کتابداران فردا

فقط یک جمله کافی بود

دو روز پیش در محل کتابخانه مرکزی دانشگاه، نشستی برگزار شد که بزرگوارانی از شورای کتاب کودک و کتابخانه حسینیه ارشاد بانی اش بودند که در آن به موضوع کتابخانه های زندان و روستایی پرداخته شده بود. نشست خیلی قابل تاملی بود. به خصوص تصاویری که از کتابخانه های زندان و چشمان مشتاق کودکان کانون اصلاح و تربیت به نمایش گذاشته شد که چقدر دردآور است وقتی خانواده ها و جامعه نقش کتابخانه را ندیده بگیرند و حالا کتابخانه باید درون زندان بیاید تا کمکی به اصلاح و بیداری افراد بکند. در انتهای نشست، خانم اخوت حرف زیبایی زد و اینکه: همه چیز در وب خلاصه نمیشود، فکر نکنید همه جا دانشگاه هست و همه مخاطبان دانشگاهی. هستند کسانی که به تعامل کتابدار نیاز دارند لازم است کتابدار بینشان برود و تلنگری به آنها بزند. باید با همه جامعه ارتباط داشت و به دل و فکر آنها پل زد. حرف حساب جواب نداشت! چه بگویم!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:۱٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

این دی دی سی ها کو؟!

امروز داشتم قفسه کتابخانه منزل را گردگیری می کردم. دفترچه خاطرات شخصی ام را پیدا کردم. از نه سالگی ام در این دفترچه خاطرات می نوشتم. به نظرم رسید برخی از این خاطرات را به شما تسهیم کنم. یکی از این خاطرات، مربوط به دوران کارشناسی ام بود.

دیروز 17 دی ماه 1381 بود. امتحان علمی درس سازماندهی 4 داشتیم. فهرست نویسی و رده بندی را خیلی دوست دارم و آقای احمدی هم خیلی خوب این درس را به ما ارائه داد. ولی به هرحال، استرس امتحان خیلی زیاد است، هیچ کسی مطمئن نیست بتواند این درس را پاس کند! روز امتحان، همه رفتیم به کارگاه بخش (در دانشگاه شیراز، به جای گروه، بخش گفته می شد). در کارگاه، کتابهای دی دی سی بین دانشجوها تقسیم شد. کتاب کم آمد! هر چی گشتیم کتابها را پیدا نکردیم. کم کم استاد احمدی داشتند عصبانی می شدند و همکلاسی ها هم کلافه! چون خیلی وقت بود معطل بودیم و نمیدانستیم که این کتابها کجاست! کم کم دکتر حیاتی به جمع ما رسید. وقتی فهمید قضیه از چه قرار است از اتاقش چند کتاب رده بندی دیویی اضافی آورد تا کارمان راه بیفتد. داشتیم آماده می شدیم برویم سر جلسه امتحان که سروکله یکی از دانشجویان ارشد پیدا شد. آن زمان، از نظر ما دانشجوهای کارشناسی ارشد اعجوبه های نخبه بودند و همه حسرت داشتیم مثل آنها شویم! خلاصه، آن بنده خدا آمد به آقای احمدی لاری گفت که ببخشید من دیگه کاری با این کتابها ندارم رفته بودم کمی با اینها کار کنم. چون بنده خدا، لیسانش کتابداری نبود و می خواست با رده بندی دیویی بهتر آشنا شود. خلاصه فهمیدیم که آن کتابها کجا رفته. خلاصه امتحان دادیم و حسابی خراب کردیم!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٢:٢٩ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

شما خودتان فرهنگ هستید

شب هنگام در کوچه های باریک و تاریک، در خیابانهای دو مسیره اگر ببینم خودرویی از روبرو می اید حتی اگر خلاف آمده باشد، چراغهای جلو را خاموش میکنم تا چشمان سرنشینان خودروی مقابل اسیب نبینند. حتی اگر طف مقبال متوجه این نکته فرهنگی نشود باز هم دست از این کار نمیکشم. چون یک اصل مهم در رانندگی و نیز یک مورد اخلاقی و فرهنگی است. در رادیو فرهنگ هم بارها این نکته را شنیده ام که رانندگان بهتر است در این جور موارد مراقب چشمان همدیگر باشند. گاهی هم خیلی از رانندگان فهیم این نکته را رعایت میکنند و همدیگر را درک میکنیم برخی دیگر هم نه! گیرایی چندان بالایی ندارند! نمونه اش هفته پیش! از کتابخانه ملی بر می گشتم. یک خودرو 206 از روبرو می آمد مثل همیشه فورا چراغهایی را خاموش کردم. ولی طرف متوجه نشد. راه دادم رد شود ولی نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. بوق زدم که توقف کند. گفتم حتی اگر حق با شما هم باشد نباید چراغهایتان را روشن نگه دارید این یک اصل مهم در رانندگی هست. حق اسیب زدن به چشمان سرنشیان مقابل را ندارید! دیدم که با کمال وقاحت و پررویی چیزی گفت که خودم را به نشنیدم زدم! شب بخیر گفتم و به مسیرم ادامه دادم. ترجیح دادم مجادله نکنم. به عنوان یک کتابدار، وظیفه ام را انجام داده بودم.  یاد آن حکایت معروف افتادم:

شخصی دمرو خوابیده از جوی آب می خورد.
کسی باو رسید و گفت:
" اینطوری آب نخور. عقلت کم میشه ".
اون شخص او را براندازی کرد و گفت:
عقل دیگه چیه؟ ".
مرد جواب داد : " هیچی با شما نبودم، ببخشید".

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:۳٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

شب سرد بخارا

چند روز پیش بود که بعد از انجام کارهای روزانه، رفتم به سمت مراسم شبهای بخارا. شب دکتر محمد جعفر محجوب بود. از قضا آن شب، بسیار شلوغ بود. به سختی از دانشگاه رسیدم به زعفرانیه. جای پارک نبود. تقریبا 1 کیلومتر دور از محل نشست، پارک کردم و برگشتم بالا. خیلی دیر رسیدم. ساعت 7 بود. ولی آن شب مراسم هم دیر شروع شده بود و تا هشت و نیم ادامه داشت. استاد کامران فانی نیامده بود. قرار بود سخنرانی داشته باشد. به سخنرانی پروفسور عسکری رسیدم. استاد دانشگاه کابل بودند ایشان.بسیار خوش سخن بود.از کتابداران بدچهره و بداخلاق دانشگاه آکسفورد میگفت که به غایت شامل صفات صلبیه بودند! میگفت میترسیدم هر سال نزد این کتابداران بروم و کارت عضویتم را تمدید کنم. ولی دکتر محجوب توانست به راحتی بدون هیچ چالشی عضو کتابخانه شود. کتابدار با تندی از او پرسیده بود که کدام زبان را بلدی؟ به هر زبانی که مسلطی یک فرم تعهد نامه پر کن! او هم گفته بود کمی انگلیسی، کمی عربی و کمی فرانسه! و این کتابدار بداخلاق بعد از سالها خنده بر صورتش آمده بود. راستش کمی در آن جمع خجالت کشیدم که جماعت بعد از شنیدن این صحبتها دست زدند! احساس کردم همه جمع دل خوشی از کتابداران ندارند..نمیدانم چرا! ما که حری ها و انصاری ها و سلطانی ها را داریم و داشتیم..بگذریم. ماشین جای دوری بود. کمی در آن هوای سرد پیاده روی کردیم. دیروقت بود که به منزل رسیدیم. باید برای کلاس فردا مطالعه میکردم و روی یکی از مقالاتم برای اصلاحش کار میکردم. ساعت 12 بود که کم کم خوابم برد. هفته شلوغی داشتم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱:٤٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

دوباره کتابخانه عمومی

خیلی وقت بود هوای کتابخانه عمومی رفتن داشتم. نمیدانم چرا فرصت نمیشد. عطش خواندن کتابهای تازه. بالاخره پنجشنبه فرصتی دست داد تا بروم و در کتابخانه عمومی ارغوان عضو شوم. یاد روزهایی افتادم که به کتابخانه عمومی بسیج می رفتم. یکی دو بار کارگاه وبلاگ نویسی آنجا برگزار کردیم. خلاصه خیلی کتابخانه خوبی بود. با آقای اسدی که الان به اداره کتاب نهاد کتابخانه های عمومی رفته و نیز مسئول کتابخانه خانم صحرایی، راجع به کتابخانه بحث و گفتگو می کردیم. عصرها هم از آنجا روزنامه ها را می گرفتم. حالا بعد از دو سال وقفه، دوباره فرصتی شد تا عضو یک کتابخانه دیگر شوم. در هوای سرد پنجشنبه صبح وارد پارک ارغوان شدم. گنجشکها مشغول خوردن صبحانه بودند. تکه نانی پیدا کرده بودند و هرکدام تکی به آن می زدند. خوش به حالشان که غم نانشان را ندارند که کم و زیاد شود. به خرده نانی قانعند و زندگی می کنند و شاکر پروردگارند. از آب نما رد شدم و رفتم داخل کتابخانه. مراحل اداری را یک به یک به جا آوردم! از دادن یک قطعه عکس و سایر موارد. کتابدار امانت گفت که میتوانید 5 تا کتاب امانت ببرید. هنوز جمله اش تمام نشده بود که خود را بین قفسه ها رها کردم. یک..دو..سه..چهار..پنج! خب این پنج تا کتاب من! بعد از ثبت در سیستم، همه را زیر بغلم زدم و  با شعف به سمت منزل حرکت کردم. سعید خان یک گوشه نشسته بود و مشغول مطالعه درسهایش بود. روی کاناپه دراز کشیده و کتاب اول را شروع کردم به مطالعه. متوجه گذر زمان نشدم. ساعت یک عصر بود. کتاب بعدی را شروع کردم. تا شب نشده تمام شد. حجم زیاد نبود. رفتم سراغ کتاب بعدی. به خاطر کارهای منزل، نیمه تمام ماند تا امروز. خدا را شکر امور مربوط به تهیه مشتری برای منزل هم به خیر و خوشی دیشب تمام و خیالمان دیگر از بابت منزل راحت شد. امروز تا عصر مشغول خواندن ادامه کتاب سوم بودم. آنهم تمام شد. این دو روز از آن زمان هایی بود که مدتها دنبالش بودم. هنوز دو کتاب دیگر مانده که یکیشان دختر شیناست. باید کتاب جالبی باشد. شبهای طولانی زمستان فرصت خوبی هست برای مطالعه این کتاب. کم کم باید مطالب کلاس یکشنبه را حاضر کنم. یکشنبه ها با کتابداران سازمان فرهنگی هنری شهرداری کلاس دارم. تجربه خوبی هست. با هم تعامل علمی و تجربی داریم. هوای بسیار سردی است. جرات نمیکنم بیرون بروم قدمی بزنم. تازه از سرماخوردگی نجات یافته ام!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۳:٥٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

حامی ناشران تخصصی رشته مان باشیم

اولین بار که در دوره کارشناسی یک کتاب تخصصی رشته مان را گرفتم، کتاب شناختی از دانش شناسی زنده یاد هوشنگ ابرامی بود. وقتی روی پشت جلد نگاه کردم، دیدم آرم نشر کتابدار روی آن درج شده. آن زمان خوشحال بودم که رشته مان یک ناشر تخصصی دارد که کتاب های رشته به زبان فارسی منتشر می کند. از آن به بعد، کتابهای روز رشته مان را از این ناشر تهیه می کردیم. متعاقب آن، ناشرهای دیگری هم رشد و توسعه یافتند و تولیدات علمی و ثبت تجربیات پژوهشگران رشته مان را منتشر کردند. نشر چاپار، دبیزش، همارا، کتابخانه های رایانه ای عمده ترین این ناشران بوده اند. طی این سالها دانشجویان، اساتید و کتابداران با این ناشران عجین شده اند. نشر کار دشواری است و با چالشهای زیادی روبروست.

اساساً نوشتن، ترجمه  کردن و چاپ کردن یک اثر فرایند فرسوده کننده ای است و شاید زمانی خستگی از تن یک پدیدآور و ناشر در می رود که کتاب به مرحله توزیع برسد و خواننده ای آن را در دست گرفته و مطالعه کند. به هرحال وضعیت ناشران تخصصی رشته مان خیلی جالب نیست. تیراژ کتابها به خاطر استقبال نکردن مخاطبان پایین است و ناشران تخصصی رشته ما مجبورند محتاطانه دست به انتشار کتابها بزنند. در این شرایط، به نظرم می رسد وظیفه ماست که به عنوان پژوهشگر، دانشجو، کتابدار یا مدرس رشته، از این ناشران حمایت کنیم. انتشارات کتابدار، نشر چاپار، همارا، دبیزش و کتابخانه های رایانه ای را دریابیم. این روزها این ناشران غریبند. فقط موسم نمایشگاه کتاب، یادشان نکنیم. ما به آنها مدیونیم. حق زیادی بر گردن ما در توسعه علمی رشته مان دارند.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:٠٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

معجزه عصر ارتباطات

این هفته، بسیار پرکار و شلوغ بود. از یکشنبه که کارگاه گوگل را در ایرانداک داشتیم تا جلسات دفاع فشرده که دانشگاه خودمان و دانشگاه شاهد برگزار شد. برای پایان نامه خانم دهقانی که راهنمایش بودم خیلی وقت گذاشته بودم. ولی باز چند نکته از زیر دستم جامانده بود. با این حال، خوشحالم که بخش نتیجه گیری اش را خیلی خوب و تحلیلی کار کرده بود. هر چند که ساختار کارش باید دوباره عوض شود. به هرحال داشتن گزارش پیشرفت و مقاله از مواردی هست که دانشجوها باید داشته باشند و اگر نباشد از نمره شان کم می شود. دو کار دیگر در دانشگاه شاهد بود که داورشان بودم. کارهای تمیز و بکری بودند. فرصت نکرده بودم دیروز ناهار میل کنم. بعد از جلسات دفاع رهسپار منزل قبلی شدم. یک قرار کاری آنجا داشتیم. کمی در پارک آنجا قدم زدم و یاد گذشته ها کردم. پیامک آمد که قرار کنسل شده! اینبار باید به مهمانی می رفتیم. بعد از شام، کمی استراحت کردم و بعد یکی از اقوام را که رهسپار نایین بود به ترمینال ارژانتین رسانیدم. بندگان خدا دیرشان شده بود و تقریبا عین یک جت از افسریه به سمت میدان ارژانتین راندم! خوشبختنه به موقع رسیدیم. بدون هیچ دردسری! ساعت یک ربع به یک بود که رسدیم منزل خودمان. کمی در گروههای موبایلی گشتم و دیدم یک گروه جدید هست که مرا عضو کرده اند. کمی دقت کردم و دیدم عجب! دوستان دوران کارشناسی هستند! بعد از 12 سال همدیگر را پیدا کردیم! چقدر چهره شان تغییر کرده بود. سپیدی مو..فربهی شکم..انگار نه انگار که همان پسران کتابداری ورودی 1378 بودند...یکی کتابدار شده، یکی معلم، یکی کار ازاد، یکی مجری رادیو، یکی هم استاد دانشگاه در یک رشته دیگر! واقعا این ابزارهای ارتباطی چه معجزه ای می کنند! سعید هم یکی دو ساعتی است منزل ماست. از شبکه نمایش برای دهمین بار فیلم پاپیون را دیدم و واقعا لذت بردم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٤:٥٦ ‎ق.ظ ; جمعه ٢ بهمن ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم