کتابداران فردا

بهار شلوغ

معمولا روال کار اینگونه است که آدمیزاد روزهای اول بعد از تعطیلات نوروز، کسل و بی حال است. هم به خاطر هوای بهار، هم به خاطر تعطیلات طولانی! کم کم به هفته سوم فروردین که می رسیم هوش و حواسها بر می گردد. به خصوص اینکه دیگر جیبها برای خرج و مخارج شب عید به مرحله تار عنکبوت زدن می رسد! این روزهای ما هم حسابی شلوغ و پلوغ است. کارهای دانشکده، دانشگاه و امورات دیگر که باید همه را مرتب مدیریت کرد تا از زمان عقب نمانیم. خوشبختانه 40 درصد کار همایش ایمنی در کتابخانه هم انجام شد. نتایج داوری مقالات اعلام شد. مقاله ها بعد از اینکه از داوری برگشت چند بار باز بررسی شد و نتیجه نهایی مشخص شد. حالا مانده قضیه اجرای کار! به قول معروف تمام شد کار پوستین یقه مانده و آستین! امیدوارم همایش قابل قبولی باشد. این نخستین تجربه جدی گروه ماست. دانشجویانمان هم خیلی زحمت می کشند با اینکه تعدادشان بیش از انگشتان دو دست هم نیست ولی پر انرژی و پویا هستند. امروز را آمده ام دانشکده. جز کارکنان خدماتی کسی نیست. به کارهای عقب مانده می رسم. هوا خنک و پاک است. سکوت دانشکده آرامش بخش است و میتوان حسابی تمرکز کرد.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:۳٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

تشنه یک صحبت طولانی اند

یادنامه رادیو را تقریبا هرروز در فاصله ساعت هشت تا هشت و سی دقیقه از رادیو نمایش گوش میکنم. برنامه بسیار قابل تامل و جالبی هست. تاریخ شفاهی رادیو را مطرح میکند. با تمام تهیه کنندگان، بازیگران، و به طور برنامه سازان رادیویی که افراد شاخصی بوده اند گفتگو کرده و مستند رادیو را در ایران ثبت می کند. چند وقت پیش، با مرحوم مهدی کاشانیان صحبت می کرد. صدایش بسیار خاطره انگیز بود. یاد روزهایی افتادم که صبح جمعه با شما با صدای ایشان پخش می شد و تیپ خاصی که اجرا می کرد. صدایش همان تن را داشت ولی خسته تر و پیرتر. سوالاتی که اقای گلبن از او می پرسید در تلاش برای به کار انداختن حافظه وی بود. گویی همه چیز را فراموش کرده بود و همه هم فراموشش کرده بودند. وقتی می پرسیدند با چه کسانی کار کردی میگفت نمیدانم. ولی وقتی اسامی تهیه کنندگان و کارگردانها یا بازیگران ذکر می شد همه را می شناخت. بد چیزی است این آلزایمر و بدتر از فراموش شدن. داشتم فکر میکردم در رشته خودمان خیلی ها هستند که سالها زحمت کشیدند و دانشجو تربیت کردند یا اثری داشتند اما به هر دلیلی گمنام ماندند، یا در حاشیه هستند یا در تار و پود گرفتاریها یا شادی های خود قرار دارند. در دل کتابداران و اساتید پیشکسوت هزاران هزار نکته و حرف هست که باید بنشینیم پای صحبتهایشان و آنها را مستند کنیم تا نسل آینده این اطلاعات ارزشمند را از دست ندهد. حیف است حرفهای در دل مانده امثال جانا، باقری ها، یغمایی ها، حیاتی ها، احمدی لاری ها، سودبخش ها، عرب زاده ها بماند و تاریخ شفاهی رشته مان از بین برود. تاریخ شفاهی رشته ما موضوعی است که مغفول مانده و باید خیلی جدی به آن بپردازیم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:٢٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

یک روز زیر گنبد فیروزه ای

دیروزچند کار بانک و یک تمدید گذرنامه داشتم که دیگر به مورد دوم نرسیدم. باید فرم و پوشه را پرکنم. خیلی طولانی بود حوصله اش را نداشتم. تازه عکسهایم را هم منزل جاگذاشته بودم! خلاصه فکر کنم یک صدو پنجاه هزار تومانی باید از جیب مبارک خرج کنم! حالا که فعلا تا برج هفت، اعتبار دارد! فعلا مهم نیست. دیروز سری هم به حسینیه ارشاد زدیم. سلسله سخنرانی های علم اطلاعات و دانش شناسی، در باره فلسفه اطلاعات بود. راستش به جز صحبتهای دکتر منصوریان که مثل همیشه نکته های ریز و نغزی داشت بحث دیگر چنگ به دلم نزد. هر چند از آن سخنرانی هم نکاتی را گرفتم. بعد از مدتها دوستان را هم دیدیم. ساعت 12 مراسم افتتاحیه ساختمان جدید که نه، فضای جدید کتابخانه حسینیه ارشاد بود. فضا خیلی فرق کرده بود از آن حالت دخمه مانند گذشته، تبدیل شده بود به فضای دل انگیز و انگیزه بخش. اصلا انگار از ابتدا ساخته بودند آنجا را. کلیه مخزن کتابهای فارسی و لاتین منتقل شده بود به زیر گنبد فیروزه ای در سالن اجتماعات. همه چیز حرفه ای کار شده بود. فکر کتابدارانه پشت قضیه بود. تیم آقایان دکتر زین العابدینی و داودزاده شاهکار کرده بودند. فضای زیباتر از گذشته. آقای داودزاده میگفت کل تعطیلات نوروز را اینجا بودیم. استاد نوشین انصاری هم به جمع ما پیوست و با ذوق و شوق لابلای کتابهای قفسه های می چرخید. خانم خراسانچی رئیس کتابخانه و سایر کتابداران درباره هر بخشی توضیحات مفصلی می دادند. خلاصه یک روز زیر گنبد فیروزه ای کتابخانه عمومی حسینیه ارشاد بودیم. جایی که برای همه کاربران است. از ناشنوا و نابینا و کودک بگیرید تا سالمند و جوان. همه زیر این گنبد زیبا مورد احترامند و با یافتن اطلاعات مورد نیاز خود آرامش می گیرند.تا آخر مراسم نتوانستم بمانم باید برای کار فوری به غرب تهران می رفتم و حسابی هم دیر شده بود. از دکتر منصوریان خداحافظی کردم و رفتم. ترافیک سنگین، و هوا به شدت گرم بود. ولی شکر خدا به قرارم رسیدم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٧:٥۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۱ فروردین ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

روز از نو، روزی از نو

تعطیلات هم تمام شد و بالاخره از فردا اگر خدا بخواهد مشغول کار و بار در سال جدید خواهیم شد. تعطیلات بسیار طولانی بود ولی تلاش کردم که حداقل، کاملا در تعطیلی غرق نشوم و در کنار استراحت و تمدد اعصاب و بهره گیری از خلوتی پایتخت، در جریان اوضاع و احوال کتابداری ایران یا جهان باشم! به خصوص پیگیری مقالات داوری شده همایش ایمنی در کتابخانه ها که کمتر از یک ماه دیگر برگزار می شود. چند نفری از داوران زحمت کشیده و مقالات را داوری کرده اند ولی باید در این هفته، کار را تمام کنیم و مقالات نهایی شده را تعیین کنیم. قبل از تعطیلات، مطلع شدم مقاله ای که برای یک کنفرانس آموزش در چین ارسال کرده بودم برای ارائه شفاهی پذیرش گرفته است ولی به دلیل اینکه همایش روز 20 فروردین برگزار می شود و امکان هماهنگ کردن برای سفر به دیار دیوار چین، فراهم نبود از مسئولان همایش خواستم که مقاله مان به صورت مجازی ارائه شود و هزینه آن را نیز به صورت آنلاین پرداخت کردیم. دیگر نیازی به هزینه زیاد نبود. مسئولان همایش قول دادند گواهی ارائه و بسته همایش را ارسال می کنند!به همین سادگی!

این هفته، کل ساختمان خالی بود و جز ما کسی نبود. گویا همه به سفر رفته بودند. خود سرایدار هم به تعطیلات رفته بود. یاد اهواز افتادم. نزدیک دانشکده ما، یک بوفه بود که گاهی از فرط گرسنگی و گاهی بی حوصلگی برای رفتن به سلف دانشگاه، ساندویچی از آن حا می گرفتیم و سق می زدیم! خلاصه این آقای بوفه، گاهی خودش می رفت سلف دانشگاه غذا می خورد و جماعتی را گرسنه، نگران خود می کرد! حالا حکایت ما شده! این چند روز نقش سرایدار را هم بر عهده داشتیم! در حین نگارش این سطور، دیدم که شبکه آی فیلم، زی زی گولو را نشان می دهد. یادش بخیر. کلی خاطره بازی کردیم! فردا صبح هم باید زود به دانشکده بروم. هم احتمال شلوغی اتوبانها می رود و هم اینکه قرار است صبحانه کاری دانشکده باشد.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:٢۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٤ فروردین ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

کوچکی در نزد پیران کن پسر

امروز بعد ازظهر به دیدار یک زوج سالمند از اقوام رفتیم. اول، خیلی مایل نبودم به این عید دیدنی بروم. با خودم فکر میکنم آخر چه وجه اشتراکی میتوانم آنجا پیدا کنم؟ ولی بعد به این نتیجه رسیدم که به هرحال، این پیرمرد و پیرزن نازنین، سالهای سال تلاش کرده اند و دویده اند، حالا که به سن خستگی رسیده اند نیازمند همیاری و همدلی هستند. تک و تنها، و فرزندانشان در هر نقطه از دنیا. با خود فکر کردم که ما از نعمت پدربزرگ و مادربزرگ محرومیم. از پدربزرگم تنها یک چهره خندان لاغر دوست داشتنی و مراسم خاک سپاری اش به یادم است. مادربزرگهایم نیز هر کدام با جا گذاشتن یک دنیا خاطرات خوب، به دیار باقی رفتند. پس چه بهتر که از این موقعیت استفاده کنیم. خلاصه یکی دوساعتی را با آنها سپری کردیم. برایم جالب بود روی وایت بردشان نوشته بودند: اینجا قلهک، امروز نهم فروردین 1394. آقای پدر و مامان پری گفتند منتظر بودیم بیایید و این جمله را روی تابلو نوشتیم.

شب به منزل بر می گشتیم و در راه به اقای پدر فکر میکردیم که بنده خدا بعد از این همه تلاش و زحمت، حالا باید آلزایمر بگیرد ولی وقتی هم صحبت دارد بیماری اش را فراموش میکند. کاش بیشتر به یاد هم باشیم...شب، قبل از شام، کمی قدم زدم و مجله ای را از خواستم از دکه مطبوعاتی بخرم. چقدر گران شده خدای من! خب طبیعی بود. ویژه نامه نوروزی مجله منتشر شده. دل دل کردم که بگیرم یا نگیرم، سر آخر با خود گفتم خرید این مجله، هم کمک به عوامل مجله است و هم به این دکه ای که سر شب، دارد از زور بیکاری چرت می زند. اتفاقا بعد از شام، با پدر همسرم که شب منزل ما بودند مشغول مطالعه اش شدیم. چشمم به این شعر ایشان افتاد که روی بدنه یخچال چسبانده ایم:

کوجکی در نزد پیران کن پسر

   چونکه خورشیدند و تو هستی قمر

گر گرفتی حرف آنها را به سر

   میزنی بر بام عزت، بال و پر

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:٤٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٩ فروردین ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

زمستان رفت و آمد عید نوروز

بهار که می شود یاد این قطعه می افتم:

امسال نیز یک سره سهم شما بهار/ما را در این میانه چه کاری با بهار

از پشت شیشه های کدر مات مانده ام/ کین باغ رنگ، خواب خزان است یا بهار

این قطعه ای است که فکر میکنم سروده شاعر معاصر محمدعلی بهمنی باشد. یادم هست که این مجموعه سال 1377 منتشر شد و در دوران دانشجویی زیاد گوش میکردم. البته فضایش کمی خاص و خاکستری ولی دوست داشتنی بود. ولی امسال، پدر همسرم، شاکر نائینی شعری زیبا درباره نوروز سروده است که با شما به اشتراک می گذارم. امید که سالی شاد و سرشار از برکت و سلامتی و موفقیت داشته باشید.

زمستان رفت و آمد عید نوروز

                                درون دل، چراغ نو بر افروز

بهاری بودن دل، چون که نیکوست

                           دلت دائم بهاری کن تو ای دوست

زدلهامان سیاهی گر بشوییم

                               فقط حرف نکو با هم بگوییم

طبیعت بهترین آموزگار است

                         کلاسش روز و شب بین برقرار است

کنون گویم به تو ای دانش آموز

                          ببین  دنیا  و    بر    علمت    بیفروز

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱:٤٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٧ فروردین ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم