کتابداران فردا

حرفهای اتوبوسی

پرده اول: پایان یک نمایشگاه

وقتی بعد از یک روز کاری، به زحمت خودت را به نمایشگاه کتاب رسانده باشی تا در آخرین ساعات باقیمانده از عمر نمایشگاه امسال، خریدهایت را انجام دهی و بعد در آفتاب جنگ (با لهجه شیرازی بخوانید! یعنی Jeng) برگرذی منزل، هیچ چیز در راه به اندازه یک اتوبوس خنک نمی چسبد. سر شبی که داشتیم راجع به نمایشگاه با خانم پاکدامن صحبت میکردیم میگفتند که آدم وقتی نمایشگاه به پایان میرسد و ناشران در حال جمع کردن غرفه هایشان هستند دلش می گیرد. ده روز تکاپو و دویدن به عشق کتاب و کتابخانه... روز دهم به پایان میرسد. یک کارناوال جذاب فرهنگی و شاد تمام می شود و می رود تا سال دیگر. عین یک مهمانی خوب و خوش، که وقتی به لحظه های آخرش نزدیک می شویم دلمان می گیرد.

بله عرض می کردیم. تازه بعدش در آن اتوبوس خنک که حوصله ندارید کتابی ورق بزنید گوشتان می رود به سمت گفتگوهای اتوبوسی. به خصوص پسربچه های دبیرستانی که مدام از دبیرهایشان بد می گویند و از این می نالند که اه..این نمره انضباط معدلم رو اورد پایین. یا مثلا می گویند این معلم فلان درس، از کتاب بهمان درس میده. این کتاب دیگه خز  شده. بعد تازه فسفرهای مغز را به کار بیندازید که خز دیگر چیست؟! شاید مفهوم کهنگی میدهد؟! یا مثلاً از فلان سیستمی که روی ماشین بسته اند صحبت میکنند یا از جدیدترین اپلیکشین موبایلشان! محض نمونه نشد که به طور اتفاقی دو نفر با هم راجع به یک کتابخانه صحبت کنند! یعنی میان این همه جمعیت داخل اتوبوس و مترو دو سه نفر نیستند که کتابخانه را فقط برای سالن مطالعه اش نخواهند؟ دو سه نفر نیستند راجع به کتابخانه محله شان صحبت کنند تا ما هم فوری سوژه اش کنیم برای وبلاگ؟! این که نشد کاسبی!

پرده دوم: مادران بهشتی، بهشت مادرانه

دوست عزیزمان، آقای دکتر زین العابدینی به تازگی در عزای مادربزرگ عزیز و گرامیشان هستند. به ایشان تسلیت عرض میکنیم انشاله که بقای عمر بازماندگان باشد. پدربزرگها و مادر بزرگها بهترین ها روی زمین هستند. به خصوص وقتی در منزل پیشتان باشند احساس آرامشی عجیبی در جمع خانواده دارید. خاطرمان هست وقتی بچه بودیم همیشه سر اینکه مادر بزرگ باید منزل ما باشد با پسردائی و دخترخاله هایمان کتککاری می کردیم! لحظاتی که پیش ما بودند لذت بخش بود. تجربه شان، تحلیلشان، صحبتشان همه فرصت و غنیمت بود. افسوس که قدرشان را ندانستیم و رفتند. هنوز که هنوز است دیکته گفتن مادربزرگمان را فراموش نکرده ایم که با چه جدیتی لغتها را میپرسیدند و بعد شمرده شمرده دیکته می گفتند. مادر بزرگهایی که برای بچه ها کتاب میخواندند تا بخوابند. مادربزرگهایی که خودشان کتاب میخواندند تا چشمهایشان گرم شود و بخوابند. ای کاش تا بزرگترهایمان زنده هستند از وجودشان و هر لحظه تجربه شان استفاده کنیم، فرقی نمی کند مادربزرگ باشند یا پدربزرگ یا استاد یا همکار. یک دم با بزرگان باتجربه بودن به عالمی می ارزد.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم