کتابداران فردا

نبض کتاب منتشر شد

6 سال پیش در رادیو گفتگو برنامه ای داشتیم به اسم نبض کتاب. سردبیر این برنامه دوست عزیزم آقای علی اکبری بود. او آن زمان دانشجوی کارشناسی دانشگاه تهران بود. بعد از اینکه اصفهان فوق لیسانش را گرفت به مشهد رفت تا آنجا دکتری بخواند. پسری بسیار با ادب، با نزاکت، خلاق و فعال. مدتی را در یک پانسیون در خیابان ابوریحان هم خانه بودیم.در آن مقطع زمانی یعنی سال 1387 و 1388 یک طرح را به طور مشترک با ادکا اجرا کردیم که به عنوان یک برنامه رادیویی پخش شد. این برنامه در 13 جلسه از رادیو گفتگو پخش و بعد هم دیگر در جامعه کتابداری ایران بدون دریافت هیچ بازخوردی به باد فراموشی سپرده شد. با خود فکر کردم حیف است نتوان از محتوای این برنامه ها بهره برد. به خصوص دانشجویان  کارشناسی و حتی عامه مردم میتوانند از این برنامه ها بهره ببرند. این شد که از دانشجویانم مدد طلبیدم و در یک کار بسیار فشرده، فایلهای صوتی را پیاده کردند. حدود یک ماه هم ویراستاری مطالب طول کشید. با آقای بهره بر، مدیر نشر همارا، صحبت کردم و ایشان خاضعانه پذیرفتند کتاب را منتشر کنند. امروز این کتاب به دستم رسید و حاصل زحمات این کار گروهی را دیدم. امیدوارم که اثر قابل عرضه ای در جامعه علم اطلاعات و دانش شناسی باشد.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

فارغ از تحصیل یا تحصیلات ادامه دارد؟

4 سال و بیست روز پیش در چنین روزهایی در اهواز، در گرماگرم دفاعیه ام بودم. دفاع از رساله دکتری. در این جلسه 4 ساعت تمام سرپا ایستادم و پاسخگوی سوالات ریز و درشت بودم. کارم را با انگیزه، تمام و کمال انجام داده بودم ولی باز ته دلم شور می زد. لحظات به سختی می گذشت. یک سوال تمام می شد و سوال دیگر. یک آن، انرژی ام تمام شد و گفتم من همه موارد را که مطرح کردید می پذیرم! نمیدانم چرا این را گفتم! استاد عزیزم، پروفسور کوکبی با تعجب به من خیره شد و گفت: چی میگی مرد حسابی؟! چی رو قبول می کنی؟! باید دفاع کنی. نمیشه که! تا حدی که توانایی داشتم جلو رفتم ولی ضعف شدیدی پیدا کرده بودم که ادامه مذاکرات و دفاعیات را با دشواری مواجه کرده بود. دکتر کوکبی وارد صحنه شد و دفاع جانانه ای کرد. پشت سر ایشان دکتر رضایی شریف آبادی، استاد مشاورم. از چهره داورها می شد خواند که هنوز راضی نبودند. با خود گفتم نکند دوباره باید دفاع کنم؟ به چهره نگران پدر و مادرم، و چهره پر از امید همسرم، چشمان خندان و اشارات امیدبخش دوست عزیزم دکتر علی حمیدی و سایر دوستان می نگریستم. سرانجام حکم به خروج ما از تالار دکتر پاک سرشت دادند. لحظه ها پر التهاب می گذشت. جلسه طولانی شده بودند و سرانجام دکتر معرف زاده ندا داد که متهم داخل شود!

پس از ذکر مقدمات، نمره ام را خواندند. درجه عالی و نمره 18.25. باری از دوشم برداشته شد. روز پر التهابی بود و گرمای هوا به این التهاب می افزود. نهار دسته جمعی در رستوران دانشگاه، بر بحث و جدلهای علمی و تقابلهای جلسه دفاع پایان داد و به قول خانم دکتر عصاره، باید این ((قل)) آخر را هم آدم بخورد تا حسابی پخته شود. روز پر خاطره ای شد. روز بیست تیرماه 1390، پایان تحصیلات رسمی و آغاز تحصیلات به سبک و سیاق و روشی دیگر.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

کتابخانه ای که دوستش دارم

نمای اول: کتابخانه دوست داشتنی

این هفته ای که گذشت جلسه ای مفصلی با حضور کتابداران کتابخانه و معاونت محترم پژوهشی دانشکده درباره کارهای کتابخانه داشتیم. درباره همه چیز صحبت کردیم. از نیازها و انتظارات کاربران تا کارهایی که باید انجام بدهیم و نداده ایم و کارهایی که به خوبی انجام می شود ولی دیده نمیشود. نتیجه مذاکرات این شد که هر کاری در کتابخانه انجام می شود به صورت مکتوب ثبت و بعداً گزارش شود. کتابداران هم دفترچه گزارشها تهیه کردند، فرمهای مخصوص نیاز و نظرسنجی از کاربران ایجاد کردند و خلاصه دارم کتابخانه را همان کتابخانه پویا می بینم و خیلی از این بابت خوشحالم. امیدوارم که این جریان مستدام باشد.

نمای دوم: جلسه دفاعیه دیگر

سومین جلسه دفاعیه دانشجویان گروهمان برگزار شد. دفاع خانم ارشدی به راهنمایی دکتر عرفان منش و مشاوره دکتر سالمی. همه چیز خوب و کامل بود. دکتر نوروزی چاکلی هم به عنوان داور خارجی از پایان نامه رضایت داشت. نتیجه کار خانم ارشدی را روی وب سایت دانشگاه گذاشتیم. حتماً بازخوردهای خوبی خواهد داشت.

نمای سوم: صف جسمی یا صف روحی؟!

چند وقت پیش در تدارک افطاری برای جمع دوستان پیشکسوت ادکایی بودم و در حال برگشت به سمت منزل. دیدم که عجب صف طولانی! فهمیدم که جماعتی برای فلان خوراکی در این گرما که بلانسبت آدم روده هایش هم کارشان را فراموش می کنند، ایستاده اند. بعد از افطار هم که بیرون رفته بودم دیدم فلان فست فودی صفش سر به ته خیابان می زند. مقایسه ای کردم بین صف کتابفروشی، صف کتابخانه و صف خوراکی فروشی...دو دو تا چارتا بین قیمت آن خوراکی و قیمت فلان مجله و کتاب. بعد دیدم اینجوری قاطی می کنم و غصه میخورم گفتم بهتر است بروم روی پرونده ارتقایم کار کنم که اوضاعش خیلی بی ریخت است! باید مقالات علمی پژوهشی ام بیشتر شود...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

به چه کار آیدت ز آن ورقی؟!

دیروز رفته بودم فلان بانک تا برای بهمان مجله، هزینه انتشار مقاله را بپردازم. البته برایم عجیب بود که این مجله همه کارش الکترونیکی بود جز پرداخت هزینه! باید فیش را برایشان ایمیل می کردیم. این هم از عجایب عصر وایبری است! خلاصه در این گرمای دهشتناک، رفتم به بانک و فیش را کامل کردم. موقع پرداخت متصدی بانک پرسید مجله هزینه را میخواهد چه کار؟! گفتم شرط انتشار نهایی مقاله پرداخت این هزینه است. گفت خب حالا چه سودی برای شما دارد؟ گفتم فوقش امتیاز پژوهشی دارد. از بالای عینکش نگاهی کرد و گفت همین؟! گفتم بله دیگر! چیزی غیر از این باید باشد. سری از روی تأسف تکان داد. فیش کامل شده را تحویل داد و دکمه شماره مشتری بعدی را زد. در حالیکه مبهوت حرکتش بودم از بانک خارج شدم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳ تیر ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم