کتابداران فردا

این بچه ها...این بزرگترها

تخصص نگارنده اصلا در زمینه ادبیات کودک نیست و قرار نیست در اینجا مطلب تخصصی در این خصوص نگاشته شود. لیکن به نظر می رسد آگاهی کامل از چگونگی برخورد با فرزندان برای همه والدین و غیر والدین- یعنی بزرگترها- امری ضروری است. یادش بخیر. در دوران کارشناسی استاد درس ادبیات کودک ما در دانشگاه شیراز آقای محلاتی بودند. هر چند درست در سالی با ایشان کلاس داشتیم که در شرف بازنشستگی بودند و شاید در مجموع بیش از چهار یا پنج جلسه کلاسشان تشکیل نشد ولی به هرحال همان چند جلسه هم غنیمتی بود تا از تجربه های ایشان استفاده کنیم. وی همیشه در لابلای حرفهایش بیان میکرد که هرگز بدون گذراندن دوره کامل ادبیات کودک تشکیل خانواده ندهید! شاید این حرف برای ما دانشجویان آن زمان که تازه از دبیرستان آمده بودیم خنده دار بود ولی واقعیت دارد. این که از چه زمانی برای کودک کتابخواندن را شروع کنیم- چه کتاب یا اسباب بازی برای او انتخاب کنیم- کی او را در کتابخانه عمومی محله ثبت نام کنیم و به او یاد بدهیم وقت خود را طوری تنظیم کند که هر روز به کتابخانه سر بزند- چگونه رفتار کند- حرف بزند و الخ.

حتی خود بزرگترها هم میتوانند پابه پای بچه ها کتاب بخوانند تا آنها نیز حتی به صورت تقلیدی این رفتار برایشان عادت شود. بگذریم. همه این بحثها را یا میدانید یااینکه در کتابها و مجلات حوزه ادبیات کودک خوانده اید. غرض از گفتن این مقدمه ذکر دو خاطره برخورد بزرگترها با کودک خود به صورت کتابی و غیر کتابی بود.

مورد اول- کتابی: بچه ها و پدرشان با هم بستنی می خوردند. بعد از خوردن بستنی چوب آن از پنجره اتوبوس به بیرون پرت شد و بعد چون دستانشان کاکائویی شده بود به وسیله کتابهای کوچک موجود در اتوبوس دستان خود را پاک کردند. یعنی پدر این بچه ها شروع کرد و بعد بقیه! داشتیم سبک و سنگین می کردیم که به این مرد چه بگوییم که یک نفر دیگر نعره کنان با وی گلاویز شد که چرا چنین میکنی؟! بقیه ماجرا را میتوانید حدس بزنید!

مورد دوم- غیر کتابی: با عجله در راهروهای مترو میدان انقلاب در حال دویدن بودیم که یک کودک سه چهار ساله که همراه مادرش بود توجهمان را جلب کرد. کودک سر نرفتن به مهدکودک لجبازی کرده بود ومادرش عجله داشت به سرکارش برسد با صبوری بااو برخورد میکرد و فقط گفت: باشه! مامانی رو ناراحت کردی! یادت نره ها !

بچه که تا آن موقع یکدنگی اش حسابی گل کرده بود به ناگه گویی وجدانش او را قلقلک داده باشد دچار تحول و دگرگونی شد! کمی ساکت شد و بعد آرام گفت: ناراحت شدی...؟ خب.. خب...ناگهان نعره زد و گفت: ببخشید! ببخشید! خب دیگه ببخشید! 

باید بودید و می دیدید که چگونه این بچه پشیمان شده بود و دوست داشت زودتر او را ببخشند! یاد کودکی خودمان افتادیم که وقتی کار بدی می کردیم و برخورد مستقیمی با ما نمیشد هزار مرتبه از کاری که کردیم پشیمان می شدیم. آرزو می کردیم ای کاش کتک می خوردیم ولی اینطوری دچار عذاب وجدان نمی شدیم. 

باور کنید همه این ماجراها در هنگام دویدن در راهرو مترو رخ داد!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٥:۱۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم