کتابداران فردا

درباره نمونه ترین دانشجوی رشته علم اطلاعات و دانش شناسی کشور

شهریور ماه 1393 بود که پسرکی اخم آلود و با عجله آمد به  اتاقم و خواست برگه ای را برایش امضا کنم. متوجه شدم از دانشجویان ورودی جدید است. برگه مجوز انتخاب واحد را که امضا کردم پوشه ای را به دستم داد. پوشه را باز کردم و دیدم مجموعه فعالیتها و گواهی مهارتهایش هست. از طراحی وب سایت و کار با فتوشاپ گرفته تا کارهایی که در انجمن علمی کرده بود. لبخندی زدم و پوشه را به او پس دادم و اظهار امیدواری کردم انجمن علمی را احیا کند. از معدود دانشجوهایی بود که سرکلاس بحث میکرد و نظرات مختلفی میداد. کم کم با کمک آقای قادری از مسئولان انجمن علمی دانشکده، راه را پیدا کرد و تا به جایی رسید که شد دبیر انجمن علمی دانشجویی رشته در دانشکده. از آنجایی که از سالهای قبل ادکا را می شناخت تشویقش کردیم که به عنوان دبیر ادکا برای انتخابات هیات مدیره جدید اقدام کند که همین طور هم شد و او را به عنوان دبیر جدید ادکا برگزیدند. آمدنش به ادکا فصلی تازه در گروه ما درست کرد. انگار خون جدیدی به ما تزریق کردند. مرتب می آمد و مشاوره می گرفت و بعد کارهایش را خودکار انجام میداد. طی فعالیتهایش در انجمن علمی و ادکا و قسمت معاونت فرهنگی دانشگاه، سه همایش را در دانشگاه شهید بهشتی برگزار کردیم که همت اجراییاتش را بر دوش کشید. همایشهای آبرومندی شد. چیزی که در او، یعنی مهدی رحمانی بود، پشتکار و اراده اش برای انجام کارهای علمی و اجرایی بود. اگر کاری را میخواست انجام دهد هیچ مانعی جلودارش نبود. آن شور و هیجانی که دوست داشتیم در گروه باشد و آن نشاط دانشجویی را داشت و بقیه را هم به دنبالش می کشید. هر چند برای پذیرش در مقطع دکتری خیلی دوندگی و تلاش کرد اما بخت یارش نبود. تا اینکه امسال همای سعادت به سراغش آمد و شد نمونه ترین دانشجوی علم اطلاعات و دانش شناسی در سطح کشور. طی سالهای اخیر تا جایی که حافظه ام یاری می کند کمتر کسی بود که این افتخار را کسب کرده باشد. آقای علی حمیدی که الان دکتر حمیدی و عضو هیات علمی دانشگاه علوم پزشکی بوشهر است سال 1381 شد دانشجوی نمونه کشوری، یک بار هم فکر کنم خانم شبنم رفوآ. بقیه را خاطرم نیست. ولی فکر میکنم این افتخار، فقط برای آقای مهدی رحمانی و گروه علم اطلاعات و دانش شناسی دانشگاه شهید بهشتی نبوده است. بلکه رشته ما در سطح کشور به این افتخار بزرگ دست یافته است. هر چند در رسانه های تخصصی رشته ما این قضیه مطرح نشد، مصاحبه ای با او صورت نگرفت و جز چند پیام تبریک در شبکه های اجتماعی چیزی منعکس نگردید ولی به قول ورزشکاران، چیزی از ارزشهایش کم نکرده است. قطعاً یک انسان فهیم و کوشا، برای تحسین دیگران کار نمی کند. به خاطر علاقه و عشق به علم، رشته و کشورش تلاش می کند. برای آقای مهدی رحمانی و همه دانشجویان پر تلاش و کوشا و خلاق رشته علم اطلاعات و دانش شناسی دانشگاه شهید بهشتی و نیز کشور، آرزوی توفیق روزافزون دارم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

ماه پرسفر و ماه پر کار

بهمن و اسفند تا امروزش ماه پرسفری بوده اند. سفر به فزوین و قم برای کارگاه آموزشی منابع دسترسی آزاد. سفر به دبی برای بازدید بازدید از یکی دو کتابخانه و سفر به خانه پدری در مجال پنجشنبه و جمعه. سفر به امارات و دیدن کتابخانه های آن تجربه خیلی خوبی بود و با جنبه های دیگر از خدمات کتابخانه ای در دنیا آشنا شدم. برای دانشجویان سر کلاس گزارشی را ارائه کردم و آنها هم به نظر برایشان جالب آمد. ای کاش تورهای مسافرتی به جای تبلیغ برای مراکز خرید یا حداقل کنار آنها برای رفتن به کتابخانه ها هم برنامه می گذاشتند. در هفته قبل خبری خوش داشتیم و انتخاب آقای رحمانی به عنوان دانشجوی نمونه کشوری از دانشگاه ما بود. این جوان مستعد را از همان روز اول که برای ثبت نام آمد شناختم و فهمیدم جوهر دارد و باید رویش حساب کرد. امروز هم مزد اعتمادم را داد و خوشحالم که در این گروه پرورش یافت و بالیده شد. در هفته های اخیر جلسات مربوط به نشر علمی را داشتیم و خوشبختانه در حال رسیدن به سرانجام است. دیشب هم که مهمان رادیو گفتگو بودم. بحثی راجع به سرانه مطالعه بود با حضور آقای اللهیاری معاون نهاد کتابخانه های عمومی. بحث خوبی بود. مصرف زدگی و نیز مطالعه عمیق و هدفمند از جمله بحثهای این جلسه رادیویی بود. ملیکا خانم فسقلی دیشب بد خوابی به سرش زده بود و من و مادرش علی رغم خستگی زیاد تا پاسی از شب بیدار بودیم. امروز بسیار خسته و خواب آلودم! ولی به هرحال باید کار کرد. کوشش بسیار به از خفتگی! اسفند به سرعت رو به پایان است و باید کارها را جمع و جور کرد. تا چشم به هم بزنی وقت رفتن است!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۳:٥۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ اسفند ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

سفری کوتاه به قم

پنجشنبه هفته قبل، ساعت شش صبح به دعوت انجمن کتابداری شاخه استان قم حرکت کردیم. راننده بسیار خوش سفر و خوش مشربی بود. این را از صدایش وقتی با من تماس گرفت فهمیدم. در طول راه از تجربیاتش صحبت کرد و علی رغم اینکه به شدت خسته بودم و خوابم می آمد انقدر شیرین صحبت میکرد که خواب از سرم رفت. تقریبا هفت و سی دقیقه صبح بود که به قم رسیدیم و رفتیم به محل کارگاه که کتابخانه عمومی آیت الله العظمی خامنه ای بود. قبل از شروع کارگاه با کتابخانه آشنا شدم و کتابداران کتابخانه به معرفی بخشهای آن پرداختند. اما بخش بسیار قابل توجه کارگاه، قسمت نابینایان و کم بینایان بود. دو کتابدار نابینا که خواهر و برادر هم بودند از اثرگذاران اصلی این بخش بودند. فرایند تولید کتابها به خط بریل و نیز کتابهای صوتی در این کتابخانه انجام می شد و حتی برای کتابخانه های دیگر ایران نیز ارسال می شود. برایم خیلی جالب بود که چقدر با عشق این کار انجام میشود. با نرم افزار تبدیل ورد به خط بریل و نیز دستگاههای چاپ کتاب و استودیو ضبط کتاب گویا آشنا شدم. خیلی زحمت می کشند. ای کاش میشد گزارشی از این کتابخانه در جایی مثل روزنامه ها یا تلویزیون ارائه می شد. با دکتر مهدی محمدی درباره انجمن صحبت کردیم تا رسیدیم به محل کارگاه. حدود دوازده نفر شرکت کرده بودند و بیش از چهل نفر هم آنلاین! به نظرم کارگاه پرباری بود. از این لحاظ که تقریبا اکثر شرکت کنندگان در بحثها شرکت کردند و کاملاً تعاملی شد. بعد از کارگاه دیگر زمانی باقی نمانده بود و بعد از صرف نهار بلافاصله عازم تهران شدیم تا به تاریکی هو و شلوغی احتمالی جاده نخوریم. تصادف بدی در جاده شده بود و کمی معطل شدیم. باز هم با راننده خوش اخلاق و خوش مرام هم کلام شدیم تا رسیدیم تهران. شب خواب عمیقی رفتم و به شدت خسته بودم.در این فکرم دیدار امروز از کتابخانه را به صورت یک یادداشت مصور تهیه کنم.ملیکا کوچولو هم نصف شبی سخنرانی اش گل کرده بود و اوو و ققق می کرد! با یک شخصیت فرضی به مباحثه علمی می پرداخت. به قول یکی از اقوام وقتی پدر و مادر هر دو مرتب در کارگاه و سمینار باشند فرزندشان هم دوست دارد سخنرانی کند!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

judged and non-judged

یک بنده خدایی متن انگلیسی دستم داده بود بخوانم. گویا از فارسی به انگلیسی ترجمه شده بود. رسیدم به عبارتی به این مضمون: judged and non-judged

هرچه فکر کردم این چیست و چه معنایی می دهد عقلم جایی قد نمیداد. جمله قبل، جمله بعد...کم کم به مرزی رسیدم که صبرم داشت از ظرفی که در آن قرار دارد خارج میشد که فهمیدم منظور مجلات داوری شده یا داوری نشده است! peer reviewed
بعدش دیگر حوصله کار روی بقیه مطلب را نداشتم. انداختمش کناری و رفتم منزل!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٤:٠۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

اخلاق معلمی اخلاق دانشجویی

وقتی که مدرسه می رفتیم و گاهی در حیاط مشغول بازی یا مطالعه بودیم اگر می دیدیم یکی از معلمان ما در حال رفتن به دفتر مدرسه است یا می خواهد از مدرسه خارج شود خود را به او می رساندیم و سلام بلند بالایی می کردیم. دیدن لبخند او و پاسخشان که میگفتند ((سلام آقا)) برای ما بس بود که کلی انرژی بگیریم. حالا میخواهد معلم سال قبل ما باشد یا معلم فعلی ما. احترام به او می گذاشتیم و برایش حرمت قائل بودیم. حتی اگر بدترین نمره را به ما داده بود یا سر کلاس تنبیهمان کرده بود. یاد گرفته بودیم که باید احترام معلم را داشت حتی اگر از او بدمان بیاید. به هرحال یک سلام کوتاه چیزی را کم نمی کند از کسی. این چیزی بود که ما از کودکی از پدر و مادر و مدرسه خود آموخته بودیم. این رویه تا وقتی که در دانشگاه هم درس میخواندیم ادامه داشته است. حتی اگر استادی سر کلاس بد رفتاری کرده بود که این هم نبود یا نمره کم داده بود که البته هرگز نمره را به چشم استاد نمی دیدم باز هم احترامش را داشتم. چه در شیراز چه در اهواز یا هر جای دیگر استادان خود را ببینم باز هم دستبوس آنها هستم و میدانم سر کلاس هر کدام نکاتی را یاد گرفته ام که تا آخر عمر به کارم می آیند. این اخلاق دانشجویی است که باید در هر شرایطی حرمت استاد و معلم را حفظ کرد. طبیعتا دانشجویان حقی هم بر گردن استاد دارند که آن آموزش مناسب-انگیزه بخشی به آنها-تعالی ارزشهای والای انسانی و نظایر اینهاست که وظیفه هر معلم و استادی است که این حقوق را به بهترین نحو به جای آورد.

 اما گاهی چیزهایی است که آزار دهنده است و آن بخش اخلاقی دانشجویان است. یک دهه از حضورم در دانشگاههای مختلف و معلمی در دانشگاه می گذرد و در این سالها با دانشجویان متعددی برخورد کرده ام که هر کدام رفتارهای متفاوتی داشته اند. برخی بسیار با معرفت بوده اند و حتی هنوز به مناسبت های مختلف حال و احوالی می گیرند و اگر هم توفیقی در کار بوده است که از حضرت باری تعالی نشات می گیرد که با خود می گویم شکر خدا که چنین دانشجویانی را تحویل جامعه داده ایم که مروج نیک اندیشی و اخلاق نیکند و بعضا از نظر علمی افتخار آفرین. شاید این مفهوم محتوایی یک ارتقای علمی باشد که همانطور که عرض شد این موارد از توفیقات خداست. ولی از آن طرف هم گاهی شاهدم که دانشجویانی هستند که فقط در طول ترم آن هم از ترس اینکه غیب کلاسی شان بیش از حد شود و زودتر از حد معمول یک ((خسته نباشید)) معنی دار نثار آدمی کنند سرکلاس می آیند. بعد از این هم که امتحانشان را دادند توقع دارند یک بیست کله گنده(!) در کارنامه شان ثبت شود و اگر هم نشود که قیامت و محشر کبراست که بیا و بیین! بعد هم دیگر بلانسبت شما شتر دیدی ندیدی! دیگر حتی از دو متری شما را ببینند اخمی می کنند و در می روند دیگر احترام و سلام هم پیشکش. خب ما این چیزها را که می بینیم به حساب خیلی چیزها می گذاریم: جوانی  و خامی برخی دانشجویان- غلبه احساس بر منطق- توقعات زیادی- و مهمتر از همه شیوه نامناسب و بد تدریس خودمان! که این آخری خیلی خطرناک است اگر باشد. خب برای شخص نگارنده این مساله خیلی حساسیت برانگیز است که چه شده دانشجویانی که یک ترم با هم در یک کلاس بودیم دیگر آن احترام سابق را در نظر نمی گیرند و گویی نه خانی آمده نه خانی رفته! می نشینم با خودم تحلیل میکنم که این ترم چه کرده ام چه چیزی را غلط گفته ام کجای روش تدریسم اشتباه بود؟ به قول معروف از خودم حساب می کشم. اگر به نتیجه رسیدم که هیچ اگر نه باز باید عمیق تر فکر کنم که یک جای روش کارم اشتباه است. حقیقتش این است که به مصداق ادب از که آموختی از بی ادبان به دلیل اینکه گاهی در دوره دانش آموزی از برخی معلمان رفتار علمی درستی ندیده بودم دلم نمیخواست مثل آنها باشم و تجارب نامبارک دانش آموزی و گاهی دانشجویی (خیلی خیلی اندک و از اساتید غیر تخصصی و غیر مربوط در رشته) را لمس کرده بودم سعی میکردم عکسش عمل کنم. با این حال وقتی می بینم برخی دانشجویان-تاکید میکنم برخی انگشت شمار- شما را به چشم وسیله ای می بینند که حتما باید معدلشان به وسیله شما ارتقا یابد و حدود حق خود را در نظر نمیگیرند بی اختیار به فکر فرو می روم و گاهی باعث آزردگی ام می شود. ولی وقتی میبینم برخی دیگر از دانشجویان افتخار آفرینی میکنند مثل ادکا- مثل مرتبه های علمی بالا- مثل مشاغل خوب- مثل شرکت در کنفرانس های علمی معتبر و غیره به خود می بالم و سرم را بالا می گیرم و به آن مهربان بالا سر لبخندی میزنم و می گویم: خدایا شکرت!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۳:٠۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۸ بهمن ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

آخر هفته در جمع پژوهشگران و کتابداران قزوین

مدتها پیش به یکی از کتابداران دانشگاه بین المللی امام خمینی یعنی خانم عابدی قول برگزاری یک کارگاه را داده بودم و امروز روز موعد بود. صبح زود تقریبا ساعت شش بود که از تهران به سمت قزوین حرکت کردیم. هر چند خیلی خوابم می آمد سعی کردم با راننده صحبت کنم که حداقل او خوابش نبرد! از آنجایی که تا این زمان به قزوین نرفته بودم با کنجکاوی اطرافم را می دیدم. اتوبان خلوت و راحت بود. هوای بیرون به شدت سرد به نظر می رسید چون شیشه های اتومبیل کاملا یخ زده بودند. بعد از دانشگاه آزاد قزوین به دانشگاه بین المللی امام خمینی رسیدیم. صبحانه را در سازمان مرکزی صرف کردیم و بعد برای برگزاری کارگاه به دانشکده مهندسی رفتیم. سایت بسیار مجهزی بود و واقعا از امکاناتش لذت بردم. هر چه در چنته داشتم سعی کردم در کارگاه هشت ساعته امروز عرضه کنم. دوست داشتم کتابخانه مرکزی را هم ببینم ولی دیگر زمانی نبود. ساعت سه بود که برگشتیم تهران. مسیر تهران کرج به شدت شلوغ بود ولی مسیر به سمت تهران روان بود. در طول راه با راننده درباره حادثه ساختمان پلاسکو صحبت می کردیم. خیلی دلخراش بود...این آتش نشان های فداکار...دل شیر می خواهد رفتن به میان آتش...خلاصه ساعت 5 و نیم بود که رسیدم منزل. ملیکا فسقلی مشغول بازی با بابابزرگ و مادربزرگش بود. مادر ملیکا هم رفته بود روی تزش کار کند. سعید خان هم کم کم به جمع ما اضافه شد. از فرط خستگی گوشه هال خوابم برد. روزی دیگر هم تمام شد...راستی برای برادر پیروزخان جعفری هم دعا کنیم. وضعیت تعریف کننده ای ندارد. خداوند به همه بندگانش رحم کند و همه بیماران را شفا دهد.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٧:٤٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۱ بهمن ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

این بچه های خلاق دهه 1390

این چند روزه چیزهای عجیبی از بچه ها می بینم. دیروز که می دیدم بچه های همکاران با صداهای عجیب و غریب می گفتند ما زامبی هستیم! میخوریمتان! هوووو هوووو! تازه من در سی سالگی فهمیدم زامبی یعنی چه ماشاله بچه های امروزی اطلاعات وسیعی دارند. چند روز پیش پسر کوچولوی همسایه که با خانواده شان منزل یکی از اقوام آمده بود به جای اینکه بگوید رمز وای فای شما چنده یا چرا اسباب بازی ندارید سریع برای خودش یک بازی خلاقانه درست کرد. کوسن ها را کف سالن پهن کرد و گفت اینها جزیره های من در اقیانوس اطلس هستند. یک موکت کوچولو را تا کرد و شبیه کتابش کرد و گفت این کتاب راهنما و کدهای من در این اقیانوس هست! خلاصه حیرت زده این بچه را نگاه می کردیم و در شگفت بودیم که این بچه های دهه نودی چی میشوند که این قدر خلاق و باهوشند! بگذریم. از دیشب تا امروز مشغول تصحیح اوراق امتحانی بودم. حجم برگه ها خیلی زیاد هست و گاهی پشیمان میشوم که چرا سوال تستی نمیدهم که کارم راحت تر باشد!‌ولی باز آخر ترم سوال تشریحی را ترجیح میدهم. آنقدر دیروز خسته بودم که دیگر ترجیح دادم با ماشین به منزل برنگردم. قدم زنان تا ایستگاه اتوبوس ولنجک رفتم و بعد حدود یک ساعت دیگر رسیدم منزل. امروز صبح هم غیر از نامه های اداری-راه انداختن کار چند تا از دانشجوها-کار کردن روی مقاله ها-برگه ها را صحیح و وارد سیستم کردم. ظهر ناهار با دکتر زین العابدینی صرف کردیم و درباره مسائل گروه هم به گفتگو نشستیم. قرار بود جلسه ای هم راجع به مرکز اسناد فلان دانشکده داشته باشیم که من کار زیاد داشتم و فرصت نشد بروم. گرفتار بودم. تقریبا ساعت سه و نیم بود که کارم تمام شد و برگشتم منزل. سر راه رفتم به میدان تره بار اختیاریه. اولین چیزی که توجهم را جلب کرد یک قفسه بزرگ کتاب بود و تابلویی که بالایش نصب کرده بودند: کتاب نیاز نداری بیار و نیاز داری بردار! با کنجکاوی جلو رفتم  و مشغول ورق زدن کتابها شدم. خدای من چه کتابهایی! همه از چاپهای اولیه. از کتابهای صمد بهرنگی بگیرید تا اوریانا فالاچی و دیگر نویسندگان بزرگ داخل و خارج. اصلا فراموش کردم برای خرید میوه به تره بار آمده ام. نشستم و مشغول ورق زدن و  انتخاب کتابها شدم. چیزی نگذشت که جماعتی دورم جمع شدند و هر یک شروع کرد به باز کردن کتابی! آخر سر دو کتاب را که بیشتر پسندیدم برداشتم. یکی دو نفر هم کتابهایی را برداشتند. دل کندن از قفسه ها برایم سخت بود ولی کارهایی دیگری هم داشتم. این بار راضی تر از همیشه از تره بار خارج شدم. کار بسیار خوبی بود در جهت ترغیب مردم به کتابخوانی. به هرحال برای کتابخوانی هر کاری کنیم باز هم کم است.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٥:٥٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

روزانه های زمستانه

شنبه دو جلسه سنگین داشتم که هر دو برای کار تحقیقاتی که در حال انجامش هستیم مفید بود. داده های خوبی به دست آمد که باید نشست و روی آنها تحلیل کرد. شنبه ها که میشود به خصوص بعد از ساعت دو دست و دلم می لرزد! هر جا باشد باید خودم را برسانم به سالن ورزش و دو ساعتی فوتبال بازی کنم. این برنامه شنبه هایم هست که تحت هیچ شرایطی دوست ندارم بهمش بزنم. بعد از جلسه شنبه از وزارت علوم خودم را رساندم به سالن ورزش دانشگاه و دوساعت فارغ از همه چیز با دوستان مشغول بودیم. بعد از فوتبال برگشتم دانشکده و روی کتابی که در دست ترجمه دارم کار کردم. یک فصلش مانده ولی این فصل آنقدر سرشار از مطلب است که نمیدانم آیا تا یک ماه دیگر هم تمام میشود یا نه! روزی چند صفحه را کار میکنم ولی هر چه جلوتر میروم دیرتر کار جلو میرود. چند داوری مقاله داشتم از مجلات مختلف داخلی که سعی کردم سرفرصت انجامشان بدهم. میدانم نویسنده چه حالی دارد وقتی مقاله ای سابمیت میکند و دوست ندارم مثل خودم برای برخی مجلات که معطلم میکنند و آخرش هم مقاله رد میشود کار داوری را طول بدهم. جالب است که یکی از مقالاتم را هنوز حتی سردبیر فلان مجله ندیده! بگذریم. تقریبا ساعت هشت بود که تصمیم گرفتم بروم منزل. بچه ها منزل پدرخانم بودند. حوصله راندن ماشین را نداشتم. پیاده آمدم تا ایستگاه اتوبوس ولنجک. یک ربع بعد رسیدم پارک وی. سوار اتوبوسهای پایانه لاله شدم و تا اتوبوس برسد شد ساعت یک ربع به نه شب. از فرط خستگی دیگر تواستم بخوابم. فردا صبحش آزمون داشتم. سوالات آماده بود. صبح زود راه افتادم حدود ساعت هفت دانشگاه بودم. تا کمی نشستم برنامه های روزانه را نوشتم ساعت هشت شد و باید می رفتم جلسه امتحان. بعد از امتحان بچه ها پروژه کلاسی شان را می آوردند و چک میکردم. با اینکه فقط یک ترم روی اپلکیشین ها کار کرده بودیم ولی کارهای خلاقانه ای درست کرده بودند. چند تا از دانشجوهای روانشناسی فایل صوتی جورنال کلاب هایشان را آورده بودند. پادکستشان کردم. تعداد پادکست ها شد 43. فعال ترین پادکست کتابخانه دانشگاه را داریم خدا را شکر. یک مقاله نیمه تمام داشتم که تمام شد. درباره شبکه های اجتماعی بود. ایمیلی هم دریافت کردم که مقاله مشترکمان با دکتر عرفان منش و خانم پاکدامن برای همایش کیش (تعامل بازیابی اطلاعات) به عنوان پوستر پذیرفته شده. شاید برویم. اسفند ماه هست همایش. برای همایش اصفهان که راجع به ارزیابی علم هست فقط یک دعوتنامه آمد که اگر خواستیم شرکت کنیم. خب همینقدر که به یادمان بودند کافیست!

بعد از ظهر کمی زودتر رفتم منزل پدر خانم. ملیکا فسقلی دیگر بزرگتر شده و بی تابی نمیکنه. دوست دارد حرف بزند ولی فقط صدا در می آورد! دوشنبه هم سرشار بود از کارهای اداری. امضای گزارشهای پیشرف دانشجویان- تنظیم صورت جلسه گروه-گفتگو با دانشجویان راجع به پایان نامه-کار روی ترجمه کتاب-آخرین لحظه ها بود که از طریق گفتگو با خانم دکتر مرادی فهمیدیم که مقاله مشترک چهار نفره مان هنوز ساب میت نشده. برای یکی از مجلات امرالدی اقدام کردم. هنوز سوالات آزمون آمار را حاضر نکرده ام شاید امروز کمی بتوان روی آن وقت گذاشت. دیروز یک کار جدید هم کردم و آن ترجمه گواهی کارگاههای انجمن بود. دکتر طاهری عزیز که در روسیه کارگاه داشتند میخواستند برای شرکت کننده های کارگاه از طرف انجمن گواهی بگیرند که دیروز وقت گذاشتم برای ترجمه اش. الان هم با ملیکا فسقلی تنها هستم تا وقتی که خواب هست خانمم بتواند روی تزش کار کند. ملیکا فسقلی بزرگ بشود و راه برود دیگر نمیشود کنترلش کرد و کل پایان نامه همسر گرامی میرود روی هوا!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

زمستان واقعی

زمستان دوست داشتنی است حداقل از نظر حقیر! شبهای طولانی که میتوانید با فراغ دل کتاب بخوانید و روی مقالات کار کنید هوای مطبوع هر چند سرد که واقعا ذهن را باز می کند منظره های دیدنی برف و باران و طبیعت زیبا. این ها زمستان را خواستنی می کند. خیلی وقت بود که دست به کیبورد نشده بودم. واقعا فرصت نمی شود. آنقدر کار هست که نمیتوان تمرکز کرد برای یک یادداشت وبلاگی. اتفاقات و رویدادهای متعددی گذشت در طول یکی دو هفته اخیر که نرسیدم قلمی اش کنم. مثلا برگزاری دو تا وبینار از دوستانم دکتر طاهری و دکتر قاضی زاده که هر دو با استقبال مخاطبان مواجه شده بود. به نظرم رسید دیگر روی کارگاههای حضوری انجمن سرمایه گذاری نکنم حداقل تا آخر سال. بحث پیدا کردن یک سالن و رفت و آمد افراد و بعد هزینه پذیرایی و آخر سر هم گلایه افراد خارج از تهران که چرا کارگاه برای ما برگزار نمیشود. این است که فعلا برنامه ریزی ما روی وبینارهاست و الحق و الانصاف که آقای مهندس هرندی پور هم برای ما سنگ تمام گذاشته و ازشان ممنونم.

هفته پیش دهمین سالگرد تاسیس ادکادر دانشگاه ما برگزار شد. باور کردنی نیست که ده سال از عمر ادکا با همه فراز و نشیبهایش گذشته باشد. چقدر در دبیرخانه ادکادر دوره دانشجویی با هم بحث می کردیم و خیلی جدی و علمی روی همایش ها و کارگاهها و برنامه های دیگرمان تمرکز داشتیم. خلاصه این ده سال مثل برق و باد گذشت. ادکا گاهی دوست داشتنی نبود و گاهی هم بود! گاهی رقیب بود و گاهی رفیق. ولی به هرحال تلاش دانشجویان در این نهاد علمی دانشجویی ستودنی است و امیدوارم صد ساله شود و دانشجویان آینده هم این راه را ادامه دهند. به هرحال به مراسم رفتیم و یادی از ده سال پیش در باشگاه دانش پژوهان جوان در دانشگاه تهران کردیم که ادکا داشت متولد می شد. سفرهایی که به شیراز و کرمانشاه و اهواز و یزد و کرمان داشتیم تا ادکا را معرفی کنیم و انجمن های علمی دانشجویی شان را احیا نماییم.

امتحانات شروع شده. دقیقا میدانم دانشجویان چه حسی دارند! شب زنده داری و گاهی بد و بیراه گفتن به هر چه جزوه و کلاس است! مخصوصا روز امتحان که عمداَ می روم بالای سرکسانی که پچ پچ می کنند و قصد تبادل اطلاعات را دارند! معلوم است کفرشان در می آید! کار سخت تر تصحیح برگه هاست. آنهم با این حجم کاری که سرم ریخته. هرسال سعی کردم نمرات را به موقع ارائه دهم. امیدوارم امسال نیز توانش را داشته باشم.صبحها به خاطر ملیکا خانم کوچولوی 45 روزه باید کمی دیرتر بروم دانشگاه. بنابراین زمانم کمتر شده و باید خیلی سریعتر کارهایم را مدیریت کنم. به خصوص مدیریت زمان که باید خیلی بیشتر در نظر بگیرم. بعد از سالها یکی از دوستانم را چند روز پیش دیدم. توقعاتی داشت که بخشی در اختیارم بود و بخشی نه! امیدوارم درک کند. فکر کنم این بار هم باید چند سال دیگر ببینمش! انشاله آخر و عاقبتش به خیر شود.

ملیکا فسقلی خیلی باهوش و بازیگوش شده! فکر کنم چون از بدو تولد برایش کتاب خوانده ام سطح هوشیاری ش بالا رفته. گاهی لغات انگلیسی باهاش تمرین میکنیم که بیشتر به کار خودم می آید. ولی در کل ساعات استراحتم به شدت کم شده که باعث شده گاهی زودرنج بشوم! به هر حال زندگی همین است. تغییر و تغییر تغییر!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:۳٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٧ دی ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

صبح صادق

ترم رو به انتهاست. فشار کارها بیشتر و خستگی بیشتر مستولی می شود. گاهی شبها تا هشت و نیم شب می مانم دانشکده به کارهایم برسم. دست تنها نمی شود کار کرد. فعلا چند صباحی است روزهای سال 90 و 91 را تجربه می کنم. مثل یک یاخته تک سلولی در گروه! چه کنیم این نیز می گذرد دیگر. عادت میکنیم! شنبه در فوتبال هفتگی پایم بدجوری آسیب دید. فکر کردم شکسته. ولی میتوانم راه بروم ولی شبها درد قوزک پا طافت فرساست! این هفته یک کارگاه در دانشکده الهیات داشتم که خوب بود با موضوع شاخصهای علم سنجی. بعد از مدتها در جلسه ای آقای دکتر نوروزی چاکلی را دیدم و تقریبا دو ساعتی را با هم گذراندیم. تجربه خیلی خوبی بود. آقای رحمانی هم هفته پیش دفاع کرد و نمره ش شد 19.94. چیزی تا بیست فاصله نداشت اما به هرحال ایرادهایی در کارش بود که نمیشد زیرسبیلی ردش کرد. تجدید خاطره ای هم با آقای دکتر نورمحمدی شد. داور خارجی آقای رحمانی بود. دکتر عرفان منش هم آمده بود دلم نمی آمد بگویم همکار سابق. اما به هرحال، فعلا همین است. انشاله آنجا هم موفق باشند که هستند. دیروز و امروز هم روزهای فشرده ای بودند و کلاس پشت کلاس، سخنرانی علمی گروه، آماده کردن پادکست دانشکده و غیره و غیره. حتی این دوشب نرسیدم به کتابخانه عمومی ارغوان بروم. شاید امشب بروم و یکی دو تا کتاب بگیرم. تشنه یک خواب طولانی و بی دغدغه ام تا بعد پرانرژی برخیزم و بگویم صبح صادق نورخالق...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٢:۱٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٥ آذر ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

نخستین برف پاییزی

بعد از مدتها بالاخره چشممان به جمال برف روشن شد آنهم در آذرماه. ساعت هشت صبح جایی جلسه مهمی داشتم بنابراین باید می جنبیدم. در اوج بارش برف به سختی حرکت کردم و همه اش نگران سر خوردن ماشین بودم. تصمیم گرفتم از زیر پل صدر حرکت کنم تا حداقل با برف کمتری مواجه باشم. مسیرم از تونل نیایش بود و خوشبختانه توانستم قبل از ساعت هفت به تونل برسم. تونل بسیار شلوغ بود ولی حدود بیست دقیقه بعد توانستم به آن سوی  تونل برسم و در ترافیک اتوبان کردستان گیر کنم! بارش برف کاملا قطع شده بود و آسمان داشت باز میشد. ساعت هشت و ربع به قرار جلسه رسیدم و تقریباَ تا ساعت ده بحثهایمان را ادامه دادیم. هر چه کردم موفق نشدم به کلاس ساعت ده برسم و در نتیجه برگشتم منزل. بعد از کمی استراحت به بیمارستان فرمانیه رفتم تا گواهی ولادت ملیکا خانم را بگیرم. کارم کمی طول کشید و نشد دیگر به ثبت احوال بروم. برگشتم منزل برای صرف نهار. بعد از آن هم دوباره به بیمارستان فرمانیه رفتیم تا پزشک نوزادان ملیکا خانم را معاینه کند. شکر خدا از نظر شنوایی و بینایی مشکلی نداشت و زردی هم که هیچی. بعد از اینکه همه را رساندم به منزل رفتم برای کمی خرید که دوباره با بارش سنگین برف مواجه شدم. خیلی سخت و دشوار توانستم حرکت کنم. باید می رفتم کتابخانه پارک ارغوان.کتابهایم را تحویل دادم و کتاب جدید گرفتم. این کتابخانه تا ساعت 21 شب باز است و این یعنی وجود امنیت در پارک و نیز تامین نیازهای کاربرانی که میخواستند بیشتر از کتابخانه استفاده کنند. استقبال خوبی هم از این ایده شده بود. خانمها و آقایان پیری که روزنامه و مجله می خواندند بچه هایی که با والدین خودشان برای کتاب خواندن آماده بودند. خیلی خوشحال بودم که در دل تاریک پارک کتابخانه می تپد و زنده است. برای کتابدارش آرزوی موفقیت کردم که تا آن موقع شب می ماند و جامعه را از عطش دانستن سیراب می کند. دیگر برف بند آمده بود. برگشتم منزل. یک لیوان شیرکاکائوی داغ خیلی چسبید.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

تغییری جدید

هفته پیش هم هفته پرکار و سرشار از کم خوابی بود. تکمیل چند مقاله نصفه و نیمه و ارسال آن، فوتبال سنگین شنبه ها، یکی دو جلسه در مرکز سیاستهای علمی کشور، از دست دادن نشست استانداردهای گروه های کتابداری در خانه کتاب، فراموش کردن سخنرانی خانم دکتر سالمی و پوووف عجب سخت است مدیریت زمان! در عوض سخنرانی خانم دکتر مرادی درباره یافتن کار از طریق سنجه های جدید علم سنجی هم برای من و هم برای دانشجویان جذاب و عالی بود. افق های زیادی را برایم باز کرد و همینطور ایده های خوبی به دانشجویان داد. آخر هفته با پدر همسرگرامی رفتیم به کتاب گردی! اول که ایشان را در کتابخانه عمومی پارک ارغوان عضو کردم. بعد شب رفتیم به شهر کتاب فرشته. اول پدر همسرم ترافیک سنگین پنجشنبه شب را بهانه کرد و گفتند نمی آیند! ولی با ترفندی ایشان را بردم و اتفاقا چند کتاب خوب هم خریدند که تمام شب مشغول خواندنش بود! ولی شاید بزرگترین واقعه این چند سال زندگی ما دیروز رخ داد. ورود یک هوای تازه به زندگی. تولد ملیکا دختر کوچولویی که قرار است یک کتابخوان فرهیخته باشد و عصای پیری ما! روز سختی بود ولی اخرش شیرین شد. فعلا من دانشگاهم و مادر و دختر کنار هم. حتما همین هفته عضو کتابخانه اش خواهم کرد. از همین سن باید با کتاب و کتابخانه و نوشتن آشنا باشد!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:٥۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

زمان منتظر ما نیست

تابستان سال 1387 با یکی از دوستان خسته از دانشگاه شهید چمران اهواز بر میگشتیم. به میدان ساعت رفتیم و مشغول صرف ناهار در یکی از رستورانهای اطراف میدان شدیم. در حین ناهار تلفن همراهم زنگ خورد. دکتر جلالی استاد دانشگاه علامه طباطبایی بود. گفت برای ترم جدید درس مجموعه سازی را برایم گذاشته است. آزمون جامع را داده بودم و دیگر اهواز کاری نداشتم. باید دیگر روی تزم کار میکردم. قبول کردم که بروم. در طول برگشت به فرودگاه به سرفصل هایی که باید تنظیم کنم فکر میکردم و روزهای مبهم پیش رو. کم کم روزهایی جدید در زندگی ام شروع شد. صبح های زودی که باید با مترو به ایستگاه صادقیه می رفتم و از آنجا با اتوبوس به دانشگاه علامه طباطبایی. نزدیک به دو سال این همکاری را ادامه دادم. درسهای ماشین نویسی فارسی و لاتین-بانکهای اطلاعاتی. خاطرم هست که یک بار هم با مرحوم اسماعیل حبیبی از دانشگاه علامه طباطبایی تا سالن همایش های صدا و سیما همراه بودم. خدارحمتش کند. قرار بود با هم برنامه ای را در انجمن داشته باشیم راجع به کاربرد فناوری های جدید در خدمات مرجع. حیف اجل مهلتش نداد...باری. امروز که بعد از شش سال دوباره پا به دانشگاه علامه طباطبایی گذاشتم برای نهمین همایش ادکا همه خاطرات شیرین تجربه های خوب و خستگی های مسیر برگشت- سروصدای مسافران در ایستگاه مترو صادقیه و خوابیدن تا مقصد از جلو چشمم رد شد. چقدر روزها زود می گذرند و ما چقدر زود پیر می شویم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:٥۱ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۱ آبان ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

یادداشت های پاییزی

اول: چند روز پیش جلسه ای مشترک داشتیم با مسئولان کتابخانه امیرالمومنین (ع) نجف در دانشکده الهیات. جلسه خوبی بود. اولین بار بود با این کتابخانه آشنا می شدم. آقای دکتر طالعی هم در جلسه بودند و توضیحاتی جامع درباره این کتابخانه دادند و توصیه کردند که حتما از این کتابخانه بازدید کنیم. آخر جلسه ما هم گفتیم که میتوانیم در زمینه سازماندهی منابع اطلاعاتی و تبلیغات برای کتابخانه کمک  کنیم. قرار شد جلسه ای دیگر هم با یکدیگر داشته باشیم شاید قسمت شد در نجف.

دوم: کنگره انجمن هم به سلامتی برگزار شد. دوستان خیلی زحمت کشیده بودند برای آن. کنگره سرشار از بحث بود و محملی شد برای به اشتراک گذاری تجربیات. ولی هنوز فکر میکنم همایشی به پای همایش سازماندهی اطلاعات در سال 1385 نرسیده. خیلی منسجم بود و ایده های خیلی نابی مطرح شد. یادش بخیر. چقدر برای آن همایش با دکتر زین العابدینی و سایر دوستان کار کردیم و بی هیچ منتی...

سوم: آقای دکتر بهزادی گفت که داستانم در داستان همشهری شماره بعدی منتشر می شود. شاید فصل تازه ای شد برای نوشتن...

چهارم: امروز همایش ادکادر دانشگاه علامه طباطبایی برگزار شد. نهمین همایش ادکا. نه سال گذشت از یک نهال دانشجویی که کاشته شد و رشد کرد و پخته تر شد و برگ داد. خیلی ها آمدند ادکا کار یاد گرفتند و رفتند. بعضی هم ماندند تا آخر. تنها حرکت علمی دانشجویی رشته مان که کشوری هست و بارقه های امیدی را برای تلاش دانشجویان روشن کرده است. چه بخواهیم و چه نخواهیم این نهاد هست و دانشجویان دوست دارند در آن یاد بگیرند و اشتباه کنند و هیجان داشته باشند و پخته شوند. آینده رشته مال آنهاست.

پنجم: دوست عزیزم دکتر زین العابدینی در غم از دست دادن پدر همسرش است. به ایشان تسلیت می گویم و برای آن مرحوم آرزوی غفران الهی را دارم.

ششم: توران میرهادی رفت. بانوی اول آموزش و تعلیم و تربیت در ایران. درست در روزهایی که به یاد سالگرد رفتن پوری سلطانی عزیز غم داشتیم او هم رفت. بعید است دیگر خانم معلمی مثل او روی زمین پیدا شود.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:٢٩ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۱ آبان ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

آبان من

آبان از راه رسید. ماه معتدل پاییز مثل اردیبهشت بهار.دوشنبه ها و سه شنبه های سنگین پشت سر هم می رسند. بی خوابی ها و خستگی ها! رد شدن مقاله ها قبل از داوری و به قول یکی از دوستان مغضوب شدن در برخی مجلات! گویی تا اسممان را می بینند اخمی میکنند و مهر رد می زنند! یکی از همکاران میگفت مقاله ای کار کنیم که مشخص شود چند مقاله بدون داوری رد شده اند ولی کجا منتشرش کنیم! مهم نیست این همه عطش و ولع! همه رفتنی هستیم. مثل دکتر خانبانی مثل خیلی های دیگر. خودمان را هلاک کنیم بلکه ایده مان را منتشر کنند؟! بعد هم که سرمان را گذاشتیم زمین دیگر همه چیز تمام شود؟ بی خیالی طی کنیم. باران امروز را ببینیم و شاکر این رحمت باشیم. آبان را دریابیم! آبان!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٤:۱٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم

← صفحه بعد صفحه قبل →