کتابداران فردا

خیلی دیر (داستانک)

آقا یک ماشین میخواستم.

-      برای کجا؟

-       نمایشگاه کتاب.

-       یک ربع دیگه میرسه.

-       باشه ممنون.

امسال هم نوبت او بود که برود نمایشگاه تا برای کتابخانه خرید کند. بالاخره یکی از کتابداران کتابخانه هم او بود. این کار را خیلی دوست داشت. فهرست کتابهای فارسی و لاتین را که مورد نیاز کتابخانه بود آماده کرد و از کتابخانه آمد بیرون. با خودش میگفت نمیدانند که کار ما کتابدارها فقط پشت میز امانت نشستن و هیس گفتن به مراجعان  نیست! فقط غر می زنند فلان کتاب چرا نیست! خبر ندارند با چه سختی باید برویم این کتابها را بخریم! تاکسی کنار یک پیتزا فروشی پارک کرده بود. سوار شد و به سمت نمایشگاه کتاب حرکت کردند. تقریبا سی دقیقه بعد رسیدند. نمایشگاه غلغله بود. خودش را رساند به ناشرهای فارسی. کتابهایی را که میخواست پیدا کرد و خرید. چون حجم کتابها سنگین بود پیش یکی از غرفه ها به امانت گذاشت و رفت به سمت غرفه­های کتابهای لاتین. تقریباً نیمی از خرید را انجام داده بود. چند تا از کتابهای لاتین در انبار برخی غرفه ها موجود نبودند. کنارشان علامت گذاشت که شاید بتوان از جای دیگرتهیه شان کرد. دیگر ضعف کرده بود. حسابی گرسنه­ش بود. رفت سراغ یکی از غرفه­های تغذیه. نهار را خورد. کمی بعد دنبال وضوخانه گشت و وضو گرفت و رفته نمازش را بخواند. بعد از نماز دوباره راه افتاد به سمت غرفه ها. هوا به شدت گرم بود. هرم آفتاب و ازدحام جمعیت تشنه­ش کرده بود. تا یکی از کتابها حاضر شود رفت کنار آب سرد کن تا کمی آب بنوشد. هنوز در حال سرکشیدن لیوان آب بود که آقایی از یکی از غرفه­ها صدایش زد که کتابها حاضر است. با عجله رفت و کتابها را تحویل گرفت. خواست از نمایشگاه برود بیرون که خاطرش آمد یک چیزی نیست! انگار.. انگار.. نه ای خدا! پاکت پولها! نیست که نیست! با عجله برگشت به سمت دستگاه آب سرد کن. نخیر. نیست. از هرکسی پرسید خبر نداشتند. انگار آب سردی رویش ریختند. 400 هزار تومان پول کتابخانه...حالا چکار باید کرد؟! به کی باید گفت؟! خسته و درمانده گوشه­ای نشست...منتظر بود کسی خبری خوش بدهد که پول پیدا شده. وامانده و پژمرده، کیسه کتابهای خریداری شده را برداشت و رفت به سمت کتابخانه. حسابی غصه اش گرفته بود. دیر شده بود و باید کم کم برمی گشت منزل. ولی دل توی دلش نبود. اگر رئیسش فردا بپرسد بقیه پولها کو چه بگوید؟! تازه اینکار را پیدا کرده بود و نمیخواست از دستش بدهد. هزار فکر ناجور توی سرش آمده بود. یک لیوان آب نوشید و کمی آرام شد. بعد از کمی فکر کردن، سراغ رایانه­اش رفت و تایپ کرد: مبلغ 400 هزار تومان مفقود شده از یابنده­اش تقاضا می شود به شماره... کمی فکر کرد. یعنی کسی این کار را می کند و ادامه داد: به شماره...تماس گرفته و مژدگانی دریافت کند. چند تا پرینت از اطلاعیه تهیه کرد و روز بعد با دلی پرامید به سمت نمایشگاه کتاب رفت. در جاهایی که آن روز رفته بود آگهی را چسباند. چند روزی کارش شده بود پاسخ دادن به تلفنها. همه هم بی ربط بودند وبیشتر مزاحمت ایجاد میکردند و سربرش می گذاشتند. مثلا یکی می گفت: چقدر گم کردی خانم؟ ای بابا حواست کجا بود؟! یکی دیگر دم دمای صبح تماس می­گرفت که: میخواستم بگم حتما پولتون پیدا میشه! من دعا کردم! یک ماه گذشت و خبری نشد. دیگر حسابی نا امید شده بود. ولی قضیه را به رئیسش بروز نداد. مجبور شد از پس اندازش مبلغ گم شده را بردارد و جای پولی که از بودجه کتابخانه گرفته بود بگذارد. انگار که نه خانی آمده و نه خانی رفته! کم کم ماجرا را فراموش کرد. 6 سال از ماجرا گذشت. تا اینکه بعد از ظهر یک روز گرم تابستانی در ماه رمضان، پیامکی ناشناس دریافت کرد. ((ممکنه خواهش کنم یک شماره کارت بانکی به من بدهید؟!)) اول با خودش فکر کرد از این پیامکهای تبلیغاتی فریبنده است. محل نگذاشت. ولی دوباره از همان شماره پیامک آمد: میدانم که کار خیلی بدی کردم ولی به خدا قصد بدی نداشتم. حلالم کنید! جواب داد: ببخشید شما؟! طرف پاسخ داد: نپرسید! فقط حلالم کنید. نشان به آن نشانی که 6 سال پیش مبلغ 400 هزار تومان گم کردید! تازه یادش آمد چه شده! زمین و زمان دور سرش چرخید. زیر لب گفت: بی انصاف! بعد از 6 سال حالا؟! میدونی که چه استرسی به من وارد شد؟ برایش نوشت: میدونید با زندگی من چه کردید؟! مجبور شدم نیمی از پس­ اندازم را در آن زمان جای پول گم شده بگذارم. جواب داد: به خدا پشیمانم! شما حلال کنید. حالا شماره کارت بدهید براتون واریز کنم. کمی مکث کرد و بعد شماره اش را فرستاد. چند دقیقه بعد 400 هزار تومان در حسابش بود. در دلش او را بخشید ولی وقتی یادش آمد مثل مرغ سرکنده از این غرفه به آن غرفه می دوید آنهم در آن فضای گرم و شلوغ...سری جنباند، آهی کشید و چشمانش را بست. ترجیح داد دیگر به این موضوع فکر نکند. از نظر او این قضیه دیگر تمام شده بود.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

نیمه مرداد منگ و داغ

گرمای این روزها مرا به یاد اهواز می اندازد. روزهایی که وقتی لباسهای خود را می شستم و روی بند می انداختم ده دقیقه بعد به راحتی می توانستم آنها را بردارم و بپوشم! خاطرم هست یک بار به خاطر پیاده روی عجیبی که از دانشکده تا سازمان مرکزی در آن گرما داشتم حالم به هم خورد و در دانشکده از هوش و حال رفتم و اگر نبود کمکهای دوستان عزیزم دکتر زین العابدینی و دکتر مکتبی فرد، معلوم نبود چه میشد!بگذریم. چند روز پیش یکی از روزنامه ها را میدیدم که در صفحه آخرش نظر یک کارشناس فوتبال را در خصوص کتابخوانی نوشته بود. هر چند که خیلی خوب است که برای عموم مرد یک چهره شناخته شده از کتابخوانی صحبت کند ولی این نشان می دهد که ما کتابداران منفعل عمل می کنیم و ابدا از ظرفیت رسانه های جمعی برای مطرح کردن مسائل مربوط به کتابخوانی و فرهنگ کتابخانه روی بهره نمی گیریم و دلخوشیم به چند مقاله ای که در مجلاتمان منتشر می کنیم. از این هم بگذریم. این روزها فعلا فرصت دارم به چند مقاله خاک گرفته بپردازم. گاهی دانشجویانی از دانشگاههای دیگر برای کمکهای فکری می آیند. گاهی دانشجویان خودمان ایمیلهایی می زنند و راهنمایی میخواهند. فعلا هنوز سرمان شلوغ نیست. امروز پیگیر گرنتم بودم برای همایشی که در شهریور در پیش روست و سرظهری هم رفتم به دفتر پست تجریش که نامه مجوز کپی رایت مقاله مجله کول نت را ارسال کنم. نمیدانم در این دوره و زمانه چرا مجله کول نت هنوز نسخه چاپی امضا شده را میخواهد. هر چند بهشان اعلام کردم که برایتان ایمیل کردم راضی نشدند و نسخه چاپی می خواستند. فعلا دارم روی مقاله وب سایت بانکها کار میکنم که فقط تنظیم فهرست منابع و چکیده اش مانده. روز گرم، منگ و گیج کننده ای است امروز!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

وقتی آه هستی و دمی

هر چند که امروز تعطیل بود ولی برای کارهایم آمدم دانشگاه. در خلال انجام کارها متوجه شدم ظرفیت جی میلم در حال تکمیل شدن و پر شدن است. این بود که به یک ایمیل تکاتی حسابی دست زدم و حدود 400 مگ اطلاعات را امحاء کردم به قول آرشیویستها. ولی عجب دنیایی بود که این ایمیل تکانی ها. خاطراتی در مقابل چشمانم می چرخید. از همایش ایمنی در کتابخانه ها- تا مقالات گذشته- عکسهایی از کتابخانه جدید-مکاتبات انجمن- و خیلی موارد دیگر. آدمها بودند که از مقابل ذهنم و چشمم می گذشتند. دانشجویانی که رفتند و دیگر خبری ازشان نشد. دوستانی که رفتند و باز هم دیگر خبری ازشان نشد. روزهای خوش جوانی و فعالیت در انجمن و ادکا. استرسهای مقالات ارسالی و نگرانی از رد شدنشان- پروپزوالهای دانشجویان-تفاهم نامه ها و غیره و غیره. چقدر زمان زود تغییر می کند و آدمی می ماند و یک آه و دم...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:٥٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

مشارکت در تولید کتابهای گویا

از سه چهار سال پیش، در جریان فعالیتهای جشنواره کتابخوانی بودم که یک بار هم توانستم در مراسم اختتامیه اش در فرهنگسرای ارسباران شرکت کنم. امسال ششمین دوره جشنواره کتابخوانی مجازی هست که پیشنهاد میکنم حتما در آن مشارکت کنید.

نشانی ششمین جشنواره اینجاست! پارسال سه چهارتا کتاب مخصوص کودکان را ضبط کردم و فرستادم. امیدوارم امسال هم این موقعیت پیش بیاید. تجربه دلنشینی است. امتحانش کنید!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:٤٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ امرداد ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

یک هفته در طبیعت

یکشنبه هفته ای که دیگر رو به اتمام است با جمعی از اقوام همسر، رهسپار توابع زیرآب شدیم. روزقبل تا ساعت هفت شب معطل تعمیر ماشین بودم. هوای صبحگاهی خنک بود و جاده خلوت. تا فیروزکوه آمدیم و صحبانه را کنار آبشار آنجا خوردیم. اولین سفر زمینی ملیکا بود و هنوز روی صندلی عقب خواب!برای بچه های فامیل کتاب آورده بودم متناسب با سنشان. از سه ساله تا 20 ساله. گردنه گدوک را رد کردیم و انتظارداشتیم هوا خنک باشد. ولی هوا گرم و سوزان می شد. بعد از پلیس راه زیر آب، از دوربرگردان به سمت آلاشت حرکت کردیم و تقریبا 35 کیلومتر جاده پرپیچ و خم را طی کردیم. بخشهایی از جاده خاکی و سنگلاخ بود و از بخشی از جاده هم باید از میان رودخانه می گذشتیم که پل نداشت. ولی عجب طبیعتی. هوا خنکترمی شد. وقتی نزدیک محل اقامت در روستای دراسله رسیدیم کسی منتظر ما بود. راهنمایی مان کرد و کلید را تحویلمان داد. سربلایی تا ویلای بسیار تند بود و ماشینها نمی کشیدند بالا بروند. به ناچا رماشینها را پایین نگه داشتیم و وسائل را پیاده بالا بردیم. اقدام ابتدا غرولند کردند و گفتند همین مسیر را برگردیم! ولی وقتی موج احساسات خوابید تصمیم گرفتند همانجا بمانند! هوای خنک و طبیعت زیبا پشیمانشان کرد. همه خسته بودند و بعد از ناهار تقریبا بیهوش شدند. این سه روز در طبیعت دراسله به کوهنوردی و دیدن آبشار چهل چشمه گذشت. خیلی وقت بود کوهنوردی به این سختی نکرده بودم. شب آخر باد بسیار شدید می آمد که ما را یاد منجیل می انداخت. صبح روز چهارشنبه به سمت تهران حرکت کردیم. هر چه از دراسله دورتر می شدیم هواگرم و گرم تر می شد. به دلیل توقفهای زیاد در بین راه حدود ساعت شش عصر به تهران رسیدیم. روز بعد یعنی پنجشنبه به دعوت استاد عزیز دکتر نوشین انصاری عازم باغ ایشان در دماوند شدیم و هم خاطرات گذشته برایمان زنده شد و هم دیداری با دوستان تازه کردیم. ناهار را آنجا بودیم و تقریبا ساعت سه و نیم رهسپار روستای محمودیه در بین دماوند و فیروزکوه شدیم. مدرسه طبیعت در آنجا قرار داشت. فضایی بسیار طیبا برای کودکان. حتی برا یرها کردن کودک درون بزرگسالان. حوض بزرگ وسط مدرسه، خودنمایی می کرد و بچه ها ببا شادی به میان حوض پریدند و آب بازی کردند. شادی کودکانه. بی آنکه کسی آنها را از سروصدا و پریدن های شادمانه منع کند آنگونه که در قفسهای آپارتمانها مرسوم است. در این مدرسه بچه ها با حیوانات اهلی آشنا می شدند. بازیهای مهیج مثل بالا رفتن از کوه و درخت انجام میدادند. کتابخانه داشتند. نان می پختند. درخت و سبزیجات می کاشتند. خلاصه در یک کلام به صورت عملی با طبیعت اطراف خود آشنا می شدند. خیلی دوست داشتم مثل بچه هابپرم وسط حوض و آب بازی کنم. یا از درخت بالا بروم. خوشحال بودم چنین جایی در این نقطه از کشور برای بچه ها ایجاد شده که طبعیت را در طیبعت ببینند نه در کتاب ها و نه در قابل تلویزیون.تا ساعت هفت آنجا بودیم و ساعاتی را سرشار از تجارب ناب کنار دوستان جدید گذراندیم. در راه برگشت در سوسوی چراغهای جاده به فکر هفته ای بودم که پرکار است و پیگیری خیلی ازکارهای عقب مانده...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ امرداد ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

حکایت معاینه فنی ماشین من

چند وقت پیش پیامکی برایم آمد که چون گواهینامه معاینه فنی خودروی شما به پایان رسیده است فلان مبلغ جریمه می شوید! آب سردی روی سرم بود! هیچ وقت اجازه نمیدادم حتی یک تخلف کوچک رانندگی داشته باشم ولی حالا...مشغله های مختلف کاری و زندگی مرا از این جنبه غافل کرده بود. خلاصه به صرافت افتادم که گواهی معاینه فنی خودرو را تمدید کنم. عیبهای ظاهری مثل چراغها و لاستیکها را برطرف کردم و بعد رهسپار مرکز معاینه فنی شدم. این تازه آغاز ماجرایی شد برای اتوبان گردیها و مکانیکی گردیها. بار اول که رد شدم، به خاطر آلاینده بودن خودرو، سریع رفتم مکانیکی آشنایی که نزدیک منزل بود و برایم موتور را تنظیم کرد. سریع برگشتم به مرکز معاینه فنی ولی باز به همان دلیل رد شدم. باز هم رفتم تنظیم موتور ولی باز...و باز...چهار بار به یک دلیل عجیب! هنوز هم در شگفتم! نمیدانم اشکال کجا بود و هیبچ مکانیکی هم سردرنیاورد. بیشتر از همه از وقتهایی که این چند روزه گذاشتم دلم می سوزد. زمانی که میتوانستم روی چند تا کار جدید تمرکز کنم ولی این فرایند طولانی و خسته کننده و از طرف دیگر، راهنمایی نکردن کارشناسان مرکز معاینه فنی حسابی وقتم را تلف کرد. با خودم فکر کردم ما کتابدارها حداقل در این یک مورد، نمیگذاریم وقت کاربران تلف شود. چیزی که خیلی از مشاغل دیگر رعایت نمیکنند و چون ما خیلی بیش از مبادی آدابیم نمی توانیم از این اصل عدول کنیم. چه کنیم کتابداریم دیگر، دلمان پاک است! هر چند شاید خودرویمان آلاینده باشد!امروز هم بعد از جلسه ای که صبح داشتیم رهسپار چند تا مکانیکی شدم و مشکل خودرو را گفتم. قدرتی خدا مکانیکها هم حوصله کار ندارند. گویی منتظرند یکی پولی دستشان بدهد و کار نکنند. هر جا رفتم گفتند کار سرسیلندر ماشین را انجام نمی دهیم. حتی مکانیکی خود مرکز معاینه فنی!! خسته و کلافه و گرمازده آمدم داخل اتوبان شهید حقانی که بروم به سمت اتوبان شهید مدرس که رهسپار منزل شوم. ولی حسی مرا به کتابخانه ملی کشاند. وارد پارکینگ شدم و بعد بی اختیار به سمت بخش عضویت حرکت کردم. کارت عضویتم را تمدید کردم تا حداقل یک کار مفید کرده باشم.کارتم حاضر شد و رفتم به سمت دفتر انجمن. از خانم یوسفی درباره کارهای دبیرخانه پرسیدم. خبر خاصی نبود. فقط قرار شد خبر برگزاری جلسه هیات مدیره هشتم مرداد را از طریق تلگرام هیات مدیره ارسال کنم. خانم دکتر نوذری و خانم دکتر حداد را دیدم و احوالپرسی کردیم. دوری در دفتر انجمن زدم و آمدم بیرون. کتابخانه ملی مانند مادری مأمن خستگی های امروزم بود.وقتی رسیدم منزل دیدم آقای آسانسوری، دم در ایستاده و منتظرم است. در را باز کردم و موتورش را آورد داخل و رفت برای چک کردن بخشهای آسانسور.همه چیز مرتب بود. بیست دقیقه بعد آقای آسانسوری رفته بود و من ماندم و خانه ای که به هم ریخته و باید مرتبش کنم...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

کوچ یک نابغه

وقتی خبر درگذشت مریم میرزاخانی را شنیدم خشکم زد و فقط پشت فرمان چند دقیقه ای حیرت زده اتوبان و ماشین ها و دویدن های مردم را می دیدم. این فقط حقیقت مرگ نیست که به سراغمان می آید حقیقت دیگری است. رفتن یک نابغه و مرگ او، ضربه سنگینی به علم است و شاید تا مدتها دیگر جبران پذیر نباشد. با رفتن یک دانشمند خلاء بزرگی ایجاد می شود و تا گیتی بخواهد مانند او را پرورش دهد سالها گذشته...در گذشت بانوی نخبه ایران، مریم میرزاخانی را به همه ایرانیان و جهانیان تسلیت می گویم. روحش شاد.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱:٢٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

شش سال پیش، بسیار داغ!

تابستان سال 1384 تابستان عجیب و پرماجرایی بود. در تلاش بودم که از رساله کارشناسی ارشدم دفاع کنم و از طرف دیگر باید برای امریه سربازی به عنوان سرباز هیات علمی، حاضر می شدم. از قضا نمره آزمون کتبی برای دکتری دانشگاه چمران اهواز طوری بود که برای مصاحبه دعوت شدم. از آنجایی که آمادگی حضور در مصاحبه را نداشتم و البته نه سابقه تدریس داشتم نه رزومه علمی چندان خوب و قابل قبول، پذیرفته نشدم. آن سال خیلی تلاش کردم تا از طریق سهمیه استعداد درخشان به دوره دکتری راه پیدا کنم و حتی چند جلسه ای هم سرکلاسها رفتم. ولی دیدم اینطور فایده ندارد. باید تلاش بیشتری کنم. روزی نبود که پشت در دفتر رییس وقت استعداد درخشان دانشگاه نباشم و مدارک و رزومه ام را ندهم! ولی نمیشد. هنوز آثار علمی ام قوی نبود. چاره ای نبود باید صبر میکردم. رفتم به سمت اینکه مساله سرباز هیات علمی ام را در دانشگاه علوم پزشکی اهواز پی گیری کنم. کارم آنجا درست شد و هرچند مرارتهای زیادی برای کارهای اداری اش داشتم. در همین حین هم مجددا برای آزمون دکتری خودم را حاضر می کردم. تا اینکه برای دوره 1385 پذیرفته شدم. بعد از آن، از دانشگاه علوم پزشکی اهواز استعفا دادم و رفتم به سمت ادامه تحصیل و سرنوشت و مسیری دیگر. بعد از فراز و نشیبهای فراوان سرانجام روز موعود فرارسید و در تاریخ 20 تیر1390 از رساله دکتری خود دفاع کردم. یک روز بسیار گرم و یک جلسه بسیار گرم تر! ساعت هشت و نیم صبح مراسم شروع شد و ساعت 13 به پایان رسید. باید یادی کنم از استادم دکتر کوکبی عزیز که دفاع جانانه ای از من کرد و همین طور اساتید مشاورم خانم دکتر عصاره و آقای دکتر رضایی شریف ابادی که حامی تمام قدم بودند. روز پرچالشی بود ولی به هرحال به خوبی گذشت. امیدوارم بتوانم روز دفاع همسرم برایش جبران کنم! بعد از دفاع، به نظرم نرسید کوهی از پشتم برداشته شد. بلکه احساس کردم مسئولیتم در حوزه کاری ام سنگین تر شده و دیگر جای خطا و اشتباه ندارم.دیگر دانشجوی دکتری نبودم که اگر اشتباه کنم بگویند خب دیگر دانشجوست...هر حرکتی زیر ذره بین است و تازه رسالت فعالیتهای علمی و اجتماعی شروع می شود. بله به همین سرعت، شش سال گذشت! و باز هم می گذرد!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:٤۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

او فقط طالب علم است

ما در گروهمان دوره دکتری نداریم. ولی اگر هم داشتیم سعی می کردیم طوری برخورد کنیم که از خودمان خاطره خوبی به جای بگذاریم. متقاضی حضور در دوره دکتری مجرم نیست او طالب علم است و حتی می تواند درآینده همکار خود ما باشد. با توجه به بازخوردهایی که از دانشجویان مختلف گرفتم فکر میکنم وقت آن است که انجمن در این زمینه نشستی بگذارد و به چاره اندیشی بپردازد.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

قانومند عقده ای

طنز روزگار این است که وقتی قانون را رعایت کنی متهم میشوی عقده ای هستی! وقتی قصد دارم از سمت اختیاریه به سوی منزل حرکت کنم ترجیح میدهم مدتی در ترافیک دیباجی جنوبی باشم و از کوچه اصلی وارد کوچه خودمان بشوم و به اصطلاح مسیر را خلاف و ورود ممنوع نیایم. ولی بارها شده خودروهایی این مسیر را خلاف وارد می شوند و بعد طلبکارانه میخواهند کنار بروی! چند باری کدخدامنشانه این کار را کرده ام ولی این بار دیگر کوتاه نیامدم. علی رغم اینکه چراغهای جلوی خودرو را خاموش کردم تا فرد خلافکار اذیت نشود او گستاخانه نوربالا زد و گفت عقده ای! البته من هم فقط به این تویوتا سوار گفتم بی تربیت خلافکار! نمیدانم قانونمند بودن جرم است یا خلاف وارد شدن و عذرخواهی نکردن؟! فکر میکنم کتابخانه ها و کتابداران باید روی این مورد هم کار کنند. تربیت آدمهای بی تربیت و کسانی که به هر دلیلی، کوچکترین و بدیهی ترین اصول قانونی را له می کنند و حق شهروندی یکدیگر را نقض میکنند. آموزش رعایت حقوق یکدیگر باید از جمله وظایف کتابخانه های عمومی ما باشد. شاید توانستیم این تعداد از مردم را به راه صواب بکشانیم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٦ تیر ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

روزهایت سرشار از تلاش باد

نزدیک به یک ماه بود نمی توانستم یادداشت بنویسم. چون پرشین بلاگ مشکل فنی پیدا کرده بود و خوشبختانه این مشکل حل شده. چند روزی هست که امتحانات به پایان رسیده و با انبوهی از برگه ها مواجه بودم. تصحیح اوراق به اتمام رسید و منتظرم دانشجویان پروژه های خود را تحویل بدهند تا نمراتشان کامل شود. هفته پیش فرصتی شد تا سری به شیراز بزنم و تعطیلات را در منزل پدری سر کنم. ولی این قضیه مصادف شد با درگذشت یکی از بزرگان فامیل و بعد ز 25 سال خیلی از اقوام را دیدم! آن بنده خدا تا وقتی زنده بود کسی سراغش نمی رفت و حالا که دستش از دنیا کوتاه شده یکباره همه پیدایشان شد! رسم غریبی است واقعا. کم خوابی های اخیر و پرواز فشرده، خسته ام کرده بود. دیروز در دانشگاه یک عالم کار داشتم و از طرفی هم گیج و خسته! ولی به همه کارهای برنامه ریزی شده ام رسیدم. امروز هم جلسه ای با یکی از دانشجویان داشتم. استرس روز دفاع را دارد. اسلایدها را با هم چک کردیم و مواردی را که باید مطرح کند درباره اش صحبت کردیم. از دیروز کارهای مربوط به انجمن را رتق و فتق می کنم با هماهنگی خانم یوسفی در دفتر انجمن. صورت جلسه ها را تنظیم میکنیم و برای کارگاه دوشنبه برنامه می ریزیم ولی به هرحال بر عکس کمیته های دیگر کمیته ما و دبیرخانه انجمن کمتر دیده می شود! البته مهم نیست. مهم کار داوطلبانه است که انگار از آن جدایی ناپذیریم حتی در منزل! با آرموک هم برای چند وبینار برنامه ریزی کرده ایم که امیدوارم استقبال بشود. روزهای گرم و پرکاری در پیش است.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٥:٥٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم

ترجمه کتاب انتشار جهانی منابع

 

 

 

 

 

یک سال پیش در چنین مواقعی، کار ترجمه و ویرایش کتاب اشتراک جهانی منابع نوشته لیندا فردریکسن، مارگارت بین و هیدی نانس به پایان رسید و جهت داوری در اختیار استاد حافظیان رضوی و نیز دوستان عزیزم آقایان دکتر زین العابدینی و عرفان منش قرار گرفت. ایشان کتاب را بسیار دقیق خوانده و نکات ارزنده ای را مطرح کردند. این کتاب را انتشارات دانشگاه شهید بهشتی منتشر کرد. خانم فرشیده فتحی و آقای علیرضا گلشنی همکار این کتاب بودند. اولین تجربه کار پژوهشی با دانشجویان غیر رشته علم اطلاعات و دانش شناسی بود. محتوای کتاب برایشان جالب بود. به هرحال این هم یک مدل تجربه علمی محسوب می شود. امیدوارم کتاب مورد استفاده مخاطبان قرار گیرد.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:٥٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

تابستانی در نایین

تابستان امسال، دو سه روزی فرصت شد به نایین برویم. به مناسبت سالگرد درگذشت مادربزرگ مهربان خاندان که خیلی عارفانه به رحمت خدا پیوست. تصمیم گرفتیم با وسیله شخصی به نایین برویم. نخستین بار بود که مسیر نایین را با خودرو می رفتم. ساعت شش و نیم صبح از تهران حرکت کردیم. جاده کویری و هوا گرم بود. هفت ساعت تا نایین فاصله داشتیم و تلاش کردیم از مسیر لذت ببریم. در جایی در اردستان توقف کردیم و از جوی آب خنکی که در دل کویر بود کامیاب شدیم. خیلی تلاش کردم در این جاده کویری ولی زیبا، خوابم نبرد! به هرحال صحیح و سالم به مقصد رسیدیم.بر خلاف ظاهر قضیه که به نظر میرسد باید هوا گرم باشد، نسیم خنکی در شهر می وزید. طی چند روز اقامت در نایین افزون بر دیدار با نزدیکان، از برخی اماکن تاریخی نایین نیز دیدن کردیم. البته قبلا نارنج قلعه، مسجد جامع و بازار و حسینه های معروف نظیر معصوم خانی را دیده بودیم. این بار کتابخانه عمومی نایین را دیدیم. شاید در حد جمعیت شهر کفایت می کرد ولی خب به هر حال انتظار می رفت فعالیتهای جذابانه تری برای بازاریابی و جلب مخاطب انجام شود. به لطف یکی از نزدیکان با مکانی به اسم قنات ریگاره آشنا شدیم. قدمت آن به دوره پیش از اسلام بر می گردد. این قنات حدود صد متر زیر زمین بود. در پاره ای از نقاط قنات، باید حالت پا مرغی حرکت میکردیم چون سقف بسیار کوتاه بود. اگر میراث فرهنگی نسبت به نصب چراغهای برق درون قنات اقدام نکرده بود قطعاً رفتن به آنجا ناممکن بود. به آخر قنات رسیدیم و کمی از آب آن نوشیدم. خنک، گوارا ولی کمی شور بود. خواستیم ادامه بدهیم که گفتند به دلیل سستی دیواره ها امکان ریزش آن وجود دارد. مکان بسیار جالبی بود. حتی خیلی از نزدیکان از چنین مکانی خبر نداشتند.به هرحال بعد از گذشت مراسم سال گرد درگذشت مادربزرگ خاندان بازگشتیم. سفر کوتاه ولی خوبی بود. خیلی دوست داشتم کتابفروشی رسول زمانی را ببینم که چند سال پیش میزبان زنده یاد ایرج افشار بود ولی دیگر نشد. دیدارها پرحجم و بسیار فشرده بود!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:٥۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

ورزش آماتوری در 35 سالگی؟!

هفته ای یک بار می رویم ورزش! قبلاً ساعت 5 تا هفت استخر می رفتم و هم ورزش بود و هم در کردن خستگی ولی مدتی هست که شنبه ها با همکاران به ورزش مفرح فوتبال می پردازیم. البته به دلیل علاقه ای که به خطوط دفاعی دارم معمولا یا در دروازه هستم یا مدافع! ولی این بار ضربه مهاجم حریف چشمم را نشانه کرد و عینکم را متلاشی نمود. با این وجود به بازی ادامه دادم. ولی عواقبش دامن گیرم شد. دو روز است دانشگاه نرفته ام چون چشمم کبود شده و ورم کرده است و هر کسی نداند فکر میکند عجب دعوایی کرده و کتکی خورده ام! به هرحال، این دو روز را استراحت کردم تا ورم چشمم بخوابد و دردش کمتر شود. همه 30 سالگی کفشها را آویزان می کنند و ما تازه 35 سالگی یادمان افتاده فوتمالیست شویم به قول بی بی مجید! خوشبختانه پروپوزال سه نفر از دانشجویان نیز تصویب شد و جریمه هم نمی شوند. انشاله از شنبه هم کلاسها شروع می شود. باید دید ترم جدید چگونه خواهد بود و دانشجویان جدید چگونه اند؟!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:٤٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

نزدیک آغاز سال تحصیلی...

یک: هفته ای که گذشت هم گرم بود و هم پرکار. تمرکز فراوان روی سایت دانشکده و تغییرات محتوایی و ساختاری آن که باید انجام می شد و حسابی به آقای رحمانی برای انجام تغییرات ضروری فشار آوردم. تقریبا تمام هفته روی سایت کار کردیم و هنوز هم کار دارد. واقعاً نگاه یک کتابدار یا یک آی تی من به سایت فرق دارد و سعی داریم با نگاه کتابدارانه وب سایت را سازماندهی کنیم.

دو: کارگاه آتش نشانی، سلسله سخنرانی هایی در آمفی تئاتر آتش نشانی سر خیابان میمنت داشتیم، نزدیک میدان آزادی. اول دکترزین العابدینی، بعد دکتر عرفان منش و آخر سر هم بنده. البته خیلی دیر رسیدم چون دو بار خروجی ها را اشتباه رفتم و مجبور شدم دو بار کامل اتوبان یادگار امام را از شمال تا جنوب طی کنم! ولی نشست های خوبی بود و ایده های خوبی برای کارهای بعدی در جاهای مختلف داد.

سه: سه شنبه های سینمایی. چند هفته ای است که سه شنبه ها سانس آخر موزه سینما را تجربه می کنیم. فیلمهای خوبی روی پرده اکران شده. فکر میکنم حتماً یک کتابدار باید با دیدن این فیلمها بیشتر با جامعه اش ارتباط برقرار کند.

چهار: امروز روی کارهای اداری گروه و نیز یک مقاله جدید حوزه آرشیوی کار کردم. چیزهای تازه ای به ذهنم رسید و در حال مطالعه بیشتر روی این حوزه موضوعی هستم.

پنج: کم کم باید به فکر سرفصل و جزئیات ترم آینده باشم. ترم سنگینی در پیش است. مخصوصا اینکه عمده کلاسهایم افتاده روز چهارشنبه! باید انرژی داشته باشم چون برنامه های مختلفی در ذهن دارم!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٧:٠٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ شهریور ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد صفحه قبل →