کتابداران فردا

فدای تو تهران!

ادامه سفرنامه هند...

بالاخره یک جایی طاقتم طاق شد و از راننده پرسیدم آخه کی میرسیم؟! چقدر توقف میکنی؟ مگر حالا این سی ان جی چه مشکلی داره؟ منفجر میشیم؟ خطرناک هست؟! گفت نه! همینطوری خواستم درستش کنم. از خستگی کلافه بودم. کوله پشتی سنگین روی پایم بود و کنارم چمدان. ماشین هم تنگ. سه چهار تا عوارضی سر راهمان بود. یک جا برای استراحت نگاه داشت و کمی چای نوشیدیم و استراحت کردیم و  دوباره به حرکت ادامه داد. یک ساعت دیگر دهلی بودیم. کمی جلوتر با ترافیک سنگینی مواجه شدیم. گله ای گاو از اتوبان رد میشد و پلیس ماشین ها را نگه داشت تا حیوانات عبور کنند. در راه به ساختمانهای کنار اتوبان نگاه میکردم. اکثرا یا مدرسه های بزرگ بودند یا دانشگاه! مثلا مدرسه بزرگ خلاقیت. یا شهرک دانشگاهی گاندی. برایم جالب بود. داشت چرتم می برد که راننده دوباره توقف کرد. یک کارت شناسایی نشان داد و مامور دریافت هزینه عوارضی پولی نگرفت. بعد هر سه نفرشان بلند خندیدند! کمی بعد، دوباره به یک عوارضی رسیدیم. این بار کلکشان نگرفت و غر غر کنان عوارض را دادند. نیم ساعت بعد راننده گفت ولکام تو دلهی! از ترافیک سنگین و بوقهای ممتد فهمیدم که رسیدیم دهلی. خدا روشکر کردم به سلامت رسیدیم. کمی بعد یکی از سرنشینها گفت برای شما تا فرودگاه تاکسی می گیریم. بعد تماس گرفت با جایی مثل اسنپ در ایران که بهش می گفتند اولا (OLA). گفت چند دقیقه دیگر جلو فلان ایستگاه هست. دقایقی بعد به محل مورد نظر رسیدیم. گفتند که اگر مشکلی پیش آمد با دکتر جین تماس بگیرم. راننده تاکسی که بهش برخورده بود گفت هیچ مشکلی رخ نمیدهد! خداحافظی با این دوستان که زحمت کشیدند کردم و گفتم انشاله بیایید ایران زحمتتان را جبران کنیم. سوار تاکسی شدم. سعی کردم با او صحبت کنم که کمی وقت بگذرد. یک ساعت دیگر به فرودگاه می رسیدیم. راننده خیلی یواش می رفت و خونسرد بود و البته انگلیسی بلد نبود. پس ترجیح دادم سکوت کنم. دل ضعفه عجیبی داشتم. از ظهر دیگر هیچ نخورده بودم. در منطقه دهلی کهنه بودیم که در ترافیک وحشتناکی گیر کردیم. بوووووق.. بوووق. سرم دیگر داشت درد می گرفت.

فقط صدای بوق. انگار با بوق باید حرکت کرد. با بوق چرخید. با بوق سلام کرد. آبنباتی را از جیبم در آوردم و مکیدم. کمی قندم بالا آمد. بالاخره ترافیک را رد کردیم. به ایندین گیت رسیدیم. کمی هوا بهتر شد. به راننده فهماندم دیرم شده و کمی سریعتر برود. دیگر گازش را گرفت و دقایقی بعد فرودگاه بودیم. البته چون مسیر را بلد نبود از روی نرم افزار Waze مسیر را پیدا می کرد. نگران بودم حالا چقدری میخواهد بگیره؟! حدود سی کیلومتر رانندگی کرده بود ولی مبلغی که گفت حدود 360 روپیه بود. پول را دادم، یک گاری برداشتم چمدانم را رویش گذاشتم و رفتم داخل بخش خروجی فرودگاه. اول مانیتورها را برای بررسی پرواز نگاه کردم. هنوز نوبت چک این ما نبود. خیلی گرسنه بودم. رفتم سراغ یک غرفه ساندویچی و یک همبرگر سبزیجات و یک نوشابه خوردم. حالم خیلی بهتر شد. دیگر سرگیجه نداشتم. ولی هنوز دو ساعت تا پرواز مانده بود. با خود گفتم ای کاش دیروز چک این را آنلاین انجام داده بودم فراموشم شده بود. در سالن فرودگاه گشتم و دیدم کانتر بی برای ایرلاین ماهان است. رفتم گوشه ای نشستم و یادداشتهایم را نوشتم. کمی بعد رفتم به سمت کانتر. دیدم جمعی از ایرانیان صف کشیدند. من هم داخل صف رفتم. کم کم خدمه های کانتر امدند. نفر چهارم بودم. یک نفر اول پاسپورتها را و بلیط را چک میکرد. خوب شد از بلیط پرینت گرفتم! یک نفر هم برچسب برای کوله پشتی میداد. جمعیت مسافران تهران کم بود. چمدان را که گذاشتم کارمند بخش مربوطه گفت پرواز ساعت دو صبح است به جای دو و چهل دقیقه. زودتر باید بروید. گیت خروجی هم ده است. کارت پرواز را گرفتم و رفتم به سمت بازرسی. دوباره پاسپورتها چک شد و از صف طولانی که همه ملل در آن صف بودند گذشتم. مرحله بعد یک بازرسی دیگر بود و باز وارسی گذرنامه ها. باید لپ تاپ را در می اوردم و از گیت رد میشدم. مشکلی نبود. دیگر بازرسی ها تمام شد. رفتم به فری شاپ تا کمی سوغات بگیرم. در طول همایش فرصت نکردم چیزی بگیرم. کمی شکلات، سرسویچی، مگنت نماد دهلی و چند جعبه کوچولوی شیرینی گرفتم. فروشنده فکر کرده بود سرمایه دارم و هی میخواست جنس قالب کند! زیر بار نرفتم. خریدها تمام شد و رفتم به سمت گیت. از روی مانیتورها فهمیدم گیت ما تغییر کرده. تشنه ام شده بود. یک آب معدنی گرفتم. کم کم ایرانیان جمع شدند و بعد نوبت به سوار شدن ماشد. باز هم بررسی گذرنامه و کارت پرواز! صندلی من 22 بود و یک هندی هم کنارم نشسته بود که میگفت کارمند پالایشگاهی در ایران بوده قبلا. احساس کردم حالم  دارد به هم میخورد. کم کم هواپیما پرواز کرد. خلبان گفت چهار ساعت تا تهران پرواز طول می کشد. کمی خوابیدم. نوبت شام شد که چلو مرغ بود. کمی که غذا را خوردم احساس کردم حال تهوع دارم. صندلی ام را عوض کردم و کنار دستشویی رفتم. نیم ساعتی سر پا بودم که اگر مشکلی پیش آمد سریع به دستشویی بروم. سرگیجه شدید ناشی از فشار چند روزه همایش و سفر با ماشین را داشتم. سرانجام خوابم برد و وقتی بیدار شدم روی آسمان تهران بودیم. هواپیما به نرمی نشست و خدا را شاکر بودم به سلامت رسیدیم. هوای خنک تهران روحیه ام را عوض کرد. چمدان را تحویل گرفتم و بعد به پارکینگ رفتم و با روآی نوک مدادی مان به سمت منزل حرکت کردم. واقعا فدای ایران و فدای تهران! آن روز را به دانشگاه رفتم و کلاسم را برگزار کردم ولی از فرط خستگی ظهر به منزل برگشتم و دیگر استراحت کردم تا فردا. چه سفری بود حسابی خسته شدم. ولی نه باید دوباره تلاش کنم. از فردا کوشش بسیار به از خفتگی شروع می شود! 

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:۱٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

کتابخانه­ های بهاری، کتابداران نوروزی

توضیح: این یادداشت را برای یک جایی فرستاده بودم اما نمیدانم چرا منتشرش نکردند. با توجه به اینکه دیگر بعید میدانم این کار را بکنند تصمیم گرفتم در وبلاگ شخصی ام قرارش بدهم بلکه شاید دیگران استفاده کردند:

اسفند ماه همیشه ماهی است که در آن دیگر سال را تمام شده فرض می کنیم. همه چیز به سرعت می گذرد. گویی اغلب ما همه کارهایمان را در طول سال فراموش کردیم و در این یک ماه با سرعت هر چه تمام تر و شتاب وصف ناپذیری می دویم، می خریم، دور می ریزیم تا به لحظه حول حالنا برسیم. همه چیز برای آن چند ثانیه تحویل سال و بعد، دوباره چرخه تکرار می شود. اگر اهل برنامه ریزی باشیم از ابتدای سال میدانیم در طول 365 روز باقی مانده چه می خواهیم. وگرنه دوباره همه کارها به اسفند ماه واگذار می شود و گویی قرار است کمر این ماه زیر بار دوندگی ها و فشار کارهای ما خم شود. شاید بسیاری از ما آنقدر درگیر امورات اداری، نظافت منزل، خرید پوشاک نو و تنقلات نوروز باشیم که یک ماه به طور کامل بی خبر از کتابهایی هستیم که بی سروصدا در کنار هم در قفسه های کتابخانه نشسته اند. حاصل ساعتها فکر و کلنجار رفتن با واژه ها در قالب کتابهایی در آمده که می تواند یک عمر ما را از هر گونه جهل محنت زایی دور کند.

 شاید از نظر بسیاری فکر کردن به این نکته که در این یک ماه و حتی تعطیلات نوروز کتابخانه ها غریب می مانند اهمیت نداشته باشد. ولی واقعیت این است که بهار، و به خصوص نوروز، بهترین زمان برای تفکر است. تفکر برای تحول، دگرگونی و بهتر بودن. این را از بهار باید آموخت و از نوروز باید یاد گرفت. کجا بهتر از یک کتابخانه سرشار از منابع گوناگون و دنج که بتوانیم ساعاتی را دور از همه مشغله ها، تفریحات روزمره در تعطیلات، و شلوغی ها با خود و کتابهایتان خلوت و فکر کنیم. فکر برای زندگی بهتر، برنامه ریزی برای آینده، انجام دقیق تر کارها و پخته تر عمل کردن. شاید ادارات در روزهای بهاری نوروز زیبا تعطیل باشند اما کتابخانه که همواره معادل واژه هایی مثل تفکر، تحمل، مدارا، صبوری و یادگیری شمرده می­شود تعطیلی را نمی شناسد. به عبارت دیگر، یادگرفتن و تفکر فرایندی است که هرگز روز تعطیل و غیر تعطیل نمی­شناسد. به عنوان یک کتابدار و یک معلم حوزه علم اطلاعات و دانش شناسی، به همه هم میهن های عزیز پیشنهاد می کنم در نوروز کتابخانه ها را فراموش نکنند، همانطور که امسال نیز مانند سال گذشته به یکدیگر کتاب عیدی می دهیم، می توانیم به عنوان یک عیدی دیگر، دوستان و اقوام را عضو کتابخانه کنیم و به آنها کارت عضویت کتابخانه هدیه دهیم تا در روزهای زیبای بهاری خانوادگی به کتابخانه برویم، بخوانیم، بدانیم، فکر کنیم و عمل کنیم. کتابخانه ها و کتابداران در سال جدید، بهاری و نوروزی اند و در تعامل با جامعه، آماده خدمت به جامعه ای هستند که تشنه دانستن و آگاهی است. امیدوارم کتابخانه ها، کتابداران و مردم جامعه همواره بهاری باشند. نرم نرمک می رسد اینک بهار...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:۳٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

هرکسی طاووس خواهد...

خانم دکتر همه طبقات کتابخانه را به ما نشان داد و گفت که کتابخانه تا ساعت دو صبح باز است و دانشجویان می توانند بیایند استفاده کنند. وقتی پرسیدیم که آیا واقعا از اتاقهای بحث استفاده می شود؟ جواب مثبت بود. در کتابخانه سعی شده بود از نور طبیعی استفاده شود تا انرژی هدر نرود. روی حفاظت از انرژی و نیز نگهداری محیط زیست خیلی کار کرده بودند و خیلی فرهنگ سازی شده بود. کتابخانه بسیار شکوهمند-بزرگ و شگفت انگیزی بود. این امر نشان میدهد که حتی در کشوری به ظاهر جهان سومی که البته از نظر زیرساختهای فناوری های ارتباطی بسیار توسعه یافته است کتابخانه به عنوان مکانی برای آموزش و پژوهش حرف نخست را دارد و هنوز به عنوان یک مکان مدیریت دانش مکتوب بشری ارزش و اعتبار دارد. ساعت دوازده بود که پیاده به سمت هتل بر می گشتیم. صدای طاووس ها هنوز می آمد. انگار این موجودات خواب و استراحت نداشتند. وقتی رسیدم هتل تازه مشغول تهیه اسلایدهایم شدم و حدود ساعت 4 صبح خوابیدم. ساعت شش صبح به بیرون از هتل رفتم و حسابی مشغول دویدن و ورزش کردن شدم. میخواستم برای ارائه امروز تمرکز بگیرم. در راه اجتماع طاووس ها را می دیدم که با هم یا قدم می زدند یا پرواز می کردند. اولین بار بود که می دیدم طاووس پرواز هم می کند! آن هم با این جثه بزرگ! انگار در این گوشه از دنیا همه حیوانات با هم زندگی مسالمت آمیز دارند و حتی انسانها هم کاری به کارشان ندارند. بعد از ورزش به اتاقم رفتم و بعد از یک دوش صبحگاهی برای صرف صبحانه رفتم به رستوران. بعد از مدتها تخم مرغ آب پز خوردم. یک صبحانه حسابی. کم کم ادیش و دکتر مگنونی هم آمدند. بعد از صبحانه پیاده رفتم تا محل برگزاری همایش. هنوز نوبت من نشده بود. سخنرانی دکتر لبیبه بود درباره فناوری های جدید در کتابخانه ها. بعد از این سشن پذیرایی بود و بعد سخنرانی من. خودم را برای یک ارائه خوب حاضر کردم. فکر میکنم سر ساعت مقرر یعنی 20 دقیقه تمام شد ولی فشار سنگینی را تحمل کردم که بتوانم مطلبی را که هنوز اشراف رویش نداشتم ارائه کنم! بعد از سخنرانی به پنل رفتم تا ارائه دهندگان مقالات کار خود را ارائه کنند. یک ساعتی در پنل بودیم و خیلی از افراد هم نیامده بودند تا کارشان ارائه شود. یواشکی با پی کی جین درباره کول نت صحبت کردیم و قرار شد بعدا مفصل راجع به آن بحث کنیم. همه نشستها تمام شد و مورد خاصی هم نبود. رفتیم به سمت ناهار. بعد از ناهار مراسم تقدیر از حامیان همایش و نیز دست اندرکاران آن یعنی بخش دست و هورا بود که باید جوایزشان را اهدا می کردیم. یک جور قدرشناسی از زحمات افراد پشت پرده همایش. بعد  از پایان همایش و گرفتن عکس یادگاری به هتل رفتم تا وسائلم را جمع کنم از بیشتر رفقا خداحافظی کردم. حدود ساعت دو و نیم بود که چک اوت کردم و منتظر شدم ماشین بیاید دنبالم. ساعت سه بود که رسما با یک مینی کوپر کوچولو و سه مسافر دیگر عازم شدیم. چمدان را وسط گذاشتم و کوله پشتی را روی پایم. در طول راه چندین بار راننده جوان نگه می داشت و از مکانیکی ها چیزی می پرسید. وقتی پرس و جو کردم فهمیدم که ای بابا! لوله سی ان جی ماشین خراب است و می خواهد تعمیرش کند!

ادامه دارد...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

باغی از سنگ

امروز دیگر کسل بودم و کمی هم معده ام درد میکرد. بنابراین برای ورزش به بیرون نرفتم و صبحانه هم ترجیح دادم حلوا ارده ای را بخورم که با خودم آورده بودم. دکتر زین العابدینی امروز ارائه داشت و بنابراین با هم به سالن همایش رفتیم. قبل از شروع سخنرانی از ایشان و بقیه اعضای پنل با دسته گلی تقدیر شد. سخنرانی خوبی را راجع به ار دی ای ارائه کرد که مورد استقبال حاضران واقع شد. خانم دکتر یون ا زچین هم سخنرانی جالبی را راجع اثربخشی مجلات کتابداری در سپردنگاهها بر اساس شاخص های علم سنجی ارائه کرد. لیکن به قول خودش در یک جمع لیسنینگش ضعیف بود و گفت بعدا با کسانی که سوال دارند به صورت رو در رو صحبت خواهد کرد. ماراتن ارائه ها قبل از ناهار تمام شد ودر موقع استراحت بین دو نشست تصمیم گرفتیم کمی در شهر گردش کنیم. این شد که به هتل رفتیم و لباسی عوض کردیم و با ماشینی که برایمان گرفته بودند به سکتور 17 شهر چندیگر رفتیم. شهر چندیگر بر خلاف دهلی بسیار تمیزتر و خوش آب و هواتر بود و خیابانهای عریض تری داشت. چندین میدان بزرگ در این شهر بود که هر قسمت شهر را به سکتورها یا بخشهایی تقسیم می کرد که فکر میکنم بالای 90 سکتور در این شهر بود. راننده ما را به سکتور 17 برد! جایی که اکثر مغازه ها برند بودند. آدیداس- ریبوک-میله- و...آقا پدرت خوب! اینجا کجاست ما آوردی؟! اصلا نمیشود به جنسها نگاه کرد! خلاصه در گشت و گذار یک کتابفروشی پیدا کردیم و آنجا برای ملیکا کوچولو چند کتاب آموزش زبان انگلیسی مناسب سنش خریدم به 175 روپیه. دکتر و همسرشان هم از مغازه های دیگر خریدهایی کردند و بعد رهسپار جایی شدیم که بتوانیم چیزی بخوریم. پیاده روی مبسوط و هوای شرجی گرسنه مان کرده بود. از یک ایستگاه اتوبوس رد شدیم که مملو از جمعیت بود و روی دیوارش نوشته بود اینجا مراقب جیبهای خود باشید! جالب اینجا بود که قیمت اجناس دستفروشی بر خلاف دهلی بسیار گران بود! نالان و گرسنه خود را به یک رستوران رساندیم و ساندویچی خوردیم. بعد از اینکه جان گرفتیم تصمیم بر این شد که برگردیم به دانشگاه. چون قرار بود عصر ما را به راکی گاردن ببرند. سر راه فروشگاهی دیدیم که مثل فروشگاههای زنجیره ای در ایران بود. کمی عود و چای از آنجا خریدم و بعد یک ریکشا کرایه کردیم تا دانشگاه. ریکشا سواری لذتی داشت. با هر افتادن در چاله ها سرمان به سقف می خورد و دل و روده هایمان به هم می پیچید! راننده ریکشا مردی لاغراندام و سبزه رو و با دندانهایی به شدت پوسیده بود و چندباری مسیر را گم کرد تا بالاخره پیدا شد و مسیر 20 کیلومتری به سرانجام رسید. موقع ورود به دانشگاه نگهبانی اسم ما را در لیستش چک کرد و بعد گذاشت تا داخل شویم. موقعی که رسیدیم جماعت داشتند به سمت اتوبوس اعزامی به راکی گاردن می رفتند. سوار اتوبوس شدیم. اتوبوس جالبی بود. اول اینکه بالای سر هر صندلی یک پنکه بود و بعد اینکه قسمت راننده کاملا جدا از بخش مسافران بود. اتاقکی مجزا که در مخصوص داشت. در طول راه با پسرکی که ادیش نام داشت صحبت میکردم. از آب و هوا هند و ایران و میوه هایی که دو کشور دارند و این چیزها. باغ سنگی در منطقه ای خوش آب و هوا و نزدیک دریاچه ای زیبا بود. یک زمین گلف هم در مجاورت آن قرار داشت. بر خلاف تاج محل که بسیار شلوغ بود اینجا خیلی آرام و سرسبز بود. بلیط ورودی اش هم فکر میکنم 30 روپیه بود بر خلاف تاج محل که 750 روپیه بود.

یک باغ شگفت انگیز ساخته شده از سنگ و اشیای سنگی و شکستنگی مثل لیوان یا بشقاب. اثری دست ساز بشر ولی خلاقانه. این باغ در سال 1957 ساخته شده و روزانه 5 هزار نفر از آن بازدید می کنند. رفتن به این باغ فرصتی بود تا با بقیه شرکت کنندگان کنفرانس آشنا شویم. آنها خیلی مایل بودند با ما صحبت کنند یا عکس یادگاری بگیرند. شاید به خاطر نزدیکی فرهنگ دو کشور بوده است. حوالی ساعت هشت بود که به هتل برگشتیم و بعد از کمی استراحت و شام به دعوت رئیس کتابخانه موسسه آی آی سر به این کتابخانه رفتیم. در ساعت 11 شب. من و دکتر زین العابدینی و دکتر یون تنها بازدیدکنندگان این کتابخانه در آن ساعت از شب بودیم! در ساعتی از شبانه روز که انتظار می رود همه مشغول استراحت باشند دانشگاه زنده بود. دانشجویان مشغول ورزش- قدم زدن و جنب و جوش بودند. محیط کاملا فعال و زنده. خانم دکتر ویساخی رئیس کتابخانه مشتاقانه برای ما راجع به کتابخانه توضیح میداد و صحبت میکرد. کتابخانه هشت طبقه بود و در هر طبقه ای دو اتاق بحث و جلسات برای دانشجویان و اساتید وجود داشت. هر طبقه را با رنگی تزیین کرده بودند و در بدو ورود به کتابخانه چند چیز خودنمایی میکرد. یکی خوشامد گویی و جملات قصار به انواع زبانهای رایج در هندوستان و جهان- دوم 5 قانون رانگاناتان-سوم نمایش تازه های کتابخانه در یک ال سی دی- چهارم مقالات منتشر شده اعضای کتابخانه...

ادامه دارد...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٥:۱٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

روز اول همایش در چندیگر

صبح زود بعد از نماز، به بیرون رفتم برای ورزش. هوا بسیار عالی بود. برای اینکه سگها مزاحمتی ایجاد نکنند چند تکه نان همراه خودم بردم. در هوای مطبوع صبحگاهی دویدم و نرمش کردم. سگی به من نزدیک شد نان را برایش انداختم و مشغول خوردن شد. کمی بعد سگ دیگری آمد و با نشان دادن دندانشهایش به من فهماند که بزنم به چاک! آرام و بی صدا از کنارشان رد شدم. دکتر گنگولی هم مشغول ورزش بود. حال و احوالی کردیم و بعد برگشتم اتاقم. دوشی گرفتم و خوابیدم. بیدار که شدم وقت صبحانه گذشته بود! سریع حاضر شدم و رفتم به سمت محل کنفرانس. یک مینی بوس برای اینکار در نظر گرفته بودند. دکتر مارک و دکتر مگنونی هم با ما آمدند. در محل کنفرانس، ثبت نام انجام شد و یک کوله پشتی و گردن آویزی که اسم ما روی آن درج شده بود دریافت کردیم. وارد سالن شدیم. میز اعضای پنل را با گلهای زیبا تزیین کرده بودند. کم کم مسئولان همایش و سخنرانان افتتاحیه آمدند. مراسم با روشن کردن شمع و آیین مذهبی هندوها آغاز شد و بعد سخنرانی های علمی. رئیس همایش، دکتر جین و بعد دکتر مگنونی و بعد هم دکتر مارک. بحثها راجع به برنامه ریزی در کتابخانه ها و شکل دادن آینده و نیز به کار وب معنایی در فضای بازیابی اطلاعات. در هر پنل سه سخنران مدعو صحبت می کردند و بعد ده سخنرانی ارائه می شد. هر سخنران مدعو بیست دقیقه وقت داشت و کل سخنرانی های دیگر هر کدام هفت دقیقه. یک تایمر هم روی سن بود که ثانیه شمار معکوس داشت و سر پایان زمان سخنرانی باید ارائه تمام می شد. در کل نظم و قاعده خوبی بر کنفرانس حاکم بود. به شدت گرسنه بودم و ناهار را که شامل برنج و خورشتهای تند و فلفلی بود بلعیدم. ارائه های عصر کسل کننده بود ولی به هرحال جالب بود که اکثرا راجع به مسائل جدید رشته صحبت می کردند. شب خسته به محل اقامت برگشتیم و منتظر شدیم شام بزرگ که شامل غذایی به اسم منچوری یک نوع کوفته و جوجه کباب بود به ما بدهند! بعد از شام پیاده روی مبسوطی کردیم. ساعت یازده شب بود که به اتاقم رفتم. خدای من! لپ تابم بالا نمی آید. ویندوزش مشکل دارد. دو ساعتی با آن کلنجار رفتم که درست شود که شد. از ظهر از منزل خبری نداشتم. مثل اینکه اینترنت آنها قطع بود. دمغ و کسل خوابیدم. این هم از روز اول همایش...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

دهلی به سمت چندیگر

نشد که نشد! نشد که بخوابم. دو هم اتاقی داشتم که اجازه ندادند. ییشان مارمولک یا بهتر بگویم یک سمندر بزرگ و دیگری یک زنبور قرمز! مجبور شدم بیدار بمانم تا ساعت هفت که وقت صبحانه بود.البته گویا در برنامه مهمانسرا یک چیزی به اسم Tea Bed بود که برایم ساعت هفت آوردند. کمی ته دلم را گرفت. نیم ساعت بعد به رستوران رفتم برای صرف صبحانه که شامل چای و تخم مرغ بود. حدود ساعت نه و نیم راننده آقای پی کی جین آمد که ما را به IEG  که محل پیش نشست همایش بود ببرد. هنگام خروج از مهمانسرا خانم دکتر زین لبیبه از اندونزی را دیدم و سلام و حال و احوال پرسی کردیم. احوال خانمم را پرسید. در محل پیش نشست با خانم مگنونی و همسرش که رییس انجمن کتابخانه های تخصصی بود آشنا شدم. نشست درباره تحولات درکتابخانه ها بود و از برنامه ریزی در کتابخانه ها و بهره گیری از وب معنایی در کتابخانه ها صحبت شد. بعد از سخنرانی های این نشست دو ساعته به قصد نهار رفتیم که شامل خورشتهای تند کلم و سیب زمینی-کمی برنج- نان و بعد هم بستنی بود. آنگاه از مهمانسرا چک اوت کردیم و با ماشین رهسپار چندیگر شدیم. در حالیکه چمدان ها روی سقف ماشین بسته شده بود. در راه با دکتر زین العابدینی و همسرشان و خانمها شرلی- زین و چن همسفر بودیم. مسیر طولانی و 5 ساعته بود و کم کم خسته و گرسنه بودیم! بالاخره حدود ساعت هشت شب رسیدیم به هاستل در موهالی رسیدیم. موسسه آی سر میزبان ما بود. این هتل بسیار فرق می کرد. تمیز- بزرگ و زیبا بود. بعد از شام باران شدیدی بارید و هوا بسیار زیبا و خنک شد. پیاده روی بعد از شام می چسبید. بعد از آن روز جهنمی در دهلی الان وضعیت خیلی خوب بود و آرامش بیشتری داشتیم.  به اتاق برگشتم و تا نیمه های شب مشغول مطالعه و نوشتن بودم. حوالی ساعت سه بامداد بود که خوابیدم. باید می خوابیدم که به مراسم آغازین همایش برسم و آنجا سرحال باشم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٤:٥۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

در راه دهلی

از دیروز هوای تهران بارانی شده. باران زیبا و بهاری و با برکت. هوا هم سردتر شده. شش تا هشت درجه سردتر از روز قبل. روز اول کاری بعد از تعطیلات نوروزی همه آمده بودند جز دانشجوها. تک و توک می توانستی دانشجویی ببینی. بسم الله گفتم و وارد اتاقم شدم. خب همه چیز مثل قبل هست! مثل روز 28 اسفند! 15 روز قبل! رایانه را روشن کردم. از خاموش بودن چراغ مانیتور فهمیدم مشکلی هست! مثل اینکه مانیتور رسماَ به مرخصی همیشگی رفته و دیگر کار نمیکند. کارهایم را بردم در سایت دانشکده انجام بدهم. چک کردن نامه های اداری و دیگر کارها. ساعت هفت و نیم برای صبحانه کاری سال جدید به سالن طبقه دوم رفتیم. بیشتر همکاران آمده بودند. آقای دکتر مظاهری رئیس دانشکده سال جدید را تبریک گفتند و آرزو کردند که سال جدید پر از سلامتی و آرامش باشد و پرتلاش تر و با انگیزه تر باشیم. حوالی ساعت یازده به سالن ابوریحان رفتم. دید و بازدید نوروزی دانشگاه و هیات رئیسه. تا ساعت یک آنجا بودم و با همکاران خوش و بش می کردیم. باران هنوز شدید می بارید. حدود ساعت 3 رفتم منزل. کمی خرید داشتیم که از بازار تره بار اختیاریه تهیه کردم. ملیکا کوچولو هنوز خواب بود. دقایقی بعد بیدار شد و لبخند قشنگش خستگی را از تنم به در کرد. ولی شب به زحمت خوابید با هزار ترفند خواباندمش! شبف وسائل سفر هند را نهایی کردم. اولین بار هست بدون همسرم به همچین سفری می روم. برایم تلخ و سخت است. روز بعد در دانشگاه کارهای شخصی و اداری ام را انجام دادم و حدود ساعت دو و نیم به سمت فرودگاه امام خمینی حرکت کردم. خیابان ها خلوت بودند. من هم آهسته می رفتم عجله ای نداشتم. از مسیر خلوت و بعد سرسبز اتوبان قم و آفتاب نیمه گرم استفاده می کردم. ساعت چهار و ده دقیقه رسدیم فرودگاه و تشریفات اداری مراحل پرواز انجام شد. به سالن ترانزیت رفتم و مشغول مطالعه شدم. مادری در آن جا برای دخترش دیکته می گفت برایم جالب بود. سالن ترانزیت خلوت بود و فقط چند تا خانم میانسال چینی که داشتند با ورق هایی بازی میکردند سالن را روی سرشان گذاشته بودند. گویا یکی شان جر زده بود و بقیه شاکی بودند! نمیدانم! کم کم نوبت پرواز ما شد. صندلی شماره 28 کنار پنجره. تا دهلی سه ساعت پرواز بود. هواپیما نزدیک به بیست دقیقه روی آسمان دهلی چرخید تا فرودگاه خلوت شود و بتواند بنشیند. باران شدیدی می آمد و در آسمان صاعقه می زد. هر لحظه منتظر بودم یکی از این صاعقه ها به ما بخورد! هواپیما کجکی فرود آمد و به هرترتیبی بود در محل خودش توقف کرد. کارهای وارسی گذرنامه سریع انجام شد و چمدانم را از بار گرفتم و از گیت شماره شش طبق قرار قبیل پی کی جین خارج شدم. یک نفر عکس مرا دستش گرفته بود و صدایم زد. گویا راننده دانشگاه بود و دنبالم آمده بود. هوا خنک بود و باران می بارید. به پارکینگ فرودگاه رفتیم و سوار سوزوکی شیکی شدیم. در راه هرچی از راننده می پرسیدم منگ جوابم می داد. آخر سر بنده خدا گفت نو انگلیش! دیگر تا مقصد چیزی نگفتم. بوق های الکی و ممتد کلافه کننده بود. سگها را می دیدم که در خیابان جولان می دهند و یاد دو سال پیش افتادم. بالاخره ساعت سه صبح رسیدیم به مهمانسرا. مسئول پذیرش خواب بود و با خواب آلودگی کارهای پذیرش را انجام داد. آمدم به اتاقم و بعد از سد جوع مشغول نوشتن شدم. دو ساعتی وقت دارم بخوابم. فردا صبح برنامه مقدماتی همایش است و بعد ساعت 14 عازم چندیگر می شویم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

آخر هفته با کتابفروشی خیابان ادوارد براون

چند روزی هست که مطالعه کتابی را به اسم کتابفروشی خیابان ادوارد براون شروع کرده ام. کتابی با نمک است ولی آنقدر گیرا نیست که بتوانم یک ساعت روی آن متمرکز شوم.  البته بازیگوشی ملیکا کوچولو که باید حواسمان به او نیز باشد مزید بر علت است که مطالعه کامل نشود! در کل این کتاب بخشهای بامزه ای دارد ولی آنقدر خیال پردازی ها در آن زیاد است که گاهی بدنه اصلی داستان گم می شود. ولی در کل برای گذراندن روزهای آخر تعطیلات در منزل همراه با کتاب چیز خوبی هست! هوا در مقایسه با روزهای قبل گرم تر شده و نوید روزهای گرم تابستان را به ما می دهد. داشتم وسائل اضافی صندوق عقب ماشین را جدا می کردم که با کمی فشار دادن زاپاس متوجه شدم بادش کم است و سریع آن را در آوردم که تعویض شود که وسط اتوبان قالمان نگذارد. عمو مکانیکی گفت که رینگ لاستیک به مرخصی رفته و باید تعویض شود. دیدم کار زیاد دارد و از خیرش گذشتم. برنامه امروز بود که برویم عمارت مسعودیه. خیلی دوست داشتم اینجا را ببینم. به اتفاق همسرم و پدرشان حوالی ظهر رفتیم به این ساختمان زیبا- تاریخی و قدیمی در شلوغ ترین جای تهران که از روزگار قاجار و دوره ظل السطان است. حدود یک ساعتی در این مکان گشتیم و از آن دیدن کردیم. گویی همه آجرها ودیوارها صحبت می کردند که چه کسانی روزگاری در اینجا بوده اند و چه اتفاقاتی افتاده است. حوالی ساعت دو عصر بود که برگشتیم منزل. سعید چند روزی است اصرار دارد ایپادش را بفروشد و ایفون مدل جدیدتر بگیرد ولی مشتری پیدا نمیکند! فعلاَ در جستجوی مشتری هستیم برایش! با دکتر پی کی جین برای محل اقامت در چند روزی که هفته دیگر هندوستان هستیم صحبت کردم گویا یک جای درب و داغان برایم در نظر گرفته اند! خدا به خیر بگذراند این چند روز را! دو سال پیش که مکانش بهتر بود مریض شدم. به هرحال نباید زود قضاوت کرد. امیدوارم که ارائه خوبی بشود و نماینده خوبی برای رشته مان و کشورمان باشیم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:۳٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

ترویج مطالعه در سکوت و انفعال

بحث خواندن و سرانه مطالعه یکی از بحثهای برنامه پر کن و جذاب رسانه ای است که هرگز پایانی بر آن نخواهد بود و آنقدر صاحب نظر و متخصص و غیر متخصص در این زمینه قلم فرسایی داشته اند که به نظر نمی رسد هرگز به خاتمه ای برسد. ولی به هر حال باید معترف بود که بحث مهمی است و باید هر تلاشی کرد تا جامعه به اهمیت خواندن و بالندگی پی ببرد. ایده ها و طرحهای قابل توجه و خوبی هم طی سالهای اخیر اجرا شده است که از نمونه آن طرح عیدانه کتاب را می توان نام برد.طرحی که باعث رونق بخشیدن به کتابفروشی ها شده و جنب و جوشی را بین اهالی کتاب و کتابدوستان راه انداخته است. کنار این طرح، بحث کتاب عیدی دادن هم از موارد قابل توجهی بود که مطرح شد. زمینه سازی یک فرهنگ سالم و خوب در جهت ترویج مطالعه. بسیاری از بزرگان فرهنگ و علم، پیام هایی دادند  و جامعه را به کتاب عیدی دادن تشویق کردند که به جای پول نقد، به یکدیگر کتاب هدیه و عیدی بدهیم. این قضیه در رسانه های اجتماعی انعکاس گسترده ای داشت ولی یک نکته جای شگفتی را نشان میداد و آن سکوت جامعه کتابداران در قبال این مساله بود. اگر ما کتابداران پذیرفته باشیم که یکی از پایه های تمدن مکتوب و ترویج فرهنگ مطالعه هستیم پس باید فعالانه تر نقش خود را ایفا کنیم. گویی برایمان بهره گرفتن از فرصت رسانه ای مهم نیست. نه پیامی از سوی کتابداران منتشر شد، نه پویشی (کمپین) تشکیل گردید و نه اساساً دنبال فعالیت خلاقانه چشم گیری در این زمینه بودیم گویی انگار خود را به عنوان یکی از قسمتهای هرم ترویج فرهنگ مطالعه فراموش کردیم یا خود را به فراموشی زده ایم. شاید هم انگار ما باید با شروع تعطیلات نوروز رسماً کارمان را تعطیل کنیم و مثل بقیه نهادها برویم دنبال گشت و گذار و تفرج! بی تفاوتی عجیب و سکوت عجیب تری در این زمینه رواج داشت و این انتقاد بر ما وارد است که چرا دور ا زجامعه ایم. انگار با سکوت میتوان جامعه را کتابخوان کرد. باور کردیم تعاملات با جامعه اندک است و همه چیز را فقط در دایره حوزه و رشته مان می بینیم. اگر کتابخانه را به عنوان نهاد اجتماعی می خوانیم و می خواهیم باید اجتماعی تر هم عمل کنیم. این رسالت فقط در انحصار نهادها نیست هر کدام از ما از حقیر نگارنده تا تک تک کتابداران در این زمینه مسئولیم. چه خوب است فقط به نوشته ها و کارهای پژوهشی مان که آن هم بیشتر مصرف درون حوزه ی دارد ننازیم و بیشتر با جامعه در آمیزیم. اگر بخواهیم کمرنگ باشیم و از جامعه دوری کنیم کمرنگ و کمرنگ تر و در نهایت، محو خواهیم شد!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٤:٤۳ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۱ فروردین ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

 

چندی پیش به اتفاق همسرم برای خرید کتاب به یکی از کتابفروشی های معتبر مراجعه کرده بودیم. وقتی در میان کتابهای مخصوص کودکان و نوجوانان می چرخیدیم تا کتابی مناسب ملیکا کوچولو بیابیم، با کمال تعجب مشاهده کردیم که اکثر کتابهای این قسمت ترجمه شده اند و تک و توک میشد کتابهای خلاقانه و تولید شده داخلی را دید. حبتی یک کتاب زیبا و خلاقانه دیدیم که می شد به ه ای ندارند؟عنوان هدیه به یک نوزاد یا کودک داد ولی با کمال تعجب مجدد (!) دیدیم که در انتهای متن خوبی که نوشته شده بود درج کرده بودند هدیه از طرف مثلا تام! خب یک کودک ایرانی چه میداند تام کیست! یا اصلا چه اهمیتی دارد هدیه از طرف تام بوده؟! حداقل نامش را خالی می گذاشتند تا بشود نام دلخواه را نوشت. در میان کتابهای ترجمه شده هم جز علوم ترسناک، تاریخ ترسناک، مانولیتو، و نیکلاکوچولو کتاب دندان گیر دیگری به چشم نمی خورد. یعنی مولفان حوزه کودک و نوجوان خودمان دیگر اثری خلق نمی کنند؟ یا انگیزه ندارند؟ یا سوژه ای نیست؟ یا مخاطب نیاز ندارد؟ یا ناشران تمایلی ندارند؟ چه شده که کتابفروشی بهای ما سرشار از انبوه کتابهای ترجمه شده مخصوص کودک و نوجوان است و آن رمانها، داستانهای کوتاه، کتابهای علمی و غیره نوشته شده توسط نویسندگان داخلی که ما در دوران کودکی از آنها لذت می بردیم دیگرپیدایشان نیست؟ این میتواند سوژه یک پایان نامه باشد و یک نفر علاقه مند و با حوصله دنبال این قضیه برود و ببیند علت یا علل این قضیه چه می تواند باشد؟!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

پاییزی ام ولی بهاری ام!

بهار دیگری رسید و سالی دگر تحویل شد. سال 95 را با همه خاطرات و مخاطراتش به دست خاطره ها سپردیم و سالی دگر را شروع کردیم. سالی دگر شروع شد که برنامه های جدید و افکار جدید و کردارجدیدی داشته باشیم. دیروز نخستین عید دیدنی خانوادگی و جمعی برگزار شد! به هرحال، همه بعد از یک سال همه همدیگر را می بینیم و تا سال دیگروحول حالنای دیگر. در روز نخست عید دیدنی که میزبان و میهمان بودیم! یعنی میهمان در منزل پدر همسر و میزبان اقوام. عید دیدنی فرهنگی بود. از دادن عیدی کتاب به بچه های فامیل تا بحث درباره کتاب در دست تالیف پدر همسرم. این کتاب راجع به زندگی خودشان است و اولین تجربه ایشان در نثرنویسی. تبحری که در شعر دارند مثال زدنی است ولی با خواندن کتاب شما که غریبه نیستید از هوشنگ مرادی کرمانی ایده نگارش زندگی نامه شان را نوشتند تا برای بچه های نسل امروز که اکثرشان همه چیز را زود و سریع می خواهند پند آموز باشد. ایشان از سن سیزده سالگی از نایین به تهران برای کار کردن می آیند و با چالشهای زیادی دست و پنجه نرم کرده اند که در قالب خاطراتشان این موارد را آورده اند. فردای آن روز رهسپار منزل پدری شدیم و در بدو ورود به فرودگاه مهر آباد با داریوش فرهنگ، هنرمند نامی کشورمان مواجه شدیم. از او خواهش کردیم با او و ملیکا فسقلی عکسی یادگاری بگیریم. با روی بسیار خوش پذیرفت. ملیکا کوجولو دوست داشت برود بغل ایشان! روابط عمومی بچه مان خیلی قوی است ماشالا! پرواز بدون تاخیر انجام شد و ملیکای چهارماهه ما تا انتهای پرواز خوابید. فعلا چند روزی در منزل پدری هستیم و ملیکا کوچولو دل از پدربزرگ و مادربزرگش برده است! اگر عمری باقی بود در بازگشت از سفر و بعد از تعطیلات باید به هند بروم برای یک سخنرانی علمی در همایش انجمن کتابداران تخصصی. متن سخنرانی را با خود آورده ام که رویش مطالعه کنم و برای ساختن اسلایدهایم ایده بگیرم. دکتر زین العابدینی عزیز هم در این سفر با من خواهد بود و وی نیز سخنرانی خواهد داشت. بعد از چند روز استراحت جسمی و فکری، باید دوباره نوشتن را از سر بگیرم. فردا انشاله برای طرح عیدانه به سراغ کتابفروشی ها می رویم و بعد سفره کتابی مان را مثل پارسال می چینیم. امشب کتابی خواهم خواند از سیمین دانشور که مجموعه داستان های کوتاه است. برای ملیکا کوچولو هم کتابی خواندم درباره علت زلزله و نیز آشنایی با لایه های زمین! امیدوارم فهمیده باشد! شبی بارانی و سرد را داریم و کتاب خواندن با یک فنجان قهوه لذت دارد...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:٠۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢ فروردین ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم