کتابداران فردا

این روزهای سرد

تعطیلات آخر هفته: مثل همیشه ساعت 13 به سمت دانشگاه حرکت کردم ولی گویا هرچه جلوتر می رفتم بارش باران شدیدتر، خیابانها شلوغتر و زمان با با عجله می شد. از اتوبان مدرس دیگر برف شروع شد تا اتوبان چمران. دیگر یقین داشتم به کلاس نمیرسم. ولی باید میرفتم. به هر حال ساعت 15.30 رسیدم به کلاس. دیگر دانشجوها رفته بودند. حق داشتند! یک ساعت و نیم کسی معطل نمیشود. آن روز کار مفیدی نداشتم. خسته و بی حال برگشتم منزل. دیگر کاری نکردم. تماشای نیمه دوم فوتبال. بازی استقلال و سپاهان. حوصله اش را نداشتم. تلویزیون را خاموش کردم و رفتم کتابخانه عمومی. کتابی را که دستم بود پس دادم و روزنامه های آن روز را گرفتم و آوردم منزل. بقیه شب را با روزنامه ها سپری کردم. پنجشنبه و جمعه روزهای بارانی و تمیز تهران بود. در منزل بودیم و مشغول رتق و فتق کارهای عقب افتاده. یادم آمد نمایشگاه الکامپ شروع شده. با اینکه دوست داشتم بروم ولی واقعاً آنقدر کار داشتم که طی این چند روز نمی شد برای این یکی وقت بگذارم.آخر هفته منزل پدر همسر گرامی بودیم. محفل خانوادگی چهارنفره مان گرم بود و خوش.

هفته های پرکار شروع شد

امروز صبح، کلاس مبانی کامپیوتر را تشکیل دادم با شش تا دانشجو! نمیدانم چرا هر جلسه دانشجوها کم می شوند؟! هر چه به پایان ترم نزدیک تر می شویم از تعدادشان کاسته می شود. بعد از کلاس رفتم به کتابخانه مرکزی. درباره کارهای مشترک گروه و کتابخانه مرکزی صحبت کردیم و برگشتم دانشکده. کمی در دفتر گروه، مشغول کارهایم شدم. یادم آمد که باید بروم دانشگاه علوم پزشکی تهران. انجمن علمی دانشجویی شان یک نشست تخصصی به مناسبت هفته کتاب ترتیب داده بود. عنوان سخنرانی مهارتها و خلاقیتهای کتابداران در عصر جدید بود. دانشجوهای علوم پزشکی تهران در این جلسه بودند. بحثهای خوبی مطرح شد. بچه های پرکار و مستعدی بودند که باید بیشتر بهشان توجه شود. قرار شد به انجمن کتابداری و ادکا لینکشان بدهم  تا بهتر بتوانند فعالیت کنند. آخر سر هم از کتابخانه مرکزی دانشگاه علوم پزشکی تهران دیدن کردیم. خیلی دوست داشتم این ساختمام هرمی را که از اتوبان همت پیداست ببینم. ساختمان بسیار شیک و مجهزی بود. معاون کتابخانه، خانم رزمگیر بخشهای مختلف کتابخانه را نشانم دادند. پتانسیل قابل توجهی برای خدمات رسانی به اعضایش دارد. حدود ساعت پنج عصر بود که برگشتم. سر راه در اتوبان صدر، خانم پاکدامن هم سوار کردم و رفتیم به سمت نیروی دریایی که چند تا منزل ببینیم! آقای بنگاهی، نتوانست چیزی پیدا کند قرار شد دوباره فردا بیاییم. امروز هم مشغول ثبت نمرات کلاس مرجع شناسی کتابخانه ملی بودم. با خبر شدم که دانشجویان علم اطلاعات و دانش شناسی دانشگاه شهید بهشتی، انجمن علمی شان را تاسیس کردند. خیلی خوشحال شدم. چند کار دیگر هم داشتم. هم داوری چند تا مقاله، هم رسیدگی به امور کتابخانه، هم آماده کردن مطالب کلاس امروز، هم...هم...و زندگی در این روزهای سرد ادامه دارد.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:٢٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم