کتابداران فردا

تنها در خانه

بعد از مدتها، اولین شبی است که تنها در خانه هستم. خوابم نبرد. اصلاً هر وقت در جایی قرار باشد شب تنها باشم خوابم نمی برد و سرم را یک جوری گرم میکنم. یادم هست اهواز هم که بودم همینطور بود. شبهایی که هنوز هم اتاقی ها نیامده بودند تا صبح بیدار می نشستم و کارهای خودم را انجام می دادم. دیشب هم همین اتفاق افتاد. چراغها را روشن کردم. تلویزیون را روشن کردم و مشغول نوشتن سرفصل کارگاه آموزشی برای دانشگاهمان شدم. بعد که تمام شد کتابی را شروع به خواندن کردم. کتابی قدیمی ولی گیرا و جذاب. اسمش هست: گریه معلم برای دانش آموزش نوشته عباس ارام که سال 1361 منتشر شده. کتاب را خیلی اتفاقی از لابلای قفسه ها یافتم. متن ساده، ولی دلنشین است. 

از آن طرف، تلویزیون داشت برنامه نود را پخش می کرد. سالهاست دیگر نود نمی بینم. شاید خاصیت 33 سالگی باشد که دیگر هیجان و جذابیتی برایم ندارد. شاید به خاطر این است که دیگر مدتهاست هیجان فوتبال هیجان زده ام نمی کند و اگر هم فوتبالی را ببینم دقیقه 80 به بعد است! هنوز آخرین صفحات کتاب مانده که چشمانم گرم می شود و عینک بر چشم، به خواب می روم. نمی دانم چه صدایی بود که از خواب پریدم و دیدم که ساعت دو شده! آمدم وب گردی. وبلاگها و سایتهای کتابدارانه را سری زدم. فعلاً خبر داغ، مجمع عمومی انجمن هست. امیدوارم زودتر به خیر و خوشی برگزار شود و مسئولیت را به دست هیات مدیره جدید بسپاریم. سه سالی که گذشت تجارب تلخ و شیرینی برایم داشت. شاید بزرگترین درسی که انجمن می دهد مسئولیت پذیری و داشتن برنامه ریزی و مدیریت بحران با خرد جمعی است. مجددا رفتن به هیات مدیره؟ نه اصلا. انهم با این دسته گلهایی که در این سه سال به آب دادم! بگذریم! به هرحال، سرباز انجمن خواهم ماند چون کار انجمنی را دوست دارم.

خب نوشتن سرفصلها تمام شد. دو کار دیگر مانده. هماهنگی های نهایی برای مجمع و فکر کردن برای برنامه رادیو کتاب. دانشجوهای دانشگاه شهید بهشتی و خوارزمی مثل همیشه اعلام آمادگی کرده اند برای فعالیت داوطلبانه در مجمع. پیروز ابراهیم جعفری هم قرار است فیلم و عکس بگیرد. حیف است اینها رها شوند. بچه های خوش فکر و کاری هستند. از طرف رادیو کتاب هم گفتند با طرح انجمن برای داشتن برنامه در رادیو کتاب موافقت شده و باید برویم برای ضبط برنامه. یک تیم فکری باید برای این کار درست کنیم. خدای من! اینجا را باش! مثل بازار شیطان شده! یک عالم کتاب روی زمین! آن طرف بالش! این طرف لیوان آب پرتقال! آن سو کاغذ! ظرفهای نشسته! صدای خش خش رفتگر زحمتکش و سحر خیز محل می اید و انگار می گوید بلند شو خانه را مرتب کن! حالا قرار نیست وقتی خانم پاکدامن دو سه روزی رفتند سفر اینجا را کن فیکن کنی! انگشتها انگار ول کن نیستند. میخواهند باز هم بنویسند. نهیبشان می زنم. دیگر کافیست! خلق الله وقت و چشمشان را از سر راه نیاورده اند! بلند شو کمی بخواب تا فردا توی دانشگاه چشمات پف نکرده!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۳:۱٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم