کتابداران فردا

ماراتن دفاع

این دوروز از صبح تا عصر جلسات سنگین و پشت سر هم دفاع های دانشجویان را داشتیم. خانم ها ایرانی-بشیری-مقیسه-مرادیان-سکری و پاشازاده از کارهایشان دفاع کردند و پرونده دانشجویان ورودی 1392 و تاحدودی 1393 بسته شد. بچه ها زحمات زیادی کشیده بودند و حجم کارشان بسیار زیاد بود. با این حال خیلی خوب و با کیفیت کار کرده بودند و این نشان بهشتی بودن یک دانشگاه است. اولین بار دکتر داریوش علیمحمدی را هم بین خودمان داشتیم برای داوری پایان نامه ها و مخصوصا دفاع آخرین که مربوط به خانم پاشازاده بود بحث جدی علمی هم در گرفت و خدارا شکر کسی در این شش دفاع به نقطه و ویرگول گیر نداد! همه مباحث علمی و دقیق بود. من در خیلی بحثها مجبور بودم بروم اتاقم تا اخبار سایت دانشگاه را چک کنم و قبل از تایید ببینم. ولی در کل از جو جلسات راضی بودم.امیدوارم زودتر گروهمان توسعه پیدا کند و حرفهای بیشتری برای گفتن داشته باشیم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:٠٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

قلیان خانه باز است و کتابخانه نه

امروز صبح زود که برای انجام کاری به مسافتی دور از منزل رفته بودم و منتظر بودم مغازه ای که با آن کار دارم باز شود، با حیرت دیدم قلیان خانه ای که در نزدیکی آن مغازه بود باز است و مشتریان به فور! آن هم روز تعطیل و صبح جمعه! با خودم فکر کردم که عجب حکایتی است که روزهای جمعه که جماعت کتابدوست و کتابخوان بیشتر نیازمند رفتن به کتابخانه هستند این نهاد اجتماعی تعطیل است و در عوض قلیان خانه برقرار و مستدام!شاید جمعه ها مطالعه و تفکر تعطیل است و باید به ذهنمان استراحت بدهیم!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٧:٢۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٠ امرداد ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

کتابدار خوب کتابدار بد

بعد از سالها که برای تعمیرات مسائل جزئی و کلی خودرو با مکانیکهای گوناگون سروکله زده ام فهمیدم که حس وجدان کاری و مسئولیت در این قشر هم کم و زیاد دارد. بی حوصله گی- فرسودگی شغلی- جوابهای سربالا و برخوردهای بد-تشخیصهای غلط و آخر سر هم هزینه گزاف از مشتری گرفتن برای مکانیکهای بد و رفتار محترمانه- کار دقیق و درست-وجدان کاری بالا و هزینه معقول و منطقی از خصایص مکانیکهای خوب بوده است. امروز که با یک مکانیک از این جنس یعنی مکانیک خوب سروکار داشتم این صنف را با صنف خودمان یعنی کتابداران مقایسه کردم. یک تن صدای بالای نابهنجار- یک نگاه بد- یک راهنمایی غلط- یک جواب گمراه کننده منجر به گمراهی و سرگردانی یک مراجعه کننده نمی شود بلکه جامعه ای را از تمدن و آگاهی دور و نسبت به کتابداران و کتابخانه بدبین می کند.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٤:۳٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

خیلی دیر (داستانک)

آقا یک ماشین میخواستم.

-      برای کجا؟

-       نمایشگاه کتاب.

-       یک ربع دیگه میرسه.

-       باشه ممنون.

امسال هم نوبت او بود که برود نمایشگاه تا برای کتابخانه خرید کند. بالاخره یکی از کتابداران کتابخانه هم او بود. این کار را خیلی دوست داشت. فهرست کتابهای فارسی و لاتین را که مورد نیاز کتابخانه بود آماده کرد و از کتابخانه آمد بیرون. با خودش میگفت نمیدانند که کار ما کتابدارها فقط پشت میز امانت نشستن و هیس گفتن به مراجعان  نیست! فقط غر می زنند فلان کتاب چرا نیست! خبر ندارند با چه سختی باید برویم این کتابها را بخریم! تاکسی کنار یک پیتزا فروشی پارک کرده بود. سوار شد و به سمت نمایشگاه کتاب حرکت کردند. تقریبا سی دقیقه بعد رسیدند. نمایشگاه غلغله بود. خودش را رساند به ناشرهای فارسی. کتابهایی را که میخواست پیدا کرد و خرید. چون حجم کتابها سنگین بود پیش یکی از غرفه ها به امانت گذاشت و رفت به سمت غرفه­های کتابهای لاتین. تقریباً نیمی از خرید را انجام داده بود. چند تا از کتابهای لاتین در انبار برخی غرفه ها موجود نبودند. کنارشان علامت گذاشت که شاید بتوان از جای دیگرتهیه شان کرد. دیگر ضعف کرده بود. حسابی گرسنه­ش بود. رفت سراغ یکی از غرفه­های تغذیه. نهار را خورد. کمی بعد دنبال وضوخانه گشت و وضو گرفت و رفته نمازش را بخواند. بعد از نماز دوباره راه افتاد به سمت غرفه ها. هوا به شدت گرم بود. هرم آفتاب و ازدحام جمعیت تشنه­ش کرده بود. تا یکی از کتابها حاضر شود رفت کنار آب سرد کن تا کمی آب بنوشد. هنوز در حال سرکشیدن لیوان آب بود که آقایی از یکی از غرفه­ها صدایش زد که کتابها حاضر است. با عجله رفت و کتابها را تحویل گرفت. خواست از نمایشگاه برود بیرون که خاطرش آمد یک چیزی نیست! انگار.. انگار.. نه ای خدا! پاکت پولها! نیست که نیست! با عجله برگشت به سمت دستگاه آب سرد کن. نخیر. نیست. از هرکسی پرسید خبر نداشتند. انگار آب سردی رویش ریختند. 400 هزار تومان پول کتابخانه...حالا چکار باید کرد؟! به کی باید گفت؟! خسته و درمانده گوشه­ای نشست...منتظر بود کسی خبری خوش بدهد که پول پیدا شده. وامانده و پژمرده، کیسه کتابهای خریداری شده را برداشت و رفت به سمت کتابخانه. حسابی غصه اش گرفته بود. دیر شده بود و باید کم کم برمی گشت منزل. ولی دل توی دلش نبود. اگر رئیسش فردا بپرسد بقیه پولها کو چه بگوید؟! تازه اینکار را پیدا کرده بود و نمیخواست از دستش بدهد. هزار فکر ناجور توی سرش آمده بود. یک لیوان آب نوشید و کمی آرام شد. بعد از کمی فکر کردن، سراغ رایانه­اش رفت و تایپ کرد: مبلغ 400 هزار تومان مفقود شده از یابنده­اش تقاضا می شود به شماره... کمی فکر کرد. یعنی کسی این کار را می کند و ادامه داد: به شماره...تماس گرفته و مژدگانی دریافت کند. چند تا پرینت از اطلاعیه تهیه کرد و روز بعد با دلی پرامید به سمت نمایشگاه کتاب رفت. در جاهایی که آن روز رفته بود آگهی را چسباند. چند روزی کارش شده بود پاسخ دادن به تلفنها. همه هم بی ربط بودند وبیشتر مزاحمت ایجاد میکردند و سربرش می گذاشتند. مثلا یکی می گفت: چقدر گم کردی خانم؟ ای بابا حواست کجا بود؟! یکی دیگر دم دمای صبح تماس می­گرفت که: میخواستم بگم حتما پولتون پیدا میشه! من دعا کردم! یک ماه گذشت و خبری نشد. دیگر حسابی نا امید شده بود. ولی قضیه را به رئیسش بروز نداد. مجبور شد از پس اندازش مبلغ گم شده را بردارد و جای پولی که از بودجه کتابخانه گرفته بود بگذارد. انگار که نه خانی آمده و نه خانی رفته! کم کم ماجرا را فراموش کرد. 6 سال از ماجرا گذشت. تا اینکه بعد از ظهر یک روز گرم تابستانی در ماه رمضان، پیامکی ناشناس دریافت کرد. ((ممکنه خواهش کنم یک شماره کارت بانکی به من بدهید؟!)) اول با خودش فکر کرد از این پیامکهای تبلیغاتی فریبنده است. محل نگذاشت. ولی دوباره از همان شماره پیامک آمد: میدانم که کار خیلی بدی کردم ولی به خدا قصد بدی نداشتم. حلالم کنید! جواب داد: ببخشید شما؟! طرف پاسخ داد: نپرسید! فقط حلالم کنید. نشان به آن نشانی که 6 سال پیش مبلغ 400 هزار تومان گم کردید! تازه یادش آمد چه شده! زمین و زمان دور سرش چرخید. زیر لب گفت: بی انصاف! بعد از 6 سال حالا؟! میدونی که چه استرسی به من وارد شد؟ برایش نوشت: میدونید با زندگی من چه کردید؟! مجبور شدم نیمی از پس­ اندازم را در آن زمان جای پول گم شده بگذارم. جواب داد: به خدا پشیمانم! شما حلال کنید. حالا شماره کارت بدهید براتون واریز کنم. کمی مکث کرد و بعد شماره اش را فرستاد. چند دقیقه بعد 400 هزار تومان در حسابش بود. در دلش او را بخشید ولی وقتی یادش آمد مثل مرغ سرکنده از این غرفه به آن غرفه می دوید آنهم در آن فضای گرم و شلوغ...سری جنباند، آهی کشید و چشمانش را بست. ترجیح داد دیگر به این موضوع فکر نکند. از نظر او این قضیه دیگر تمام شده بود.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

نیمه مرداد منگ و داغ

گرمای این روزها مرا به یاد اهواز می اندازد. روزهایی که وقتی لباسهای خود را می شستم و روی بند می انداختم ده دقیقه بعد به راحتی می توانستم آنها را بردارم و بپوشم! خاطرم هست یک بار به خاطر پیاده روی عجیبی که از دانشکده تا سازمان مرکزی در آن گرما داشتم حالم به هم خورد و در دانشکده از هوش و حال رفتم و اگر نبود کمکهای دوستان عزیزم دکتر زین العابدینی و دکتر مکتبی فرد، معلوم نبود چه میشد!بگذریم. چند روز پیش یکی از روزنامه ها را میدیدم که در صفحه آخرش نظر یک کارشناس فوتبال را در خصوص کتابخوانی نوشته بود. هر چند که خیلی خوب است که برای عموم مرد یک چهره شناخته شده از کتابخوانی صحبت کند ولی این نشان می دهد که ما کتابداران منفعل عمل می کنیم و ابدا از ظرفیت رسانه های جمعی برای مطرح کردن مسائل مربوط به کتابخوانی و فرهنگ کتابخانه روی بهره نمی گیریم و دلخوشیم به چند مقاله ای که در مجلاتمان منتشر می کنیم. از این هم بگذریم. این روزها فعلا فرصت دارم به چند مقاله خاک گرفته بپردازم. گاهی دانشجویانی از دانشگاههای دیگر برای کمکهای فکری می آیند. گاهی دانشجویان خودمان ایمیلهایی می زنند و راهنمایی میخواهند. فعلا هنوز سرمان شلوغ نیست. امروز پیگیر گرنتم بودم برای همایشی که در شهریور در پیش روست و سرظهری هم رفتم به دفتر پست تجریش که نامه مجوز کپی رایت مقاله مجله کول نت را ارسال کنم. نمیدانم در این دوره و زمانه چرا مجله کول نت هنوز نسخه چاپی امضا شده را میخواهد. هر چند بهشان اعلام کردم که برایتان ایمیل کردم راضی نشدند و نسخه چاپی می خواستند. فعلا دارم روی مقاله وب سایت بانکها کار میکنم که فقط تنظیم فهرست منابع و چکیده اش مانده. روز گرم، منگ و گیج کننده ای است امروز!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

وقتی آه هستی و دمی

هر چند که امروز تعطیل بود ولی برای کارهایم آمدم دانشگاه. در خلال انجام کارها متوجه شدم ظرفیت جی میلم در حال تکمیل شدن و پر شدن است. این بود که به یک ایمیل تکاتی حسابی دست زدم و حدود 400 مگ اطلاعات را امحاء کردم به قول آرشیویستها. ولی عجب دنیایی بود که این ایمیل تکانی ها. خاطراتی در مقابل چشمانم می چرخید. از همایش ایمنی در کتابخانه ها- تا مقالات گذشته- عکسهایی از کتابخانه جدید-مکاتبات انجمن- و خیلی موارد دیگر. آدمها بودند که از مقابل ذهنم و چشمم می گذشتند. دانشجویانی که رفتند و دیگر خبری ازشان نشد. دوستانی که رفتند و باز هم دیگر خبری ازشان نشد. روزهای خوش جوانی و فعالیت در انجمن و ادکا. استرسهای مقالات ارسالی و نگرانی از رد شدنشان- پروپزوالهای دانشجویان-تفاهم نامه ها و غیره و غیره. چقدر زمان زود تغییر می کند و آدمی می ماند و یک آه و دم...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:٥٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

مشارکت در تولید کتابهای گویا

از سه چهار سال پیش، در جریان فعالیتهای جشنواره کتابخوانی بودم که یک بار هم توانستم در مراسم اختتامیه اش در فرهنگسرای ارسباران شرکت کنم. امسال ششمین دوره جشنواره کتابخوانی مجازی هست که پیشنهاد میکنم حتما در آن مشارکت کنید.

نشانی ششمین جشنواره اینجاست! پارسال سه چهارتا کتاب مخصوص کودکان را ضبط کردم و فرستادم. امیدوارم امسال هم این موقعیت پیش بیاید. تجربه دلنشینی است. امتحانش کنید!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:٤٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ امرداد ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

یک هفته در طبیعت

یکشنبه هفته ای که دیگر رو به اتمام است با جمعی از اقوام همسر، رهسپار توابع زیرآب شدیم. روزقبل تا ساعت هفت شب معطل تعمیر ماشین بودم. هوای صبحگاهی خنک بود و جاده خلوت. تا فیروزکوه آمدیم و صحبانه را کنار آبشار آنجا خوردیم. اولین سفر زمینی ملیکا بود و هنوز روی صندلی عقب خواب!برای بچه های فامیل کتاب آورده بودم متناسب با سنشان. از سه ساله تا 20 ساله. گردنه گدوک را رد کردیم و انتظارداشتیم هوا خنک باشد. ولی هوا گرم و سوزان می شد. بعد از پلیس راه زیر آب، از دوربرگردان به سمت آلاشت حرکت کردیم و تقریبا 35 کیلومتر جاده پرپیچ و خم را طی کردیم. بخشهایی از جاده خاکی و سنگلاخ بود و از بخشی از جاده هم باید از میان رودخانه می گذشتیم که پل نداشت. ولی عجب طبیعتی. هوا خنکترمی شد. وقتی نزدیک محل اقامت در روستای دراسله رسیدیم کسی منتظر ما بود. راهنمایی مان کرد و کلید را تحویلمان داد. سربلایی تا ویلای بسیار تند بود و ماشینها نمی کشیدند بالا بروند. به ناچا رماشینها را پایین نگه داشتیم و وسائل را پیاده بالا بردیم. اقدام ابتدا غرولند کردند و گفتند همین مسیر را برگردیم! ولی وقتی موج احساسات خوابید تصمیم گرفتند همانجا بمانند! هوای خنک و طبیعت زیبا پشیمانشان کرد. همه خسته بودند و بعد از ناهار تقریبا بیهوش شدند. این سه روز در طبیعت دراسله به کوهنوردی و دیدن آبشار چهل چشمه گذشت. خیلی وقت بود کوهنوردی به این سختی نکرده بودم. شب آخر باد بسیار شدید می آمد که ما را یاد منجیل می انداخت. صبح روز چهارشنبه به سمت تهران حرکت کردیم. هر چه از دراسله دورتر می شدیم هواگرم و گرم تر می شد. به دلیل توقفهای زیاد در بین راه حدود ساعت شش عصر به تهران رسیدیم. روز بعد یعنی پنجشنبه به دعوت استاد عزیز دکتر نوشین انصاری عازم باغ ایشان در دماوند شدیم و هم خاطرات گذشته برایمان زنده شد و هم دیداری با دوستان تازه کردیم. ناهار را آنجا بودیم و تقریبا ساعت سه و نیم رهسپار روستای محمودیه در بین دماوند و فیروزکوه شدیم. مدرسه طبیعت در آنجا قرار داشت. فضایی بسیار طیبا برای کودکان. حتی برا یرها کردن کودک درون بزرگسالان. حوض بزرگ وسط مدرسه، خودنمایی می کرد و بچه ها ببا شادی به میان حوض پریدند و آب بازی کردند. شادی کودکانه. بی آنکه کسی آنها را از سروصدا و پریدن های شادمانه منع کند آنگونه که در قفسهای آپارتمانها مرسوم است. در این مدرسه بچه ها با حیوانات اهلی آشنا می شدند. بازیهای مهیج مثل بالا رفتن از کوه و درخت انجام میدادند. کتابخانه داشتند. نان می پختند. درخت و سبزیجات می کاشتند. خلاصه در یک کلام به صورت عملی با طبیعت اطراف خود آشنا می شدند. خیلی دوست داشتم مثل بچه هابپرم وسط حوض و آب بازی کنم. یا از درخت بالا بروم. خوشحال بودم چنین جایی در این نقطه از کشور برای بچه ها ایجاد شده که طبعیت را در طیبعت ببینند نه در کتاب ها و نه در قابل تلویزیون.تا ساعت هفت آنجا بودیم و ساعاتی را سرشار از تجارب ناب کنار دوستان جدید گذراندیم. در راه برگشت در سوسوی چراغهای جاده به فکر هفته ای بودم که پرکار است و پیگیری خیلی ازکارهای عقب مانده...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ امرداد ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم