کتابداران فردا

از تهران تا آلمان چقدر فاصله است؟

میخواستم ساعت هشت صبح امروز این مطلب را بنویسم. ولی دستم به کیبورد نمیرفت. فقط بی انگیزگی نبود. کارهای دانشگاه هم روی زمین مانده بود که باید انجامش میدادم. خوشبختانه الان در سکوت دانشکده، که فقط صدای رد شدن یک نفر از راهرو، سکوت را می شکند موقعیت را فراهم ساخت. حلقه سه نفره ما دو نفره شد! حلقه ای که در اهواز شکل گرفت و هفت سال دوام داشت. روزهای خوش و تلخی که در اهواز سپری کردیم. هر جا می نشستیم خاطرات مشترکی داشتیم و همواره مراقب یکدیگر بودیم. روزهایی که آن دوعزیز از اهواز رفتند و دو سال تنها بودم خیلی برایم سخت بود. لحظه ها را با دشواری سپری میکردم. ولی زمان چرخید و چرخید و دوباره به هم رسیدیم و باهم بودیم. این دو عزیز، برایم از هر دایی و عمو و خاله هایی که سالهاست دیگر سراغی نمیگیرند و اساساً فراموششان کرده ام گرامی تر، مهربان تر، دلسوزتر ووفادارتر بوده اند. ولی..امروز یکی از حلقه های ما جدا شد و رفت. رفت به دنبال سرنوشت و زندگی اش.

دیروزبا همسرم، خانم پاکدامن، تا حدود ساعت هفت شب منزلش بودیم و در بردن وسائل و جمع و جور کردن وسائلش کمکش کردیم. چشمانش اشکبار بود وقتی منزلش را ترک میکرد. چشمانش اشکبار بود وقتی ما را ترک میکرد و میگفت این دوستی ها پاینده باشد. گویی این دیدار آخر ماست و معلوم نیست دیگر کی همدیگر را ببینیم. امروز صبح، به سمت ترکیه پرواز داشت تا همسرش نیز به او بپیوندد و از آنجا به آلمان بروند. یاد روزهایی که برای دوره مطالعاتی به مونیخ رفته بود بخیر! مرتب مشاهداتش را از مونیخ می فرستاد تحت عنوان مونیخیه و ما هم در اینجا از این سفرنامه مجازی استفاده میکردیم. راستی جایش امسال در جشن شورای کتاب کودک خالی است! هر چند خودمن نمیدانم تا آن روز زنده ام یانه؟! او بود که ما را با خانه کتابدار کودک آشنا کرد و دیگر هر سال در مراسم جشن تاسیسش شرکت میکردیم. از بذر نیکی هایی که در همه جا کاشت و خوبی درو کرد هر چه بگوییم کم است..تنها میتوانم برای او و خانواده جدیدش آرزوی سلامتی و توفیق روزافزون داشته باشم. جایتان خیلی بین ما خالیست.در دور همی همایمان با محسن و داریوش و یزدان و بقیه دوستان، همیشه به یادتان هستیم. خواهر مهربانمان، خانم دکتر مکتبی فرد...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٤:٢۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم