کتابداران فردا

از دردسرهای ثبت انجمن تا از من بپرس!

ماجرا از اردیبهشت سال 1389 شروع می شود. در آن زمان و  بعد از انتخابات و مجمع عمومی انجمن، نخستین جلسه هیات مدیره جدید تشکیل شد و بعد از مشخص شدن رئیس انجمن و مسئولان کمیته ها، مقرر گردید که انجمن هر چه سریعتر ثبت شود تا در خزانه داری و مسائل مالی و سایر مسائل مربوط دچار مشکل نشود. وظیفه رفتن به اداره ثبت شرکتها که در خیابان میرداماد واقع است، به عهده بنده افتاد. البته قبل از رفتن به اداره مذکور، آقای ابراهیم عمرانی زحمت تهیه صورتجلسه ها را جهت بردن به وزارت علوم و گرفتن امضاهای لازم از مقامات مسئول کشیدند و بخش اعظمی از راه را پیش بردند. مدارک لازم را خرداد ماه به اداره ثبت شرکتها بردیم. در اولین گام، مشخص شد که مدارک ناقص است و باید از کارتهای ملی اعضای هیات مدیره کپی برابر اصل تهیه شود. بعد از اینکه حدود سه هفته ای طول کشید تا کارت ملی همه اعضاء دریافت شود و کپی آنها برابر اصل گردد، دوباره به اداره ثبت شرکتها رفتیم... 


مدارک را تحویل دادیم و گفتند هفته آینده مراجعه کن. هفته بعد که مراجعه کردم، یادداشتی روی پرونده بود که نشان می داد کار مشکل پیدا کرده! گفتند به کارشناس پرونده مراجعه کن. کارشناس محترم مشغول دعوای تلفنی با یک نفر بود. بعد از اینکه سلسله مباحثاتش با مخاطب تلفنی اش به پایان رسید به من که یک لنگه پا چند دقیقه ای معطلش شده بود نگاهی کرد. یعنی که: چیه؟! چی میخوای؟! قضیه را برایش شرح دادم. ابرو بالا انداخت و گفت: نظر کارشناسانه ام را داده ام. گفتم که خب این که نوشته ای یعنی چه؟! گفت یعنی اینکه پرونده شما نقص دارد. برای مجمع عمومی فراخوان نداده اید. گفتم اگر مشکل فقط همین است، آگهی را میگویم بیاورند. قبول کرد. بلافاصله با دفتر انجمن تماس گرفتم و قضیه را مشروح گفتم. خانم یوسفی مسئول دفتر انجمن نیز با پیک موتوری، آگهی مجمع عمومی را فرستاد که ده دقیقه بعد رسید. سریع رفتم سراغ کارشناس. دیدم که نیست!  از همکارش پرسیدم گفت که ایشان رفته اند مرخصی! دیگر هم نمی آیند. خستگی بر تنم ماند. آهسته بیرون رفتم. دیدم کارشناس محترم مشغول خرید از کیوسک روزنامه فروشی است. با خوشحالی رفتم طرفش و گفتم آگهی را آوردم حالا دیگر کار را راه بیندازید لطفاً. نگاهی کرد و گفت الان که مرخصی هستم! بگذار دو سه روز دیگر و رفت. الحق که چه خالی می رفت...خلاصه این داستان چهارماه طول کشید و پس از کش و قوسهای فراوان سرانجام کارشناس موافقت خود را با ثبت انجمن اعلام کرد. تازه بعد نوبت رسید به درج آگهی. هزینه های مربوط به آگهی پرداخت شد و رفتیم که در همان اداره، آدرس پستی بدهیم. متصدی مربوط در قبال سوالی که از او می شد تنها سرش را به سمت اطلاعیه روی دیواری می چرخاند که حداقل 10 متر با ما میزش فاصله داشت ولی هنگام تعریف کردن خاطره تعطیلات روز قبلش برای همکار خود، ذره ای از جنباندن زبان و فکش غافل نبود. به هرحال، انجمن کتابداری و اطلاع رسانی ایران برای سه سال دیگر، ثبت شد و یک ماه بعد تاییدیه آن رسید. ولی این ماجرا درسهای بسیار داشت.

اول اینکه به قول یکی از دوستان، به جای اینکه خود را به دردسر بیاندازید هزینه ای کنید تا یک نفر از افرادی که در مقابل اداره ثبت شرکتها به شغل شریف کار راه اندازی مشغولند، به یک اشاره کارتان را انجام دهند. دوم، دوستانی که قرار است در هیأت مدیره های بعدی باشد، در دادن آگهی مجمع عمومی دقت کنید تا همانی باشد که مطابق نظر کارشناس مربوط باشد. سوم، به عنوان یک کتابدار، در هر کجا که هستید این شعار را فراموش نکنید: از من بپرس، من یک کتابدارم تا از این طریق نشان دهید، یک کتابدار در هر مکانی که در موقعیت پرسش قرار گیرد، یک کتابدار است و باید پاسخگوی پرسشگر باشد. اینگونه که باشد، به قول استاد عزیز، خانم نوش آفرین انصاری، جامعه را کتابدارشناس خواهیم کرد.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٤:٤۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم