کتابداران فردا

از دروازه بان تا کتابدار

دیروز، صلات ظهر شهریور، چند پسربچه با سروصدای خودشان کوچه را روی سرشان گذاشته بودند. از میان داد و فریادشان می شد تشخیص داد که در حال فوتبال بازی هستند و همه بحثشان سر یار کشی است. جالب بود که هیچکس حاضر نبود دروازه بان شود و همه میخواستند فوروارد بازی کنند. فردی که از همه قلدرتر بود می گفت فلانی بره توی گل، فلانی هم دفاع! من هم میرم گل می زنم! و آن فلانی ها هم جیغشان به هوا بود که نمیخواهند جزو مدافعان باشند و بالاخره یکی که از همه مظلوم تر بود این پست کلیدی را قبول کرد.

بی اختیار یاد دوران مدرسه افتادم که هر وقت میخواستند یکی را بفرستند دنبال نخود سیاه، یا به قول خودشان نخودی تیم باشد، دروازه را به او می سپردند و عجبا که همه هم گل نزن بودند و همه تقصیرها می افتاد گردن دروازه بان نگون بخت! خیلی کم پیدا میشد که کسی با اشتیاق دروازه بانی را قبول کند و با علاقه، به حراست از اندوخته های تیمش بپردازد. یعنی هرکس که به نظر کاپیتان تیم تکنیک خوبی نداشت محکوم بود برود دروازه بان شود و همه اشتباهات تیم را به جان بخرد. مگر آنکه کسی از ابتدا خودش داوطلبانه می رفت دروازه بان میشد که آن موقع حساب دیگری روی او می کردند و همیشه پای ثابت تیمها بود. به هر قیمتی که شده میخواستند دروازه بان آنها باشد.

فکر کردیم که این قضیه ارتباط مستقیمی با کتابدار شدن هم دارد! گاهی می بینیم که یک نفر از همه جا مانده و رانده، بازنشسته، کارمند اخراجی و غیره، وقتی هیچ پستی برایش پیدا نمی کنند کتابخانه را بی سروصداترین و مظلوم ترین جا می بینند که این فرد را به آنجا بفرستند تا کتابدار آنجا شود و این قضیه را همه شما به چشم خود، دیده اید یا دستکم شنیده اید. دقیقا مثل آن فردی که ناخواسته می شود دروازه بان! و کسی با او کاری ندارد مگر اینکه اتفاق خاصی بیفتد و بخواهند مقصریابی کنند.نمونه آن را هم میتوان مثال زد. کارمندی بود که مسئول تلفنخانه فلان دانشگاه بود و بعد که سیستم پاسخگویی دیجیتالی شد، او هم کتابدار شد، آنهم یکدفعه! کارمند بازنشسته رشته ادبیات که در اواخر سالهای زندگی، کتابدار فلان کتابخانه تخصصی شد. دیپلمه ای که از کتابدار بودن، فقط نوشتن تاریخ امانت کتاب را میداند و هر وقت میخواهی کتاب پس بدهی میگوید: بذار همونجا باباجون، خودم بعدا درستش می کنم... و الخ...

از طرف دیگر، گاهی همین کتابخانه و کتابدار شدن، سکوی پرتاب می شود و خیلی ها از قبل همین کتابدار شدن اجباری، بعدها به ارتقاهای شغلی حیرت انگیزی می رسند که باز هم نمونه هایش به قول معروف همچون ریگ بیابان، فراوان است. چه می شود گفت؟! چه می توان کرد؟! جز اینکه همین کلاه را دو دستی بچسبیم و به جای زنجموره کردن، مشغول خدمت کردن به خلق اله باشیم! به قول سعیدخان کوچولوی سابق، که دارد امسال به اول راهنمایی می رود، جل الملق!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:٥٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم