کتابداران فردا

چراغها خودشان خاموشند

همه چراغها خاموشند. اولین باری هست که می بینم هیچ چراغی روشن نیست. یاد خوابگاه می افتم. روزهایی که چهاردهم فروردین به اهواز بر میگشتم و تنها چراغ روشن، اتاق ما بود. تا سه چهار روز بگذرد و کم کم همه برگردند، تا صبح بیدار میماندم و کارهای خود را انجام میدادم. حس عجیبی بود آن سه روز. دیشب که به منزل برگشتیم و دیدم همه چراغهای همسایه ها خاموش است، یاد آن روزها افتادم و بعد همینطور که در پارکینگ را می بستم صحبتهای رد و بدل شده در مهمانی خانوادگی چند ساعت پیش در ذهنم چرخ خورد. نقل از بچه های توانبخشی شده بود و اینکه یکی از این بچه ها آرزو کرده بود ای کاش دست داشت تا کتابهایش را ورق بزند... قبل از خواب، کتاب آنتوان چخوف ترجمه سیمین دانشور را از قفسه برداشتم و خواندم. چند دقیقه بعد، خواب غلبه کرد تا الان!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم