کتابداران فردا

روز شلوغ

تجربه ای جدید در سفر کسب کردم و آن رفتن به جعبه خواب راننده اتوبوس بود. هفته قبل قصد داشتم یک سفر فوری بین شهری با اتوبوس داشته باشم ولی ظرفیت اتوبوس تکمیل بود و مجبور شدم یک شب را در جعبه بغل اتوبوس که مخصوص خواب راننده هاست بگذرانم! جای بدی نبود فقط باید تمام طول سفر را دراز می کشیدم. از دیدن مناظر بیرون، نوشیدنی و خوراکی و تماشای فیلم خبری نبود. از آنجایی که فضای درون جعبه مثل قبر، تاریک و سیاه بود ترجیح دادم بخوابم که سریع هم خوابم برد. ساعاتی بعد، در جعبه باز شد و فهمیدم به مقصد رسیدیم! این هم تجربه ای بود به یاد ماندنی!البته قدیمها بوفه جای مسافران بدون بلیط بود ولی این اتوبوس های جدید دیگر جعبه مخصوص خواب راننده دارند که همتراز با جعبه بار مسافران است! تفاوتش داشتن رختخواب و کولر هست. با خودم فکر میکردم اگر یک وقتی تصادف کنیم چطوری میفهمندمن این داخل هستم؟!

دیروز هم روز بسیار شلوغی بود. از صبح جلسه های مختلف بود و فشرده. ساعت 13 هم باید خود را برای یک جلسه دفاع از پایان نامه کارشناسی ارشد به دانشگاه الزهرا می رساندم. حدود پنج دقیقه ای از ساعت یک گذشته بود. نگران بودم که دیر شده ولی جای پارک پیدا نمیشد! دور میدان شیخ بهایی توقف کردم. با آقای دکتر رضایی شریف آبادی تماس گرفتم و قضیه را گفتم. گفتند میتوانید داخل دانشگاه پارک کنید. ساعت 15 می بینمتان! یک لحظه شوکه شدم! با صدایی لرزان پرسیدم: مگر جلسه ساعت 15 است؟!! گفتند بله! ای وای! عجب حواسی دارم. دردسرتان ندهم. از فرصت استفاده کرده و سری به اداره اخوی گرامی ام زدم و ساعتی را با هم گپ زدیم.

در موعد مقرر به دانشگاه الزهرا رفتم و در بدو ورود، آقای دکتر رضایی شریف آبادی را دیدم. خوشحال و سرحال بودند. گویا اتفاق خوش یمنی افتاده بود. درست حدس زده بودم خودشان در طول مسیر گفتند. ساعاتی پیش، نوه پنجم ایشان پا به دنیا گذاشته بود. خوشحال شدم و بهشان تبریک گفتم. به اتفاق هم رفتیم به ساختمان خوارزمی. جلسه دفاعیه خانم لطفی با موضوع شبکه های اجتماعی و نقش انجمن های علمی کتابداری جهان در این شبکه ها بود. جلسه خوب و آموزنده ای بود. از بحثهایی که شد شخصاً استفاده کردم. جلسه دفاع حدود ساعت 17 تمام شد و دیگر نمیرسیدم به دانشگاه خودمان برگردم. به هرحال، دیروقت رسیدیم منزل.

امروز صبح، آقای حافظیان آمدند دانشگاه ما. کتابی برای ترجمه داوری کرده بودند که شخصاً آوردند. خیلی از دیدنشان خوشحال شدم و باهم در کتابخانه دانشکده قدمی زدیم و نگاهی به آن انداختیم. چند تا پیشنهاد خوب دادند که قرار شد بعداً راجع به آن صحبت کنیم... کم کم باید شرح و سرفصل درسهای این ترم را حاضر کنم. ترم شلوغی داریم..

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٤:٤۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

این مادربزرگهای دوست داشتنی

دیروز عصر که از سرکار برمیگشتیم به اتفاق همسرم خانم پاکدامن، مثل همیشه از انجمن کتابداری و خبرهای روز رشته و ایده های تازه برای کارهای تحقیقاتی صحبت میکردیم ولی نمیدانم چه شد وسط صحبتها بحث کشیده شد به مادربزرگها و هرکدام در خلسه خاطرات مادربزرگهای خود فرو رفتیم.

کوچک تر که بودیم مثلاً 10 یازده ساله، سر اینکه مادربزرگ منزل چه کسی بیاید دعوایمان میشد گریه میکردیم. وقتی منزلمان بود آرامش خانه بیشتر بود. گاهی وقتها به من دیکته میگفت. بگذریم که حالا نوه های پسری دوست داشتنی تر بودند! ولی دلیل نمیشود ذره ای از علاقه ما به مادربزرگ کم شود..

خلاصه این صحبتهارا میکردیم و به منزل می رسیدیم. هر کدام خسته به گوشه ای رفته و پیامهای وایبری خود را چک میکردیم تا اینکه تلفن زنگ خورد...مادربزرگ بود.

- سلام ننه جان. چطوری ننه..انشاله دیدارمان به قیامت باشه...مراقب خودت باش...

شاید اصلا فکرش را نمیکردیم صدای گرفته مادربزرگ را دیگر نشنویم و این اخرین مکالمه اش بود...چند ساعت بعد دیدار به قیامت شد. شبانه همگی رهسپار نایین شدند. من ماندم و چهره و صدایی که از مادربزرگش در ذهنم مانده.....مادربزرگ...واژه ای که سرشاراز معنا، احساس، تجربه و عشق است. مادربزرگها همیشه برکت خانه بوده اند و همه در کنارشان احساس آرامش میکنند.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱:۱٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

مشتری پران

پیرمرد خوش برخوردی هست. همیشه دوست دارم از این سوپرمارکت خرید کنم. بر خلاف سه چهار مغازه اطراف دیگر که دوست دارند پول بگذاریم روی پیشخوان و برویم(!) و بعضاً بد اخلاق هم هستند، این یکی خوش مشرب هست. همیشه تکیه کلامش این است: جانم ارباب؟! امر دیگه ای؟! همیشه هم مشغول درست کردن یک چیزی برای خوردن است که واقعاً سر درنیاوردم آن چیزهایی که میخورد چیست؟! این پیرمرد خوش مشرب، شاگرد جوانی دارد که بعضی وقتها تن به کار نمی دهد یا راه و رسم مشتری مداری را بلد نیست. هر وقت این پسرک در مغازه باشد، نمیروم خرید کنم. میروم جای دیگر برای خرید. یک بار هم وقتی رمز کارتم را پرسید برای پرداخت هزینه کالاهایی که خرید کرده بودم و گفتم فلان! گفت ای لعنتی! یاد شماره مدرسه ام می افتم! پرسیدم چطور؟ گفت آخر هروقت از مدرسه فرار می کردم اول این شماره روی تلفن منزل می افتاد و بابام حسابم را می رسید! دیگر فرصتی نشد در باره اهل مطالعه بودنش بپرسم، همین اطلاعاتی که خودش داد بس بود. فکر میکنم اگر این شاگرد در درازمدت بخواهد همین رویه را داشته باشد کم کم باید کار دیگری برای خود دست و پا کند. مثل برخی از کتابدارهای ما که به جای جذب مشتری، بیشتر مشتری پران هستند بلانسبت!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم