کتابداران فردا

کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را

دیروز، در کتابفروشی گردی هفتگی خود در خیابان انقلاب، داشتم کتابهای انتشارات اطلاعات را تورق می کردم که ناگاه چشمم به کتابی افتاد و آه از نهادم بلند شد. کتابی بود خاطره انگیز و مربوط به سالهای نوجوانی اول. کتاب مسافر کوچک که البته اسم اصلی آن Wiplala Weer است. خاطرم هست سال 1372 کلاس دوم راهنمایی بودم. مدیر مدرسه، آقای به منش، به شاگردان ممتاز هر دوره، جوایزی اهدا میکرد که سهم ما، این کتاب بود. به عنوان یک کودک در مرز نوجوانی، این کتاب به قدری شیوا، جذاب و گیرا بود که حتی هنگام غذا خوردن نیز از مطالعه آن دست برنمیداشتم. تا اینکه کتاب حسابی درب و داغان و کثیف شد. شاید بیش از ده بار در طول یکسال آن را خواندم و هر بار هم از مطالعه اش لذت می بردم.

کتاب راجع به یک خانواده سه نفره متشکل پدر، خواهر و برادر بود. آقای بلوم، پدر خانواده، نلادلا خواهر و ژان برادر. یک روز موجود کوچکی به اسم ویپلالا به طور ناخواسته به منزل آنها می آید و برای آنها اتفاقات هیجان انگیزی رخ می دهد. مثل سنگ شدن گربه شان، کوچک شدن آنها به اندازه یک بند انگشت و... نکته جالب این کتاب که تازه دارم به آن پی میبرم، پانویسهای دقیقش است. در مورد بسیاری از واژه ها ارجاعات دقیقی داده، مثل کلمه آبزن یا وان که به فرهنگ معین با توضیح جامع آن ارجاع و استناد داده است. آن موقع معنی این پانویسها را درک نمی کردیم هرچند حالا هم فکر نکنید خیلی سرمان می شود! ولی حداقل درس مرجع شناسی این یک نکته را به ما آموخت! باری. همین یک هدیه به ظاهر کوچک، در گرایش به مطالعه رمانهای طولانی تر خیلی اثر گذار بود و نشان از این داشت که نیازها و روحیات یک کودک، درک شده که چنین کتابی با این محتوا برایش تدارک دیده می شود. مدرسه ما آنزمان کتابخانه نداشت. ولی یک زیر پله ای خاکی داغان داشت که بهش می گفتند کتابخانه. خاطرم هست یکی از بهترین کتابهای کتابخانه ام را به مدرسه هدیه کردم ولی هرگز نتوانستم از کتابخانه زیر پله ای خاکی و آجری استفاده کنم. با اینکه کارت عضویت در کتابخانه(!) مدرسه را هم داشتم.

خلاصه، کتاب را با شوق و ذوق دیروز خریدم و شب هنگام با مطالعه اش به خواب رفتم. در حالیکه در رویای رنگی دوران کودکی و اوایل دهه 1370 بودم...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:٠٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم