کتابداران فردا

مادر بزرگ آرشیویست

امروز دل آسمان حسابی گرفته بود. پس از چندین ماه خشکسالی بالاخره چند دقیقه آسمان بغضش را ترکاند و هوا را حسابی تغییر داد. در هوای لطیف و بارانی امروز جلسه ای با اقای دکتر فریدزاده رئیس کتابخانه مرکزی دانشگاه شهید بهشتی در خصوص تعامل گروه علم اطلاعات و دانش شناسی با کتابخانه مرکزی داشتیم. جلسه خوبی بود. به جمع بندی و تفاهم های اساسی و اصولی در این زمینه رسیدیم که رضایت بخش بود. دکتر فریدزاده را فردی روشن، و علاقه مند به حوزه مدیریت اطلاعات دیدم. باید تعامل گروه را با کتابخانه بیشتر کنیم. برگشتیم دانشکده. خوشبختانه تابلوی اعلانات را هم برای گروه نصب کرده اند. دیگر میتوانیم اطلاعیه های کتابدارانه را مستقل داشته باشیم. امروز چند مورد داوری مقاله و بررسی روایی پرسشنامه داشتم. دانشجوها هم پروپوزال را برای بررسی می فرستند. وقت زیادی ندارند. اگر تا آخر مهر کارشان تصویب نشود کسر نمره خواهند داشت.

.......

گفتم که مادربزرگ همسرم به رحمت خدا رفته است. هفته قبل مراسم چهلمش برگزار شد. به همین زودی چهل روز گذشت. اقوام جمع شده بودند تا پیراهن مشکی را رنگ عوض کنند و نظری هم بر جمع آوری اشیای باقی مانده از آن خدابیامرز داشته باشند. در حین جمع و جور کردن وسائل، خرواری از سندهای جور و واجور پیدا شد. بعد از اینکه آقاجون سندها را به تهران آوردند، دو ساعتی نشستیم و با این سندها کلنجار رفتیم. گنجینه ای تاریخی از اسناد خانوادگی بود. از شناسنامه های قدیمی بگیرید تا کاغذ خرید طلا، برگه معافیت سربازی، صورت جهیزیه، احکام دستی بازنشستگی و ماموریت، قبضهای مختف برق، کارنامه مدرسه، اسناد خطی مالکیت، و غیره که قدیمی ترین آنها مربوط به 130 سال پیش بود. قرار شد بر اساس اصول و قوانین آرشیوی نسبت به سازماندهی این آرشیو غنی خانوادگی اقدام کنیم. مادربزرگ عجیب آرشیویستی بوده و ما خبر نداشتیم! خدا رحمتش کند!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

سکوت و تلاش، بهترین پاسخ

یکی دو روزی هست که در گروه بحث کتابداری، یک نفر به اسمی که کاملاً مشخص هست مستعار است دست به نگارش مطالبی زده که معلوم است از یک ذهن مشوش، بیمارگونه، روان پریش و ناآرام بر آمده است.هدف این فرد از به هم ریختن فضای علمی گروه بحث خیلی واضح نیست ولی  معلوم است از حسادت در شرف انفجار است و مانند زنگی که به دستش شمشیری داده اند و چشمانش بسته است بی هدف به همه جا حمله ور میشود! فکر میکنم همکاران و دوستان ارجمند، اصلا و ابدا نباید به این گونه افراد بیمار و فرومایه ای که هر از گاهی خودنمایی می کنند، محلی از اعراب بگذارند. بهترین کار این است که پاسخی به چنین بیمارانی داده نشود. یا بیماری شان علاج می شود یا از شدت و حدت بیماری از صفحه روزگار محو میشوند! حیف نیست به جای تلاش و تکاپوی علمی همیشگی وقت ارزشمند خود را صرف پاسخگویی به افراد نامرئی که حتی جرات ندارند نام حقیقی خود را بگویند بگذاریم؟! آنقدر در رشته مان کار داریم که فرصت پرداختن به این بحثهای خاله زنکی(!) نیست و نباید باشد!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٥:٥٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

شور و شوق دانشجویی چه زیباست

دیروز مراسم افتتاحیه دانشکده بود با حضور هیات رئیسه دانشگاه و همه اعضای هیات علمی دانشکده. به میمنت و مبارکی، تلاش چند ساله به بار نشست و ساختمان جدید رسماً افتتاح شد. بعد از مراسم افتتاحیه، همه کارکنان و اساتید در کتابخانه به صرف ناهار دعوت بودند. بسیار جالب بود که کتابخانه توانسته بود هم غذای روح را تامین کند و هم غذای جسم! منظره بسیار زیبایی بود. همه در پشت میزهای سالن مطالعه مشغول گپ و گفت و میل کردن ناهار بودند و بعد هم از مخزن بازدید میکردند. خیلی احساس شعف داشتم که این رویداد در کتابخانه رخ میداد.

به اتفاق همکاران عزیز، آقایان دکتر حاجی زین العابدینی و دکتر عرفان منش، عکسی برای وب سایت گروه در کتابخانه گرفتیم. بعد هم سخنرانی رئیس محترم دانشگاه و رئیس محترم دانشکده در سالن کنفرانس بود و همه سپاسگزار این تغییر و تحولات جدید بودیم. بعد از این جلسه، در یکی از کلاسها، جلسه ای با حضور دانشجویان قدیم و جدیدمان برگزار کردیم. جلسه خوبی شد. همه دانشجوها خودشان را معرفی کردند و دیدگاههایشان را درباره مسائل مختلف گروه مطرح کردند. ذهنهایشان بسیار مشتاق است و منتظر یک مشوق. خیلی با انگیزه اند و پرشور. همین امروز که تعطیل هم هست، چند بار ایمیل رد و بدل کرده اند که برای نشریه و انجمن علمی چه باید کرد. خیلی خوشحالم که این جو در گروهمان هست که دانشجویان علاقه مند و فعال وجود دارند. امیدوارم بتوانند وقتی هم دانش آموخته شدند در هرجایی که هستند اثرگذار و مثبت باشند.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

خودمان هستیم و خودمان

سه شنبه هفته قبل سخنرانی همکار و دوست عزیزم آقای دکتر حاجی زین العابدینی بود. موضوع برنامه درباره بهداشت و تغذیه در مطالعه بود.

در حال گوش کردن به سخنرانی ایشان بودیم که تلفن همراهم زنگ خورد. خانم دکتر پریخ بودند. طبق قرار قبلی برای یک کار اداری به دانشگاه شهید بهشتی آمده بودند. رفتم به استقبالشان. بعد از احوالپرسی گفتم کوهنوردی مبسوطی کردید! اتفاقاً از طی مسیر طولانی به صورت پیاده وری سربالایی بدشان نیامده بود. به اتفاق به اتاق محل برگزاری سخنرانی رفتیم و همه غافلگیر شدند! بعد از سخنرانی دکتر زین العابدینی، خانم دکتر پریرخ هم درباره کتابشناس بودن، اطلاعات شناس بودن و اهمیت اطلاعات در هر لحظه از زندگی بشر، صحبت کردند و دانشجویان اندک ما هم از این جلسه بهره بردند. بقیه ساعات روز را با خانم دکتر بودیم. به اتفاق ایشان و آقایان دکتر عرفان منش و دکتر زین العابدینی ناهار را صرف کردیم و بعد از کمی گپ و گفت، هر کسی سراغ کار خود رفت. خانم دکتر پریرخ هم به دفتر گروه رفتند تا از رایانه آنجا برای کارهای خود استفاده کنند. حدود ساعت 15 بود که با ایشان خداحافظی کردیم. روز خوبی بود.

دیروز نرسیدم به همایشهای مختلف کتابدارانه بروم! از همایش سازمان فرهنگی هنری شهرداری بگیرید تا همایش الزهرا و جایزه زنده یاد ایرج افشار! صبح که کلاس با دانشجویان رشته مشاوره داشتم و ظهر به بعد هم درگیر کارهای کتابخانه بودم. کار نصب کانتر، گیت و زیبا سازی کتابخانه تمام شد و آقای دکتر مظاهری، رئیس دانشکده هم تا هفت شب ماندند و بر این کار نظارت داشتند. شنبه کارهای نهایی کتابخانه را باید تمام کنیم. به خصوص چیدمان فضای داخلی که کتابداران مرئی تر باشند.

امروز در منزل بودم و به کارهای عقب مانده میرسیدم. برای استراحت، تلویزیون را روشن کردم. فیلم دورافتاده با بازی تام هنکس را نشان میداد. تا به حال این فیلم را ندیده بودم ولی بسیار تاثیر گذار بود. تام هنکس که برای ماموریت شرکت خود به یکی از کشورهای امریکای جنوبی میرفت، برروی اقیانوس آرام هواپیمایش دچار سانحه شده و در اقیانوس سقوط می کند. هر چهار سرنشین هواپیما می میرند ولی او زنده می ماند تا به یک جزیره دورافتاده می رسد. با سختی و مشقت در آنجا زندگی میکند و چهار سال را در آنجا به سر می برد. تصور اینکه این لحظات چگونه بر یک آدم که در اوج داشتن امکانات بوده گذشته بسیار سخت است ولی نشان میدهد که آدمیزاد در هر شرایطی با اراده و تعقل و ابتکار خود میتواند بر موانع غلبه کند. تام با وجود اینکه چندین بار برای رفتن از جزیره ای که حتی یک پرنده هم در آن نبود تلاش کرد هر بار هم شکست خورد ولی باز از پا ننشت و در سال چهارم خودرا نجات داد. وگرنه میتوانست همانجا منتظر مرگ باشد. خلاصه اینکه فیلم طوری بود که آدمیزاد را به فکر فرو می برد. اینکه اگر جای او بودم چه می کردم!مثلاً اگر در کتابخانه اینترنت نباشد، قفسه نباشد، گیت نباشد، دوربین نباشد چه کنیم؟! دست روی دست بگذاریم و غصه بخوریم؟ کاری نباید کرد؟ شاید به نظر کلیشه ای باشد ولی این یک واقعیت است که انسان در هر شرایطی از پس هر کاری بر می آید. خیلی از اوقات از توانایی های جسمی و فکری مان استفاده نمیکنیم مگر اینکه در شرایط بحرانی قرار بگیریم. هنر ما این است که در این شرایط، مدیریت اوضاع را نشان دهیم نه در زمانی که همه چیز در دسترس با همه امکانات باشد.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:٠٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم

مهرانه کتابدارانه

  • پاییز دوست داشتنی آمد. خیلی وقت بود منتظرش بودم. بوی منحصر به فرد و خاصی دارد این بوی پاییز، مخصوصاً غروبهایش بوی مشقهای ناتمام میدهد. بوی زود خوابیدنها و صبح زود به مدرسه رفتنها. پاییز اما برای دانشگاه زود شروع شد. دو سه هفته زودتر.کلاسهایمان به موقع تشکیل شدند و با دانشجوهای تازه وارد آشنا شدیم. شش نفر دانشجوی تازه نفس و با رتبه های عالی. بچه هایی هستند که سر کلاس مباحثات علمی خوبی دارند. لذت میبرم از اینکه در بحثها شرکت میکنند و آنچه را میدانند یا میخواهند میگویند. قرار شد برای کار کلاسی هر کدام یک مقاله کار کنند و با کتابخانه و وب سایت دانشکده هم همکاری داشته باشند.امروز هم مراسم معارفه تازه واردهای دانشکده است که اولین بار در ساختمان جدیدمان برگزار میشود. حس خوبی به ساختمان جدید دارم.
  • شنبه بعد از کلاسها به اتفاق جمعی از همکاران دانشکده برای ورزش و کمی هم فوتبال به سالن تربیت بدنی رفتیم. آنقدر دویدم که فکر میکنم هزاران کالری سوخت! و الان که از شدت ترشحات اسید لاکتیک در عضلاتم نمیتوانم جم بخورم میفهمم که مدتهاست از ورزش به دورم... بعد از ورزش سنگین به مراسم شبهای بخارا رفتم. شب عباس یمینی شریف. از صحبتهای هومن یمینی شریف، فریده فرجام، استاد نوشین انصاری لذت بردم. به سخنرانی هوشو نرسیدم. در یک یادداشت دیگری درباره این شب صحبت میکنم....من نغمه سرای کودکانم...
  • دیروز ضبط برنامه با کتابداران را داشتیم. کارشناس مهمان نداشتیم مجبور شدم تلفنی با آقای حافظیان و آقای عظیمی از دانشگاه شهید چمران صحبت کنم. موضوع برنامه نقش کتابداران در جبهه ها بود. هر دو عزیز مطالبی را گفتند که قبلا جایی مکتوب نشده. موضوعی هست که جای کار زیاد دارد و خیلی کم یا اصلا به آن توجه نشده. روز پر استرسی بود. چون صبحش هم تا ساعت 12 کلاس کودک و رسانه را داشتم در دانشکده ادبیات.
نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٥:۱٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٧ مهر ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم