کتابداران فردا

ارزیابی نامحسوس کتابداران

طبق عادت همیشگی هنگام بازگشت به منزل از دانشگاه داخل خودرو رادیو نمایش را گوش میکردم. این بار ماجرا مربوط به یک بیمارستان بود. انترن های بیمارستان یک روز متوجه می شوند بیمارستان از رفت و آمد دانشجویان سال سوم پزشکی شلوغ شده. وقتی علت را جویا شدند فهمیدند که قرار است آن روز این دانشجویان آموزش حضوری در بیمارستان داشته باشند و انترن ها باید به آنها آموزش دهند. برخورد انترن ها جالب بود. یکی با خوشرویی هر چه میدانست به دانشجویان یاد میداد و آنها هم با شوق و ذوق کار را انجام میدادند. چند نفری مشغول کار بودند و چندان اعتنایی به دانشجویان نداشتند و برخی دیگر هم بسیار بد اخلاق و تندخو با دانشجویان رفتار میکردند. وقتی روز کاری به پایان رسید یکی از انترن ها به یک دانشجو گفت تو آدم با استعدادی بودی ولی دلم نخواست چیزی یادت بدم چون منش من اینه! دانشجوی مذکور هم در جواب گفت خیلی خوب شد دیگه شما را نخواهم دید. ولی بیشتر مراقب اخلاقتون باشید. متاسفم که مجبور شدم نمره ضعیفی را برای ارزیابی شما بدهم. چون امروز ما دانشجویان باید شما انترن ها را ارزیابی می کردیم تا سر انترن انتخاب می شد. شما مردود شدید!

با خودم فکر میکردم محیط کار دانشجویان پزشکی و علم اطلاعات هردو مشخص است. ولی آیا واقعاَ برنامه ای داشتیم که درصد بالایی از کلاسهایمان را در کتابخانه تشکیل دهیم و دانشجویان را به فعالیت در این محیط تشویق کنیم؟ آیا شده از دانشجویان رشته برای ارزیابی کتابداران به عنوان کارورزی استفاده کنیم؟ بد نیست کمی عمیق تر راجع به این موضوع فکر کنیم!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٥:٢٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

روزانه هایم...

دیروز جلسه دفاع از پایان نامه در دانشگاه الزهرا بود و موضوع پژوهش هم حفاظت دیجیتال آرشیو بود. خیلی وقت بود در حال و هوای آرشیو نبودم و دوباره احساس کردم باید به سمت این حوزه مورد علاقه ام برگردم. دیروز مجالی برای دیدار اساتیدم آقایان دکتر رضایی شریف آبادی و دکتر غائبی بود. گپ و گفتی با هم داشتیم درباره تغییر مقررات آموزشی و این جور مسائل. خانم پناهی وحید هم که از رساله کارشناسی ارشد خود دفاع می کرد بسیار مسلط بر موضوع بود و البته اولین دانشجوی آرشیویست دانشگاه الزهرا هم محسوب می شد. جلسه که تمام شد، با بی آر تی برگشتم دانشگاه. باران می آمد. ماشین را دم در دانشگاه پارک کرده بودم که در سربالایی اذیت نشوم. ساعت 13 امتحان درس مبانی داشتم. دانشجوها آمده بودند و راجع به مسائل درسی سوال می کردند. برای همین امتحان با ده دقیقه تاخیر شروع شد. سوالات کاملاً تشریحی و تحلیلی بود و مثل همیشه خواسته بودم دانشجوها تفسیر کنند نه اینکه حفظیات را به من پس بدهند. بعد از امتحان به سالن ورزش رفتم و تا ساعت 5 با همکاران مشغول فوتبال شدیم مثل هر هفته. امروز هم مشغول کارهای پژوهشی ام شدم تا ساعت ده که جلسه شورای سایت را داشتیم. جلسه خوبی بود. اما بعد از ظهر کمی حالم بود. یعنی حالم گرفته بود و دلخور بودم. نمیدانم به خاطر ابری بودن هوا بود یا هر چیز دیگر! بگذریم دیگر. تمام شد و رفت پی کارش! برگشتم دفترم. نشستم و کمی با خودم فکر کردم. آرامتر شدم. بعد برگه های امتحانی را تصحیح کردم. هنوز زود است نمره هایشان را وارد سیستم کنم. باید صبر کنم تا پروژه هایشان را هم تحویل بدهند. یکی از مقالاتم را کامل کردم و برای یکی از مجلات که خواسته بودند اصلاحش کنم فرستادم. حوصله نداشتم ماشین را با خودم ببرم. پیاده برگشتم منزل...کمی حالم بهتر است...بهتر خواهم شد...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٧:۳۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

یادداشتهای روزهای سرد

گفتم دو روز بود که ماشین را با خودم نمی بردم. ولی دیروز دیگر خیلی سرد بود ضمن اینکه فردایش هم تعطیل بود و احنمال می دادم روآی نازنازی خاکستری دیگر یخ بزند! دیروز روز پرکاری بود. تقریبا در آیتمهای روزانه کاری ام 15 مورد را نوشته بودم که به 13 موردش رسیدم دست یازم! دانشجویان کارشناسی درس مبانی کامپیوتر پروژه هایشان را آورده بودند و التماس دعای کم کردن جزوات را داشتند. با خنده ای معنی دار بدرقه شان کردم! بابت تفاهم نامه همکاری گروه با فلان سازمان پیگیری کردم. احتمالا در هفته جدید پاسخم را بدهند. برای راه اندازی مجله تخصصی رشته مان در دانشگاه مشغول تکمیل فرمهای مربوط شدم. تا حدی پیشرفتم. ولی خیلی طولانی و خسته کننده بود. گذاشتمش برای روزهای بعد. برنامه های کاریم را نگاه کردم. دیروز جشن کتابیار بود. یادم رفته بود بروم. ولی به هرحال اگر هم یادم بود نمیشد این همه راه بکوبم تا فرهنگسرای بهمن! آنهم در این برودت و آلودگی هوا. شرمنده دعوتشان شدم. به کتابخانه سری زدم. چند تا مجله تازه رسیده بود. گذاشتمشان روی قفسه نشریات جاری. چرخی زدم و دیدم خبر تازه ای آنجا نیست. ناهار را با دکتر عرفان منش خوردیم. بحث فعالیت روزانه گروه بود سر ناهار. برای بعد ازظهر برای گزارش پیشرفت پایان نامه دانشجویان برنامه ای نوشتم و در تلگرام فرستادم. البته قبلش از دوستان گروه نظرخواهی کردم. پایان نامه خانم ولی زاده را با دقت خواندم. مشاورش هستم در این رساله. نظراتم را نوشتم و فرستادم. پایان نامه خانم اعرابی را هم همینطور. کارش تمیز بود و ایراد خاصی نداشت. میگفت طلسم اولین بیست شکسته شود! نمیدانم! از قدیم گفته اند بیست مال خداست! ولی از حق نگذریم کار شایسته ای بود. شنبه این هفته جلسه دفاعش هست. پایان نامه خانم دهقانی را هم خواندم. هنوز خیلی کار دارد. سوالات درس مبانی کتابداری را طرح- تایپ و پرینت گرفتم. به آموزش تحویل دادم. دیگر سرگیجه داشتم از شدت کارهای زیاد! یکی دو تا مقاله ای که رویش کار میکردم برای دو کنفرانس داخلی و خارجی فرستادم. باشد که پذیرفته شوند! ساعت شش و نیم بود که به اتفاق دکتر زین العابدینی دانشگاه را ترک کردیم. ایشان ایستگاه بی ار تی پمپ بنزین اتوبان چمران پیاده شد. منهم آمدم دور بزنم به سمت پارک وی. صدای عجیبی از کاپوت ماشین آمد و بعد چراغ دینام روشن شد! یا جده سادات! چی شده؟! به سرعت خودم را به ورودی صدا و سیما رساندم و آنجا توقف کردم. کاپوت را زدم بالا. عجبّ! تسمه دینام پاره شده! تسمه فرمان هم از جایش درآمده! جل الخالق! حالا چه کنم در این سرمای بی پیر؟! پیاده و تسمه به دست تا مکانیکی سر پارک وی رفتم. آنجا تسمه نداشتند برگشتم سر ولنجک. مکانیکی آنجا هم بسته بود. شب سردی چنین حائل کجا دانند حال ما سواری های تند رو؟! تلفن زدم امداد خودرو. تقریبا 30 ساعت بعد در حالیکه از سرما روی پایم بند نبودم رسید. جوانکی خوشرو و کار بلد بود. ده دقیقه نشد که کارش را انجام داد و وقتی خیالش راحت شد گفت دیگه تمامه. هزینه اش را حساب کردم و به سمت منزل حرکت کردم. بعد از شام از فرط خستگی سریع چشمانم بسته شد. صبح هم که رهسپار کتابخانه ملی شدیم تا روز تعطیل را در فضای آرامش بخش اینجا طی کنیم. بخش نشریات- بخش آرام و مورد علاقه من...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٩ دی ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

ما کتابداران بی ماجراییم؟!

گوش دادن به نمایشهای رادیو نمایش عادت هر روزه ام شده. داخل خودرو، در محل کار، هنگام پیاده روی. یکی دو روز است با وسیله نقلیه شخصی به خاطر آلودگی هوا رفت و آمد نمیکنم. روآی خاکستری را دانشگاه میگذارم و می روم با اتوبوس به سمت منزل. دیشب هم هنگام بازگشت به منزل آنقدر محو نمایش رادیویی شده بودم که سه ایستگاه زودتر پیاده شدم اشتباهی! ولی در طول 30 دقیقه پیاده روی اجباری دو نمایش زیبای رادیویی گوش دادم. ولی در راه فکر میکردم این همه تنوع در موضوعات نمایشی رادیو هست از دفاع مقدس بگیرید تا زندگی سمسارها و پزشکان و خلاصه همه چیز جز کتابداران. یعنی ما هیچ سوژه ای نداریم مطرحش کنیم؟ هیچ اتفاقی جالب یا قابل تامل در کتابخانه هایمان رخ نمیدهد؟ میترسم فکر و نگاه ما کتابداران هم فقط به ار اف آی دی و میز امانت محدود شده باشد!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:٥٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٧ دی ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

زمستان است...

عجب سرمایی شده امسال! دیگر نمیتوان بدون بالاپوش یا کلاه و شالگردن بیرون رفت! از بچگی علاقه ای به این کلاههای زمستانی نداشتم و هیچ وقت هم عادت نکردم سرم بگذارم ولی این سرمای عجیب امسال و البته بالا رفتن سن و رسیدن به میانسالی، باعث شده که در روند پوشش زمستانی ام تغییر عقیده دهم! دانشکده ما که دیگر از همه جا سردتر است. ولی شخصاً سرما را به گرما ترجیح میدهم. احساس میکنم میزان مدنیت انسانها در زمستان بیشتر است و حداقل بازدهی فکری خودم نسبت به تابستان افزایش می یابد. البته اگر فکری باشد! کلاسها مدتی است که به پایان رسیده و ماراتن نفس گیر این ترم تمام شد. کلاسهای مجازی از یک طرف و ضبط دروس ترم جدید و ازطرف یگر هم کلاسهای حضوری. شکر خدا نیمسال پرکاری بود و از این بابت خوشحالم.

در یکی دو هفته اخیر هم برنامه های مختلفی برگزار شد. از جشنواره ادکا بگیرید که راجع به آن صحبت رفت تا دیروز که مجمع عمومی ادکا برگزار شد. کتابخانه مرکزی دانشگاه شهید بهشتی میزبان این مجمع بود. یادم آمد به آذرماه 1385 که باشگاه پژوهشگران جوان میزبان مجموع عمومی ادکا بود. ادکا نه ساله شد. به همین سرعت و با چالشهای بسیار البته! یک بار دیگر آقای مهدی رحمانی دبیر ادکا شد و از این بابت به خودم می بالم، ببخشید گروهمان، که چنین دانشجویی داریم. پر شور، فعال  و کوشا. امیدوارم بتواند امسال هم لیدر خوبی برای ادکا باشد. امسال از 15 دانشگاه کشور در مجمع حضور داشتند و این خیلی مورد نادری بود. سمنان، زابل، قم، تبریز شهرهایی هستند که در ادکای امسال نماینده دارند البته غیر از دانشگاههای علوم پزشکی تهران و ایران و علامه. ولی باز هم چشممان به در خشک شد و از دکایی های گذشته خبری نبود. بگذریم. این هفته جشنواره پژوهش کتابخانه ملی توام با چهلمین روز درگذشت زنده یاد استاد سلطانی برگزار شد. به عمد نمی گویم مادر کتابداری که نگویند دوباره فلانی از روی بیکاری برای رشته، پدر و مادر می تراشد! سید جلال عزیز مجری برنامه بود و برنامه را هدایت میکرد.

فیلم کوتاهی هم از زندگی زنده یاد سلطانی پخش شد که واقعاً تاثربرانگیز بود. حرفه ای زندگی کرد و حرفه ای از دار دنیا رفت. چه سعادتمند بود...پیشنهاد میکنم که حتما کتاب خاطراتش را بخوانید. کمتر کسی در دنیای کتابداری مثل او پر شور و جدی پیدا می شود. خیلی ها که زورشان می آید برای یک نشست انجمن تا کتابخانه ملی از آن سر تهران بیایند ولی ایشان در سن 80 سالگی با جدیت از صبح تا عصر کار می کرد! ما جوانها باید کمی شرمنده باشیم به خاطر راحت طلبی مان! به هرحال، از برگزیدگان بخش پایان نامه و کتاب تقدیر شد. رساله دکتری دوست پاکدل، بی ریا، صمیمی و عزیزم دکتر محمدخان زره ساز برتر شد و ریا نباشد کتاب ترجمه ما نیز! فعلاً بازار تبریکات گرم است! استاد به دانشجو، دانشجو به استاد، همکار به همکار! به قول معروف، نسکافه داغش خوب است! قربان خاک پای جواهرآسای! جلسه خوبی هم این هفته با سازمان فرهنگی هنری شهرداری داشتیم برای یک سری کارگاه آموزشی. آقای محسنی و حافظیان هم بودند. برنامه ریزی خوبی شد امیدوارم دوره خوبی باشد. از شنبه امتحانات شروع می شود. سوالات شنبه را آماده کرده ام. به نظرم کمی تحلیلی شده و نیاز به فکر زیاد دارد! دانشجویان التماس دعا داشتند و گفتیم محتاجیم به دعای فراوان! راستی همگی برای سلامتی و بهبودی برادر آقای پیروزابراهیمی جعفری که مدتی است به سرطان مبتلا شده دعا کنیم. خدا این جوان رعنا را خودش حفظ کند...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٧:٢٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳ دی ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم