کتابداران فردا

ترویج مطالعه در سکوت و انفعال

بحث خواندن و سرانه مطالعه یکی از بحثهای برنامه پر کن و جذاب رسانه ای است که هرگز پایانی بر آن نخواهد بود و آنقدر صاحب نظر و متخصص و غیر متخصص در این زمینه قلم فرسایی داشته اند که به نظر نمی رسد هرگز به خاتمه ای برسد. ولی به هر حال باید معترف بود که بحث مهمی است و باید هر تلاشی کرد تا جامعه به اهمیت خواندن و بالندگی پی ببرد. ایده ها و طرحهای قابل توجه و خوبی هم طی سالهای اخیر اجرا شده است که از نمونه آن طرح عیدانه کتاب را می توان نام برد.طرحی که باعث رونق بخشیدن به کتابفروشی ها شده و جنب و جوشی را بین اهالی کتاب و کتابدوستان راه انداخته است. کنار این طرح، بحث کتاب عیدی دادن هم از موارد قابل توجهی بود که مطرح شد. زمینه سازی یک فرهنگ سالم و خوب در جهت ترویج مطالعه. بسیاری از بزرگان فرهنگ و علم، پیام هایی دادند  و جامعه را به کتاب عیدی دادن تشویق کردند که به جای پول نقد، به یکدیگر کتاب هدیه و عیدی بدهیم. این قضیه در رسانه های اجتماعی انعکاس گسترده ای داشت ولی یک نکته جای شگفتی را نشان میداد و آن سکوت جامعه کتابداران در قبال این مساله بود. اگر ما کتابداران پذیرفته باشیم که یکی از پایه های تمدن مکتوب و ترویج فرهنگ مطالعه هستیم پس باید فعالانه تر نقش خود را ایفا کنیم. گویی برایمان بهره گرفتن از فرصت رسانه ای مهم نیست. نه پیامی از سوی کتابداران منتشر شد، نه پویشی (کمپین) تشکیل گردید و نه اساساً دنبال فعالیت خلاقانه چشم گیری در این زمینه بودیم گویی انگار خود را به عنوان یکی از قسمتهای هرم ترویج فرهنگ مطالعه فراموش کردیم یا خود را به فراموشی زده ایم. شاید هم انگار ما باید با شروع تعطیلات نوروز رسماً کارمان را تعطیل کنیم و مثل بقیه نهادها برویم دنبال گشت و گذار و تفرج! بی تفاوتی عجیب و سکوت عجیب تری در این زمینه رواج داشت و این انتقاد بر ما وارد است که چرا دور ا زجامعه ایم. انگار با سکوت میتوان جامعه را کتابخوان کرد. باور کردیم تعاملات با جامعه اندک است و همه چیز را فقط در دایره حوزه و رشته مان می بینیم. اگر کتابخانه را به عنوان نهاد اجتماعی می خوانیم و می خواهیم باید اجتماعی تر هم عمل کنیم. این رسالت فقط در انحصار نهادها نیست هر کدام از ما از حقیر نگارنده تا تک تک کتابداران در این زمینه مسئولیم. چه خوب است فقط به نوشته ها و کارهای پژوهشی مان که آن هم بیشتر مصرف درون حوزه ی دارد ننازیم و بیشتر با جامعه در آمیزیم. اگر بخواهیم کمرنگ باشیم و از جامعه دوری کنیم کمرنگ و کمرنگ تر و در نهایت، محو خواهیم شد!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٤:٤۳ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۱ فروردین ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

 

چندی پیش به اتفاق همسرم برای خرید کتاب به یکی از کتابفروشی های معتبر مراجعه کرده بودیم. وقتی در میان کتابهای مخصوص کودکان و نوجوانان می چرخیدیم تا کتابی مناسب ملیکا کوچولو بیابیم، با کمال تعجب مشاهده کردیم که اکثر کتابهای این قسمت ترجمه شده اند و تک و توک میشد کتابهای خلاقانه و تولید شده داخلی را دید. حبتی یک کتاب زیبا و خلاقانه دیدیم که می شد به ه ای ندارند؟عنوان هدیه به یک نوزاد یا کودک داد ولی با کمال تعجب مجدد (!) دیدیم که در انتهای متن خوبی که نوشته شده بود درج کرده بودند هدیه از طرف مثلا تام! خب یک کودک ایرانی چه میداند تام کیست! یا اصلا چه اهمیتی دارد هدیه از طرف تام بوده؟! حداقل نامش را خالی می گذاشتند تا بشود نام دلخواه را نوشت. در میان کتابهای ترجمه شده هم جز علوم ترسناک، تاریخ ترسناک، مانولیتو، و نیکلاکوچولو کتاب دندان گیر دیگری به چشم نمی خورد. یعنی مولفان حوزه کودک و نوجوان خودمان دیگر اثری خلق نمی کنند؟ یا انگیزه ندارند؟ یا سوژه ای نیست؟ یا مخاطب نیاز ندارد؟ یا ناشران تمایلی ندارند؟ چه شده که کتابفروشی بهای ما سرشار از انبوه کتابهای ترجمه شده مخصوص کودک و نوجوان است و آن رمانها، داستانهای کوتاه، کتابهای علمی و غیره نوشته شده توسط نویسندگان داخلی که ما در دوران کودکی از آنها لذت می بردیم دیگرپیدایشان نیست؟ این میتواند سوژه یک پایان نامه باشد و یک نفر علاقه مند و با حوصله دنبال این قضیه برود و ببیند علت یا علل این قضیه چه می تواند باشد؟!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

پاییزی ام ولی بهاری ام!

بهار دیگری رسید و سالی دگر تحویل شد. سال 95 را با همه خاطرات و مخاطراتش به دست خاطره ها سپردیم و سالی دگر را شروع کردیم. سالی دگر شروع شد که برنامه های جدید و افکار جدید و کردارجدیدی داشته باشیم. دیروز نخستین عید دیدنی خانوادگی و جمعی برگزار شد! به هرحال، همه بعد از یک سال همه همدیگر را می بینیم و تا سال دیگروحول حالنای دیگر. در روز نخست عید دیدنی که میزبان و میهمان بودیم! یعنی میهمان در منزل پدر همسر و میزبان اقوام. عید دیدنی فرهنگی بود. از دادن عیدی کتاب به بچه های فامیل تا بحث درباره کتاب در دست تالیف پدر همسرم. این کتاب راجع به زندگی خودشان است و اولین تجربه ایشان در نثرنویسی. تبحری که در شعر دارند مثال زدنی است ولی با خواندن کتاب شما که غریبه نیستید از هوشنگ مرادی کرمانی ایده نگارش زندگی نامه شان را نوشتند تا برای بچه های نسل امروز که اکثرشان همه چیز را زود و سریع می خواهند پند آموز باشد. ایشان از سن سیزده سالگی از نایین به تهران برای کار کردن می آیند و با چالشهای زیادی دست و پنجه نرم کرده اند که در قالب خاطراتشان این موارد را آورده اند. فردای آن روز رهسپار منزل پدری شدیم و در بدو ورود به فرودگاه مهر آباد با داریوش فرهنگ، هنرمند نامی کشورمان مواجه شدیم. از او خواهش کردیم با او و ملیکا فسقلی عکسی یادگاری بگیریم. با روی بسیار خوش پذیرفت. ملیکا کوجولو دوست داشت برود بغل ایشان! روابط عمومی بچه مان خیلی قوی است ماشالا! پرواز بدون تاخیر انجام شد و ملیکای چهارماهه ما تا انتهای پرواز خوابید. فعلا چند روزی در منزل پدری هستیم و ملیکا کوچولو دل از پدربزرگ و مادربزرگش برده است! اگر عمری باقی بود در بازگشت از سفر و بعد از تعطیلات باید به هند بروم برای یک سخنرانی علمی در همایش انجمن کتابداران تخصصی. متن سخنرانی را با خود آورده ام که رویش مطالعه کنم و برای ساختن اسلایدهایم ایده بگیرم. دکتر زین العابدینی عزیز هم در این سفر با من خواهد بود و وی نیز سخنرانی خواهد داشت. بعد از چند روز استراحت جسمی و فکری، باید دوباره نوشتن را از سر بگیرم. فردا انشاله برای طرح عیدانه به سراغ کتابفروشی ها می رویم و بعد سفره کتابی مان را مثل پارسال می چینیم. امشب کتابی خواهم خواند از سیمین دانشور که مجموعه داستان های کوتاه است. برای ملیکا کوچولو هم کتابی خواندم درباره علت زلزله و نیز آشنایی با لایه های زمین! امیدوارم فهمیده باشد! شبی بارانی و سرد را داریم و کتاب خواندن با یک فنجان قهوه لذت دارد...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:٠۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢ فروردین ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

آخرینه های 1395

هفته آخر به سرعت برق گذشت. نمیدانم خاصیت اسفندماه  است یا ما ظرف ذهنی مان دیگر زمان را درک نمیکند! شاید هم به قول یکی از همکاران، تغییرات جوی در گذر زمان موثر است. به هرحال هفته آخر همه کارها مانده بود و بایدپرونده کارهای 1395 را می بستم. شنبه، یکشنبه و دوشنبه که جلسه های خیلی مهمی داشتیم و ساعتها بحث و گفتگو! در جلسه شنبه که جلسه شورای دانشکده بود از آقای رحمانی که دانشجوی نمونه کشوری شده بود و نیز از بازنشستگان دانشکده تقدیر شد. کار ارزشمند و قشنگی بود. انصافاً در دانشکده مان احساس می کنم در یک خانواده بزرگ و مهربان هستم که همه با هم یکدل و یکدست هستند. این کار دانشکده واقعاً قابل تقدیر بود. آن روز آخرین جلسه فوتبال هفتگی مان هم رفتیم و اتفاقاً در روزی که باختیم پایم هم بدجوری آسیب دید و فکر می کنم استخوان های انگشت پای راستم به مرز شکستن رسید! ولی آخر هفته بهتر شد. کلاسهای آخر هفته کلا تشکیل نشد و دانشجویان رسما به تعطیلات خود رفتند. در این هفته آخری هر چه مقاله برای داوری از مجلات مختلف مانده بود داوری کردم و تمام شد. یکی دو تا همایش هم بود که مقالات را برایشان فرستادم. از جمله کول نت! نوشتن چکیده سه صفحه ای برای کاری که انجام نشده خیلی دشوار بود! ولی بالاخره انجام شد. این هفته درگیر کارهای ویزا و بلیط سفر هند هم بودم. اگر حیاتی باقی ماند برایم بعد از تعطیلات نوروزی برای سخنرانی علمی و شرکت در یک همایش عازم پنجاب هند خواهم شد. سفری تنها که برایم خیلی دشوار است بی همسرم به این سفر رفتن..یادداشتی هم برای ایبنا حاضر کردم که اگر قابل قبول بود منتشرش کنند. این روزها حدود ساعت نه شب به منزل می رسیدم ولی ملیکا خانم فسقلی که کم کم 4 ماهه میشود خستگی را از تن آدم به در می برد! دیگر چه کارهایی مانده بود؟ دادن زباله های خشک به بازیافت، عودت دادن کتابهای کتابخانه و اهدای چند کتاب به آنجا. روز آخر دانشگاه از خبر درگذشت دکتر افشین یداللهی شگفت زده شدم. ولی نه..نباید متعجب بود. سرنوشت همه ما رسیدن به این نقطه یعنی وصال به معبود است. هر کدام دیر یا زود به شیوه ای به نزد او خواهیم شتافت. معلوم نیست فردای ما چه باشد. بی اختیار یاد مرحوم دکتر خانبانی افتادم. کسی که عید سال قبل با هم سر میز بودیم برای مراسم دیدو بازدید نوروزی. هرروز همدیگر را در دانشکده می دیدیم و آخرین بار روز تشییعش در دانشکده، با او وداع کردم. سخت بود. خیلی سخت. کسی از آخرین لحظه خود مطلع نیست. چهارشنبه که روز آ خر کاری بود آخرین نفری بودم که با آقای حسینی عزیز مدیر اجرایی دوست داشتنی مان خداحافظی کردم و تا رسیدم منزل ساعت هشت شب شد و ملیکا کوچولو چشم انتظار...نرم نرمک می رسد اینک بهار...خوش به حال روزگار...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٥:۱٦ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٧ اسفند ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

این شیمی هست یا ادبیات؟

سعید خان آخر هفته آمده بود منزل ما. چند هفته ای بود ندیده بودیمش. دو روزی که اینجا بود مرتب سرش در کتاب می چرخید و به نوشتن مشغولیت داشت. با خودم میگفتم چی شده خسته نمیشود و مرتب و پشت هم دارد درس می خواند؟ این چی هست حالا؟ ریاضی؟ شیمی؟ فیزیک؟ چون همیشه بعد از یک ربع بیست دقیقه پا میشد و سراغ وب می رفت. کنجکاو شدم ببینم چی میخواند. دیدم سرش را می خاراند و هی می نویسد و هی تکرار می کند. روی میز سرک کشیدم. دیدم کتاب ادبیات است! ادبیات! پرسیدم با این مشقت و سختی داری ادبیات می خوانی؟ صدایش در آ مد که خیلی سخت است! خیلی! میدانید در این قطعه ادبی چه آرایه ای هست؟ و قطعه ای را خواند. گفتم که فلان چیز. مثلا استعاره. گفتم کاری داشت؟ گفت خیلی سخت است به خدا! نمی فهمم! گفتم ما در دوران دبیرستان خوراکمان به قول شما جوانها این بود که نقش کلمات را پیدا کنیم، استعارها و جناس ها و مراعات النظیرها را تعیین کنیم. شما چقدر کم طاقتید؟! به قول پدر همسر گرامی این ادبیات که فرهنگ ماست   نزد همه ما هنری پر بهاست. باید بیشتر از این به دانش آموزان روی اهمیت و نقش ادبیات تاکید شود تا آن را سبک تر از دروس علوم پایه و مهندسی نشمرند.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:۱٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

درباره نمونه ترین دانشجوی رشته علم اطلاعات و دانش شناسی کشور

شهریور ماه 1393 بود که پسرکی اخم آلود و با عجله آمد به  اتاقم و خواست برگه ای را برایش امضا کنم. متوجه شدم از دانشجویان ورودی جدید است. برگه مجوز انتخاب واحد را که امضا کردم پوشه ای را به دستم داد. پوشه را باز کردم و دیدم مجموعه فعالیتها و گواهی مهارتهایش هست. از طراحی وب سایت و کار با فتوشاپ گرفته تا کارهایی که در انجمن علمی کرده بود. لبخندی زدم و پوشه را به او پس دادم و اظهار امیدواری کردم انجمن علمی را احیا کند. از معدود دانشجوهایی بود که سرکلاس بحث میکرد و نظرات مختلفی میداد. کم کم با کمک آقای قادری از مسئولان انجمن علمی دانشکده، راه را پیدا کرد و تا به جایی رسید که شد دبیر انجمن علمی دانشجویی رشته در دانشکده. از آنجایی که از سالهای قبل ادکا را می شناخت تشویقش کردیم که به عنوان دبیر ادکا برای انتخابات هیات مدیره جدید اقدام کند که همین طور هم شد و او را به عنوان دبیر جدید ادکا برگزیدند. آمدنش به ادکا فصلی تازه در گروه ما درست کرد. انگار خون جدیدی به ما تزریق کردند. مرتب می آمد و مشاوره می گرفت و بعد کارهایش را خودکار انجام میداد. طی فعالیتهایش در انجمن علمی و ادکا و قسمت معاونت فرهنگی دانشگاه، سه همایش را در دانشگاه شهید بهشتی برگزار کردیم که همت اجراییاتش را بر دوش کشید. همایشهای آبرومندی شد. چیزی که در او، یعنی مهدی رحمانی بود، پشتکار و اراده اش برای انجام کارهای علمی و اجرایی بود. اگر کاری را میخواست انجام دهد هیچ مانعی جلودارش نبود. آن شور و هیجانی که دوست داشتیم در گروه باشد و آن نشاط دانشجویی را داشت و بقیه را هم به دنبالش می کشید. هر چند برای پذیرش در مقطع دکتری خیلی دوندگی و تلاش کرد اما بخت یارش نبود. تا اینکه امسال همای سعادت به سراغش آمد و شد نمونه ترین دانشجوی علم اطلاعات و دانش شناسی در سطح کشور. طی سالهای اخیر تا جایی که حافظه ام یاری می کند کمتر کسی بود که این افتخار را کسب کرده باشد. آقای علی حمیدی که الان دکتر حمیدی و عضو هیات علمی دانشگاه علوم پزشکی بوشهر است سال 1381 شد دانشجوی نمونه کشوری، یک بار هم فکر کنم خانم شبنم رفوآ. بقیه را خاطرم نیست. ولی فکر میکنم این افتخار، فقط برای آقای مهدی رحمانی و گروه علم اطلاعات و دانش شناسی دانشگاه شهید بهشتی نبوده است. بلکه رشته ما در سطح کشور به این افتخار بزرگ دست یافته است. هر چند در رسانه های تخصصی رشته ما این قضیه مطرح نشد، مصاحبه ای با او صورت نگرفت و جز چند پیام تبریک در شبکه های اجتماعی چیزی منعکس نگردید ولی به قول ورزشکاران، چیزی از ارزشهایش کم نکرده است. قطعاً یک انسان فهیم و کوشا، برای تحسین دیگران کار نمی کند. به خاطر علاقه و عشق به علم، رشته و کشورش تلاش می کند. برای آقای مهدی رحمانی و همه دانشجویان پر تلاش و کوشا و خلاق رشته علم اطلاعات و دانش شناسی دانشگاه شهید بهشتی و نیز کشور، آرزوی توفیق روزافزون دارم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

ماه پرسفر و ماه پر کار

بهمن و اسفند تا امروزش ماه پرسفری بوده اند. سفر به فزوین و قم برای کارگاه آموزشی منابع دسترسی آزاد. سفر به دبی برای بازدید بازدید از یکی دو کتابخانه و سفر به خانه پدری در مجال پنجشنبه و جمعه. سفر به امارات و دیدن کتابخانه های آن تجربه خیلی خوبی بود و با جنبه های دیگر از خدمات کتابخانه ای در دنیا آشنا شدم. برای دانشجویان سر کلاس گزارشی را ارائه کردم و آنها هم به نظر برایشان جالب آمد. ای کاش تورهای مسافرتی به جای تبلیغ برای مراکز خرید یا حداقل کنار آنها برای رفتن به کتابخانه ها هم برنامه می گذاشتند. در هفته قبل خبری خوش داشتیم و انتخاب آقای رحمانی به عنوان دانشجوی نمونه کشوری از دانشگاه ما بود. این جوان مستعد را از همان روز اول که برای ثبت نام آمد شناختم و فهمیدم جوهر دارد و باید رویش حساب کرد. امروز هم مزد اعتمادم را داد و خوشحالم که در این گروه پرورش یافت و بالیده شد. در هفته های اخیر جلسات مربوط به نشر علمی را داشتیم و خوشبختانه در حال رسیدن به سرانجام است. دیشب هم که مهمان رادیو گفتگو بودم. بحثی راجع به سرانه مطالعه بود با حضور آقای اللهیاری معاون نهاد کتابخانه های عمومی. بحث خوبی بود. مصرف زدگی و نیز مطالعه عمیق و هدفمند از جمله بحثهای این جلسه رادیویی بود. ملیکا خانم فسقلی دیشب بد خوابی به سرش زده بود و من و مادرش علی رغم خستگی زیاد تا پاسی از شب بیدار بودیم. امروز بسیار خسته و خواب آلودم! ولی به هرحال باید کار کرد. کوشش بسیار به از خفتگی! اسفند به سرعت رو به پایان است و باید کارها را جمع و جور کرد. تا چشم به هم بزنی وقت رفتن است!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۳:٥۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ اسفند ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

سفری کوتاه به قم

پنجشنبه هفته قبل، ساعت شش صبح به دعوت انجمن کتابداری شاخه استان قم حرکت کردیم. راننده بسیار خوش سفر و خوش مشربی بود. این را از صدایش وقتی با من تماس گرفت فهمیدم. در طول راه از تجربیاتش صحبت کرد و علی رغم اینکه به شدت خسته بودم و خوابم می آمد انقدر شیرین صحبت میکرد که خواب از سرم رفت. تقریبا هفت و سی دقیقه صبح بود که به قم رسیدیم و رفتیم به محل کارگاه که کتابخانه عمومی آیت الله العظمی خامنه ای بود. قبل از شروع کارگاه با کتابخانه آشنا شدم و کتابداران کتابخانه به معرفی بخشهای آن پرداختند. اما بخش بسیار قابل توجه کارگاه، قسمت نابینایان و کم بینایان بود. دو کتابدار نابینا که خواهر و برادر هم بودند از اثرگذاران اصلی این بخش بودند. فرایند تولید کتابها به خط بریل و نیز کتابهای صوتی در این کتابخانه انجام می شد و حتی برای کتابخانه های دیگر ایران نیز ارسال می شود. برایم خیلی جالب بود که چقدر با عشق این کار انجام میشود. با نرم افزار تبدیل ورد به خط بریل و نیز دستگاههای چاپ کتاب و استودیو ضبط کتاب گویا آشنا شدم. خیلی زحمت می کشند. ای کاش میشد گزارشی از این کتابخانه در جایی مثل روزنامه ها یا تلویزیون ارائه می شد. با دکتر مهدی محمدی درباره انجمن صحبت کردیم تا رسیدیم به محل کارگاه. حدود دوازده نفر شرکت کرده بودند و بیش از چهل نفر هم آنلاین! به نظرم کارگاه پرباری بود. از این لحاظ که تقریبا اکثر شرکت کنندگان در بحثها شرکت کردند و کاملاً تعاملی شد. بعد از کارگاه دیگر زمانی باقی نمانده بود و بعد از صرف نهار بلافاصله عازم تهران شدیم تا به تاریکی هو و شلوغی احتمالی جاده نخوریم. تصادف بدی در جاده شده بود و کمی معطل شدیم. باز هم با راننده خوش اخلاق و خوش مرام هم کلام شدیم تا رسیدیم تهران. شب خواب عمیقی رفتم و به شدت خسته بودم.در این فکرم دیدار امروز از کتابخانه را به صورت یک یادداشت مصور تهیه کنم.ملیکا کوچولو هم نصف شبی سخنرانی اش گل کرده بود و اوو و ققق می کرد! با یک شخصیت فرضی به مباحثه علمی می پرداخت. به قول یکی از اقوام وقتی پدر و مادر هر دو مرتب در کارگاه و سمینار باشند فرزندشان هم دوست دارد سخنرانی کند!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

judged and non-judged

یک بنده خدایی متن انگلیسی دستم داده بود بخوانم. گویا از فارسی به انگلیسی ترجمه شده بود. رسیدم به عبارتی به این مضمون: judged and non-judged

هرچه فکر کردم این چیست و چه معنایی می دهد عقلم جایی قد نمیداد. جمله قبل، جمله بعد...کم کم به مرزی رسیدم که صبرم داشت از ظرفی که در آن قرار دارد خارج میشد که فهمیدم منظور مجلات داوری شده یا داوری نشده است! peer reviewed
بعدش دیگر حوصله کار روی بقیه مطلب را نداشتم. انداختمش کناری و رفتم منزل!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٤:٠۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

اخلاق معلمی اخلاق دانشجویی

وقتی که مدرسه می رفتیم و گاهی در حیاط مشغول بازی یا مطالعه بودیم اگر می دیدیم یکی از معلمان ما در حال رفتن به دفتر مدرسه است یا می خواهد از مدرسه خارج شود خود را به او می رساندیم و سلام بلند بالایی می کردیم. دیدن لبخند او و پاسخشان که میگفتند ((سلام آقا)) برای ما بس بود که کلی انرژی بگیریم. حالا میخواهد معلم سال قبل ما باشد یا معلم فعلی ما. احترام به او می گذاشتیم و برایش حرمت قائل بودیم. حتی اگر بدترین نمره را به ما داده بود یا سر کلاس تنبیهمان کرده بود. یاد گرفته بودیم که باید احترام معلم را داشت حتی اگر از او بدمان بیاید. به هرحال یک سلام کوتاه چیزی را کم نمی کند از کسی. این چیزی بود که ما از کودکی از پدر و مادر و مدرسه خود آموخته بودیم. این رویه تا وقتی که در دانشگاه هم درس میخواندیم ادامه داشته است. حتی اگر استادی سر کلاس بد رفتاری کرده بود که این هم نبود یا نمره کم داده بود که البته هرگز نمره را به چشم استاد نمی دیدم باز هم احترامش را داشتم. چه در شیراز چه در اهواز یا هر جای دیگر استادان خود را ببینم باز هم دستبوس آنها هستم و میدانم سر کلاس هر کدام نکاتی را یاد گرفته ام که تا آخر عمر به کارم می آیند. این اخلاق دانشجویی است که باید در هر شرایطی حرمت استاد و معلم را حفظ کرد. طبیعتا دانشجویان حقی هم بر گردن استاد دارند که آن آموزش مناسب-انگیزه بخشی به آنها-تعالی ارزشهای والای انسانی و نظایر اینهاست که وظیفه هر معلم و استادی است که این حقوق را به بهترین نحو به جای آورد.

 اما گاهی چیزهایی است که آزار دهنده است و آن بخش اخلاقی دانشجویان است. یک دهه از حضورم در دانشگاههای مختلف و معلمی در دانشگاه می گذرد و در این سالها با دانشجویان متعددی برخورد کرده ام که هر کدام رفتارهای متفاوتی داشته اند. برخی بسیار با معرفت بوده اند و حتی هنوز به مناسبت های مختلف حال و احوالی می گیرند و اگر هم توفیقی در کار بوده است که از حضرت باری تعالی نشات می گیرد که با خود می گویم شکر خدا که چنین دانشجویانی را تحویل جامعه داده ایم که مروج نیک اندیشی و اخلاق نیکند و بعضا از نظر علمی افتخار آفرین. شاید این مفهوم محتوایی یک ارتقای علمی باشد که همانطور که عرض شد این موارد از توفیقات خداست. ولی از آن طرف هم گاهی شاهدم که دانشجویانی هستند که فقط در طول ترم آن هم از ترس اینکه غیب کلاسی شان بیش از حد شود و زودتر از حد معمول یک ((خسته نباشید)) معنی دار نثار آدمی کنند سرکلاس می آیند. بعد از این هم که امتحانشان را دادند توقع دارند یک بیست کله گنده(!) در کارنامه شان ثبت شود و اگر هم نشود که قیامت و محشر کبراست که بیا و بیین! بعد هم دیگر بلانسبت شما شتر دیدی ندیدی! دیگر حتی از دو متری شما را ببینند اخمی می کنند و در می روند دیگر احترام و سلام هم پیشکش. خب ما این چیزها را که می بینیم به حساب خیلی چیزها می گذاریم: جوانی  و خامی برخی دانشجویان- غلبه احساس بر منطق- توقعات زیادی- و مهمتر از همه شیوه نامناسب و بد تدریس خودمان! که این آخری خیلی خطرناک است اگر باشد. خب برای شخص نگارنده این مساله خیلی حساسیت برانگیز است که چه شده دانشجویانی که یک ترم با هم در یک کلاس بودیم دیگر آن احترام سابق را در نظر نمی گیرند و گویی نه خانی آمده نه خانی رفته! می نشینم با خودم تحلیل میکنم که این ترم چه کرده ام چه چیزی را غلط گفته ام کجای روش تدریسم اشتباه بود؟ به قول معروف از خودم حساب می کشم. اگر به نتیجه رسیدم که هیچ اگر نه باز باید عمیق تر فکر کنم که یک جای روش کارم اشتباه است. حقیقتش این است که به مصداق ادب از که آموختی از بی ادبان به دلیل اینکه گاهی در دوره دانش آموزی از برخی معلمان رفتار علمی درستی ندیده بودم دلم نمیخواست مثل آنها باشم و تجارب نامبارک دانش آموزی و گاهی دانشجویی (خیلی خیلی اندک و از اساتید غیر تخصصی و غیر مربوط در رشته) را لمس کرده بودم سعی میکردم عکسش عمل کنم. با این حال وقتی می بینم برخی دانشجویان-تاکید میکنم برخی انگشت شمار- شما را به چشم وسیله ای می بینند که حتما باید معدلشان به وسیله شما ارتقا یابد و حدود حق خود را در نظر نمیگیرند بی اختیار به فکر فرو می روم و گاهی باعث آزردگی ام می شود. ولی وقتی میبینم برخی دیگر از دانشجویان افتخار آفرینی میکنند مثل ادکا- مثل مرتبه های علمی بالا- مثل مشاغل خوب- مثل شرکت در کنفرانس های علمی معتبر و غیره به خود می بالم و سرم را بالا می گیرم و به آن مهربان بالا سر لبخندی میزنم و می گویم: خدایا شکرت!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۳:٠۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۸ بهمن ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

آخر هفته در جمع پژوهشگران و کتابداران قزوین

مدتها پیش به یکی از کتابداران دانشگاه بین المللی امام خمینی یعنی خانم عابدی قول برگزاری یک کارگاه را داده بودم و امروز روز موعد بود. صبح زود تقریبا ساعت شش بود که از تهران به سمت قزوین حرکت کردیم. هر چند خیلی خوابم می آمد سعی کردم با راننده صحبت کنم که حداقل او خوابش نبرد! از آنجایی که تا این زمان به قزوین نرفته بودم با کنجکاوی اطرافم را می دیدم. اتوبان خلوت و راحت بود. هوای بیرون به شدت سرد به نظر می رسید چون شیشه های اتومبیل کاملا یخ زده بودند. بعد از دانشگاه آزاد قزوین به دانشگاه بین المللی امام خمینی رسیدیم. صبحانه را در سازمان مرکزی صرف کردیم و بعد برای برگزاری کارگاه به دانشکده مهندسی رفتیم. سایت بسیار مجهزی بود و واقعا از امکاناتش لذت بردم. هر چه در چنته داشتم سعی کردم در کارگاه هشت ساعته امروز عرضه کنم. دوست داشتم کتابخانه مرکزی را هم ببینم ولی دیگر زمانی نبود. ساعت سه بود که برگشتیم تهران. مسیر تهران کرج به شدت شلوغ بود ولی مسیر به سمت تهران روان بود. در طول راه با راننده درباره حادثه ساختمان پلاسکو صحبت می کردیم. خیلی دلخراش بود...این آتش نشان های فداکار...دل شیر می خواهد رفتن به میان آتش...خلاصه ساعت 5 و نیم بود که رسیدم منزل. ملیکا فسقلی مشغول بازی با بابابزرگ و مادربزرگش بود. مادر ملیکا هم رفته بود روی تزش کار کند. سعید خان هم کم کم به جمع ما اضافه شد. از فرط خستگی گوشه هال خوابم برد. روزی دیگر هم تمام شد...راستی برای برادر پیروزخان جعفری هم دعا کنیم. وضعیت تعریف کننده ای ندارد. خداوند به همه بندگانش رحم کند و همه بیماران را شفا دهد.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٧:٤٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۱ بهمن ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

این بچه های خلاق دهه 1390

این چند روزه چیزهای عجیبی از بچه ها می بینم. دیروز که می دیدم بچه های همکاران با صداهای عجیب و غریب می گفتند ما زامبی هستیم! میخوریمتان! هوووو هوووو! تازه من در سی سالگی فهمیدم زامبی یعنی چه ماشاله بچه های امروزی اطلاعات وسیعی دارند. چند روز پیش پسر کوچولوی همسایه که با خانواده شان منزل یکی از اقوام آمده بود به جای اینکه بگوید رمز وای فای شما چنده یا چرا اسباب بازی ندارید سریع برای خودش یک بازی خلاقانه درست کرد. کوسن ها را کف سالن پهن کرد و گفت اینها جزیره های من در اقیانوس اطلس هستند. یک موکت کوچولو را تا کرد و شبیه کتابش کرد و گفت این کتاب راهنما و کدهای من در این اقیانوس هست! خلاصه حیرت زده این بچه را نگاه می کردیم و در شگفت بودیم که این بچه های دهه نودی چی میشوند که این قدر خلاق و باهوشند! بگذریم. از دیشب تا امروز مشغول تصحیح اوراق امتحانی بودم. حجم برگه ها خیلی زیاد هست و گاهی پشیمان میشوم که چرا سوال تستی نمیدهم که کارم راحت تر باشد!‌ولی باز آخر ترم سوال تشریحی را ترجیح میدهم. آنقدر دیروز خسته بودم که دیگر ترجیح دادم با ماشین به منزل برنگردم. قدم زنان تا ایستگاه اتوبوس ولنجک رفتم و بعد حدود یک ساعت دیگر رسیدم منزل. امروز صبح هم غیر از نامه های اداری-راه انداختن کار چند تا از دانشجوها-کار کردن روی مقاله ها-برگه ها را صحیح و وارد سیستم کردم. ظهر ناهار با دکتر زین العابدینی صرف کردیم و درباره مسائل گروه هم به گفتگو نشستیم. قرار بود جلسه ای هم راجع به مرکز اسناد فلان دانشکده داشته باشیم که من کار زیاد داشتم و فرصت نشد بروم. گرفتار بودم. تقریبا ساعت سه و نیم بود که کارم تمام شد و برگشتم منزل. سر راه رفتم به میدان تره بار اختیاریه. اولین چیزی که توجهم را جلب کرد یک قفسه بزرگ کتاب بود و تابلویی که بالایش نصب کرده بودند: کتاب نیاز نداری بیار و نیاز داری بردار! با کنجکاوی جلو رفتم  و مشغول ورق زدن کتابها شدم. خدای من چه کتابهایی! همه از چاپهای اولیه. از کتابهای صمد بهرنگی بگیرید تا اوریانا فالاچی و دیگر نویسندگان بزرگ داخل و خارج. اصلا فراموش کردم برای خرید میوه به تره بار آمده ام. نشستم و مشغول ورق زدن و  انتخاب کتابها شدم. چیزی نگذشت که جماعتی دورم جمع شدند و هر یک شروع کرد به باز کردن کتابی! آخر سر دو کتاب را که بیشتر پسندیدم برداشتم. یکی دو نفر هم کتابهایی را برداشتند. دل کندن از قفسه ها برایم سخت بود ولی کارهایی دیگری هم داشتم. این بار راضی تر از همیشه از تره بار خارج شدم. کار بسیار خوبی بود در جهت ترغیب مردم به کتابخوانی. به هرحال برای کتابخوانی هر کاری کنیم باز هم کم است.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٥:٥٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

روزانه های زمستانه

شنبه دو جلسه سنگین داشتم که هر دو برای کار تحقیقاتی که در حال انجامش هستیم مفید بود. داده های خوبی به دست آمد که باید نشست و روی آنها تحلیل کرد. شنبه ها که میشود به خصوص بعد از ساعت دو دست و دلم می لرزد! هر جا باشد باید خودم را برسانم به سالن ورزش و دو ساعتی فوتبال بازی کنم. این برنامه شنبه هایم هست که تحت هیچ شرایطی دوست ندارم بهمش بزنم. بعد از جلسه شنبه از وزارت علوم خودم را رساندم به سالن ورزش دانشگاه و دوساعت فارغ از همه چیز با دوستان مشغول بودیم. بعد از فوتبال برگشتم دانشکده و روی کتابی که در دست ترجمه دارم کار کردم. یک فصلش مانده ولی این فصل آنقدر سرشار از مطلب است که نمیدانم آیا تا یک ماه دیگر هم تمام میشود یا نه! روزی چند صفحه را کار میکنم ولی هر چه جلوتر میروم دیرتر کار جلو میرود. چند داوری مقاله داشتم از مجلات مختلف داخلی که سعی کردم سرفرصت انجامشان بدهم. میدانم نویسنده چه حالی دارد وقتی مقاله ای سابمیت میکند و دوست ندارم مثل خودم برای برخی مجلات که معطلم میکنند و آخرش هم مقاله رد میشود کار داوری را طول بدهم. جالب است که یکی از مقالاتم را هنوز حتی سردبیر فلان مجله ندیده! بگذریم. تقریبا ساعت هشت بود که تصمیم گرفتم بروم منزل. بچه ها منزل پدرخانم بودند. حوصله راندن ماشین را نداشتم. پیاده آمدم تا ایستگاه اتوبوس ولنجک. یک ربع بعد رسیدم پارک وی. سوار اتوبوسهای پایانه لاله شدم و تا اتوبوس برسد شد ساعت یک ربع به نه شب. از فرط خستگی دیگر تواستم بخوابم. فردا صبحش آزمون داشتم. سوالات آماده بود. صبح زود راه افتادم حدود ساعت هفت دانشگاه بودم. تا کمی نشستم برنامه های روزانه را نوشتم ساعت هشت شد و باید می رفتم جلسه امتحان. بعد از امتحان بچه ها پروژه کلاسی شان را می آوردند و چک میکردم. با اینکه فقط یک ترم روی اپلکیشین ها کار کرده بودیم ولی کارهای خلاقانه ای درست کرده بودند. چند تا از دانشجوهای روانشناسی فایل صوتی جورنال کلاب هایشان را آورده بودند. پادکستشان کردم. تعداد پادکست ها شد 43. فعال ترین پادکست کتابخانه دانشگاه را داریم خدا را شکر. یک مقاله نیمه تمام داشتم که تمام شد. درباره شبکه های اجتماعی بود. ایمیلی هم دریافت کردم که مقاله مشترکمان با دکتر عرفان منش و خانم پاکدامن برای همایش کیش (تعامل بازیابی اطلاعات) به عنوان پوستر پذیرفته شده. شاید برویم. اسفند ماه هست همایش. برای همایش اصفهان که راجع به ارزیابی علم هست فقط یک دعوتنامه آمد که اگر خواستیم شرکت کنیم. خب همینقدر که به یادمان بودند کافیست!

بعد از ظهر کمی زودتر رفتم منزل پدر خانم. ملیکا فسقلی دیگر بزرگتر شده و بی تابی نمیکنه. دوست دارد حرف بزند ولی فقط صدا در می آورد! دوشنبه هم سرشار بود از کارهای اداری. امضای گزارشهای پیشرف دانشجویان- تنظیم صورت جلسه گروه-گفتگو با دانشجویان راجع به پایان نامه-کار روی ترجمه کتاب-آخرین لحظه ها بود که از طریق گفتگو با خانم دکتر مرادی فهمیدیم که مقاله مشترک چهار نفره مان هنوز ساب میت نشده. برای یکی از مجلات امرالدی اقدام کردم. هنوز سوالات آزمون آمار را حاضر نکرده ام شاید امروز کمی بتوان روی آن وقت گذاشت. دیروز یک کار جدید هم کردم و آن ترجمه گواهی کارگاههای انجمن بود. دکتر طاهری عزیز که در روسیه کارگاه داشتند میخواستند برای شرکت کننده های کارگاه از طرف انجمن گواهی بگیرند که دیروز وقت گذاشتم برای ترجمه اش. الان هم با ملیکا فسقلی تنها هستم تا وقتی که خواب هست خانمم بتواند روی تزش کار کند. ملیکا فسقلی بزرگ بشود و راه برود دیگر نمیشود کنترلش کرد و کل پایان نامه همسر گرامی میرود روی هوا!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

زمستان واقعی

زمستان دوست داشتنی است حداقل از نظر حقیر! شبهای طولانی که میتوانید با فراغ دل کتاب بخوانید و روی مقالات کار کنید هوای مطبوع هر چند سرد که واقعا ذهن را باز می کند منظره های دیدنی برف و باران و طبیعت زیبا. این ها زمستان را خواستنی می کند. خیلی وقت بود که دست به کیبورد نشده بودم. واقعا فرصت نمی شود. آنقدر کار هست که نمیتوان تمرکز کرد برای یک یادداشت وبلاگی. اتفاقات و رویدادهای متعددی گذشت در طول یکی دو هفته اخیر که نرسیدم قلمی اش کنم. مثلا برگزاری دو تا وبینار از دوستانم دکتر طاهری و دکتر قاضی زاده که هر دو با استقبال مخاطبان مواجه شده بود. به نظرم رسید دیگر روی کارگاههای حضوری انجمن سرمایه گذاری نکنم حداقل تا آخر سال. بحث پیدا کردن یک سالن و رفت و آمد افراد و بعد هزینه پذیرایی و آخر سر هم گلایه افراد خارج از تهران که چرا کارگاه برای ما برگزار نمیشود. این است که فعلا برنامه ریزی ما روی وبینارهاست و الحق و الانصاف که آقای مهندس هرندی پور هم برای ما سنگ تمام گذاشته و ازشان ممنونم.

هفته پیش دهمین سالگرد تاسیس ادکادر دانشگاه ما برگزار شد. باور کردنی نیست که ده سال از عمر ادکا با همه فراز و نشیبهایش گذشته باشد. چقدر در دبیرخانه ادکادر دوره دانشجویی با هم بحث می کردیم و خیلی جدی و علمی روی همایش ها و کارگاهها و برنامه های دیگرمان تمرکز داشتیم. خلاصه این ده سال مثل برق و باد گذشت. ادکا گاهی دوست داشتنی نبود و گاهی هم بود! گاهی رقیب بود و گاهی رفیق. ولی به هرحال تلاش دانشجویان در این نهاد علمی دانشجویی ستودنی است و امیدوارم صد ساله شود و دانشجویان آینده هم این راه را ادامه دهند. به هرحال به مراسم رفتیم و یادی از ده سال پیش در باشگاه دانش پژوهان جوان در دانشگاه تهران کردیم که ادکا داشت متولد می شد. سفرهایی که به شیراز و کرمانشاه و اهواز و یزد و کرمان داشتیم تا ادکا را معرفی کنیم و انجمن های علمی دانشجویی شان را احیا نماییم.

امتحانات شروع شده. دقیقا میدانم دانشجویان چه حسی دارند! شب زنده داری و گاهی بد و بیراه گفتن به هر چه جزوه و کلاس است! مخصوصا روز امتحان که عمداَ می روم بالای سرکسانی که پچ پچ می کنند و قصد تبادل اطلاعات را دارند! معلوم است کفرشان در می آید! کار سخت تر تصحیح برگه هاست. آنهم با این حجم کاری که سرم ریخته. هرسال سعی کردم نمرات را به موقع ارائه دهم. امیدوارم امسال نیز توانش را داشته باشم.صبحها به خاطر ملیکا خانم کوچولوی 45 روزه باید کمی دیرتر بروم دانشگاه. بنابراین زمانم کمتر شده و باید خیلی سریعتر کارهایم را مدیریت کنم. به خصوص مدیریت زمان که باید خیلی بیشتر در نظر بگیرم. بعد از سالها یکی از دوستانم را چند روز پیش دیدم. توقعاتی داشت که بخشی در اختیارم بود و بخشی نه! امیدوارم درک کند. فکر کنم این بار هم باید چند سال دیگر ببینمش! انشاله آخر و عاقبتش به خیر شود.

ملیکا فسقلی خیلی باهوش و بازیگوش شده! فکر کنم چون از بدو تولد برایش کتاب خوانده ام سطح هوشیاری ش بالا رفته. گاهی لغات انگلیسی باهاش تمرین میکنیم که بیشتر به کار خودم می آید. ولی در کل ساعات استراحتم به شدت کم شده که باعث شده گاهی زودرنج بشوم! به هر حال زندگی همین است. تغییر و تغییر تغییر!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:۳٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٧ دی ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

صبح صادق

ترم رو به انتهاست. فشار کارها بیشتر و خستگی بیشتر مستولی می شود. گاهی شبها تا هشت و نیم شب می مانم دانشکده به کارهایم برسم. دست تنها نمی شود کار کرد. فعلا چند صباحی است روزهای سال 90 و 91 را تجربه می کنم. مثل یک یاخته تک سلولی در گروه! چه کنیم این نیز می گذرد دیگر. عادت میکنیم! شنبه در فوتبال هفتگی پایم بدجوری آسیب دید. فکر کردم شکسته. ولی میتوانم راه بروم ولی شبها درد قوزک پا طافت فرساست! این هفته یک کارگاه در دانشکده الهیات داشتم که خوب بود با موضوع شاخصهای علم سنجی. بعد از مدتها در جلسه ای آقای دکتر نوروزی چاکلی را دیدم و تقریبا دو ساعتی را با هم گذراندیم. تجربه خیلی خوبی بود. آقای رحمانی هم هفته پیش دفاع کرد و نمره ش شد 19.94. چیزی تا بیست فاصله نداشت اما به هرحال ایرادهایی در کارش بود که نمیشد زیرسبیلی ردش کرد. تجدید خاطره ای هم با آقای دکتر نورمحمدی شد. داور خارجی آقای رحمانی بود. دکتر عرفان منش هم آمده بود دلم نمی آمد بگویم همکار سابق. اما به هرحال، فعلا همین است. انشاله آنجا هم موفق باشند که هستند. دیروز و امروز هم روزهای فشرده ای بودند و کلاس پشت کلاس، سخنرانی علمی گروه، آماده کردن پادکست دانشکده و غیره و غیره. حتی این دوشب نرسیدم به کتابخانه عمومی ارغوان بروم. شاید امشب بروم و یکی دو تا کتاب بگیرم. تشنه یک خواب طولانی و بی دغدغه ام تا بعد پرانرژی برخیزم و بگویم صبح صادق نورخالق...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٢:۱٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٥ آذر ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد صفحه قبل →