کتابداران فردا

یک شب در شهر کتاب!

دیشب بعد از یک روز کاری پرمشغله به منزل بازمیگشتیم. سرراه گفتیم سری هم به شهر کتاب بزنیم و ببینیم تزگیها چه خبر؟! رفتن داخل مغازه همان و بیرون نیامدن همان. تمام قفسه ها را با ولع می گشتیم و هرچه میدیدیم برمیداشتیم. فروشنده هم با خودش فکر میکرد عجب آدمهای خلی! این وقت شب توی این سرما، آمده اند مثلاً سبدخانواده را از کتاب پرکنند! باری، خریدها تمام شد و به سلامتی دیگر تصمیم گرفتیم به منزل برویم. قبل از اینکه برویم یک لحظه احساس کردم تبلتم نیست. تمام کتابفروشی را گشتیم ولی نبود. یادم آمد موقع برداشت وجه رایج ممکلت از خودپرداز داخل مترو آن را روی دستگاه گذاشته بودیم. با عجله برگشتم به مترو. چند تا از خدماتی های مترو با دیدن یک نفر که هراسناک داخل اتاقشان دوید فهمیدند که همان است که تبلتش را جا گذاشته! در مقابل چهره حیرت زده م، تبلتم را تحویل دادند. ولی نه به این سادگی! اول یک کپی از کارت ملی ام خواستند و بعدش مراتب اداری تکمیل فرمهای مربوط به اشیای گمشده! خلاصه به هرترتیبی بود تحویلش گرفتیم. در یک آن، نزدیک بود هرآنچه اطلاعات داشتیم به باد فنا برود. خلاصه رفتن به شهر کتاب و خرید کتابها سبب خیر شد تا آنجا معطل شویم و بعد یادمان آمد که همه اطلاعاتمان را به خاطر یک حواس پرتی ساده جا گذاشتیم! این هم از نقش کتاب در سبد کالای خانواده!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٧:٥٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم