کتابداران فردا

1300

ساعت شش و ده دقیقه صبح چهارشنب11 دی، آسمان را میدیدم. با خودم گفتم بوی برف می آید. ده دقیقه بعد زمین داشت سپید میشد از برف. اولین برف رسمی! اتوبان باقری آنقدر برف شدید بود که مسیر را گم کردم و اشتباهی جاده آبعلی رفتم! ولی خیلی زود اولین خروجی به سمت رسالت و بعد هم مسیر همیشگی را رفتیم. سربالایی دانشگاه لغزنده بود. به سختی بالا رفتم. هرچند که داشتند شن و ماسه میریختند کف خیابان. مشغول کارهایم شدم. داشتم با خودم میگفتم ای کاش در این روز برفی، عکسهایی از دانشگاه می گرفتم و میفرستادم برای روابط عمومی روی سایت بگذارد. دیدم از من زرنگتر بوده اند و این کار را کرده اند.دانشگاه خلوت بود. دیگر روزهای آخر ترم و موسم امتحانات است. خاطرم آمد هنوز سوالات امتحان را طرح نکرده م. دستم روی صفحه کلید رفت که شروع کنم به تایپ. یک حس اصیل، گفت ولش کن! بگذار هفته دیگر! به آن حس اصیل گفتم چشم و مشغول مطالعات شدم. مطالعاتی در خصوص وبسنجی. حوزه دوست داشتنی ام در کنار آرشیو.

دکتر عرفان منش آمد و به اتاقم و کمی صحبت کردیم. خانم عابدی، مسئول کتابخانه آمد و چند برگه فاکتور باید امضا میکردم. کمی صحبت کردیم. مادرش تازه به رحمت خدا رفته. خدا رحمتش کند.

هوا بی نهایت سرد است. از آبدارخانه برای خودم آب جوش می ریزم. نسکافه را در آن خالی میکنم و مزه مزه می نوشم. گرم است و روح را تازه میکند. کمی بعد، در ذهنم درباره برنامه های هفته فکر میکردم. سه تا امتحان...جلسه خاصی که نیست. رادیو کتاب هم سه تا برنامه داریم ولی باید سه تا هم ضبط کنیم. هنوز نمیدانم بازخورد کتابداران نسبت به این برنامه چیست. برنامه خودشان. امیدوارم خوششان بیاید. یا حداقل افراد دیگر جامعه با حوزه کاری کتابدارها بیشتر آشنا شوند. مهم این است که اثرگذار باشد. هرچند هنوز بعد از گذشت نزدیک به ششماه از این برنامه، رسانه های هم موضوع به این برنامه توجهی نداشته اند ولی مهم نیست. مهم، عشق ما به این کار و هدفی است که دنبال میکنیم. خب، پس هفته دیگر برنامه ای ندارم؟ آها! دانشگاه خوارزمی را داشتم فراموش میکردم. به خانم دکتر مکتبی قول دادم چهارشنبه را سر جلسه امتحانش باشم. دیروزرا زودتر رفتم منزل. حدود ساعت سه. حوصله مشتری خانه را نداشتم. گفته بود ساعت 20 می آیم و راجع به قیمت نهایی صحبت میکنیم که نیامد. هرچند حوصله اش را نداشتم ولی در کل، آدم بدقولی به نظرم رسید. از بدقولی بدم می آید.

امروز صبح زود مثل همیشه بیدار شدم. حتی روزهای تعطیل هم خوابم نمیبرد. مقاله ای از دانش شناسی رسیده بودم. داوری کرده و سریع ارسال کردم. گفتم نویسنده بیچاره را نباید معطل گذاشت. هرچند10روز وقت بود. کمی رتق و فتق امور منزل و بعد راه افتادیم به سمت منزل پدرخانم پاکدامن. سعید هم آنجاست. قراراست شب ببریمش بوف. همه خوابید اند. گرمای مطبوعی درخانه است.خوابم نمیبرد. مجله داستان همشهری، ویژه نامه شب یلدا را میخوانم. نمیخوانم در آن غرق میشوم. حس نوشتن میگیردم. این یادداشت هزار و سیصدم بود...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۳:٥٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم