کتابداران فردا

رصد یک همایش ملی انجمنی-قسمت اول

همه چیز برای برگزاری یک نشست ملی خوب آماده بود. صبح زود رهسپار کتابخانه ملی شدیم. خوشحال و خندان! کمی که گذشت در میانه اتوبان صدر یادم آمد یک چیزی کم است. اوه! خدایا! لب تاب انجمن! با کف دست محکم به پیشانی خود کوبیدم! بلافاصله با اقای عمرانی تماس گرفتم. ساعت هفت و ده دقیقه بود. ایشان با ارامش گفت که لب تاب خودش را می اورد. با شرمندگی خداحافظی کردم و به مسیر خود ادامه دادم که دوباره یک چیز دیگر یادم آمد! کلیدها! کلیدهای دفتر انجمن داخل کیف لب تاب بودند.

یک افتضاح تاریخی در شرف رخدادن بود. با خانم یوسفی تماس گرفتم. ایشان کلید اضافی نداشتند. دست به دامن دکتر زین العابدینی شدیم. خوشبختانه کلید اضافی داشتند. به همین خاطر ناگزیر شدند برگردند منزل و کلیدها را بردارند و دوباره حرکت کنند به سمت کتابخانه ملی.

هفت و سی دقیقه رسیدم کتابخانه ملی. خبری از کلید نبود. بچه های کادر اجرایی و آقایان حافظیان و عمرانی یکی یکی آمدند. همگی پشت در دفتر انجمن معطل شدند. اصلاً رویم نمیشد به بچه های کادر اجرایی نگاه کنم. مثل مرغ پرکنده این ور و آنور میرفتم.ساعت هشت  و دقیقه شد و کم کم مخاطبان می آمدند. هشت و سی دقیقه دکتر زین العابدینی رسید و همگی تند و تند بسته ها را بردیم پایین و پذیرش شروع شد. جمعیت بسیار زیادی آمده بودند ولی نفرات میز پذیرش که از قبل چیده شده بودند به کارشان وارد بودند. کم کم همایش با سخنرانی آقای دکتر رضایی شریف آبادی شروع شد.


التهاب شدیدی داشتیم. مرتب از این ور به آن ور می دویدیم. برق سالن و صدا مشکل ساز شده بود و باید برطرف میشد.

در همین حین، گوشی م زنگ خورد. آقای مصطفوی از نشر چاپار بود. کتابها را برای نمایشگاه فرستاده بود. سه تا از دانشجوهای ذکور را فرستادم و خودم هم همراهشان تا نگهبانی رفتم که کارتن کتابها را بیاوریم. در بین راه، دکتر یعقوب نوروزی را دیدم و ایشان هم ما را در آوردن کتابها همراهی کردند. سریع، میز برای نمایشگاه چیده شد و دو تا دانشجویان خانم، داوطلب فروش کتابها شدند. به داخل سالن رفتم. اقای عمرانی گفتند فیلم آرنولد هیرشون را میخواهیم پخش کنیم. فلش ایشان را بردم اتاق فرمان. متاسفانه اجرا نشد. دقایقی هم سر این قضیه معطل شدیم. مرتب باید مثل آهو از بالا به داخل سالن می دویدیم! تا اینکه قرار شد دکتر علیپور سخنرانی کنند و بعد از استراحت فیلم پخش شود.

نشست اول رو به اتمام بود و باید پذیرایی شروع میشد. شیرینی و چای حاضر بود. وقت استراحت فرا رسید و جمعیت سالن را ترک کرد. تقریبا همه مباحث علمی صبح را از دست دادم. دقایقی بعد صدای مهیب افتادن چیزی آمد! سماور افتاده بود! حالا چطور و چرا؟! نمیدانم! شاید از ازدحام جمعیت بود. نشست بعدی با پخش فیلمهای آقای هیرشون و خانم تیلت شروع شد. در همین گیرودار سرمای سالن مشکل ساز شده بود. مرتباً شاکی میشدند که در حال مردن از سرما هستیم. با متصدیان امر صحبت و مشکل حل شد. (ادامه دارد...)

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٢:۱۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳٩۱
Comments نظرات () لینک دائم