کتابداران فردا

ای غائب از نظر به خدا می سپارمت

خسته از دانشگاه آمدم. ناهار نخورده بودم. شش ساعت کلاس مداوم از پایم انداخته بود. قرار بود برایمان مهمان بیاید. موبایل زنگ خورد. خانم اسکندریان از بچه های ادکا. بی مقدمه گفت خبر دکتر حری رو شنیدید؟ بهت زده گفتم: نه! شوخی نکنید! خانم پاکدامن فکر کرده بودند ادکایی ها در راه بازگشت دچار مشکل شده اند. وحشت زده نگاهم کرد. فقط گفتم: دکتری حری به رحمت خدا رفت...تا صبح زنگ صدایش در گوشم بود. حال خوشی نداریم. مثل همه شما. مثل همه شاگردانش. سه شنبه ناگوار و تلخی در انتظارمان است...خداوند به همه مان صبر بدهد...

 

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٧:٥٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم