انصاری صحبت کنند و ایشان هم دعوتشان کرده بودند منزلشان. خلاصه بعد از ظهر دیروز، به یوسف آباد رفتیم و لحظاتی ناب و دست نیافتنی را کنار استاد محقق و استاد انصاری و نیز دوستان عزیز آقای دکتر جلالی و همسرشان خانم دانش، گذراندیم. تمام سعیم این بود که از این لحظه های کوتاه استفاده کنم. هر چند نزدیک به سه ساعت آنجا بودیم ولی هر لحظه اش و هر کلامی که مطرح می شد یک کلاس آموزشی بود. خاطرات زندگی مشترک، چگونگی رفتن به دانشگاه مک گیل کانادا، نحوه پذیرش در دانشگاه تهران و خیلی موارد دیگر، از مطالبی بودند که از زبان این دو بزرگوار شنیدیم. یک عمر تجربه، یک عمر تلاش در چهره این دو عزیز بود. افتخاری بود که دیشب مهمان این عزیزان باشیم. غیر از این، بعد از مدتها هم آقای دکتر جلالی عزیز و همسرشان را دیده بودیم. خلاصه با اینکه، سه شنبه آخر سال، گرفتار تب و مریضی بودم، ولی شب گذشته، روحمان را سرشار از انرژی مثبت، انگیزه، و توجه به مدیریت زمان در زندگی کردیم. اخرین دیدارمان در این سال، با گرفتن نشانه کتابهای تقویمی شورا همراه شد. ساعت 21.30 بود که یوسف آباد را به سمت اتوبان حکیم می رفتیم و چقدر در راه حرف داشتیم راجع به این مهمانی ناب با ارزش سه ساعته!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٢:٠٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

عجیب است این آخر سالی!

این روزهای آخر سال، اتفاقات عجیب و غریبی می افتد. امروز در لابلای ایمیلهایم، دیدم ایمیلی از یکی از مراکز ثبت پایان نامه های دانشگاهها به دستم رسیده که موضوعش دانشگاه شهید چمران اهواز است. با تعجب ایمیل را باز کردم. دیدم که عنوان پایان نامه کارشناسی ارشدم است! سرانجام بعد از 9 سال در یکی مراکز ثبت پایان نامه های دانشگاههای کشور ثبت شده است!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱:۱۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

روزهای آخر

روزهای آخر سال که مثل توسن، در حال گذر هستند رنگ و بویی از زمستان و سردی هوا ندارند. هرچند که این روزها شاهد بارش رحمت خداوندی هستیم ولی گویی مدتهاست زمستان، رخت و لباسش را جمع کرده و بی سروصدا ما را ترک گفته تا جانشینش بیاید و تغییری دیگر در زمین با خود بیاورد. این چند روز آخر را هم در دانشگاه سر میکنیم تا هر زمان که چشمانمان خسته شود یا جان از تنمان به در آید! کار خیلی زیاد است و باید قبل از رسیدن سال جدید، کارهای بر زمین مانده را جمع و جور کرد. این روزها بیشتر کارکنان و خدماتی ها را می بینم و گاهی برخی همکاران را. دانشجویان که خیلی وقت است تعطیلاتشان شروع شده و دیگر از اثری از آنها نمی بینیم!

مناسبت خاصی هم در این هفته نبود تا کتابداران دوباره جمع شوند. گرامیداشت استاد نوشین انصاری، آخرین پاتوق کتابداران در سال 93 بود و دیگر هیچ! بعد از مدتها دوستان و رفقای ادکایی را دیدیم. یکی دو ساعتی را بعد از همایش با رفقای ادکایی بودیم. شب خوبی بود. هر چند به شدت سرما خورده بودم و تب داشتم. ولی به هرحال، غنیمتی بود.

منتظریم تا عطف نورزوی منتشر شود و مطالب دوستان را ببینیم. امروز هم باید به دانشگاه الزهرا بروم. آخرین دفاع در روزهای آخر سال باید جالب باشد. پایان نامه ای است با محوریت یادگیری الکترونیکی. کار قابل تاملی بود که یافته هایش اگر کاربردی شود میتواند اثرات مثبتی داشته باشد. سال که به روزهای آخر می رسد بی اختیار دلگیر می شوم مثل غروبهای جمعه. شاید هیجان شروع سال تازه است. شاید حسرت فرصتهای از دست رفته سال گذشته. خلاصه قابل توصیف نیست. حس خاصی است که فقط با سکوت همراه میشود. نمیدانم در این دو سه روز باقیمانده پستی خواهم داشت یا نه. ولی برای همه آرزوی تندرستی و نشاط، و سالی سرشار از شادی، سلامتی، برکت و سعادت دارم. راستی تولد وبلاگ کتابداران فردا هم مبارک! یازده سالش تمام می شود!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:۱٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

کتابدار خوب، مرده است یا زنده؟

دیروز موقعیتی فراهم شد تا در مراسم گلگشت در وطن، یادمان ایرج افشار، حضور داشته باشم. هرچند نشد بیشتر از یک ساعت از سخنرانی ها استفاده کنم، ولی دیدن نمایشگاه عکس از وی و فیلمهای مستند از سفرها یا به قول خودش، گل گشتهایش، حسابی مرا به فکر فرو برد. ایرج افشار که بود؟ انسان معمولی؟ معلم؟ گردشگر؟ باستان شناس؟ کتابشناس؟ کتابدار؟ سند شناس؟ همه اینها؟ چه انگیزه ای باعث میشود یک نفر این همه سفر کند فقط به عشق دیدن تازه ها؟ این چه روح بی قراری است که سرانجام با مردن آرام می گیرد؟ و تازه خیال می کنیم که آرام میگیردولی هنوز سیال و پر جنب و جوش است. چه روحیه ای داشت که من و امثال من نداریم و کارهای روزمره را بهانه می کنیم؟چه چیزی باعث می شود وقتی یک نفر از دنیا رفت این همه آدم به یادش جمع شوند؟در مراسم دیروز، فقط سالمندان و هم سن و سالان ایرج افشار نبودند. جوانکهای 19-20 ساله هم بودند. شاید این نشان میدهد که افشار تکثیر شده و هر کدام از این آدمها میتوانند یک ایرج افشار باشند. تیتر پست را زدم، مردن ما چگونه است. در راه که به دانشگاه می آمدم و از باران شبیه برف صبح، لذت می بردم رادیو نمایش را می شنیدم که مجری می گفت: گاهی می میریم ولی زنده ایم و بین همه جاودانه. ولی گاهی زنده ایم اما فقط هستیم. با مردن فرقی نداریم. هنوز هم در حیرتم. خودم را می بینم و دیگران را. کداممان زنده ایم و کداممان مرده ایم در عین زنده بودن؟باران همچنان می بارد و هوا را پاک میکند. میخواهد بگوید مثل من پاک باشید و همه چیز را پاک کنید و جاودانه باشید.خیلی از ما کتابداریم. اما در واقع نیستیم! هیچی نیستیم! یک کارمند معمولی هستیم که یک سری وظیفه ها دارد و اگر از یک خط کمی بیشتر برویم دنیا برعکس می شود. نمیخواهیم کتابدار جاودانه باشیم. شاید هم نمیتوانیم؟! مهم این است که دستمان چون ابر بارانی باشد و چراغ روشن شبهای تار ظلمانی. این گونه ابدی هستیم. مهم نیست که زنده یا مرده باشیم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:٥٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

اول هفته و موزه گردی

دیروز فرصتی پیش آمد تا به موزه ایران باستان برویم. موقعیتی که آقای حسینی، مدیر اجرایی دانشکده فراهم کرد. به اتفاق جمعی از همکاران دانشکده، به موزه ایران باستان رفتیم تا اشایی را که به تازگی از بلژیک به ایران بازگردانده شده ببینیم. خیلی وقت بود یک موزه نرفته بودم. شاید آخرین بار سنگاپور بود که موزه ملی این کشور را دیدم. حس خوبی بود. دیدن این همه شیء که دانش عیان و مکتوب بشر در هزاران سال پیش بودند و با ما سخن می گفتند. اطلاعاتی که در محمل آبجکت عینی ذخیره شده بود. جای خوشحالی بود که دانش آموزان زیادی هم همزمان به موزه آمده بودند. حتما این بچه ها از این سن، اهمیت اطلاعات و سیرتکاملی اطلاعات را ببینند و درک کنند. البته زمان ما خیلی کم بود و باید سریع به دانشکده برمی گشتیم ولی همان موقعیت یک ساعته هم غنیمت بود برای مرور مجدد تاریخ ایران و دیدن سیرتحول محملهای غیر مکتوب اطلاعاتی. احتمالاً بعد از تعطیلات به شرط حیات، برنامه بازدیدی را از کتابخانه ملی برای همکاران دانشکده تدارک ببینیم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:۳٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

فراسوی دوم رسید

به این بچه ها افتخار میکنم. خیلی فعال هستند و آدمیزاد از کارهایشان انرژی میگیرد. شماره دوم نشریه دانشجویی خود را هم منتشر کردند. فراسوی دوم که رنگ و بوی زمستانی دارد رسید. قرار شد فایل پی دی افش را به گروه بحث هم بفرستند.

جمعه با جمعی از دوستان به قم رفتیم. میهمان خانواده محترم آقای عابدی و همسرشان خانم چیت ساز بودیم. سنگ تمام گذاشته و حسابی زحمت کشیده بودند. ما که شرمنده هر دو بزرگوار شدیم. بعد ازمدتها هم دوستان را دیدیم. هم سیاحت شد و هم زیارت. فقط حیف که کتابخانه حرم بسته بود.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم