کتابداران فردا

چه زود تمام می شویم

امروز برای گرفتن روزنامه مثل هر هفته رفتم به کتابخانه عمومی محله مان. در بدو ورود یک بنر سیاه توجهم را جلب کرد. درگذشت همکاری جناب آقای بهرام صدفی...

خشکم زد.  وارد کتابخانه شدم. یک بشقاب خرما روی میز امانت بودو کتابدار کتابخانه مشکی پوش. از خانم صحرایی، رئیس کتابخانه قضیه را پرسیدم. با ناراحتی تعریف کرد که هنگام آمدن به کتابخانه یک پراید به او می زند و بعد یک کامیون از رویش... و دیگر هیچ. خیلی ناراحت شدم. یاد روزهایی افتادم که تازه به کتابخانه آمده بود. تازه با آشنا شده بودم. تحصیلات کتابداری نداشت ولی با کار آَشنا شده بود. تا دیروقت در کتابخانه می ماند و کار می کرد. هر وقت می آمدم کتابخانه با خوشرویی همه روزنامه های آن روز را که مرتب کرده بود به من میداد. چقدر زود به پایان زندگی می رسیم. چقدر زود و غیر منتظره. وقتی یک کتابدار از جهان کم می شود نه فقط نزدیکانش و همکارانش، بلکه همه کتابها غمگین می شوند. امیدوارم روزی نرسد که کتابدار خوب، کتابدار مرده باشد. روحش شاد و یادش گرامی.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱:٤۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم