کتابداران فردا

بهار بارانی

هفته پیش، موقعیتی به وجود آمد تا در نشست کتابخانه حسینیه ارشاد شرکت کنم. موضوع نشست راجع به توضیح محتوای صوتی بود. سعی کردم تا بیشتر روی بهره گیری کتابخانه ها از منابع صوتی به خصوص پادکستها تمرکز کنم. حدود ده دقیقه مانده به برگزاری نشست به جلسه رسیدم. چون قبلش کلاس مدیریت اسناد در دانشگاه داشتم. با هماهنگی، ماشین را آوردم داخل حیاط کتابخانه. قبل از جلسه با آقای امینی، مسئول جلسه و آقای مهندس مددی، دیگر سخنران جلسه که درباره سایت شنوتو صحبت می کرد هماهنگی ها را انجام دادیم. قرار شد ابتدا من شروع کنم. جمعیت نسبتاً خوبی آمده بود. حدود 25 نفر را شمردم. بنده خدا پیروز هم مرتب عکاسی می کرد. خیلی پسر دوست داشتنی و زحمت کشی هست. شخصاٌ از این نشست توانستم خیلی استفاده کنم. مخصوصاً از صحبتهای آقای مهندس مددی که باعث شد برای کتابخانه یک پایگاه پادکست در وب سایت شنوتو درست کنیم که مورد استقبال خیلی­ها قرار گرفت. آقایی در آن جمع که کار گویاسازی کتاب را انجام میداد از تجربیاتش می گفت که مثلاً نباید حتماً از یک صدای برجسته و معروف در کتاب گویا استفاده شود. چون مردم کتاب را به خاطر صدایش می خرند نه به خاطر کتاب! حرفش قابل توجه و تأمل بود. بعد از جلسه صحبتهای مفصلی با خانم خراسانچی داشتیم. درباره نشستها، زحماتی که حسینیه ارشاد می کشد، مقاله ایفلا و خلاصه مذاکرات خوب و سازنده ای بود.

پنجشنبه را مشغول انجام کارهای عقب افتاده بودیم و جمعه هم منزل پدر همسر گرامی بودیم. قرار بود سه شنبه راهی عتبات عالیات شوند. خلاصه راهیشان کردیم و شب برگشتیم منزل.

شنبه، جلسه شورای دانشکده داشتیم و مسائل مربوط به پژوهش و آموزش مطرح شد. ساعت یک هم جلسه ای درباره یک نرم افزار علمی دانشگاهی داشتیم که مذاکرات خوب و جامعی در این زمینه رد و بدل شد. عصر هم که طبق معمول هر شنبه، فوتسال داشتیم. دوساعت فارغ از هر گونه فکر و خیال و فقط دویدن و عرق کردن. هر چند بدجوری باختیم و من هم گلر بودم ولی باز خوب بود. در هفته ای که گذشت جلسه شورای فرهنگی هم داشتیم که یک جور هم افزایی بین استادان مشاور انجمن های علمی بود. چهارشنبه ها فشار سنگینی رویم هست. چون دو کلاس سنگین دارم. ولی شکر خدا زندگی همین است تحرک و کوشش. نمیتوانید توقع داشته باشید پشتکار و تلاش نداشته باشید ولی همه چیز برای شما مهیا باشد. لذت رسیدن به خیلی چیزها در سختی کشیدن و تلاش است. مثل یک کوهنورد که با سختی به قله می رسند ولی بسیار حس خوبی پیدا خواهند کرد. چند روزی هست که تهران بارانی است. بارانی بسیار زیبا و ریز و شدید. طبیعت زیباست و بهاری و لبخند می زند. پنجشنبه هم سعید را بردم مدرسه که آزمون ریاضی بدهد. تا امتحانش تمام شود رفتم تره بار گیشا و کمی خوراکی گرفتم که وقتی برگشت انرژی تحلیل شده اش را برگرداند. باران دیگر بند آمده بود و کمی در آفتاب در خیابانی نزدیک به شهرک آزمایش قدم زدم. محوطه فضای سبز زیبایی آنجا بود که درختان زیتون زیادی را آنجا کاشته بودند. بالاخره دو ساعت بعد سعید آمد. امتحانش خوب شده بود. ریاضی اش خیلی خوب هست. برعکس دروس حفظ کردنی که بدک نیست. در طول راه میخواستم از تونل نیایش برویم منزل که گفت برویم کتاب بخریم. مسیر را عوض کردم ولی اتوبان چمران خیلی شلوع بود. حسابی گرسنه مان شده بود. رفتیم منزل و قرار شد عصر برویم خرید. شب، حرکت کردیم به سمت شهر کتاب فرشته. جای مناسبی پیدا و ماشین را پارک کردم. فضای شهر کتاب فرشته بسیار آرامش بخش هست و آرزو کردیم ای کاش کتابخانه ها هم به جای تلنبار کردن کتاب، فضای دل انگیز و روحش بخش با قفسه های فانتزی تر و جالب تر درست می کردند. سعید کتابهایش را خرید. دو کتاب از فردریک دورنمارت و یک سرکلیدی با عروسک کوچولوی کاپیتاک هدوک. منزل که رسیدیم مشغول خواندن کتاب شد و بعد خوابش برد.

خیلی خوشحال بودم که تغییر کرده. تا قبل از خواب، رفتم به زیر زمین منزل، و با یک قفسه کوچک کتابخانه مجتمع آپارتمانی مان را راه انداختم. چندان بزرگ نیست. دو تا قفسه دارد ولی برای شش واحد بس است. به همسایه ها هم خبر دادم. قرار شد مثل ما کتابهایشان را به اشتراک بگذارند. هفته دیگر هم انتخابات انجمن کتابداری ایران است، انشاله همه چیز به نفع انجمن تمام شود و خیر باشد.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:٠۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

درخواست یک خواننده وبلاگ

این پیام به درخواست یکی از خوانندگان محترم وبلاگ کتابداران فردا منتشر می شود:
سلام وقت شما بخیر من یک تعداد کتاب مربوط به رشته کتابداری دارم و می خواستم بفروشم البته کار کرده هستند آیا شما کسی را می شناسید که آنها را بخرد یا از طریق وبلاگتان اطلاع رسانی کنید 09184404501 کریمی وکیل
نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:٢٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

زمانه در گذر است خواهی یا نخواهی

سال دیگری هم شروع شد. یک سال جدید. چقدر خوب است که آغاز سال تازه ما ایرانیان قرین است با آغاز فصل و تحول در زمین. یک تقویم دقیق و حساب شده. سال جدید از ابتدای صبح تحویل شد و این نوید یک سال سرشار از تلاش را میدهد. چاند روزیست که به رسم سالیان قبل، به شیراز آمده ایم. آمدنمان اما این بار کمی فرق دارد. پدر عمل جراحی قلب کرده و باید بیشتر حواسم به او باشد. باید خوشحال باشیم تا چهره شیرینش به خنده شیرین تر شود و سختی عمل را فراموش کند. خدای را شاکرم که رو به بهبود است و دوران نقاهتش را طی می کند. یکی دو روز اول هوای شیراز بارانی بود ولی چند روزیست آفتاب دلچسبی پوست را نوازش می کند. این روزها به رتق و فتق امور منزل پذری مشغولیم. از کاشتن بنفشه در باغچه تا نظافت حیاط و دور ریختن اشیای زیادی و به درد نخور. شبها هم مطالعه میکنیم. من کتاب مشت خدا و همسرم هم کتاب خاطرات خانم نجم السلطنه. امروز با یکی از اقوام که خیلی اهل مطالعه است صحبت میکردیم. میگفت ای کاش خوانندگان کتابها از هر کتابی که خوششان می آمد مبلغی را به حساب نویسنده واریز میکردند تا انگیزه بیشتری برایی کارهای بعدی اش داشته باشد. بهتر از این است که پول زبان بسته را خرج خوراکی کنیم که دوامی هم ندارد. وقتی برایش از طرح عیدانه گفتم گفت طرح بدی نیست ولی بدون تخفیف هم باید سعی کنیم چراغ کتابفروشی ها و نشر را روشن نگاه داریم و به امید یک تخفیف نباشیم. دیدم بیراه نمیگوید. این هم فکری هست. این تنها دیدار نوروزی ما بود که حاصلش نوشته های مختصر سال جدید بود. امشب کتاب مشت خدا نوشته فردریک فورسایت را تمام کردم. مطالعه شماره ویژه استاد کامران فانی از مجله بخارا را شروع میکنم. راستی نوروزتان مبارک و به قول تاجیکها بزمتان کلان!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٧:۳۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم