کتابداران فردا

سه روز زیر آب

در تعطیلات هفته گذشته، برای گذراندن یک دوره آموزشی عازم پردیس دانشگاه در شهر زیرآب در نزدیکی سوادکوه شدیم. چون شب به آنجا رسیدیم چیزی را نمی دیدیم فقط متوجه می شدیم که اتوبوس مرتب در حال بالا رفتن از جاده است و چراغهای شهر زیر پایمان کوچک و کوچکتر میشد. سرانجام رسیدیم. هوای بسیار تمیز، سکوت شگفت انگیز و صدای زوزه شغالها و روباهها و شاید هم گرگها. اتفاقاً یک شغال کوچولو را هم دیدیم که از وسط جاده داشت فرار می کرد. صحنه های رویایی بود. آخر شب، صدای زوزه ها لحظه ای قطع نمیشد. صبح زود از سوئیت محل اقامت بیرون آمدیم و همراه با همکاران به پیاده روی تا شهر زیر آب پرداختیم. گله های گاو برای خودشان تفریح میکردند. سگها با تعجب ما را می دیدند. 

یکی از همکاران اطلاعات بسیار خوبی در ارتباط با گیاهان منطقه داشت و هر گیاهی را توضیح میداد و در لابلای صحبتهایش میگفت جلال آل احمد نیز مدتی اینجا زندگی کرده و مدرسه اش هم در این حوالی بوده است. آدم در جای به این قشنگی زندگی کند و نویسنده نشود؟! ساعت 14 کلاس شروع شد. برنامه طوری بود که دو روز پشت سر هم کلاس داشتیم. کلاسها بسیار آموزنده بودند و از مطالب مطرح شده توسط مدرس محترم بهره های فراوان بردیم.

در این سه روز موفق شدیم از کتابخانه پردیس دانشگاه هم دیدن کنیم. یک کتابخانه تخصصی جمع و جور و نقلی که جان میداد برای اینکه آنجا بنشینی و فقط بخوانی و بنویسی. حیف آن آب و هوا نبود واقعاً؟ درباره مسائل کتابخانه با مسوولانش صحبت کردیم. شب مراسم جشنی در مسجد پردیس برگزار شد و همه همکاران در آنجا دور هم جمع بودند و یکی از همکاران که رشته اش ژنتیک بود درباره رفتار انسان بر اساس ژنهایش صحبت میکرد. سالها در این حوزه مطالعه کرده بود و حتی میگفت اینکه برخی انسانها به قرارهای خود تعهد دارند که سرموقع برسند به مسائل ژنتیکی شان هم مربوط میشود. صبح روز شنبه، آماده می شدیم که به تهران برگردیم. یک خانواده گاوی شامل گاو نر، ماده و گوساله از مقابل محل اقامتمان رد میشدند. چند تکه نان اضافه مانده بود که مقابلشان گرفتیم و با شادی وصف ناپذیری همه نانهایمان را بلعیدند و تازه دوست داشتند وارد سوئیتها هم بشوند که تاکسیها رسیدند و ما سوار بر آنها رهسپار تهران شدیم. لذتی داشت به حیوانی که همیشه عکس و فیلمش را دیدی از نزدیک غذا دادن و اینکه بگذارد حداقل شاخش را لمس کنی. لذتی داشت در دل طبیعت و جنگل بکر دویدن. به خصوص اگر یک سگ باوفا دنبالتان افتاده باشد که از قلمرو صاحبش خارج شوید.

جاده بسیار خلوت بود و هوا مطبوع. ریه ها را پرکردیم از اکسیژن ناب. دیگر ممکن است از این هواها نصیبمان نشود. هرچند ریه ها از این همه هوای خوب اظهار شگفتی می کردند!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۳:۳٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم