کتابداران فردا

سنگ قبری ساده

جمعه صبح، قصد داشتیم به طور مفصل به نمایشگاه کتاب برویم و خریدهایمان را انجام دهیم. برای اینکه در ترافیک صبحگاهی اتوبان اسیر نشویم، صبح زود برای زیارت اهل قبور به بهشت زهرا رفتیم. هوای خنک صبحگاهی بعد از بارندگی شب گذشته، روح آدمیزاد را تازه می کرد. فاتحه ای بر مزار اقوام خواندیم. روی سنگها را نگاه می کردم سال تولد...سال مرگ..آفریده..آرمیده.. و با خود می گفتم جای تو هم همینجاهاست! حالا یک ثانیه دیگر، یا ده سال دیگر! خلاصه در آخرین مکان، به قطعه نام آوران رفتیم تا سری به زنده یاد دکتر حری بزنیم. روی سنگ قبرشان آب ریختم و بعد خواستم بروم دوباره سطل را پر کنم که پایم بین سنگ ایشان و یکی دیگر گیر کرد! به شوخی گفتم آقای دکتر! ولمان کنید! میخواهیم به خانم پوری سلطانی هم سری بزنیم! از دور دیدم انگار خانم شادمان و خانم صدیق بهزادی در انتهای قطعه در حال فاتحه خوانی هستند. جلو رفتیم و سلام کردیم. با تعجب نگاه کردند و گفتند ما شماها رو می شناسیم؟! همسرم پاسخ داد که شما خیر! ولی ما شاگرد شاگرد شاگرد شماییم! خلاصه گپ و گفتی با هم داشتیم. آنجا خانم صدیق بهزادی گفتند ببینید چقدر جالب است! هر سنگ قبری در این قطعه یک بیوگرافی هم دارد. مثلا این یکی مادر کتابداری نوین ایران، آن یکی کتابشناس نسخه های خطی، دیگری حقوقدان برجسته. هر کسی وابستگی سازمانی و رشته ای اش مشخص است و آدم می داند این طرف چکاره بوده. بعد بحثمان به اینجا رسید که ای کاش اینجا هم مثل کتابخانه طبقه بندی موضوعی داشت! یکی دو سنگ قبر هم بود که فقط امضای یک نفر رویش بود بدون ذکر رزومه کاری. به قول خانم شادمان این درسته و آدمیزاد دیگر رزومه را با خودش به آن طرف نمی برد. در لابلای گفتگوها خانم صدیق بهزادی گفتند که شما آقای امیر اصنافی را می شناسید؟! مثل اینکه همکار دکتر زین العابدینی در دانشگاه شهید بهشتی هستند. با خنده گفتم خودمم! گفتند مرد حسابی! میدونی چند بار ایمیل زدم که چکیده پایان نامه ات رو بفرست؟! گفتم باور کنید فرستادم! گفتند پس شانس آوردی اینجا راجع به این قضیه صحبت کردیم! وگرنه دیگر یادمان می رفت و بعد با خنده گفتند ای کاش یک قرار می گذاشتیم همه دوستانی که چکیده پایان نامه شان را نفرستادند بیایند قطعه نام آوران بهشون یادآوری کنیم! از ایشان خداحافظی کردیم و عازم نمایشگاه کتاب شدیم. روز بسیار پرکاری پیش رو بود. چون قرار بود برایمان مهمان هم برسد و با مهمان، در خروجی نمایشگاه قرار گذاشته بودیم!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:۱٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

سینی موبایل جمع کنی مادر بزرگ

امروز توفیق شرکت در کنگره ملی آسیب شناسی خانواده را در تالار ابوریحان دانشگاه شهید بهشتی داشتم به عنوان یک سخنران. البته سخنرانی راجع به تحلیل موضوعی مقالات کنگره در شش دوره قبل بود و ارائه راهکارهایی برای بهتر شدن موضوع بندی کنگره. خانم الهه حسینی و نیز خانم آمایه برای تنظیم این کار و تحلیل داده ها خیلی زحمت کشیدند و از آنها ممنونم. ولی این سخنرانی از سوی گروه ما بازخورد خوبی داشت و خیلی از افراد راجع به این روش کار سوال داشتند. همین قضیه سبب شد تابا خیلی از روانشناسان از رشته های دیگر هم آشنا شوم. در سخنرانی دکتر روشن که راجع به سیاستگذاری در زمینه تحکیم خانواده بود شرکت کردم حرف جالبی زدند. میگفتند مادربزرگی در یکی از خانواده هاهنگام ورود مهمانها، یک سینی دستش بود که میگفت موبایلها داخل سینی! وقتی رفتید تحویل بگیرید. دو ساعت اینجا هستیم همه کله ها توی موبایل نباشه! دیدم چه ایده قشنگی است. هر چند گاهی به قول دکتر زین العابدینی موبایل پارتی هم برای خودش عالمی دارد ولی این هم کار جالبی است. ولی به هرحال ترک عادت خیلی دشوار است!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

اولین روز در شهر آفتاب

چهارشنبه هفته پیش، اول صبح کلاس مبانی کامپیوتر داشتم. بحثمان راجع به چگونگی ثبت یک نقطه در گوگل مپ بود. نحوه کار را توضیح دادم و بعد دانشجوها مشغول کار شدند. یکی دو مورد بحث هم راجع به بانکهای اطلاعاتی داشتیم و کلاس به پایان رسید. بقیه روز را مشغول رسیدگی به وب سایت دانشکده، مرور نامه های اداری اتوماسیون و کارهای شخصی بودم. یک کتابخانه کوچولو هم برای دفتر گروه درست کرده ایم که مجلات تخصصی و برخی کتابهای رشته را در آن گذاشتم که دانشجوها خودشان بیایند و هرچه میخواهند بردارند. دانشجویان رفته بودند ایرانداک برای بازدید از مرکز اسناد.  نزدیک ظهر که شد رفتم به سمت نمایشگاه کتاب. نشستی مشترک با دکتر زین العابدینی داشتم درباره کافه کتاب. کمی مطالعه و یادداشت برداری کرده بودم. مسیر را در ذهنم ترسیم کردم و راه افتادم. اتوبان چمران را به سمت نواب رفتم و بعد مسیر راهنمایی تابلوهای نمایشگاه شهر آفتاب را گرفتم و رفتم. خوشبختانه تابلوهای فراوان و مناسب بود. پارکینگ نمایشگاه را یافتم و وارد شدم. فضای بسیار بزرگ و سرباز با انبوهی از راهنمایی کنندگان. ماشین را جایی مناسب پارک کردم و به سمت ونهای نمایشگاه رفتم. در طول مسیر ون از مقابل دانشگاه شاهد گذشت. با خود گفتم چقدر خوب شد برای دانشجویان و استادان این دانشگاه که نزدیک نمایشگاهند. ون به آخر خط رسید و پیاده شدیم. بقیه مسیر را باید پیاده می رفتیم. اولین غرفه ای که رفتم فرهنگسرای کتاب بود. دوستان کتابخانه های شهرداری آنجا بودند کمی خوش و بش کردیم و رفتم تا بقیه غرفه ها را ببینم. هنوز یک ساعت تا زمان نشست باقی مانده بود. کمی جلوتر رفتم و به غرفه های سه قلو رسیدم. دکتر فتاحی و دکتر افکاری را آنجا اتفاقی دادم. هوا به شدت داغ بود و کم کم تشنه ام می شد. هر چه می گشتم مکان نشست را پیدا نمیکردم. کم کم ساعت سه و ده دقیقه شد. هر چه دکتر زین العابدینی تماس می گرفت و راهنمایی می کرد نمیتوانستم پیدا کنم! گویا اساساً ما هر دو از مسیرهای جداگانه ای وارد نمایشگاه شده بودیم! با راهنمایی یکی از نگهبانان غرفه های کودک، مکان نشست را یافتم. وارد سالن شدم. و یکراست پشت میز پنل رفتم. خیلی گرمم بود. کم کم درجه حرارتم پایین آمد و محیط برایم عادی شد. صحبتهای آقای حافظیان شیرین بود. از نقالی و بحثهای فرهنگی در قهوه خانه های مشهد تا تهران صحبت کردند و آشنایی با بسیاری از بزرگان ادب و فرهنگ کشور در این قهوه خانه ها. نشست ما کم کم داشت مشتری هایش را پیدا میکرد. آهسته آهسته مردمی می آمدند و می نشستند. نوبت من که شد راجع به استفاده از کافه کتابها در دانشگاهها صحبت کردم. صحبتهای دکتر زین العابدینی و آقای شریفی هم جالب بود. بحث راجع به گرسنگی اطلاعاتی و لزوم وجود مکانی برای نقد غیر رسمی کتابها گل صحبتهایشان بود. بعد از نشست رهسپار ایستگاههای ون شدم تا برسم به پارکینگ. از تشنگی له له می زدم! خاطرم آمد یک بطری شربت آب لیمو در ماشین داشتم که آنهم آب جوش بود! اتوبانها خلوت بودند و ترافیک روان داشتند فقط کمی در اتوبان امام علی معطل شدم که آن هم تجدید خاطره بود. بعد از مدتها از این اتوبان می گذشتم. ساعت هفت بود که رسیدم منزل. از شدت خستگی بعد از شام مختصر حاضری، خوابم برد و نفهمیدم سعید کی آمد منزل ما؟!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:۱٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

همه مشارکت کنیم

روزهای سه شنبه و چهارشنبه، همایش ارزیابی کیفی نظامهای دانشگاهی در دانشگاه تربیت مدرس برگزار شد. توفیقی بود تا به اتفاق آقای دکتر عرفان منش و خانم اعرابی در این همایش مقاله ای داشته باشیم. از صبح تا ظهر د رهمایش بودم و از سخنرانی های آقای دکتر بازرگان و دکتر حاتمی استفاده کردم. کلیات بحث این بود که همه اعضای هیات علمی برای ارتقای کیفیت دانشگاهها باید مشارکت کنند. آقای دکتر حسن زاده نیز دبیر اجرایی این همایش بود و زحمت زیادی برای این همایش کشیده بود. از شگفتی های همایش روبرو شدن با یکی از دانشجویانم در دوره کارشناسی دانشگاه شهید چمران، آقای بوستانی، بود. پسری بسیار باهوش بود ولی نمیدانم چرا دوره کارشناسی اش خیلی طول کشیده بود! به هرحال فهمیدم آنجا کارشناسی ارشد رشته سینما میخواند! عجب گردشی دارد این روزگار! چون کار داشتم سریع برگشتم دانشگاه و کارهای عقب مانده را انجام دادم و دوباره عصر برگشتم همایش. بعد از همایش یک جلسه هم اندیشی با حضور 14 نماینده دانشگاهها و پژوهشگاههای کشور برگزار شد. دکتر نیستانی از وزارت علوم نیز حضور داشت و بحثهای خوبی راجع به نقش انجمن های علمی در ارتقای کیفیت علمی دانشگاهها مطرح شد. جلسه تا ساعت نه شب طول کشید. ولی روز پرباری بود. شاید بتوان از بحثهایش در انجمن کتابداری استفاده کرد تا برای ارزیابی گروههای آموزشی رشته مان اقدام کنیم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

چقدر اهل قلم

پنج شنبه رفتم به سمت دانشگاه علم و فرهنگ که در کنفرانس وب پژوهی شرکت کنم. متاسفانه نشد در سخنرانی هایش شرکت کنم. ولی حداقل موفق شدم مقاله ای را به صورت پوستر ارائه کنم. همایش نظم و ترتیب خوبی داشت. این را می شد از پیگیریهای دبیرخانه به خوبی درک کرد. تا به حال آنجا نرفته بودم. پرسان پرسان پیدایش کردم! خسته و عرق ریزان، صلات ظهر رسیدم! بسته همایش را دریافت کردم و رفتم داخل سالن که آخرین سخنرانی در حال ارائه بود. خواستم بیرون بیایم که یک نفر به اسم صدایم زد و احوالپرسی کرد. نمی شناختمشان. البته چهره اش خیلی برایم آشنا بود و خاطرم آمد در همایش فرهنگ مطالعه در دانشگاه علامه ایشان را دیده بودم. خلاصه ایشان آقای احمدی مدیر کتابخانه دانشگاه علم و فرهنگ بودند. درباره همایش و محتوای مقالات ارائه شده صحبت کردیم. بسیار با شور و هیجان، ساختمان جدید کتابخانه شان و بعد هم قابلیتهای نرم افزارشان را نشانم داد و تا بعد از ناهار حسابی گپ و گفت داشتیم. از فعال بودنش خیلی خوشم آمد. چون کارهای دیگری هم داشتم خداحافظی کردم و رفتم به سوی سرای اهل قلم که بنهای کتاب را دریافت کنم. گویا امسال بن کتاب اهل قلم در نمایشگاه توزیع نمیشود. تا ساعت 16 بیشتر وقت نداشتم. وقتی رسیدم ساعت 15.20 بود. به زحمت جای توقف حوالی اتش نشانی یافتم و سریع رفتم داخل که دیدم عجب جمعیتی!

همه اهل قلم! از نگهبان شماره ای گرفتم. 425. شماره چند را خوانده بودند؟ 410. چاره ای نبود باید می ایستادم. خوشحال بودم که این همه اهل قلم و نویسنده و مترجم هستند و آنقدر بهشان بها داده شده که به رایگان بن کتاب دریافت کنند. تقریبا یک ساعت بعد نوبتم شد. کمتر از دو دقیقه کارم انجام شد و برگشتم منزل. بین راه کمی وسایل برای ماشین خریدم که باز این روزها اذیتم میکند. جوش آوردن و غیره روز بسیار سخت و گرمی را طی کرده بودم و گرما حسابی کلافه و خسته ام کرده بود. رسیدم منزل دیگر بی حال بودم. سعید هم امشب نمی آید. باید استراحت کنم. کمی خوابیدم و از نیمه شب روی کارهای دانشگاه تمرکز کردم و تا پاسی از شب و دمدمای صبح بیدار بودم. اردیبهشت ماه پرکاری است!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:۱۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

آخرین کتاب جهان چه کتابی خواهد بود؟

تعطیلات نوروز فرصتی مناسب برای مطالعه بود. بی دغدغه و بی هیچ تشویش. در این مدت، دو کتاب مشت خدا و دیگری آخرین کتاب جهان. کتاب مشت خدا، نوشته فردریک فورسایت و ترجمه محمد قصاع بود و موضوع آن به حمله عراق به کویت در سال 1991 بود. البته بحث راجع به کتاب مشت خدا را در این جا مطرح نمیکنم. میخواهم بپردازم به کتاب آخرین کتاب جهان. این کتاب، اثر رودمن فیلبریک و ترجمه سمیه کرمی بود که کتابسرای تندیس آن را منتشر کرده است. رودمن فیلبریک رمان نویس امریکایی و اهل نیوانگلند قبلاً شغلش کارگر لنگرگاه ساختن قایق بود سالها رمانهای اسرارآمیزی برای بزرگسالان نوشته است. خیلی غیر منتظره در یک کتابفروشی چشمم به این کتاب افتاد و عنوان و طرح روی جلدش نظرم را جلب کرد. کمی که کتاب را ورق زدم بیشتر مشتاق شدم بخوانمش. پس فی الفور ابتیاع شد! این کتاب خیلی خاص نوشته شده. یعنی اگر میخواهید وارد دنیای نویسنده و درک ذهنیاتش در این کتاب شوید، باید کاملاً متمرکز باشید. چون خیلی آرام آرام شما را به یک دنیای تخیلی می برد که در نهایت یک تلنگر اساسی به ذهنتان خواهد زد. موضوع کتاب مربوط به صدها سال بعد است. کتاب چنان به زمان آینده رفته که دوران کنونی ما را دوران باستان می­نامد. مفاهیمی مثل انسانیت، محبت، معرفت، شعور، طبیعت، حیات، لذت از با هم بودن چیزی جز خاطرات فراموش شده گذشته نیست. آدمها به دو گروه معمولی ها و اصلاحی ها تقسیم شده اند. معمولی ها درجه پست آدمها هستند که باید همیشه برده باشند، حق خروج از محدوده زندگی شان را ندارند و همیشه باید غارت شوند، اصلاحی ها کسانی هستند که نژادشان تغییر کرده و اصلاح شده هستند و همیشه بهترین ها را در اختیار دارند. اکثر پدیده های طبیعی به صورت هولوگرام است و تعداد معدودی از اصلاحی ها حق دارند از طبیعت واقعی استفاده کنند.

کتاب از زبان پسر بچه ای اسم که چون بیماری صرع دارد اطرافیانش به او غشی می گویند. غشی، کارش غارت خانه های افراد است. او را مجبور کردند که این کار را انجام دهد. فقط او نیست خیلی های دیگر هستند. معمولی ها فکر نمیکنند. در ذهنشان، سوزنهایی فرو می کنند که اسمش ذهن نما یا کاوشگر مغز است و بر اساس این وسیله، کارهایشان انجام می شود. در یکی از شبها که بچه غشی به غارت یکی از خانه ها می رود، خانه پیرمردی به نام رایتر که نویسنده است و به او عمو لثه­ای می گفتند. وقتی غشی میخواست همه چیز رایتر را غارت کند قفسه کتابهای او را می بیند. این بخش از کتاب را عیناً می نویسم. ((می پرسم: اونا چیه! تظاهر به خمیازه می کند و میگوید: چیز با ارزشی نیست. کتابه. همه ش همینه. همان موقع می فهمم که دارد دروغ میگوید. غشی میگوید: دروغگو! جای کتاب توی کتابخانه است یا قبلا بوده. رایتر میگوید: جالبه! تو میدونی کتابخانه چیه. مال خیلی قبل از به دنیا اومدن توئه. حالا دیگه چنین چیزی نیست. هر چی بشنوی باید یادت بمونه.بیشتر مردم، ذهنشون را با کاوشگرهای سوزنی داغون کردن و مغزشون چیز دیگه­ای نگه نمیداره. حافظه بلند مدت مال گذشته هاست. فقط پیرمردهایی مثل من یادشونه.)) در بخش دیگری از کتاب رایتر می گوید: اگر درک را از مردم بگیری، آنها به رفتار حیوونی رو میارن و بعد راحت میشه حیوونا را منقرض کرد. رایتر یا عمو لثه­ای که عرض کردم خودش نویسنده است میگوید من وقتی بمیرم واقعاً نمرده ام چون اثری از من در دنیا باقی خواهد بود که همین برایم بس است و جاودانه خواهم بود. اگر بخواهم کل ماجرای کتاب را تعریف کنم لطفش و لذت مطالعه اش تهی خواهد شد. فقط همین نکته را بگویم که در این کتاب اشاره شده است که اگر روزگاری مردم دیگر حوصله کتاب خواندن نداشته باشند و فقط از وسائل ارتباطی الکترونیکی استفاده کنند (مثل بسیاری از مردم روزگار ما) و ترجیح دهند فقط بازی کنند یا فیلم ببینند چه بلایی سر مغزهایشان می آید؟ همانطور که گفتم شاید کتاب تلنگری برای ماست و شاید برای  نسل آینده! تا فراموش نکنم این نکته را عرض کنم که فیلم این کتاب هم ساخته شده که میتوانید از دیدنش لذت ببرید.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٥:٥٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

چرا قطع کردید؟!

در تمرکز بسیار بودم و مشغول آماده کردن مطالب کلاس مدیریت اسناد. تلفن زنگ زد و خانمی پرسید: خانم ...کجا هستند؟! گفتم همچین فردی نداریم. گفتم کتابخانه دانشکده ...را گرفتم؟! گفتم خیر اشتباه است. با درماندگی پرسید: حالا چکار کنم؟! کار فوری دارم باهاشون! شماره شون چنده؟! با کمی مکث گفتم: نمیدانم. ولی شاید بتوانم پیدا کنم. از روی سایت دانشگاه شماره را برایش پیدا کردم و قرار شد به آن شماره زنگ بزند. چند ثانیه بعد دوباره زنگ زد و برافروخته پرسید: چرا قطع کردید آقا؟! تلفن را وصل کنید به کتابخانه...! سعی کردم با خونسردی بگویم من اپراتور نیستم و تا اینجا در حد ارائه یک شماره میتوانم به شما کمک کنم نه بیشتر! با لحنی که به نظر می رسید هنوز متوجه نشده که با شماره مستقیم میتواند با جایی که میخواهد صحبت کند، قطع کرد! کمی شگفت زده شدم! چند ثانیه بعد دوباره مشغول کار روی مطالب کلاسی بودم...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

آخر هفته آرشیوی

چهارشنبه هفته گذشته دانشجوهای درس مدیریت اسناد را بردیم برای بازدید یک مرکز آرشیوی. موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران. متاسفانه گویا آقای فراستی دیگر بازنشسته شده ولی خانم میری آنجا بودند و با خوشرویی به معرفی فعالیتهای موسسه پرداختند. یاد روزهای نگارش پایان نامه ام افتادم. روزهایی که وقت و بی وقت مسیر سر پایینی خیابان فرشته را طی می کردم تا از آقای فراستی مشورت بگیرم. حالا دانشجویانم را آورده بودم که با یک آرشیو واقعی از نزدیک آشنا شوند. خانم میری راجع به فهرست نویسی سندها و عکسها توضیحاتی داد و پس از پذیرایی مختصری از کتابخانه آنجا هم دیدن کردیم. بزرگی این موسسه دانشجویان را به شگفتی واداشته بود. سر آخر هم از موزه مناسبتها که از عصر مشروطه تا دوران پهلوی را شامل می شد دیدن کردیم. عکسها را روی تابلو فرش تهیه کرده بودند. به هرحال، یک مرکز آرشیوی فعال یعنی همین. یعنی اینکه بتوان عملکرد یک سازمان را منعکس کرد. فکر میکنم بعد ازظهر خوبی بود. هر چند پیاده روی مبسوطی داشتیم. چون ماشین را تقریبا در زعفرانیه پارک کرده بودیم! عصر برگشتم به دانشگاه و تا ساعت هشت و نیم آنجا بودم و بعد هم رفتم دنبال سعید که بیاورمش منزل خودمان. هفته پرکاری بود خیلی خسته شده بودم. سعی کتاب بقیه کتاب افغان اثر فردریک فورسایت را بخوانم. چشمانم گرم شد و خوابم برد. روز بعد، همراه دوستان به باغ گیاهشناسی ملی رفتیم. فضایی بسیار زیبا و سرسبز دور از تهران و نزدیک چیتگر. هر چند فضا بسیار زیبا و طبیعی بود ولی فکر میکنم دانشجویان و محقق رشته های گیاهشناسی بهتر می توانند از این فضای زیبا لذت ببرند و اطلاعات کسب کنند. چون بیشتر وقت به جای صرف شناختن گیاهان شود صرف گرفتن عکس چه دیگری انداز و چه خویش انداز می شود! حوالی عصر بود که به منزل پدر همسر گرامی به قصد تبریک روز پدر رفتیم. تازه از کربلای معلی برگشته اند و شکر خدا صحیح و سالم بودند. آن شب، فرصتی شد تا کتاب افغان را تمام کنم. حیف شد. آخر کتاب تلخ بود. دوست نداشتم مایک مارتین کشته شود! با این حال فکر کنم مشت خدا بهتر بود. کتاب بعدی را شروع کردم. فرانکشتین بغداد اثر احمد سعداوی! دو ماه وقت دارم تمامش کنم!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٤:٤٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم