کتابداران فردا

هفته ظهری

چند روزی هست که دیگر امتحانات آخر ترم شروع شده و کلاسها تشکیل نمیشود. فرصتی هست برای انجام پژوهشهای مورد علاقه. صبحها که کارم را شروع میکنم یک رادیو هم کنارم روشن هست که معمولاً موجش بین رادیو فرهنگ-رادیو سلامت و رادیو ورزش می چرخد. با خیال راحت به کارم میرسم و از رادیو هم استفاده میکنم. امروز در حین اصلاح یک مقاله، یاد دوران کودکی و دبستان افتادم که گاهی شیفت ظهر به مدرسه می رفتیم. صبحها شش و نیم بیدار می شدیم. صبحانه میخوردیم و بعد هرکسی میرفت دنبال کارش و من و مادرم هم در منزل بودیم تا وقت رفتن مدرسه شود.بهترین ساعت درس خواند و مشق نوشتن برایم تا 9 و نیم بود. بعدش با مادر میرفتیم روزنامه می خریدیم. کم کم وقت نهار می شد. و ساعت یازده به سمت مدرسه حرکت می کردیم. ظهرهای کسالت بار، محاسبه مجذور شعاع ضربدر پی، با گونیا ور رفتن و داستانهای رخ داده در کتاب اجتماعی را خواندن. بهترین زمان، موقعی بود که چهار زنگه بودیم! یعنی دوشنبه ها و پنجشنبه ها که زودتر از مدرسه خلاصی می یافتیم! این رویه تا دوران راهنمایی ادامه داشت. یعنی آن زمان هم شیفت ظهری داشتیم. فرقش این بود که کمی درسها سنگین تر بود و باید تا ساعت 12 که سرویس دنبالمان می آمد درسها  تمام میشد. بوی خرداد و فصل امتحانات، صدای رادیو، رنگ آفتاب باعث شد امروز هم کمی خاطره بازی کنم!

ایمیلهایم را که چک میکنم می بینم درباره برنامه ریزی در زمینه مراسم چهلم زنده یاد دکتر حری نامه هایی رسیده که باید نظر بدهیم. یاد روزهایی افتادم که بخشی از دغدغه روزانه ام تماس گرفتن با دفتر انجمن و پرسیدن اینکه چه نامه هایی رسیده و چه کار باید کرد و برای همایشهای بعدی ماهانه و فصلی چه کنیم؟ هرازگاهی دستم سمت تلفن میرود که دفتر انجمن را بگیرم ولی یادم می آید که ماموریت قبلی به پایان رسیده و الان باید به گونه ای دیگر یاریگر انجمن باشم. بوی گیاه رزماری داخل اتاق می آید و سرفه دیگر مجال نمیدهد بیشتر بنویسم...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم