کتابداران فردا

بازديد ازكتابخانه دانشگاه آزاد مرودشت(1)

يكشنبه،22تيرماه 1382،ساعت 30/7 صبح، به اتفاق يكي ازدوستان،آقاي حميدي، براي بازديد از كتابخانه دانشگاه آزاد مرودشت، و يك سري صحبتهايي با مسئول اين كتابخانه،كه ازقبل قرار گذاشته بودند، عازم اين شهرشديم.پس ازحدود يك ساعت به محل مورد نظر رسيديم، ولي نمي دانستيم بايد كدام طرفي برويم،يا اصلا كسي را كه مي خواهيم ببينيم چه شكلي است! به هرحال،مثل بچه هاي خوب،سرمان را پائين انداختيم و رفتيم داخل محوطه دانشگاه. اين دانشگاه، داراي محوطه باز بسيار بزرگي است كه حدودا 200متر از ورودي دانشگاه تا ساختمان اصلي فاصله است. ( البته ما قصد توصيف جغرافيايي را نداريم،چون به اندازه كافي بابت جغرافيا و مسائل مربوطش عذاب كشيده ايم) به هرحال كمي جلوتر،با مشاهده پله، ذوق زده شديم،چون به وجود پله، آنهم ازنوع متعددش عادت كرده ايم! مقابل ساختماني كه ظاهرا بايد اصلي مي بود،نگهباني وجود داشت كه اجازه ورود به غريبه ها را نمي داد و فقط كارت شناسايي را مي شناخت. درهرحال،پس ازپرس و جو درباره مسئول كتابخانه، كه ايشان كي مي آيند و كتابخانه كدام طرفي است، و ما ازدانشگاه شيراز آمده ايم، و … گذاشت كه بياييم داخل ساختمان. پس از كمي سؤال و جواب، با افرادي كه آنجا مي پلكيدند، اين نكته دستگيرمان شد كه احتمالا طرف مورد نظرمان، ما را براي تهيه نخود سياه رنگ به آنجا فرستاده. حس كنجكاويمان گل كرد و كتابخانه را كشف كرديم. اول يك برگه داني ديديم كه ترتيب برچسبهايش از الف-ب-پ تا ي بود. يعني كاري نداشتند كه شايد يك كشو با ((آ)) شروع شده يا كشويي با حرفي ديگري كه با الف تركيب شده،فقط حروف الفبا را كه خيلي خوب بلد بودند با دست خطي زيبا(!) روي يك مقوا نوشته بودند و چسبانده بودند. خب، طبيعي است كه كمي صبحمان به خير شد! توي برگه ها را گشتيم، فهميديم ك بايد رده بندي كتابخانه كنگره باشد. ولي بعضي ازبرگه ها، با وجود اينكه فهرست نويسي كاملي داشت، ولي شماره رده بندي نداشت.كمي شگفت زده شديم. حدس زديم كه كتابدار اين كتابخانه بايد يك همكاري داشته باشد كه علوم تربيتي خوانده باشد، همين جوري! عجيب بود كه ميز و صندلي مخصوص مطالعه بيرون ازكتابخانه بود و درواقع يك قرائت خانه سيار درمجاورت راهرو ايجاد شده بود.
آهسته، وارد كتابخانه شديم و نظري به آن انداختيم. عجيب بود كه روي ميزها، شيشه گذاشته بودند كه ما اين كاررا بودجه زيادي تعبير نموديم. ميزها چنان به هم نزديك بود كه با كوچكترين حركت، تمركز آدميزاد را به هم مي ريخت. حداقل ما اينجوري تصور مي كرديم. كمي آنطرف تر برگه داني بود كه ظاهرا كاردكس نشريات بود، ولي پر ازخالي بود! دو سه متر متمايل به همان آنطرفتر، مخزن كتابها و نشريات قرار داشت. داشتيم منابع را ديد مي زديم، و تعجب مي كرديم كه مجله ((خانواده)) و مشابهات آن اينجا چكار دارد، و مشغول انتقادات شديد بوديم كه سر و كله خانمي پيدا شد و گفت كه چكار داريم، وقتي ماجرا را شرح داديم، گفتند كه آقاي فلاني نمي آيند، شما هم اشتباه رفته ايد داخل سالن مطالعه خانمها! لطفا ازآن يكي در تشريف بياوريد!
(پايان بخش اول)
نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٢:٢۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٢
Comments نظرات () لینک دائم