کتابداران فردا

من قربانم!

کارگاه دیروز، کارگاه بدی نبود. هرچند تعداد شرکت کنندگان حدود نه نفر بودند ولی باز هم تجربه های خوبی بین جمع، به اشتراک گذاشته شد و امیدواریم که شرکت کنندگان نیز راضی بوده باشند. خیلی دوست داشتیم که دیروز به مراسم سالگرد تاسیس شورای کتاب کودک می رفتیم ولی کارگاه تا ساعت سه و نیم طول کشید و تا وسائل را جمع و جور کردیم و از ایرانداک خارج شدیم ساعت چهار شد. بعید بود با این بعد مسافت و کاهش برودت هوا(!) بتوانیم خود را به حسینیه ارشاد برسانیم. این شد که علی رغم میل باطنی، راه منزل را در پیش گرفتیم و با خود عهد بستیم که حتماً 24 اسفند به مراسم خانه کتابدار کودک برویم. چون خیلی وقت است که خانم نوش آفرین انصاری را ندیده ایم و دلتنگ صحبتهای سرشار از انرژی مثبتش شده ایم.

در حال برگشتن از میان پارک نزدیک منزل رد میشدیم که سروصدای فراوان چند بچه چهار-پنج ساله توجهمان را جلب کرد. عین گنجشکها جیغ و ویغ میکردند. کنجکاو شدیم ببینیم این فسقلی ها سر چی بحثشان شده؟! یکی که به نظر میرسید از همه زبل تر است میگفت نخخخخیر! من قربانم! باید بهم بگید قربان! بقیه هم میگفتند برای چی؟! ما هم قربانیم! ماهم دوست داریم قربان باشیم. خلاصه هیچکس حاضر نمیشد به منافع جمعی فکر کنند و همه دوست داشتند قربان باشند! آخر سر هم هیچکدام به تفاهم نرسیدند!

نتیجه اخلاقی برای نگارنده و دوستان جوان تر: مدیریت صحیح و هدایت یک تیم بر اساس عقلانیت، خرد جمعی و منافع گروه، خیلی بهتر از این است که آدمیزاد قربان باشد!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:٤٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم