کتابداران فردا

حکایت معاینه فنی ماشین من

چند وقت پیش پیامکی برایم آمد که چون گواهینامه معاینه فنی خودروی شما به پایان رسیده است فلان مبلغ جریمه می شوید! آب سردی روی سرم بود! هیچ وقت اجازه نمیدادم حتی یک تخلف کوچک رانندگی داشته باشم ولی حالا...مشغله های مختلف کاری و زندگی مرا از این جنبه غافل کرده بود. خلاصه به صرافت افتادم که گواهی معاینه فنی خودرو را تمدید کنم. عیبهای ظاهری مثل چراغها و لاستیکها را برطرف کردم و بعد رهسپار مرکز معاینه فنی شدم. این تازه آغاز ماجرایی شد برای اتوبان گردیها و مکانیکی گردیها. بار اول که رد شدم، به خاطر آلاینده بودن خودرو، سریع رفتم مکانیکی آشنایی که نزدیک منزل بود و برایم موتور را تنظیم کرد. سریع برگشتم به مرکز معاینه فنی ولی باز به همان دلیل رد شدم. باز هم رفتم تنظیم موتور ولی باز...و باز...چهار بار به یک دلیل عجیب! هنوز هم در شگفتم! نمیدانم اشکال کجا بود و هیبچ مکانیکی هم سردرنیاورد. بیشتر از همه از وقتهایی که این چند روزه گذاشتم دلم می سوزد. زمانی که میتوانستم روی چند تا کار جدید تمرکز کنم ولی این فرایند طولانی و خسته کننده و از طرف دیگر، راهنمایی نکردن کارشناسان مرکز معاینه فنی حسابی وقتم را تلف کرد. با خودم فکر کردم ما کتابدارها حداقل در این یک مورد، نمیگذاریم وقت کاربران تلف شود. چیزی که خیلی از مشاغل دیگر رعایت نمیکنند و چون ما خیلی بیش از مبادی آدابیم نمی توانیم از این اصل عدول کنیم. چه کنیم کتابداریم دیگر، دلمان پاک است! هر چند شاید خودرویمان آلاینده باشد!امروز هم بعد از جلسه ای که صبح داشتیم رهسپار چند تا مکانیکی شدم و مشکل خودرو را گفتم. قدرتی خدا مکانیکها هم حوصله کار ندارند. گویی منتظرند یکی پولی دستشان بدهد و کار نکنند. هر جا رفتم گفتند کار سرسیلندر ماشین را انجام نمی دهیم. حتی مکانیکی خود مرکز معاینه فنی!! خسته و کلافه و گرمازده آمدم داخل اتوبان شهید حقانی که بروم به سمت اتوبان شهید مدرس که رهسپار منزل شوم. ولی حسی مرا به کتابخانه ملی کشاند. وارد پارکینگ شدم و بعد بی اختیار به سمت بخش عضویت حرکت کردم. کارت عضویتم را تمدید کردم تا حداقل یک کار مفید کرده باشم.کارتم حاضر شد و رفتم به سمت دفتر انجمن. از خانم یوسفی درباره کارهای دبیرخانه پرسیدم. خبر خاصی نبود. فقط قرار شد خبر برگزاری جلسه هیات مدیره هشتم مرداد را از طریق تلگرام هیات مدیره ارسال کنم. خانم دکتر نوذری و خانم دکتر حداد را دیدم و احوالپرسی کردیم. دوری در دفتر انجمن زدم و آمدم بیرون. کتابخانه ملی مانند مادری مأمن خستگی های امروزم بود.وقتی رسیدم منزل دیدم آقای آسانسوری، دم در ایستاده و منتظرم است. در را باز کردم و موتورش را آورد داخل و رفت برای چک کردن بخشهای آسانسور.همه چیز مرتب بود. بیست دقیقه بعد آقای آسانسوری رفته بود و من ماندم و خانه ای که به هم ریخته و باید مرتبش کنم...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

کوچ یک نابغه

وقتی خبر درگذشت مریم میرزاخانی را شنیدم خشکم زد و فقط پشت فرمان چند دقیقه ای حیرت زده اتوبان و ماشین ها و دویدن های مردم را می دیدم. این فقط حقیقت مرگ نیست که به سراغمان می آید حقیقت دیگری است. رفتن یک نابغه و مرگ او، ضربه سنگینی به علم است و شاید تا مدتها دیگر جبران پذیر نباشد. با رفتن یک دانشمند خلاء بزرگی ایجاد می شود و تا گیتی بخواهد مانند او را پرورش دهد سالها گذشته...در گذشت بانوی نخبه ایران، مریم میرزاخانی را به همه ایرانیان و جهانیان تسلیت می گویم. روحش شاد.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱:٢٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

شش سال پیش، بسیار داغ!

تابستان سال 1384 تابستان عجیب و پرماجرایی بود. در تلاش بودم که از رساله کارشناسی ارشدم دفاع کنم و از طرف دیگر باید برای امریه سربازی به عنوان سرباز هیات علمی، حاضر می شدم. از قضا نمره آزمون کتبی برای دکتری دانشگاه چمران اهواز طوری بود که برای مصاحبه دعوت شدم. از آنجایی که آمادگی حضور در مصاحبه را نداشتم و البته نه سابقه تدریس داشتم نه رزومه علمی چندان خوب و قابل قبول، پذیرفته نشدم. آن سال خیلی تلاش کردم تا از طریق سهمیه استعداد درخشان به دوره دکتری راه پیدا کنم و حتی چند جلسه ای هم سرکلاسها رفتم. ولی دیدم اینطور فایده ندارد. باید تلاش بیشتری کنم. روزی نبود که پشت در دفتر رییس وقت استعداد درخشان دانشگاه نباشم و مدارک و رزومه ام را ندهم! ولی نمیشد. هنوز آثار علمی ام قوی نبود. چاره ای نبود باید صبر میکردم. رفتم به سمت اینکه مساله سرباز هیات علمی ام را در دانشگاه علوم پزشکی اهواز پی گیری کنم. کارم آنجا درست شد و هرچند مرارتهای زیادی برای کارهای اداری اش داشتم. در همین حین هم مجددا برای آزمون دکتری خودم را حاضر می کردم. تا اینکه برای دوره 1385 پذیرفته شدم. بعد از آن، از دانشگاه علوم پزشکی اهواز استعفا دادم و رفتم به سمت ادامه تحصیل و سرنوشت و مسیری دیگر. بعد از فراز و نشیبهای فراوان سرانجام روز موعود فرارسید و در تاریخ 20 تیر1390 از رساله دکتری خود دفاع کردم. یک روز بسیار گرم و یک جلسه بسیار گرم تر! ساعت هشت و نیم صبح مراسم شروع شد و ساعت 13 به پایان رسید. باید یادی کنم از استادم دکتر کوکبی عزیز که دفاع جانانه ای از من کرد و همین طور اساتید مشاورم خانم دکتر عصاره و آقای دکتر رضایی شریف ابادی که حامی تمام قدم بودند. روز پرچالشی بود ولی به هرحال به خوبی گذشت. امیدوارم بتوانم روز دفاع همسرم برایش جبران کنم! بعد از دفاع، به نظرم نرسید کوهی از پشتم برداشته شد. بلکه احساس کردم مسئولیتم در حوزه کاری ام سنگین تر شده و دیگر جای خطا و اشتباه ندارم.دیگر دانشجوی دکتری نبودم که اگر اشتباه کنم بگویند خب دیگر دانشجوست...هر حرکتی زیر ذره بین است و تازه رسالت فعالیتهای علمی و اجتماعی شروع می شود. بله به همین سرعت، شش سال گذشت! و باز هم می گذرد!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:٤۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

او فقط طالب علم است

ما در گروهمان دوره دکتری نداریم. ولی اگر هم داشتیم سعی می کردیم طوری برخورد کنیم که از خودمان خاطره خوبی به جای بگذاریم. متقاضی حضور در دوره دکتری مجرم نیست او طالب علم است و حتی می تواند درآینده همکار خود ما باشد. با توجه به بازخوردهایی که از دانشجویان مختلف گرفتم فکر میکنم وقت آن است که انجمن در این زمینه نشستی بگذارد و به چاره اندیشی بپردازد.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

قانومند عقده ای

طنز روزگار این است که وقتی قانون را رعایت کنی متهم میشوی عقده ای هستی! وقتی قصد دارم از سمت اختیاریه به سوی منزل حرکت کنم ترجیح میدهم مدتی در ترافیک دیباجی جنوبی باشم و از کوچه اصلی وارد کوچه خودمان بشوم و به اصطلاح مسیر را خلاف و ورود ممنوع نیایم. ولی بارها شده خودروهایی این مسیر را خلاف وارد می شوند و بعد طلبکارانه میخواهند کنار بروی! چند باری کدخدامنشانه این کار را کرده ام ولی این بار دیگر کوتاه نیامدم. علی رغم اینکه چراغهای جلوی خودرو را خاموش کردم تا فرد خلافکار اذیت نشود او گستاخانه نوربالا زد و گفت عقده ای! البته من هم فقط به این تویوتا سوار گفتم بی تربیت خلافکار! نمیدانم قانونمند بودن جرم است یا خلاف وارد شدن و عذرخواهی نکردن؟! فکر میکنم کتابخانه ها و کتابداران باید روی این مورد هم کار کنند. تربیت آدمهای بی تربیت و کسانی که به هر دلیلی، کوچکترین و بدیهی ترین اصول قانونی را له می کنند و حق شهروندی یکدیگر را نقض میکنند. آموزش رعایت حقوق یکدیگر باید از جمله وظایف کتابخانه های عمومی ما باشد. شاید توانستیم این تعداد از مردم را به راه صواب بکشانیم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٦ تیر ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

روزهایت سرشار از تلاش باد

نزدیک به یک ماه بود نمی توانستم یادداشت بنویسم. چون پرشین بلاگ مشکل فنی پیدا کرده بود و خوشبختانه این مشکل حل شده. چند روزی هست که امتحانات به پایان رسیده و با انبوهی از برگه ها مواجه بودم. تصحیح اوراق به اتمام رسید و منتظرم دانشجویان پروژه های خود را تحویل بدهند تا نمراتشان کامل شود. هفته پیش فرصتی شد تا سری به شیراز بزنم و تعطیلات را در منزل پدری سر کنم. ولی این قضیه مصادف شد با درگذشت یکی از بزرگان فامیل و بعد ز 25 سال خیلی از اقوام را دیدم! آن بنده خدا تا وقتی زنده بود کسی سراغش نمی رفت و حالا که دستش از دنیا کوتاه شده یکباره همه پیدایشان شد! رسم غریبی است واقعا. کم خوابی های اخیر و پرواز فشرده، خسته ام کرده بود. دیروز در دانشگاه یک عالم کار داشتم و از طرفی هم گیج و خسته! ولی به همه کارهای برنامه ریزی شده ام رسیدم. امروز هم جلسه ای با یکی از دانشجویان داشتم. استرس روز دفاع را دارد. اسلایدها را با هم چک کردیم و مواردی را که باید مطرح کند درباره اش صحبت کردیم. از دیروز کارهای مربوط به انجمن را رتق و فتق می کنم با هماهنگی خانم یوسفی در دفتر انجمن. صورت جلسه ها را تنظیم میکنیم و برای کارگاه دوشنبه برنامه می ریزیم ولی به هرحال بر عکس کمیته های دیگر کمیته ما و دبیرخانه انجمن کمتر دیده می شود! البته مهم نیست. مهم کار داوطلبانه است که انگار از آن جدایی ناپذیریم حتی در منزل! با آرموک هم برای چند وبینار برنامه ریزی کرده ایم که امیدوارم استقبال بشود. روزهای گرم و پرکاری در پیش است.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٥:٥٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم