کتابداران فردا

اينجا كتابخانه است آيا!

ازخاطرات يك نيمچه كتابدار
آدم وقتي وارد رشته كتابداري شد و يواش يواش زيرو بم آن دستش آمد كار بعديش رفتن به كتابخانه و فضولي درآن مكان مقدس است!روزي كه اولين بار وارد كتابخانه دانشگاهمان شديم(البته اين پسوند ((يم)) متعلق به يك نفر است!) نمي دانستيم كدام طرف برويم! همانجا دم در يك نگهبان خوش سبيل فرمان ايست داد و كارت شناسايي خواست! با ترس و لرز هويت خودرا فاش ساختيم . پس ازاينكه فهميد خطري نداريم اجازه عبور صادرشد. با خود گفتيم چقدر نظم ! چه نيكو! و نظايري ازاين قبيل به قول برخي اساتيد! طبقه بالا با يك سبيل كلفت تر روبرو شديم . داشتيم كم كم وا مي رفتيم كه يكي ازدوستان به دادمان رسيد و آمديم تو. مثل كسي كه وارد كاخ سعد آباد شده باشد دور خود چرخيديم تا همان دوست ما را ازچرخيدن بازداشت و بخشهاي مختلف كتابخانه را نشانمان داد. وقتي برايمان ازشماره هاي كتاب گفت كم كم داشتيم مثل برجهاي دوقلو مي شديم كه فهميديم نبايد اين ها را حفظ كنيم. خلاصه اين روز اولي كلي كيف كرديم و از داشتن چنين كتابخانه اي باليديزه شديم! فهميديم بچه كتابدارها غيرازاينجا جايي ندارند و اوقات فراغت خودرا اينجا بايد به سپر مالش دهند.
يكي دوماهي گذشت تا اينكه كم كمك فهميديم كه نه عامو! اين خبرا كه ني! اين يكي شبانه روز تلفن بازي مي كرد ديگري ازبس چاي نوشيده بود مدام دست باب مي رفت و ديگري ازبس خوابيده بود خسته شده بود و رفته بود تا كمي خستگي دركند! خلاصه گذشت و گذشت تا نوبت به كارورزي رسيد. دريك بخش پوپ نامي به كارورزيده شديم. سه تا بوديم اين دفعه. آقاي گ با جذبه و لهجه مخصوصش به ما امر داد كه كتابچه كوچكي را درباره رده بندي كنگره بخوانيم. هرسه كنار هم . 4 بار كتاب را دوره كرديم. آنگاه به ما اشاره شد كه درميان قفسه ها بگرديم تا چشممان به شماره ها آشنا شود. فعلا خسته شدم باقي اش باشه براي بعد. اين هم يك تنوع است بين مقالات جدي ما . دنباله اين ماجراها را بعدا دنبال كنيد . لازم نيست كه همه اش مطالب جدي داشته باشيم! نه؟!!
نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:۱۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٢
Comments نظرات () لینک دائم